ای خدا!
مثل آهویی که از صحرای شیران بگذرد
یا که دزدی با خروس از پیش دربان بگذرد
چند گامی میرود دل باز پا پس میکشد
کودکی میخواهد از عرض خیابان بگذرد
حالت یک پیرمرد روزهداری نیمهروز
قصد دارد از میان دشت سوزان بگذرد
بوتههای خار، پستی و بلندی، سنگلاخ...
پا دلش میخواهد از این راه، آسان بگذرد
حس سربازی که میبیند حکومت خائنست
با کدام انگیزه این بیچاره از جان بگذرد
تاجری یک کاروان زیره دارد آخرش
با خسارت باید از بازار کرمان بگذرد
حس و حال روسپی... سختست آری سخت، سخت
باید از حیثیتش یا اینکه از نان بگذرد
بیتو جای خون به رگها اضطراب است اضطراب
مثل آهویی که از صحرای شیران بگذرد
مثل یک کودک که از عرض خیابان بگذرد
یا که دزدی با خروس از پیش دربان بگذرد
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
مثل آهویی که از صحرای شیران بگذرد
یا که دزدی با خروس از پیش دربان بگذرد
چند گامی میرود دل باز پا پس میکشد
کودکی میخواهد از عرض خیابان بگذرد
حالت یک پیرمرد روزهداری نیمهروز
قصد دارد از میان دشت سوزان بگذرد
بوتههای خار، پستی و بلندی، سنگلاخ...
پا دلش میخواهد از این راه، آسان بگذرد
حس سربازی که میبیند حکومت خائنست
با کدام انگیزه این بیچاره از جان بگذرد
تاجری یک کاروان زیره دارد آخرش
با خسارت باید از بازار کرمان بگذرد
حس و حال روسپی... سختست آری سخت، سخت
باید از حیثیتش یا اینکه از نان بگذرد
بیتو جای خون به رگها اضطراب است اضطراب
مثل آهویی که از صحرای شیران بگذرد
مثل یک کودک که از عرض خیابان بگذرد
یا که دزدی با خروس از پیش دربان بگذرد
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤2👍1
همه را بعد تو با تلخی خود آزردم
ته آن جام شرابی که تو بودی دُردم
شرط بستیم من و بخت سرت اما حیف!
کاش اندازهی لبخند، تو را میبردم
خون دلها که تو دادی همگی نوشم باد
مثل شیری که من از سینهی مادر خوردم
گور بابای نظامی که مرا یاغی کرد
دولت عشق سوارست فقط بر گُردهم
بعد تو داغ فلسطینی و اشغال شدن
حسرت مملکتی داشتنِ یک کُردم
زندگی ارزش جان کندنِ یک عمر نداشت
من همان لحظهی اول که تو رفتی مردم
#مولادادرستمی
@ml_rustami
ته آن جام شرابی که تو بودی دُردم
شرط بستیم من و بخت سرت اما حیف!
کاش اندازهی لبخند، تو را میبردم
خون دلها که تو دادی همگی نوشم باد
مثل شیری که من از سینهی مادر خوردم
گور بابای نظامی که مرا یاغی کرد
دولت عشق سوارست فقط بر گُردهم
بعد تو داغ فلسطینی و اشغال شدن
حسرت مملکتی داشتنِ یک کُردم
زندگی ارزش جان کندنِ یک عمر نداشت
من همان لحظهی اول که تو رفتی مردم
#مولادادرستمی
@ml_rustami
یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و اذیت آغاز کرده تا بهجایی که خلق از مکاید فعلش به جهان برفتند و از کربت جورش راه غربت گرفتند. چون رعیت کم شد ارتفاع ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند
هر که فریادرس روز مصیبت خواهد
گو در ایام سلامت به جوانمردی کوش
بندهی حلقه به گوش ار ننوازی برود
لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه به گوش
باری به مجلس او در کتاب شاهنامه همیخوانند در زوال مملکت ضحاک و عهد فریدون. وزیر مَلِک را پرسید: هیچ توان دانستن که فریدون که گنج و مُلک و حشم نداشت چهگونه برو مملکت مقرر شد؟ گفت: آنچنان که شنیدی خلقی برو به تعصب گرد آمدند و تقویت کردند و پادشاهی یافت. گفت: ای مَلِک چو گرد آمدن خلقی موجب پادشاهیست تو مر خلق را پریشان برای چه میکنی مگر سر پادشاهی نداری؟
همان به که لشکر به جان پروری
که سلطان به لشکر کند سروری
ملک گفت: موجب گرد آمدن سپاه و رعیت چه باشد؟ گفت: پادشه را کرم باید تا برو گرد آیند و رحمت تا در پناه دولتش ایمن نشینند و تو را این هر دو نیست
نکند جور پیشه سلطانی
که نیاید ز گرگ چوپانی
پادشاهی که طرح ظلم افکند
پای دیوار مُلک خویش بکند
مَلِک را پند وزیر ناصح موافق طبع مخالف نیامد روی ازین سخن درهم کشید و به زندانش فرستاد. بسی برنیامد که بنی عم سلطان به منازعت خاستند و مُلک پدر خواستند. قومی که از دست تطاول او به جان آمده بودند و پریشان شده و بر ایشان گرد آمدند و تقویت کردند تا مُلک از تصرف این بدر رفت و بر آنان مقرر شد.
پادشاهی کو روا دارد ستم بر زیردست
دوستدارش روز سختی دشمن زورآورست
با رعیت صلح کن وز جنگ خصم ایمن نشین
زانکه شاهنشاه عادل را رعیت لشکرست
#گلستان_سعدی
@ml_rustami
هر که فریادرس روز مصیبت خواهد
گو در ایام سلامت به جوانمردی کوش
بندهی حلقه به گوش ار ننوازی برود
لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه به گوش
باری به مجلس او در کتاب شاهنامه همیخوانند در زوال مملکت ضحاک و عهد فریدون. وزیر مَلِک را پرسید: هیچ توان دانستن که فریدون که گنج و مُلک و حشم نداشت چهگونه برو مملکت مقرر شد؟ گفت: آنچنان که شنیدی خلقی برو به تعصب گرد آمدند و تقویت کردند و پادشاهی یافت. گفت: ای مَلِک چو گرد آمدن خلقی موجب پادشاهیست تو مر خلق را پریشان برای چه میکنی مگر سر پادشاهی نداری؟
همان به که لشکر به جان پروری
که سلطان به لشکر کند سروری
ملک گفت: موجب گرد آمدن سپاه و رعیت چه باشد؟ گفت: پادشه را کرم باید تا برو گرد آیند و رحمت تا در پناه دولتش ایمن نشینند و تو را این هر دو نیست
نکند جور پیشه سلطانی
که نیاید ز گرگ چوپانی
پادشاهی که طرح ظلم افکند
پای دیوار مُلک خویش بکند
مَلِک را پند وزیر ناصح موافق طبع مخالف نیامد روی ازین سخن درهم کشید و به زندانش فرستاد. بسی برنیامد که بنی عم سلطان به منازعت خاستند و مُلک پدر خواستند. قومی که از دست تطاول او به جان آمده بودند و پریشان شده و بر ایشان گرد آمدند و تقویت کردند تا مُلک از تصرف این بدر رفت و بر آنان مقرر شد.
پادشاهی کو روا دارد ستم بر زیردست
دوستدارش روز سختی دشمن زورآورست
با رعیت صلح کن وز جنگ خصم ایمن نشین
زانکه شاهنشاه عادل را رعیت لشکرست
#گلستان_سعدی
@ml_rustami
Forwarded from مولاداد رستمی
دشمن او به هر اندازه اگر بد بشود
دل، سمیهست محالست مردد بشود
شده تا حال که افتادن سنگی از کوه
جلو سیلِ خروشانشدهای سد بشود؟
خوب فهمیده ابوجهل که دیگر باید
با سر خمشده از کوچهی او رد بشود
کاخ بر گردهسواران جهان با صورش
وقت آنست که تبدیل به مرقد بشود
ناز او میخرد آنجا که خدا میگوید:
خواب پیروزی خود دیده و باید بشود*
فکر میکرد کسی؟ عاقبت آن طفل یتیم
شرق تا غرب در آفاق زبانزد بشود
بین آحاد ملل تا به قیامت حتی
یک نفر نیست که همپای محمد❤بشود
#مولاداد_رستمی
*اشاره به آیهی ۲۷ از سورهی مبارکهی فتح:
َّلَقَدْ صَدَقَ الله رَسُولَهُ الرُّؤْيَا بِالْحَقِّ ۖ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ إِن شَاءَ الله آمِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُءُوسَكُمْ وَمُقَصِّرِينَ لَا تَخَافُونَ ۖ فَعَلِمَ مَا لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِن دُونِ ذَٰلِكَ فَتْحًا قَرِيبًا_بىگمان خداوند به حقّ رؤياى رسولش را راست گرداند: اگر خدا بخواهد ايمن[و] در حالى كه موى سرتان را تراشيده و كوتاه كردهايد، بىآنكه بيمناک باشيد وارد مسجدالحرام خواهيد شد. و آنچه را كه نمىدانستيد مىدانست، كه پيش از اين فتحى نزدیک را مقرر داشت
دل، سمیهست محالست مردد بشود
شده تا حال که افتادن سنگی از کوه
جلو سیلِ خروشانشدهای سد بشود؟
خوب فهمیده ابوجهل که دیگر باید
با سر خمشده از کوچهی او رد بشود
کاخ بر گردهسواران جهان با صورش
وقت آنست که تبدیل به مرقد بشود
ناز او میخرد آنجا که خدا میگوید:
خواب پیروزی خود دیده و باید بشود*
فکر میکرد کسی؟ عاقبت آن طفل یتیم
شرق تا غرب در آفاق زبانزد بشود
بین آحاد ملل تا به قیامت حتی
یک نفر نیست که همپای محمد❤بشود
#مولاداد_رستمی
*اشاره به آیهی ۲۷ از سورهی مبارکهی فتح:
َّلَقَدْ صَدَقَ الله رَسُولَهُ الرُّؤْيَا بِالْحَقِّ ۖ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ إِن شَاءَ الله آمِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُءُوسَكُمْ وَمُقَصِّرِينَ لَا تَخَافُونَ ۖ فَعَلِمَ مَا لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِن دُونِ ذَٰلِكَ فَتْحًا قَرِيبًا_بىگمان خداوند به حقّ رؤياى رسولش را راست گرداند: اگر خدا بخواهد ايمن[و] در حالى كه موى سرتان را تراشيده و كوتاه كردهايد، بىآنكه بيمناک باشيد وارد مسجدالحرام خواهيد شد. و آنچه را كه نمىدانستيد مىدانست، كه پيش از اين فتحى نزدیک را مقرر داشت
❤2🥰1
موجم که هیچ دلکن دریا نمیشود
دیوانه بودنست که حاشا نمیشود
باید به شکل بوسه کمی خالیاش کنم
عشقت میان سینهی من جا نمیشود
شاید تو را به صورت حور آفریدهاند
یک دختر آخر این همه زیبا نمیشود
از اولین نظر به تو مبهوت ماندهام
این دست و پا که گم شده پیدا نمیشود
من در شبیه خواندن گیسو به غیر شب
دارم تلاش میکنم اما نمیشود
هر دفعهای که با توام ابریست آسمان
چشم جهان به دیدن ما وا نمیشود
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
دیوانه بودنست که حاشا نمیشود
باید به شکل بوسه کمی خالیاش کنم
عشقت میان سینهی من جا نمیشود
شاید تو را به صورت حور آفریدهاند
یک دختر آخر این همه زیبا نمیشود
از اولین نظر به تو مبهوت ماندهام
این دست و پا که گم شده پیدا نمیشود
من در شبیه خواندن گیسو به غیر شب
دارم تلاش میکنم اما نمیشود
هر دفعهای که با توام ابریست آسمان
چشم جهان به دیدن ما وا نمیشود
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
🤔1
احتمالش میرود نرخ ریا را بشکند
زور باید گردن بیادعا را بشکند
چهرههای عدهای را تا نسازند آشکار
یک نفر پیدا شود آیینهها را بشکند
شاد بودن در سرشت مردم این شهر نیست
محتسب باید که ابزار غنا را بشکند
سد معبر کرده نان از شغل کاذب میخورد
نیست مأموری که کشکول گدا را بشکند؟
دست و پا گیرند، اصلا بر حکومت لازمست
دست و پای مردم بیدست و پا را بشکند
تا مبادا این رعیتها دگرگونش کنند
کدخدا باید که خودکار قضا را بشکند
ما شبیه چوبهای یکه یکه، پیرمرد!
از کسی لطفا تقاضا کن که ما را بشکند
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
زور باید گردن بیادعا را بشکند
چهرههای عدهای را تا نسازند آشکار
یک نفر پیدا شود آیینهها را بشکند
شاد بودن در سرشت مردم این شهر نیست
محتسب باید که ابزار غنا را بشکند
سد معبر کرده نان از شغل کاذب میخورد
نیست مأموری که کشکول گدا را بشکند؟
دست و پا گیرند، اصلا بر حکومت لازمست
دست و پای مردم بیدست و پا را بشکند
تا مبادا این رعیتها دگرگونش کنند
کدخدا باید که خودکار قضا را بشکند
ما شبیه چوبهای یکه یکه، پیرمرد!
از کسی لطفا تقاضا کن که ما را بشکند
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
در آستانهی رفتنت که سه ساله شد!
مانند نهالی به مسیر توام ای باد
با رفتن تو لرزه بر اندام من افتاد
ما را به غم خویش گرفتار نمودی
با این همه ای دوست روان تو بسی شاد
داغ تو چنان بود که ناخواسته گفتم
ای کاش مرا مادر ایام نمیزاد
مانند خطی حکشده بر سینهی یک سنگ
هیهات که بیرون بشود خاطرت از یاد
بگذار که ما اهل زمین اشک بباریم
رفتی و به آن عالم لاهوت خدا داد
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
مانند نهالی به مسیر توام ای باد
با رفتن تو لرزه بر اندام من افتاد
ما را به غم خویش گرفتار نمودی
با این همه ای دوست روان تو بسی شاد
داغ تو چنان بود که ناخواسته گفتم
ای کاش مرا مادر ایام نمیزاد
مانند خطی حکشده بر سینهی یک سنگ
هیهات که بیرون بشود خاطرت از یاد
بگذار که ما اهل زمین اشک بباریم
رفتی و به آن عالم لاهوت خدا داد
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
😢1
حُسن با خُلق خدا خواسته توأم بشود
هر چه خوبیست به شکل تو مجسم بشود
فکر کن رشتهای از بافت جانم بوده
تاری از خرمن موهات اگر کم بشود
کوه را نَقْب زدن سادهترست از این که
با وجود تو کسی وارد قلبم بشود
بیتو دنبال بهانهست تو باشی پاپیچ
این دل بچهننه میشود آدم بشود؟
پنجه در پنجهام انداز و کمی حرف بزن
به همین شیوه مگر نبض منظم بشود
به لبان تو دمی صرف نگاهی و دمی...
وای از آن عشق که درگیر هوس هم بشود
کسر شأنست برایت غزلی اینگونه
آخرین قافیه از شرم مگر خم بشود
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
هر چه خوبیست به شکل تو مجسم بشود
فکر کن رشتهای از بافت جانم بوده
تاری از خرمن موهات اگر کم بشود
کوه را نَقْب زدن سادهترست از این که
با وجود تو کسی وارد قلبم بشود
بیتو دنبال بهانهست تو باشی پاپیچ
این دل بچهننه میشود آدم بشود؟
پنجه در پنجهام انداز و کمی حرف بزن
به همین شیوه مگر نبض منظم بشود
به لبان تو دمی صرف نگاهی و دمی...
وای از آن عشق که درگیر هوس هم بشود
کسر شأنست برایت غزلی اینگونه
آخرین قافیه از شرم مگر خم بشود
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
پر شده شیشه شیشه از خون هرات و قندهار
پاتوق دزد میشود باغ انار بی حصار
منتظری که کی؟ کجا؟ لاشه کسی بیاورد
هیچ نمانده شیر جان! جای غرور و افتخار
ساده شکار میشود هر شبه قوچی از رمه
رد شده است یَحتَمِل گرگ به شکل مستعار
کابل دردمند ما چشم که باز میکند...
صبح بهخیر فاجعه صبح بهخیر انفجار
شعر مدام مرثیه خنده همیشه زهرخند
کوچه به کوچه فاتحه خانه به خانه داغدار
پیرزنیست کشورم بیوه و عاجز و مریض
مرگ هوار میکشد روز و شبی هزار بار
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
پاتوق دزد میشود باغ انار بی حصار
منتظری که کی؟ کجا؟ لاشه کسی بیاورد
هیچ نمانده شیر جان! جای غرور و افتخار
ساده شکار میشود هر شبه قوچی از رمه
رد شده است یَحتَمِل گرگ به شکل مستعار
کابل دردمند ما چشم که باز میکند...
صبح بهخیر فاجعه صبح بهخیر انفجار
شعر مدام مرثیه خنده همیشه زهرخند
کوچه به کوچه فاتحه خانه به خانه داغدار
پیرزنیست کشورم بیوه و عاجز و مریض
مرگ هوار میکشد روز و شبی هزار بار
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
دنبال هما نیستم آن مرغ خیالیست
جامی که سر و ته بشود نیمهی خالیست
با اشک تپیدهست همه عمر خودش را
دل نیست دلم مزرعهی کاشت شالیست
غم نقشهی دنیا شده تجدید در این طرح
آوردن تغییر پس از بافت قالیست
همواره سر راه مرا سد زده از پیش
گُل هم بشوم باز جهان ظرف سفالیست
با فلسفهی زندگیام در کش و گیرم
شایع شده در شهر که این مرد غزالیست
از درد، غزل گفتم و یک عده نخواندند
یک عده هم از طعنه نوشتند چه عالیست
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
جامی که سر و ته بشود نیمهی خالیست
با اشک تپیدهست همه عمر خودش را
دل نیست دلم مزرعهی کاشت شالیست
غم نقشهی دنیا شده تجدید در این طرح
آوردن تغییر پس از بافت قالیست
همواره سر راه مرا سد زده از پیش
گُل هم بشوم باز جهان ظرف سفالیست
با فلسفهی زندگیام در کش و گیرم
شایع شده در شهر که این مرد غزالیست
از درد، غزل گفتم و یک عده نخواندند
یک عده هم از طعنه نوشتند چه عالیست
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
👍1
همراهان و همدلان شعردوست و ادبپرور! عید سعید قربان بر شما خجسته باد. عباداتتان مقبول درگاه حق!
روبهروی آینه ایستاده است. زیر لبش وردی را زمزمه میکند. چهار انگشتی اگر پا را جلوتر بگذاری و گوشها را از بازیگوشی وابکنی, خواهی شنید: اللهم کما أحسنت خَلقی فأحسن خُلقی.
آینه او را یاد خیلی چیزها میاندازد. کودک که بود رو به آینه با خودش حرف میزد, درد دل میکرد و همهی آنچه را که در لایههای ذهنش نقش بسته بود, به زبان میآورد. اکنون به وضوح دیده میشود که هم خَلقش دگر شده هم خُلقش. دیگر نمیتوان تارهای سپید موهایش را ندید. چهرهاش پخته مینماید. چین مختصر پیشانیاش حکایت از انباشتن تجربه دارد. تلخ و شیرین, غمانگیز و فرحزای. از تجربهها آنچه قابل گفتن است خاطره و آنچه قابل گفتن نیست راز است. البته کفهی دوم سنگینتر است و سکوت گاه طولانیاش دلیل. اغلب در مجالسی که هر کس هر گپ را بیآن که مزه مزه کند, میپراند, او با تمام سبک و سنگین کردن سخن باز از گفتن ابا میورزد.
همچنان خیره به آینه خاطرات چون فیلمهای سیاه و سفید قدیمی از نظرش میگذرد. کارهای کرده و نکرده, تصمیمهای درست و نادرست, حرفهای گفته و ناگفته. گفتههای بهجا گفته و بیجا گفته. راههای رفته و نرفته. خواستهها و نخواستهها. عشق, نفرت, خشم, مهر, بخشش و...
به راستی اگر روزی از همهی اینها بازخواست شود او چه پاسخی خواهد داشت؟
از فکر به این موضوع طفره میرود و یا هم به زعم خودش میخواهد زیر سبیلی رد کند. بگذار چنین کند آخر چه؟
آینه! آینه! رفیق قدیمی!
او کماکان خیره به آینه است...
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
آینه او را یاد خیلی چیزها میاندازد. کودک که بود رو به آینه با خودش حرف میزد, درد دل میکرد و همهی آنچه را که در لایههای ذهنش نقش بسته بود, به زبان میآورد. اکنون به وضوح دیده میشود که هم خَلقش دگر شده هم خُلقش. دیگر نمیتوان تارهای سپید موهایش را ندید. چهرهاش پخته مینماید. چین مختصر پیشانیاش حکایت از انباشتن تجربه دارد. تلخ و شیرین, غمانگیز و فرحزای. از تجربهها آنچه قابل گفتن است خاطره و آنچه قابل گفتن نیست راز است. البته کفهی دوم سنگینتر است و سکوت گاه طولانیاش دلیل. اغلب در مجالسی که هر کس هر گپ را بیآن که مزه مزه کند, میپراند, او با تمام سبک و سنگین کردن سخن باز از گفتن ابا میورزد.
همچنان خیره به آینه خاطرات چون فیلمهای سیاه و سفید قدیمی از نظرش میگذرد. کارهای کرده و نکرده, تصمیمهای درست و نادرست, حرفهای گفته و ناگفته. گفتههای بهجا گفته و بیجا گفته. راههای رفته و نرفته. خواستهها و نخواستهها. عشق, نفرت, خشم, مهر, بخشش و...
به راستی اگر روزی از همهی اینها بازخواست شود او چه پاسخی خواهد داشت؟
از فکر به این موضوع طفره میرود و یا هم به زعم خودش میخواهد زیر سبیلی رد کند. بگذار چنین کند آخر چه؟
آینه! آینه! رفیق قدیمی!
او کماکان خیره به آینه است...
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
👍2
ما مهرهی بازی فرازیم و نشیبیم
ای آب! بیا تا خودمان را نفریبیم
این دیدِ به ظاهر پدر از خلق درآورد
ما نیز حکایتگر خاتون و قضیبیم
از چارهی کَل بودنمان عاجز عاجز
اما همه جا جار کشیدیم طبیبیم
آسودگی انگار که بر ما ننوشتند
در باغ بهشتیم و پی چیدن سیبیم
چون تار سپیدی وسط موی جوانان
در مملکت خویش غریبیم غریبیم
رنگ رخ ما سِرّ درونیست پر از درد
از منظر یک پاپ همانند صلیبیم
چون باد که در چشم خودش خاک بپاشد
ما با خودمان تا نفسی هست رقیبیم
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
ای آب! بیا تا خودمان را نفریبیم
این دیدِ به ظاهر پدر از خلق درآورد
ما نیز حکایتگر خاتون و قضیبیم
از چارهی کَل بودنمان عاجز عاجز
اما همه جا جار کشیدیم طبیبیم
آسودگی انگار که بر ما ننوشتند
در باغ بهشتیم و پی چیدن سیبیم
چون تار سپیدی وسط موی جوانان
در مملکت خویش غریبیم غریبیم
رنگ رخ ما سِرّ درونیست پر از درد
از منظر یک پاپ همانند صلیبیم
چون باد که در چشم خودش خاک بپاشد
ما با خودمان تا نفسی هست رقیبیم
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
❤1👍1
هرمز را گفتند وزیران پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی. گفت خطایی معلوم نکردم و لیکن دیدم که مهابت من در دل ایشان بیکرانست و بر عهد من اعتماد کلی ندارند، ترسیدم از بیم گزند خویش آهنگ هلاک من کنند. پس قول حکما را کار بستم که گفتهاند:
از آن کز تو ترسد بترس ای حکیم
و گر با چنو صد برآیی به جنگ
از آن مار بر پای راعی زند
که ترسد سرش را بکوبد به سنگ
نبینی که چون گربه عاجز شود
بر آرد به چنگال، چشم پلنگ
#گلستان_سعدی
@ml_rustami
از آن کز تو ترسد بترس ای حکیم
و گر با چنو صد برآیی به جنگ
از آن مار بر پای راعی زند
که ترسد سرش را بکوبد به سنگ
نبینی که چون گربه عاجز شود
بر آرد به چنگال، چشم پلنگ
#گلستان_سعدی
@ml_rustami
نقل است که چون از مکه میآمد به همدان رسید. تخم معصفر خریده بود. اندکی از او به سر آمد، بر خرقه بست. چون به بسطام رسید یادش آمد. خرقه بگشاد، مورچهای از آنجا بدر آمد. گفت: ایشان را از جایگاه خویش آواره کردم. برخاست و ایشان را به همدان برد. آنجا که خانهی ایشان بود بنهاد...
#تذکرة_الاولياء
@ml_rustami
#تذکرة_الاولياء
@ml_rustami
شیر، زخمی شده و بیشه پر از کفتار است
مملکت خیمهی نادر قُلی افشار است
جایی از پیرهنش سالم اگر هم باشد
آستینیست که در سیطرهی یک مار است
اشک تمساح در این بین به او میگوید
اعتماد آخرش ای ساده تأسفبار است
علفی ریز دمی عامل جنگلسوزیست
یک عدد موش خودش آفت گندمزار است
اعتماد آن کف پاییست که از زخم پُرست
در ولنگی که قدم تا قدمش یک خار است
ای بسا حاکم قرآنزده دارد میهن
ای بسا ساده که بر دار بسی غدار است
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
مملکت خیمهی نادر قُلی افشار است
جایی از پیرهنش سالم اگر هم باشد
آستینیست که در سیطرهی یک مار است
اشک تمساح در این بین به او میگوید
اعتماد آخرش ای ساده تأسفبار است
علفی ریز دمی عامل جنگلسوزیست
یک عدد موش خودش آفت گندمزار است
اعتماد آن کف پاییست که از زخم پُرست
در ولنگی که قدم تا قدمش یک خار است
ای بسا حاکم قرآنزده دارد میهن
ای بسا ساده که بر دار بسی غدار است
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
👍1

