مولاداد رستمی
1.08K subscribers
49 photos
3 videos
37 files
55 links
دریچه‌ی دل‌نوشته‌های من
https://t.me/ml_rustami
Download Telegram
در آستانه‌ی رفتنت که سه ساله شد!

مانند نهالی به مسیر توام ای باد
با رفتن تو لرزه بر اندام من افتاد

ما را به غم خویش گرفتار نمودی
با این همه ای دوست روان تو بسی شاد

داغ تو چنان بود که ناخواسته گفتم
ای کاش مرا مادر ایام نمی‌زاد

مانند خطی حک‌شده بر سینه‌ی یک سنگ
هیهات که بیرون بشود خاطرت از یاد

بگذار که ما اهل زمین اشک بباریم
رفتی و به آن عالم لاهوت خدا داد
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
😢1
حُسن با خُلق خدا خواسته توأم بشود
هر چه خوبی‌ست به شکل تو مجسم بشود

فکر کن رشته‌ای از بافت جانم بوده
تاری از خرمن موهات اگر کم بشود

کوه را نَقْب زدن ساده‌ترست از این که
با وجود تو کسی وارد قلبم بشود

بی‌تو دنبال بهانه‌ست تو باشی پاپیچ
این دل بچه‌ننه می‌شود آدم بشود؟

پنجه در پنجه‌ام‌ انداز و کمی حرف بزن
به همین شیوه مگر  نبض منظم بشود

به لبان تو دمی صرف نگاهی و دمی...
وای از آن عشق که درگیر هوس هم بشود

کسر شأن‌ست برایت غزلی این‌گونه
آخرین قافیه از شرم مگر خم بشود
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
Channel photo updated
پر شده شیشه شیشه از خون هرات و قندهار
پاتوق دزد می‌شود باغ انار بی حصار

منتظری که کی؟ کجا؟ لاشه کسی بیاورد
هیچ نمانده شیر جان! جای غرور و افتخار

ساده شکار می‌شود هر شبه قوچی از رمه
رد شده‌ است یَحتَمِل گرگ به شکل مستعار

 کابل دردمند ما چشم که باز می‌کند...
صبح به‌خیر فاجعه صبح به‌خیر انفجار

شعر مدام مرثیه خنده همیشه زهرخند
کوچه به کوچه فاتحه خانه به خانه داغدار

پیرزنی‌ست کشورم بیوه و عاجز و مریض
مرگ هوار می‌کشد روز و شبی هزار بار
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
دنبال هما نیستم آن مرغ خیالی‌ست
جامی که سر و ته بشود نیمه‌ی خالی‌ست

با اشک تپیده‌ست همه عمر خودش را
دل نیست دلم مزرعه‌ی کاشت شالی‌ست

غم نقشه‌ی دنیا شده تجدید در این طرح
آوردن تغییر پس از بافت قالی‌ست

همواره سر راه مرا سد زده از پیش
گُل هم بشوم باز جهان ظرف سفالی‌ست

با فلسفه‌ی زندگی‌ام در کش و گیرم
شایع شده در شهر که این مرد غزالی‌ست

از درد، غزل گفتم و یک عده نخواندند
یک عده هم از طعنه نوشتند چه عالی‌ست
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
👍1
Channel photo updated
Live stream started
Live stream finished (7 minutes)
همراهان و هم‌دلان شعردوست و ادب‌پرور! عید سعید قربان بر شما خجسته باد. عبادات‌تان مقبول درگاه حق!
رو‌به‌روی آینه ایستاده است. زیر لبش وردی را زمزمه می‌کند. چهار انگشتی اگر پا را جلوتر بگذاری و گوش‌ها را از بازی‌گوشی وابکنی, خواهی شنید: اللهم کما أحسنت خَلقی فأحسن خُلقی.
آینه او را یاد خیلی چیزها می‌اندازد. کودک که بود رو به آینه با خودش حرف می‌زد, درد دل می‌کرد و همه‌ی آن‌چه را که در لایه‌های ذهنش نقش بسته بود, به زبان می‌آورد. اکنون به وضوح دیده می‌شود که هم خَلقش دگر شده هم خُلقش. دیگر نمی‌توان تارهای سپید موهایش را ندید. چهره‌اش پخته می‌نماید. چین مختصر پیشانی‌اش حکایت از انباشتن تجربه دارد. تلخ و شیرین, غم‌انگیز و فرح‌زای. از تجربه‌ها آن‌چه قابل گفتن است خاطره و آن‌چه قابل گفتن نیست راز است. البته کفه‌ی دوم سنگین‌تر است و سکوت گاه طولانی‌اش دلیل. اغلب در مجالسی که هر کس هر گپ را بی‌آن که مزه مزه کند, می‌پراند, او با تمام سبک و سنگین کردن سخن باز از گفتن ابا می‌ورزد.
هم‌چنان خیره به آینه خاطرات چون فیلم‌های سیاه و سفید قدیمی از نظرش می‌گذرد. کارهای کرده و نکرده, تصمیم‌های درست و نادرست, حرف‌های گفته و ناگفته. گفته‌های به‌جا گفته و بی‌جا گفته. راه‌های رفته و نرفته. خواسته‌ها و نخواسته‌ها. عشق, نفرت, خشم, مهر, بخشش و...
به راستی اگر روزی از همه‌ی این‌ها بازخواست شود او چه پاسخی خواهد داشت؟
از فکر به این موضوع طفره می‌رود و یا هم به زعم خودش می‌خواهد زیر سبیلی رد کند. بگذار چنین کند آخر چه؟
آینه! آینه! رفیق قدیمی!
او کماکان خیره به آینه است...
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
👍2
ما مهره‌ی بازی فرازیم و نشیبیم
ای آب! بیا تا خودمان را نفریبیم

این دیدِ به ظاهر پدر از خلق درآورد
ما نیز حکایت‌گر خاتون و قضیبیم

از چاره‌ی کَل بودن‌مان عاجز عاجز
اما همه جا جار کشیدیم طبیبیم

آسودگی انگار که بر ما ننوشتند
در باغ بهشتیم و پی چیدن سیبیم

چون تار سپیدی وسط موی جوانان
در مملکت خویش غریبیم غریبیم

رنگ رخ ما سِرّ درونی‌ست پر از درد
از منظر یک پاپ همانند صلیبیم

چون باد که در چشم خودش خاک بپاشد
ما با خودمان تا نفسی هست رقیبیم
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
1👍1
هرمز را گفتند وزیران پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی. گفت خطایی معلوم نکردم و لیکن دیدم که مهابت من در دل ایشان بی‌کران‌ست و بر عهد من اعتماد کلی ندارند، ترسیدم از بیم گزند خویش آهنگ هلاک من کنند. پس قول حکما را کار بستم که گفته‌اند:
از آن کز تو ترسد بترس ای حکیم
و گر با چنو صد برآیی به جنگ

از آن مار بر پای راعی زند
که ترسد سرش را بکوبد به سنگ

نبینی که چون گربه عاجز شود
بر آرد به چنگال، چشم پلنگ
#گلستان_سعدی
@ml_rustami
نقل است که چون از مکه می‌آمد به همدان رسید. تخم معصفر خریده بود. اندکی از او به سر آمد، بر خرقه بست. چون به بسطام رسید یادش آمد. خرقه بگشاد، مورچه‌ای از آن‌جا بدر آمد. گفت: ایشان را از جایگاه خویش آواره کردم. برخاست و ایشان را به همدان برد. آن‌جا که خانه‌ی ایشان بود بنهاد...
#تذکرة_الاولياء
@ml_rustami
شیر، زخمی شده و بیشه پر از کفتار است
مملکت خیمه‌ی نادر قُلی افشار است

جایی از پیرهنش سالم اگر هم باشد
آستینی‌ست که در سیطره‌ی یک مار است

اشک تمساح در این بین به او می‌گوید
اعتماد آخرش ای ساده تأسف‌بار است

علفی ریز دمی عامل جنگل‌سوزی‌ست
یک عدد موش خودش آفت گندم‌زار است

اعتماد آن کف پایی‌ست که از زخم پُرست
در ولنگی که قدم تا قدمش یک خار است

ای بسا حاکم قرآن‌زده دارد میهن
ای بسا ساده که بر دار بسی غدار است
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
👍1
پنهان.pdf
1.2 MB
داستان کوتاه پنهان نوشته‌ی شاگرد البته بیشتر رفیقم ادریس جامی
1🥰1
وابسته به تو مثل هراتم به هری‌رود
با جان منی، بافته چون تار که با پود

ما لازم و ملزوم همیم باش بسوزم
تا پخش شود بوی تو از سینه‌ی این عود

بین من و تو رابطه‌ی دشت و سراب‌ست
من آبله‌ی پایم و تو دوری مقصود

با تور اگر در پی ماهی‌‌ بدرآیی
یک عمر مرا فرض کن آن آب گل‌آلود

یک لحظه هم آزردگی‌ات روح‌خراش‌ست
ای قهقهِ خندیدن تو نغمه‌ی داوود

تصویر غزل‌های مرا سخت به هم‌ریخت
هر بار که موهای تو در باد رها بود
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
👍21
گویی این حافظ در سده‌ی پانزده زندگی می‌کرده نه هشتم!
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را

ای کبک خوش خرام کجا می‌روی بایست
غره مشو که گربه زاهد نماز کرد

حافظ مکن ملامت رندان که در ازل
ما را خدا ز زهد ریا بی‌نیاز کرد

باده با محتسب شهر ننوشی زنهار
بخورد باده‌ات و سنگ به جام اندازد

می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند

در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند

مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن

آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو
@ml_rustami
صرفا جهت اطلاع!
زبان پارسی دری با داشتن فعل‌های کمکی‌ای چون کردن، شدن، بودن، زدن و... هم‌چنان پسوندهای مکانی مانند گاه، کده، ستان، سرا و... دست گویندگانش را برای ساختن افعال و واژه‌های تازه باز گذاشته است.
خود را به بیماری زدن، کاردان بودن، پیروز شدن و دانشگاه، دانشکده، دادسرا و... از این دست ترکیب‌ها هستند.
در ضمن برای هزار و سیصد و هشتادمین بار می‌گویم که زبان دیگر است و لهجه دیگر. ما با مردم ایران و تاجیکستان تفاوت لهجه داریم نه زبان!
@ml_rustami
👍4
آهی میان عربده‌ها ناپدید، من
از خلق روزگار خودش ناامید، من

هستم ولی به چشم کسی برنمی‌خورم
آهنگ ناشنیده‌ی شعری سپید، من

سقفی شکاف خورده نشد سایه‌سر شود
سنگی فرود آمده از شاخ بید، من

از دوستان به‌خاطر این لطف‌شان سپاس
خاری که زیر سایه‌ی گل قد کشید، من

چون حسرت نبودن نان آورم، غمم
بغض پدر نداشته‌ای صبح عید، من

پیغمبری که معجزه‌اش آیه‌های یأس
پیغمبری که از خود و دینش برید، من
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
👍21
امشب دلم به چنبره‌ی تنگ بغض‌هاست
بغضی که سال‌هاست به این سینه آشناست

بی‌رنگی مرا ز سرشکم توان شناخت
از کودکان شنید توان حرف‌های راست

ما و تو از دو فرقه‌ی با‌هم‌مخالفیم
دین تو دل شکستن و آیین من دعاست

یک شب ز لطف بر مژه‌هایم قدم گذار
هرچند فرش کلبه‌ی درویش بوریاست

فارغ ز حشر و نشر بسوزان! بزن به تیغ
کی کشته‌ی جفای تو در بند خون‌بهاست؟

گل کرده‌اند خاطره‌ها بعد رفتنت
دیگر مگو که راه من و تو ز هم جداست

خواهم به چشم غیر مسلح ببینمش
عینک‌فروش! مردمک چشم من کجاست؟

غزلی بود از زنده‌یاد استاد فضل الله زرکوب
روح‌شان شاد!
@ml_rustami
1👍1
در زمان دانشجویی‌مان مضمونی می‌خواندیم به نام جغرافیای بشری، یادم می‌آید یک مبحث مهم این مضمون نقش موقعیت جغرافیایی و آب و هوایش در رفتار بشر بود، مثلاً برخی دانشمندان این دانش بر این باوراند که کوه و هوای سردش آدمی را سرسخت و مقاوم بار می‌آورد. این نظریه در سرزمین ما مصداق بارزی دارد. نه این که میهن ما را کوه‌های سر به فلک‌کشیده‌ی بسیاری در چنبره‌ی خود گرفته و رها کردنی هم نیست؛ و کوه هم همین طور الله بختکی نماد صلابت نشده؛ در واقع کوه‌نشینان و کوه‌بالا روندگان نشانه‌های عینی این سرسختی و استواری تلقی می‌شوند. حالا بماند که سود و زیان این کوه‌بالاشدن‌ها و سرسختی کوه‌نشینان چه بوده، هر چه هست ما به‌درستیِ این نظریه ایمان داریم.
پس از این بادنجان به قاب‌چینی می‌روم سر اصل مطلب:
این روزها که هوا بس ناجوان‌مردانه سرد است و در کنج خانه‌ی غریبانه‌ی‌مان الله الله می‌گوییم، حس نیاز به سرگرمی چون گرمای کرسی آدم را به سوی خود می‌کشد؛ و چه سرگرمی‌ای به از کتاب.
دیروز زدم به خط داستان و سرزمین جمیله نوشته‌ی سیامک هروی را خواندم، این سومین داستانی‌ست که از این نویسنده می‌خوانم، گرگ‌های دوندر و تالان را پیش‌ترها خوانده بودم. به گفته‌ی خود نویسنده، سرزمین جمیله در ادامه‌ی گرگ‌های دوندر نوشته شده است. با نگاهی گذرا به هر سه داستان می‌توان فهمید که قصه یک چیز است، فقط شخصیت‌ها بدل شد‌ه‌اند و جای‌ها دگر.
داستان، داستان جنگ است و عشق، حکایت ستیز برای ماندن در بیشه‌ای که وجب به وجبش گرگ خوابیده. داستان درد و رنج، زورگویی و زورشنوی، ظلم و تظلم، رویارویی سیه‌اندرون‌ها با زلال‌دلان، پنجه در پنجه افکندن چوپان‌های بی‌ریا که بزرگ‌ترین سلاح‌شان چوبی‌ست که با آن هی‌هی‌کنان گوسفند به دامان و کمر کوه می‌برند با تفنگ‌ بر دوشان مست قدرت، گویی این تفنگ انگشتر سلیمان را ماند بر دست هر که بود سلطان بیشه است.
هر سه داستان را بوی باروت فرا گرفته و عشق است که در این هوا خس‌خس می‌کند و سرفه از دیوارهای سینه می‌کَند و شمرده شمرده نفس می‌کشد. داستان سرزمین جمیله داستان جوان ساد‌ه‌دلی به نام پرویز است که دانشگاه را رها می‌کند و برای این که خرج مادر تازه بیوه‌شده‌اش را بدهد به سرزمین ناشناخته‌ای قدم می‌گذارد. پدر و برادرش زیر توفان ریگ کشته می‌شوند و او از این به بعد نان‌آور مادر و خواهرش مهناز است. شخصیت‌های داستان سرزمین جمیله با دو داستان دیگر سیامک هروی تقریبا یکی‌اند، اما در سرزمین جمیله، پرویز و ارباب محسن آدم‌های متفاوتی هستند. محسن برای این که سرمایه‌های فرهنگی-تاریخی دیارش غور و فیروز کوه توسط زورگویانی چون منصورخان به تاراج می‌رود و او کاری نمی‌تواند، بکند اشک می‌ریزد. محسن مرد آگاهی‌ست، داستان حمله‌ی تیمور شاه گورکانی را به غور برای پرویز تعریف می‌کند و از شهامت مردان و زنان غوری روایت‌ها دارد. در این میان داستان زن قهرمانی به نام جمیله و جنگیدن او با تیمور جالب است.
پرویز اما جوانی‌ست اهل نیمروز که چند سالی در دانشگاه کابل طب خوانده و از طرف مؤسسه‌ای در هرات برای سروی روستاهای غور به این ولایت فرستاده می‌شود. او در آن‌جا مهمان ماما کمال رفیق دوران سربازی کاکایش، می‌شود. این کمال برادر ارباب محسن است و هر دو در قریه‌ی کمر سبز مورد احترام مردم هستند. این دو خواهرزاده‌ای دارند که پدر و مادرش مرده‌اند، تهمینه دختر شوخ و سرزنده‌ای است که گرگ‌های نرکوه و چغچران در پی‌اش هستند و او اما دل به جوان نیمروزی داده. شخصیت دیگر داستان شاعر رواتب‌بگیر منصورخان است؛ این شاعر دلدار نام دارد و دُر لفظ دری را به پای خوکان می‌ریزد.
در این داستان محرومیت مردم غور به‌خوبی هویداست. من از برخی‌ها شنیدم که می‌گویند رمان تخیلی و زاده‌ی ذهن نویسنده است. این حرف درست اما همان داستان برای کسی دیگر در جای دیگر و یا به شکلی دیگر اتفاق افتاده یا می‌افتد.
مگر نه این است که ده‌ها عشق در این سرزمین به زور تفنگ در نطفه خفه شدند و خون عاشق‌های بی‌شماری به وسیله‌ی افرادی چون منصورخان، بهادر و جمعه‌ بولاغ فرش زمین شده است.
سرزمین ما سرزمین دردهاست و رمان‌های نویسندگان ما نیز حاکی این واقعیت است.
@ml_rustami
👍2