اما چقدر این شرایطی که در اون قرار گرفتیم انتخاب خودمون بوده؟ و چقدرش چیزی هست که ما در بهوجود اومدنش هیچ نقشی نداشتیم؟!
حقیقت این هست که ما اونقدر که فکر میکنیم آزاد نیستیم. ما معمولاً از بین گزینههایی که پیش رویمون قرار گرفته انتخاب میکنیم. اما صرفِ اینکه بین چند گزینه حق انتخاب داشته باشیم، لزوماً به این معنی نیست که کاملاً آزادیم.
چون قبل از اینکه ما انتخاب کنیم، خیلی چیزها انتخاب شدن؛ خانوادهای که در اون به دنیا میایم، جامعهای که در اون بزرگ میشیم، شرایط اقتصادی، امکانات آموزشی، فرهنگ، موقعیت اجتماعی و فرصتهایی که در اختیارمون قرار میگیره؛ و حتی موقعیت جغرافیاییای که در اون متولد میشیم و زندگی میکنیم، روی بسیاری از این شرایط تأثیر میذاره.
ما انتخابهامون رو درون یک چارچوب اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی انجام میدیم؛ چارچوبی که خودمون در شکلگیری بخش زیادی از اون نقشی نداشتیم و درون همین چارچوب، باید از بین گزینههای موجود انتخاب کنیم. گزینههایی که برای همه یکسان نیستن.
چیزی که برای یک نفر بهترین انتخاب بهنظر میرسه، ممکنه برای دیگری اصلاً یک گزینهی ممکن نباشه.
یکی میتونه انتخاب کنه ادامه تحصیل بده، مهاجرت کنه یا مدتی بدون درآمد روی علاقهاش کار کنه. برای فرد دیگه شرایط اقتصادی ممکنه این انتخابها رو از همون ابتدا محدود کرده باشه.
پس وقتی میگیم انتخاب این سوال رو هم بپرسیم که:
از بین چه گزینههایی و در چه ساختاری؟
حقیقت این هست که ما اونقدر که فکر میکنیم آزاد نیستیم. ما معمولاً از بین گزینههایی که پیش رویمون قرار گرفته انتخاب میکنیم. اما صرفِ اینکه بین چند گزینه حق انتخاب داشته باشیم، لزوماً به این معنی نیست که کاملاً آزادیم.
چون قبل از اینکه ما انتخاب کنیم، خیلی چیزها انتخاب شدن؛ خانوادهای که در اون به دنیا میایم، جامعهای که در اون بزرگ میشیم، شرایط اقتصادی، امکانات آموزشی، فرهنگ، موقعیت اجتماعی و فرصتهایی که در اختیارمون قرار میگیره؛ و حتی موقعیت جغرافیاییای که در اون متولد میشیم و زندگی میکنیم، روی بسیاری از این شرایط تأثیر میذاره.
ما انتخابهامون رو درون یک چارچوب اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی انجام میدیم؛ چارچوبی که خودمون در شکلگیری بخش زیادی از اون نقشی نداشتیم و درون همین چارچوب، باید از بین گزینههای موجود انتخاب کنیم. گزینههایی که برای همه یکسان نیستن.
چیزی که برای یک نفر بهترین انتخاب بهنظر میرسه، ممکنه برای دیگری اصلاً یک گزینهی ممکن نباشه.
یکی میتونه انتخاب کنه ادامه تحصیل بده، مهاجرت کنه یا مدتی بدون درآمد روی علاقهاش کار کنه. برای فرد دیگه شرایط اقتصادی ممکنه این انتخابها رو از همون ابتدا محدود کرده باشه.
پس وقتی میگیم انتخاب این سوال رو هم بپرسیم که:
از بین چه گزینههایی و در چه ساختاری؟
❤4
چه ساختاری؟!
ساختار یعنی مجموعهای از شرایط، روابط، قواعد، منابع و محدودیتهایی که قبل از انتخاب ما وجود دارن و تا حدی مشخص میکنن چه انتخابهایی برای ما ممکن، سخت یا حتی غیرممکن باشن.
ما معمولاً وقتی دربارهی انتخاب حرف میزنیم، خودِ انتخاب رو میبینیم؛ اما کمتر به چیزهایی فکر میکنیم که قبل از انتخاب وجود داشتن.
مثلاً دو نفر رو تصور کنید که هر دو در ۲۲ سالگی تصمیم میگیرن برای ادامهی تحصیل مهاجرت کنن. از بیرون هر دو انتخاب کردن. اما آیا واقعاً انتخابهای یکسانی داشتن؟!
اگه یکی خانوادهای داشته باشه که بتونه هزینهی آزمون زبان، اپلای، ترجمهی مدارک و چند ماه زندگیش رو تأمین کنه و اون یکی مجبور باشه همزمان کار کنه و هزینههای زندگی خانوادهش رو هم بده، آیا میتونیم فقط با گفتن «هر دو حق انتخاب داشتن» بگیم شرایطشون یکسان بوده؟
و حتی اگه هر دو بتونن هزینهها رو جور کنن، ساختار فقط جنبه مالی نداره. یکی ممکنه توی خانوادهای بزرگ شده باشه که قبلاً کسی این مسیر رو رفته؛ میدونه از کجا شروع کنه، با چهکسی مشورت کنه و چه اشتباههایی رو انجام نده. اون یکی ممکنه اولین نفر در خانوادهش باشه که دنبال این مسیر میره و مجبور باشه همهچیز رو از صفر و تنهایی یاد بگیره.
این تفاوت رو فقط در امکانات اقتصادی نمیشه دید؛ در شبکهی روابط، تجربه و دانشی که در اختیارشون قرار گرفته هم میشه دید.
یه چیز جالبی که توی فضای مجازی دیدم این بود که: خودت رو با کسی که مادربزرگش دانشگاه رفته مقایسه نکن.
شاید در نگاه اول شوخی به نظر برسه، ولی پشتش یه نکتهی مهم وجود داره.
آدمها زندگیشون رو با سرمایهی مالی، خانوادگی، دانشی و فرهنگیِ یکسانی شروع نمیکنن.
ساختار یعنی مجموعهای از شرایط، روابط، قواعد، منابع و محدودیتهایی که قبل از انتخاب ما وجود دارن و تا حدی مشخص میکنن چه انتخابهایی برای ما ممکن، سخت یا حتی غیرممکن باشن.
ما معمولاً وقتی دربارهی انتخاب حرف میزنیم، خودِ انتخاب رو میبینیم؛ اما کمتر به چیزهایی فکر میکنیم که قبل از انتخاب وجود داشتن.
مثلاً دو نفر رو تصور کنید که هر دو در ۲۲ سالگی تصمیم میگیرن برای ادامهی تحصیل مهاجرت کنن. از بیرون هر دو انتخاب کردن. اما آیا واقعاً انتخابهای یکسانی داشتن؟!
اگه یکی خانوادهای داشته باشه که بتونه هزینهی آزمون زبان، اپلای، ترجمهی مدارک و چند ماه زندگیش رو تأمین کنه و اون یکی مجبور باشه همزمان کار کنه و هزینههای زندگی خانوادهش رو هم بده، آیا میتونیم فقط با گفتن «هر دو حق انتخاب داشتن» بگیم شرایطشون یکسان بوده؟
و حتی اگه هر دو بتونن هزینهها رو جور کنن، ساختار فقط جنبه مالی نداره. یکی ممکنه توی خانوادهای بزرگ شده باشه که قبلاً کسی این مسیر رو رفته؛ میدونه از کجا شروع کنه، با چهکسی مشورت کنه و چه اشتباههایی رو انجام نده. اون یکی ممکنه اولین نفر در خانوادهش باشه که دنبال این مسیر میره و مجبور باشه همهچیز رو از صفر و تنهایی یاد بگیره.
این تفاوت رو فقط در امکانات اقتصادی نمیشه دید؛ در شبکهی روابط، تجربه و دانشی که در اختیارشون قرار گرفته هم میشه دید.
یه چیز جالبی که توی فضای مجازی دیدم این بود که: خودت رو با کسی که مادربزرگش دانشگاه رفته مقایسه نکن.
شاید در نگاه اول شوخی به نظر برسه، ولی پشتش یه نکتهی مهم وجود داره.
آدمها زندگیشون رو با سرمایهی مالی، خانوادگی، دانشی و فرهنگیِ یکسانی شروع نمیکنن.
❤4
ساختار و عاملیت؟
آنتونی گیدنز جامعهشناس بریتانیایی، نکتهای دربارهی ساختار مطرح میکنه: ساختارها فقط محدودکننده نیستن، بلکه امکانساز هم هستن.
یعنی همون خانواده، شرایط اقتصادی، فرهنگ و شبکهی روابطی که پیش از هر انتخابی در اختیار ما قرار میگیره، در حالی که بعضی مسیرها رو برامون دشوار یا حتی غیرممکن میکنه، مسیرهای دیگهای رو هم پیش رومون قرار میده.
مثلاً کسی که در یک شهر کوچیک بزرگ شده، ممکنه به بعضی دانشگاهها، کلاسها یا فرصتهای شغلی دسترسی کمتری داشته باشه و این بعضی مسیرها رو براش سختتر کنه. اما از طرف دیگه، هزینهی پایینتر زندگی یا داشتن خانواده و آشنایان نزدیک ممکنه امکانهایی براش ایجاد کنه که برای کسی که در یک شهر بزرگ و گران زندگی میکنه وجود نداشته باشه.
پس ساختار رو نمیشه فقط چیزی بیرون از خودمون یا یه جور زندان دید که توش گیر افتادیم. ما هر روز درون همین ساختارها زندگی و عمل میکنیم و با انتخابها و رفتارمون، اونها رو دوباره بازتولید میکنیم یا گاهی تغییرشون میدیم.
گیدنز این رابطهی دوسویه رو «دوگانگی ساختار» نامگذاری میکنه: ساختار هم زمینهی کنش ماست و هم نتیجهی کنش ما.
آنتونی گیدنز جامعهشناس بریتانیایی، نکتهای دربارهی ساختار مطرح میکنه: ساختارها فقط محدودکننده نیستن، بلکه امکانساز هم هستن.
یعنی همون خانواده، شرایط اقتصادی، فرهنگ و شبکهی روابطی که پیش از هر انتخابی در اختیار ما قرار میگیره، در حالی که بعضی مسیرها رو برامون دشوار یا حتی غیرممکن میکنه، مسیرهای دیگهای رو هم پیش رومون قرار میده.
مثلاً کسی که در یک شهر کوچیک بزرگ شده، ممکنه به بعضی دانشگاهها، کلاسها یا فرصتهای شغلی دسترسی کمتری داشته باشه و این بعضی مسیرها رو براش سختتر کنه. اما از طرف دیگه، هزینهی پایینتر زندگی یا داشتن خانواده و آشنایان نزدیک ممکنه امکانهایی براش ایجاد کنه که برای کسی که در یک شهر بزرگ و گران زندگی میکنه وجود نداشته باشه.
پس ساختار رو نمیشه فقط چیزی بیرون از خودمون یا یه جور زندان دید که توش گیر افتادیم. ما هر روز درون همین ساختارها زندگی و عمل میکنیم و با انتخابها و رفتارمون، اونها رو دوباره بازتولید میکنیم یا گاهی تغییرشون میدیم.
گیدنز این رابطهی دوسویه رو «دوگانگی ساختار» نامگذاری میکنه: ساختار هم زمینهی کنش ماست و هم نتیجهی کنش ما.
❤4
اما اگه ساختار اینقدر روی انتخابهای ما تأثیر میذاره، پس خودمون چه نقشی داریم؟
از نظر گیدنز، عاملیت یعنی توانایی تصمیمگرفتن و عملکردن؛ اما نه در خلأ و بدون هیچ محدودیتی، که درون همون شرایطی که در اختیار داریم.
یعنی ما نه کاملاً تسلیم ساختاریم و نه کاملاً از اون مستقل. گیدنز این توانایی رو با مفهوم آگاهی بازتابی توضیح میده؛ یعنی اینکه بتونیم شرایطی رو که در اون قرار گرفتیم بشناسیم، دربارهش فکر کنیم و با توجه به امکانات و محدودیتهامون تصمیم بگیریم.
میشه ساده گفت:
ما شرایطی رو که در اون به دنیا اومدیم انتخاب نکردیم، اما درون همین شرایط میتونیم بهنسب بهترین انتخاب رو داشته باشیم.
جالب اینکه، همین انتخابها و کنشهای ما وقتی بارها تکرار میشن، میتونن بخشی از شرایطی بشن که آدمهای بعد از ما باهاش روبهرو میشن.
از نظر گیدنز، عاملیت یعنی توانایی تصمیمگرفتن و عملکردن؛ اما نه در خلأ و بدون هیچ محدودیتی، که درون همون شرایطی که در اختیار داریم.
یعنی ما نه کاملاً تسلیم ساختاریم و نه کاملاً از اون مستقل. گیدنز این توانایی رو با مفهوم آگاهی بازتابی توضیح میده؛ یعنی اینکه بتونیم شرایطی رو که در اون قرار گرفتیم بشناسیم، دربارهش فکر کنیم و با توجه به امکانات و محدودیتهامون تصمیم بگیریم.
میشه ساده گفت:
ما شرایطی رو که در اون به دنیا اومدیم انتخاب نکردیم، اما درون همین شرایط میتونیم بهنسب بهترین انتخاب رو داشته باشیم.
جالب اینکه، همین انتخابها و کنشهای ما وقتی بارها تکرار میشن، میتونن بخشی از شرایطی بشن که آدمهای بعد از ما باهاش روبهرو میشن.
💔4
Mini-Sociologist!
ما چقدر از زندگیمان را خودمان انتخاب کردهایم و چقدرش را در شرایطی زندگی میکنیم که هرگز انتخابشان نکردهایم؟ خیلی وقتها از دوستام، همسنوسالهام و حتی آدمهایی که نمیشناسم میشنوم که میگن: «خیلی از همهچی عقب هستم.» عقب افتادن از تحصیل، از کار و…
در خود بطلب هرآنچه خواهی، که تویی؟!
وقتی هزاران نفر همزمان احساس «عقب موندن» دارن، دیگه یک شکست فردی نیست؛ نشونه یه الگوی ساختاری هست که خودش رو در هزاران احساس گناه شخصی پنهان کرده.
مسئله دقیقاً اینه که ساختارهایی که نابرابری ایجاد میکنن، از ما میخوان مسئولیت نتیجهی اون نابرابری رو شخصاً به دوش بکشیم. وقتی «عقب موندن» رو مشکل خودمون میدونیم، در واقع داریم بار یه مسئلهی جمعی رو بهتنهایی حمل میکنیم.
مثلاً کسی که بعد از چند سال درس خوندن و گرفتن مدرک دانشگاهی هنوز نمیتونه شغل مناسبی پیدا کنه، ممکنه خودش رو مقصر همه چیز بدونه و بگه: «رزومهم ضعیفه»، «مهارت کافی ندارم» یا «باید بیشتر تلاش میکردم.»
وقتی تعداد زیادی از جوونها، با وجود تحصیلات و تلاش با مشکل مشابهی روبهرو باشن، مسئله فقط به انتخاب یا توانایی فردی اونها مربوط نمیشه؛ باید بازار کار، شرایط اقتصادی و فرصتهایی که در اختیار این نسل قرار گرفته رو هم ببینیم.
وقتی هزاران نفر همزمان احساس «عقب موندن» دارن، دیگه یک شکست فردی نیست؛ نشونه یه الگوی ساختاری هست که خودش رو در هزاران احساس گناه شخصی پنهان کرده.
مسئله دقیقاً اینه که ساختارهایی که نابرابری ایجاد میکنن، از ما میخوان مسئولیت نتیجهی اون نابرابری رو شخصاً به دوش بکشیم. وقتی «عقب موندن» رو مشکل خودمون میدونیم، در واقع داریم بار یه مسئلهی جمعی رو بهتنهایی حمل میکنیم.
مثلاً کسی که بعد از چند سال درس خوندن و گرفتن مدرک دانشگاهی هنوز نمیتونه شغل مناسبی پیدا کنه، ممکنه خودش رو مقصر همه چیز بدونه و بگه: «رزومهم ضعیفه»، «مهارت کافی ندارم» یا «باید بیشتر تلاش میکردم.»
وقتی تعداد زیادی از جوونها، با وجود تحصیلات و تلاش با مشکل مشابهی روبهرو باشن، مسئله فقط به انتخاب یا توانایی فردی اونها مربوط نمیشه؛ باید بازار کار، شرایط اقتصادی و فرصتهایی که در اختیار این نسل قرار گرفته رو هم ببینیم.
❤6
اولریش بک، جامعهشناس آلمانی، در کتاب «فردیسازی» این پدیده رو «فردگرایی نهادینهشده» نامگذاری میکنه؛ فرایندی که در اون، ریسکها و نابرابریهایی که ریشههای اجتماعی و ساختاری دارن، در سطح زندگی فردی نمود پیدا میکنن.
و تأکید میکنه که فردیسازی یه انتخاب شخصی یا یه روند طبیعی فردگرایی نیست، چیزی هست که نهادهای مدرن مثل نظام آموزشی، بازار کار، سیستم رفاه و قوانین بر فرد تحمیل میکنن. یعنی جامعه از طریق ساختارش، فرد رو مجبور میکنه خودش رو بهعنوان یه واحد مستقل و تماماً مسئولِ سرنوشت خودش ببینه، حتی وقتی ریشهی مشکلاتش کاملاً جمعی و ساختاری باشه.
یکی از ویژگیهای جامعهی مدرن اینه که آدمها کمکم یاد میگیرن مشکلاتی رو که خودشون بهوجود نیاوردن، شخصیسازی کنن و در درون خودشون بهدنبال راهحل باشن، حتی اگه منشا بیرونی داشته باشه.
و تأکید میکنه که فردیسازی یه انتخاب شخصی یا یه روند طبیعی فردگرایی نیست، چیزی هست که نهادهای مدرن مثل نظام آموزشی، بازار کار، سیستم رفاه و قوانین بر فرد تحمیل میکنن. یعنی جامعه از طریق ساختارش، فرد رو مجبور میکنه خودش رو بهعنوان یه واحد مستقل و تماماً مسئولِ سرنوشت خودش ببینه، حتی وقتی ریشهی مشکلاتش کاملاً جمعی و ساختاری باشه.
یکی از ویژگیهای جامعهی مدرن اینه که آدمها کمکم یاد میگیرن مشکلاتی رو که خودشون بهوجود نیاوردن، شخصیسازی کنن و در درون خودشون بهدنبال راهحل باشن، حتی اگه منشا بیرونی داشته باشه.
❤6
بنابراین:
-من باید بیشتر تلاش میکردم.❌
-چی باعث شده تلاش کردن برای من اینقدر سختتر باشه؟✅
-من باید بیشتر تلاش میکردم.❌
-چی باعث شده تلاش کردن برای من اینقدر سختتر باشه؟✅
❤6
کتاب قلعه مالویل چی؟
قلعه مالویل (Malevil) نوشته روبر مرل، یکی از شاهکارهای کمنظیر ادبیات پساآخرالزمانی با تمرکز شدید بر جامعهشناسی و آزمایش اجتماعی است.
داستان پس از یک فاجعه هستهای ناگهانی رخ میدهد. گروه کوچکی از افراد در زیرزمین قلعهای قدیمی زنده میمانند. برخلاف اکثر اکشنهای پساآخرالزمانی، مرل کتاب را تبدیل به یک آزمایشگاه جامعهشناسی میکند تا ببیند انسانها چگونه تمدن، قوانین و نهادهای اجتماعی را از صفر بازسازی میکنند.
لایههای جامعهشناختی رمان
* بازسازی نهادهای قدرتی و سیاسی: رمان به دقت نشان میدهد که چگونه قدرت شکل میگیرد. شخصیت اصلی (امانوئل) سعی میکند یک نظام برابریخواه، دموکراتیک و مبتنی بر گفتگو بسازد؛ اما در مقابله با گروههای دیگر که شکلهای دیکتاتوری، فاشیستی یا دینیِ تمامخواه ساختهاند، چالشهای بنیادی مشروعیت قدرت عیان میشود.
* جامعهشناسی دین و ایدئولوژی: با نابودی ساختارهای قبلی، دین دوباره بهعنوان ابزاری برای کنترل تودهها، ایجاد نظم یا مهار ترس خلق میشود. مرل با تحلیلی دقیق نشان میدهد چگونه رهبران سودجو از نیاز انسانها به معنا و امنیت سوءاستفاده میکنند.
* تغییر مناسبات خانواده و نقش جنسیت: بازماندگان با بحران کمبود جمعیت و عدم توازن جنسیتی مواجه میشوند. مرل ساختارهای سنتِ ازدواج تکهمسری، مالکیت بر زن و شکلگیری الگوی خانواده جدید را زیر سؤال میبرد و تغییر رفتارهای اجتماعی در شرایط اضطراری را تحلیل میکند.
* بازگشت به شیوه تولید کشاورزی و اشتراکی: اقتصاد جامعه از حالت صنعتی یا سرمایهداری کاملاً فرو میریزد و به یک «کمونیسم اولیه کشاورزی» مبدل میشود. تقسیم کار، مدیریت منابع محدود و مفهوم مالکیت شخصی در قلعه به بحث گذاشته میشود.
اگر به دنبال رمان داستانی هستید که بهجای صحنههای شلوغ هالیوودی، چگونگی شکلگیری «قوانین، اخلاق جمعی، دین و دولت» از روی ویرانهها را کالبدشکافی کند، قلعه مالویل انتخابی فوقالعاده و کاملاً منطبق بر سلیقه شماست.
قلعه مالویل (Malevil) نوشته روبر مرل، یکی از شاهکارهای کمنظیر ادبیات پساآخرالزمانی با تمرکز شدید بر جامعهشناسی و آزمایش اجتماعی است.
داستان پس از یک فاجعه هستهای ناگهانی رخ میدهد. گروه کوچکی از افراد در زیرزمین قلعهای قدیمی زنده میمانند. برخلاف اکثر اکشنهای پساآخرالزمانی، مرل کتاب را تبدیل به یک آزمایشگاه جامعهشناسی میکند تا ببیند انسانها چگونه تمدن، قوانین و نهادهای اجتماعی را از صفر بازسازی میکنند.
لایههای جامعهشناختی رمان
* بازسازی نهادهای قدرتی و سیاسی: رمان به دقت نشان میدهد که چگونه قدرت شکل میگیرد. شخصیت اصلی (امانوئل) سعی میکند یک نظام برابریخواه، دموکراتیک و مبتنی بر گفتگو بسازد؛ اما در مقابله با گروههای دیگر که شکلهای دیکتاتوری، فاشیستی یا دینیِ تمامخواه ساختهاند، چالشهای بنیادی مشروعیت قدرت عیان میشود.
* جامعهشناسی دین و ایدئولوژی: با نابودی ساختارهای قبلی، دین دوباره بهعنوان ابزاری برای کنترل تودهها، ایجاد نظم یا مهار ترس خلق میشود. مرل با تحلیلی دقیق نشان میدهد چگونه رهبران سودجو از نیاز انسانها به معنا و امنیت سوءاستفاده میکنند.
* تغییر مناسبات خانواده و نقش جنسیت: بازماندگان با بحران کمبود جمعیت و عدم توازن جنسیتی مواجه میشوند. مرل ساختارهای سنتِ ازدواج تکهمسری، مالکیت بر زن و شکلگیری الگوی خانواده جدید را زیر سؤال میبرد و تغییر رفتارهای اجتماعی در شرایط اضطراری را تحلیل میکند.
* بازگشت به شیوه تولید کشاورزی و اشتراکی: اقتصاد جامعه از حالت صنعتی یا سرمایهداری کاملاً فرو میریزد و به یک «کمونیسم اولیه کشاورزی» مبدل میشود. تقسیم کار، مدیریت منابع محدود و مفهوم مالکیت شخصی در قلعه به بحث گذاشته میشود.
اگر به دنبال رمان داستانی هستید که بهجای صحنههای شلوغ هالیوودی، چگونگی شکلگیری «قوانین، اخلاق جمعی، دین و دولت» از روی ویرانهها را کالبدشکافی کند، قلعه مالویل انتخابی فوقالعاده و کاملاً منطبق بر سلیقه شماست.
-Gemini
❤4
«سعادت جمعی نیست، آففرد.
بهتر، به معنای بهتر برای همه نیست. بهتر برای گروهی»
این جمله رو فرماندهای در سریال «سرگذشت ندیمه» خطاب به آففرد یکی از ندیمهها میگه. گیلیاد، حکومتی که زنان رو به ابزار تولید مثل تقلیل داده، با استناد به یک بحران جمعی توجیه میشه. بحران باروری.
استدلال رهبران این نظام هم این هست که همهی ما، بهنوعی از این نظام سود میبریم؛ جامعهای که در آستانهی نابودی بوده، حالا بقا پیدا کرده است.
_ بقای چه کسی؟ سعادت چه کسی؟
بهتر، به معنای بهتر برای همه نیست. بهتر برای گروهی»
این جمله رو فرماندهای در سریال «سرگذشت ندیمه» خطاب به آففرد یکی از ندیمهها میگه. گیلیاد، حکومتی که زنان رو به ابزار تولید مثل تقلیل داده، با استناد به یک بحران جمعی توجیه میشه. بحران باروری.
استدلال رهبران این نظام هم این هست که همهی ما، بهنوعی از این نظام سود میبریم؛ جامعهای که در آستانهی نابودی بوده، حالا بقا پیدا کرده است.
_ بقای چه کسی؟ سعادت چه کسی؟
❤4
آیا چیزی بهنام سعادتجمعیِ خالص (بدون قربانی) وجود دارد؟!
کارکردگرایی، یکی از اصلیترین رویکردهای جامعهشناسی، جواب نزدیک به «بله» به این سؤال میده. حداقل در نسخهی اولیهاش. تالکوت پارسونز، از نظریهپردازای اولیهی این رویکرد، جامعه رو مثل یه ارگانیسم زنده میدید. یک سیستم متشکل از اجزای بههمپیوسته خانواده، اقتصاد، دین، حکومت و.. که هرکدوم برای بقای کل سیستم، کارکردی ضروری و مثبت دارن. طبق این منطق، اگر نهادی در جامعه پایدار مونده، دلیلش این هست که یک نیاز ضروری از جامعه رو برآورده میکنه.
مثلاً نهاد خانواده رو در نظر بگیرید. خانواده یکی از پایهایترین نهادها در هر جامعهای هست، چون کارکردهای حیاتی داره: تولیدمثل، جامعهپذیری، حمایت عاطفی و اقتصادی از اعضا. برای همین خانواده نهادی با کارکرد مثبت برای جامعه در نظر گرفته میشه، حتی اگر برای اعضاش محدودکننده باشه، محل خشونت و انتقال نگرشهای منفی باشه، و پدر و مادر به فرزند آسیب برسونن یا اونطور که باید ازش حمایت نکنن. با همهی اینها، خانواده همچنان بهعنوان نهادی با کارکرد ضروری و مثبت تصور میشه.
نتیجه اینکه اگر اکثریت از یک نهاد سود میبرن (یا نهاد برای سیستم کارکردی داره)، تجربهی اقلیتی که داره آسیب میبینه، در محاسبهی نهایی گم میشه. نه چون کسی عمداً نادیدهاش میگیره، که چون روششناسی این نظریه، سطح تحلیلش رو روی کل سیستم تنظیم کرده، نه روی تجربهی فردی یا گروهی.
اما در دنیای واقعی هم همین هست. ما خیلی از آسیبهای نهادی رو بهخاطر کارکرد کلیای که دارن، نادیده میگیریم...
کارکردگرایی، یکی از اصلیترین رویکردهای جامعهشناسی، جواب نزدیک به «بله» به این سؤال میده. حداقل در نسخهی اولیهاش. تالکوت پارسونز، از نظریهپردازای اولیهی این رویکرد، جامعه رو مثل یه ارگانیسم زنده میدید. یک سیستم متشکل از اجزای بههمپیوسته خانواده، اقتصاد، دین، حکومت و.. که هرکدوم برای بقای کل سیستم، کارکردی ضروری و مثبت دارن. طبق این منطق، اگر نهادی در جامعه پایدار مونده، دلیلش این هست که یک نیاز ضروری از جامعه رو برآورده میکنه.
مثلاً نهاد خانواده رو در نظر بگیرید. خانواده یکی از پایهایترین نهادها در هر جامعهای هست، چون کارکردهای حیاتی داره: تولیدمثل، جامعهپذیری، حمایت عاطفی و اقتصادی از اعضا. برای همین خانواده نهادی با کارکرد مثبت برای جامعه در نظر گرفته میشه، حتی اگر برای اعضاش محدودکننده باشه، محل خشونت و انتقال نگرشهای منفی باشه، و پدر و مادر به فرزند آسیب برسونن یا اونطور که باید ازش حمایت نکنن. با همهی اینها، خانواده همچنان بهعنوان نهادی با کارکرد ضروری و مثبت تصور میشه.
نتیجه اینکه اگر اکثریت از یک نهاد سود میبرن (یا نهاد برای سیستم کارکردی داره)، تجربهی اقلیتی که داره آسیب میبینه، در محاسبهی نهایی گم میشه. نه چون کسی عمداً نادیدهاش میگیره، که چون روششناسی این نظریه، سطح تحلیلش رو روی کل سیستم تنظیم کرده، نه روی تجربهی فردی یا گروهی.
اما در دنیای واقعی هم همین هست. ما خیلی از آسیبهای نهادی رو بهخاطر کارکرد کلیای که دارن، نادیده میگیریم...
❤5
بقای سیستم = خیر جمعی.
بالاتر دیدیم که اگر نظامی دوام پیدا کرده یعنی اجزایش در جهتی مثبت گام برداشتن، وگرنه کل سیستم منحل میشد.
شاید براتون جالب باشه بدونید این رویکرد نسبت به نابرابری طبقاتی، تبعیضهای قومی و حتی جنسیتی هم همین دیدگاه رو داشته. پارسونز در تحلیلش از خانواده، نقشهای بین زن و مرد رو بر اساس تفکیک کارکردی تقسیم کرده. مرد نقش ابزاری، نانآوری اقتصادی و ارتباط با دنیای بیرون رو داشته و زن نقش عاطفی، مراقبت، حفظ گرمای عاطفی خانواده.
از نظر پارسونز، این تقسیم کار برای کارآمد بودن نظام خانواده و جامعه ضروری بوده. چون این تقسیمبندی به انسجام و بقای نظام کمک کرده، بهطور ضمنی بهعنوان چیزی مثبت و طبیعی در نظر گرفته میشه. بدون توجه به اینکه این تقسیم برای زنان در سطح فردی، چه هزینهای داره:
-محرومیت از استقلال اقتصادی، محدودشدن به فضای خانه، نبود فرصتهای برابر و..
برای مردان چه هزینهای داره:
-فشار دائمی نانآور بودن، مجاز نبودن به ابراز ضعف یا نیاز عاطفی، فاصله گرفتن اجباری از فرزندان و صمیمیت خانوادگی، و تقلیلیافتن ارزش وجودی اونها به میزان درآمدشون.
بالاتر دیدیم که اگر نظامی دوام پیدا کرده یعنی اجزایش در جهتی مثبت گام برداشتن، وگرنه کل سیستم منحل میشد.
شاید براتون جالب باشه بدونید این رویکرد نسبت به نابرابری طبقاتی، تبعیضهای قومی و حتی جنسیتی هم همین دیدگاه رو داشته. پارسونز در تحلیلش از خانواده، نقشهای بین زن و مرد رو بر اساس تفکیک کارکردی تقسیم کرده. مرد نقش ابزاری، نانآوری اقتصادی و ارتباط با دنیای بیرون رو داشته و زن نقش عاطفی، مراقبت، حفظ گرمای عاطفی خانواده.
از نظر پارسونز، این تقسیم کار برای کارآمد بودن نظام خانواده و جامعه ضروری بوده. چون این تقسیمبندی به انسجام و بقای نظام کمک کرده، بهطور ضمنی بهعنوان چیزی مثبت و طبیعی در نظر گرفته میشه. بدون توجه به اینکه این تقسیم برای زنان در سطح فردی، چه هزینهای داره:
-محرومیت از استقلال اقتصادی، محدودشدن به فضای خانه، نبود فرصتهای برابر و..
برای مردان چه هزینهای داره:
-فشار دائمی نانآور بودن، مجاز نبودن به ابراز ضعف یا نیاز عاطفی، فاصله گرفتن اجباری از فرزندان و صمیمیت خانوادگی، و تقلیلیافتن ارزش وجودی اونها به میزان درآمدشون.
❤4
چی باعث میشه این نظریه درست کار نکنه؟
- یک پدیده میتونه برای گروهی کارکرد مثبت داشته باشه، برای برخی منفی. و سیستم میتونه با وجود این آسیب همچنان پایدار بمونه. مثل پدیدهی سلطه. برای گروه مسلط مثبت و برای گروه تحت سلطه منفی محسوب میشه. و میتونه دوام پیدا کنه چون کسانی که از این نظم سود میبرن، قدرت حفظکردن اون رو هم دارن. پس پایداری نظام هیچ تضمینی برای خوببودن همهی اجزایش نیست.
- جامعه اساسا سیستمی نیست که آرامش و نظم پیشفرضش باشه و در تعادل به سمت خیر و سعادتجمعی حرکت کنه. جامعه محل تعارض دائمیِ منافع، بین گروههایی هست که به منابع، قدرت، ثروت و فرصتهای نابرابر دسترسی دارن. چیزی که نظم و انسجام مینامیم، چیزی نیست جز نظمی که به نفع یک گروه خاص تثبیت شده. بهش میگن طبیعی و کارآمد، ولی برای گروههای دیگه یعنی محرومیت و سرکوب.
- نظامها وقتی پایدار میمونن که منافع یه گروه قربانی بشه و تضمینکنندهی منافع گروههای بالاتر باشن. پایداری بهخودی خود، نشونهی سلامت یک نظام نیست؛ نشونهی این هست که یه گروه داره هزینهی این پایداری رو بهجای بقیه میپردازه.
- یک پدیده میتونه برای گروهی کارکرد مثبت داشته باشه، برای برخی منفی. و سیستم میتونه با وجود این آسیب همچنان پایدار بمونه. مثل پدیدهی سلطه. برای گروه مسلط مثبت و برای گروه تحت سلطه منفی محسوب میشه. و میتونه دوام پیدا کنه چون کسانی که از این نظم سود میبرن، قدرت حفظکردن اون رو هم دارن. پس پایداری نظام هیچ تضمینی برای خوببودن همهی اجزایش نیست.
- جامعه اساسا سیستمی نیست که آرامش و نظم پیشفرضش باشه و در تعادل به سمت خیر و سعادتجمعی حرکت کنه. جامعه محل تعارض دائمیِ منافع، بین گروههایی هست که به منابع، قدرت، ثروت و فرصتهای نابرابر دسترسی دارن. چیزی که نظم و انسجام مینامیم، چیزی نیست جز نظمی که به نفع یک گروه خاص تثبیت شده. بهش میگن طبیعی و کارآمد، ولی برای گروههای دیگه یعنی محرومیت و سرکوب.
- نظامها وقتی پایدار میمونن که منافع یه گروه قربانی بشه و تضمینکنندهی منافع گروههای بالاتر باشن. پایداری بهخودی خود، نشونهی سلامت یک نظام نیست؛ نشونهی این هست که یه گروه داره هزینهی این پایداری رو بهجای بقیه میپردازه.
❤4
یک معلم معمولی...
این روزها چیزی که خیلی بهش فکر میکنم این هست که سال بعد، وقتی به عنوان یک دبیر میرم سر کلاس، غیر از محتوای خود کتاب جامعهشناسی، چی به دانشآموزانم یاد بدم؟!
دخترهایی که هر روز روبهروم میشینن و من فقط یکی از چندین معلمی هستم که در طول سالهای مدرسه میبینن. شاید چند سال بعد خیلی از چیزهایی که از کتاب بهشون درس دادم یادشون نباشه؛ نظریهها، تعریفها، حتی بعضی از بحثهایی که سر کلاس داشتیم. اما من دوست دارم چیزی بیشتر از همهی اینها براشون بمونه.
کاملاً با موقعیتی که قرار هست باهاش روبهرو بشم آگاه هستم. سیستم آموزشی پر از نقص و ایرادات کوچیک و بزرگ هست. مطمئناً چالشهای زیادی با دانشآموزان، خانوادهها، همکاران و دیگر افراد خواهم داشت و قرار نیست همهچیز اونطور که من میخوام پیش بره.
خیلی وقتها مجبور میشم خودم رو با چیزهایی وفق بدم که قبولشون ندارم، نتونم همیشه همونطور که دوست دارم تدریس کنم، احتمالاً بعضی حرفها رو نتونم بزنم، بعضی روشها رو نتونم اجرا کنم و بعضی وقتها بین چیزی که فکر میکنم درست هست و چیزی که از من انتظار میره، فاصلهای وجود داشته باشه.
خلاصه اینکه کار من راحت نخواهد بود، این رو میدونم. قرار نیست سیستم آموزشی رو به تنهایی تغییر بدم. قرار نیست با چند ساعت کلاس در هفته، زندگی همهی این دخترها رو عوض کنم. من فقط یه معلم هستم، بین هزاران کنش از طرف معلمهای دیگه، خانوادهها، دانشآموزان و دیگر افراد.
اما بیتأثیر هم نیستم. یک میدان و محدودهی کنش دارم که شاید کوچیک باشه، اما خالی از امکان نیست. شاید نتونم خیلی از چیزهایی که در این ساختار وجود دارن رو تغییر بدم، اما میتونم تصمیم بگیرم در محدودهای که به من سپرده شده، چطور عمل کنم.
حقیقتاً من عاشق تدریس نیستم و چیزی نیست که همیشه میخواستم. اما فکر نمیکنم برای خوب بودن در کاری، حتماً باید خیلی دوستش داشته باشیم. شاید همین که مسئولیتپذیر باشم، کارم رو جدی بگیرم، نسبت به آدمهایی که به من سپرده شدن بیتفاوت نباشم و سعی کنم تا جایی که میتونم کارم رو درست انجام بدم، کافی باشه.
من فکر میکنم جامعه بیشتر از اینکه به قهرمان نیاز داشته باشه، به آدمهای معمولی نیاز داره؛ کسانی که سعی میکنن وظیفهشون رو به شکل بهتری انجام بدن، نسبت به نقشی که در جامعه دارن بیتفاوت نباشن و مسئولیتی رو که به عهدهشون گذاشته شده، جدی بگیرن. این افراد شاید کار خارقالعادهای انجام ندن، اما در همون جای کوچیکی که ایستادن، سعی میکنن چیزی رو خرابتر نکنن و اگر تونستن فقط کمی بهترش کنن. جامعه از همین آدمها ساخته میشه.
در نهایت، من هم به عنوان یه معلم معمولی، سعی میکنم به دانشآموزانم یاد بدم همهچیز رو صرفاً به این دلیل که «همیشه همینطور بوده» نپذیرن. یاد بگیرن سؤال بپرسن، دربارهی چیزهایی که بدیهی به نظر میرسه فکر کنن و اگر با چیزی مواجه شدن که براشون ناعادلانه یا نادرست به نظر میرسه، بتونن دوباره بررسیش کنن. بهشون یاد میدم فکر کردن و تصمیم گرفتن رو جدی بگیرن؛ دربارهی زن بودن، روابط بین زنان، موفقیت، رقابت و جایگاه خودشون در جامعه سؤال بپرسن و خودشون رو بهتر بشناسن.
من جواب همهی سؤالهاشون رو ندارم. اما میتونم کاری کنم که از پرسیدن نترسن. این هم سهم کوچیک من از تغییرِ جامعهست.
این روزها چیزی که خیلی بهش فکر میکنم این هست که سال بعد، وقتی به عنوان یک دبیر میرم سر کلاس، غیر از محتوای خود کتاب جامعهشناسی، چی به دانشآموزانم یاد بدم؟!
دخترهایی که هر روز روبهروم میشینن و من فقط یکی از چندین معلمی هستم که در طول سالهای مدرسه میبینن. شاید چند سال بعد خیلی از چیزهایی که از کتاب بهشون درس دادم یادشون نباشه؛ نظریهها، تعریفها، حتی بعضی از بحثهایی که سر کلاس داشتیم. اما من دوست دارم چیزی بیشتر از همهی اینها براشون بمونه.
کاملاً با موقعیتی که قرار هست باهاش روبهرو بشم آگاه هستم. سیستم آموزشی پر از نقص و ایرادات کوچیک و بزرگ هست. مطمئناً چالشهای زیادی با دانشآموزان، خانوادهها، همکاران و دیگر افراد خواهم داشت و قرار نیست همهچیز اونطور که من میخوام پیش بره.
خیلی وقتها مجبور میشم خودم رو با چیزهایی وفق بدم که قبولشون ندارم، نتونم همیشه همونطور که دوست دارم تدریس کنم، احتمالاً بعضی حرفها رو نتونم بزنم، بعضی روشها رو نتونم اجرا کنم و بعضی وقتها بین چیزی که فکر میکنم درست هست و چیزی که از من انتظار میره، فاصلهای وجود داشته باشه.
خلاصه اینکه کار من راحت نخواهد بود، این رو میدونم. قرار نیست سیستم آموزشی رو به تنهایی تغییر بدم. قرار نیست با چند ساعت کلاس در هفته، زندگی همهی این دخترها رو عوض کنم. من فقط یه معلم هستم، بین هزاران کنش از طرف معلمهای دیگه، خانوادهها، دانشآموزان و دیگر افراد.
اما بیتأثیر هم نیستم. یک میدان و محدودهی کنش دارم که شاید کوچیک باشه، اما خالی از امکان نیست. شاید نتونم خیلی از چیزهایی که در این ساختار وجود دارن رو تغییر بدم، اما میتونم تصمیم بگیرم در محدودهای که به من سپرده شده، چطور عمل کنم.
حقیقتاً من عاشق تدریس نیستم و چیزی نیست که همیشه میخواستم. اما فکر نمیکنم برای خوب بودن در کاری، حتماً باید خیلی دوستش داشته باشیم. شاید همین که مسئولیتپذیر باشم، کارم رو جدی بگیرم، نسبت به آدمهایی که به من سپرده شدن بیتفاوت نباشم و سعی کنم تا جایی که میتونم کارم رو درست انجام بدم، کافی باشه.
من فکر میکنم جامعه بیشتر از اینکه به قهرمان نیاز داشته باشه، به آدمهای معمولی نیاز داره؛ کسانی که سعی میکنن وظیفهشون رو به شکل بهتری انجام بدن، نسبت به نقشی که در جامعه دارن بیتفاوت نباشن و مسئولیتی رو که به عهدهشون گذاشته شده، جدی بگیرن. این افراد شاید کار خارقالعادهای انجام ندن، اما در همون جای کوچیکی که ایستادن، سعی میکنن چیزی رو خرابتر نکنن و اگر تونستن فقط کمی بهترش کنن. جامعه از همین آدمها ساخته میشه.
در نهایت، من هم به عنوان یه معلم معمولی، سعی میکنم به دانشآموزانم یاد بدم همهچیز رو صرفاً به این دلیل که «همیشه همینطور بوده» نپذیرن. یاد بگیرن سؤال بپرسن، دربارهی چیزهایی که بدیهی به نظر میرسه فکر کنن و اگر با چیزی مواجه شدن که براشون ناعادلانه یا نادرست به نظر میرسه، بتونن دوباره بررسیش کنن. بهشون یاد میدم فکر کردن و تصمیم گرفتن رو جدی بگیرن؛ دربارهی زن بودن، روابط بین زنان، موفقیت، رقابت و جایگاه خودشون در جامعه سؤال بپرسن و خودشون رو بهتر بشناسن.
من جواب همهی سؤالهاشون رو ندارم. اما میتونم کاری کنم که از پرسیدن نترسن. این هم سهم کوچیک من از تغییرِ جامعهست.
❤11
Mini-Sociologist!
_قسمتی از سریالی که دارم میبینم: تقریباً چند هفته درباره این سریال تحقیق کردم تا ببینم آیا همون چیزی هست که میخوام یا نه! بالاخره با این تصور که ممکنه اصلاً همون چیزی نباشه که دنبالش هستم، شروع کردم به دیدنش. سریال: The Handmaid's Tale «سرگذشت ندیمه»…
«هرگز فروتن بودن یک زن را با فروتر بودنش اشتباه نگیر.»
❤4