اتاق میم
41 subscribers
317 photos
81 videos
33 files
356 links
روزنه‌ای برای دیدار فکرت و تماشای روایت‌های فرهنگ
Download Telegram
Forwarded from اندیشیدن به محال
🌱 شهریاران آب

یکی از چهار سنگ نبشته‌ی داریوش اول(۵۳۲ تا ۴۸۶ پیش از مسیح) آورده :
ایـمـام دَهـیـائـوم  اَهـورَ‌مَـزداهْ  پـاتـووْ  هَـچا هَـئـیـنـایـا  هَـچـا دوُشْ-یـارا  هَـچـا  دْرَئـوگَـه  اَبـیْ  ایـمـام  دَهـیـائـوم  مـا  آجَـمـی‌یـا  مـا هَـئـیـنـا  مـا  دوُشْ-یـارَم  مـا  دْرَئـوگَـه.
اهورامزدا این کشور را بپاید از سپاه دشمن، از خشکسالی و از دروغ. به این کشور نیاید، نه سپاه دشمن، نه خشکسالی و نه دروغ ۱
سه مسئله‌ی این فلات گسترده همان است که داریوش از آن یاد می‌کند: سپاه دشمن ، خشکسالی ، دروغ!
متون و سنگ‌نبشته‌ها تنها میراث فرهنگی و باستانی نیستند ، آن‌ها آموزه‌های درخشان و آزمون گزاری‌ی آباء ما هستند که  گزارندگان تاریخ و داستان ، قصه‌ها از آن‌ها نوشته‌اند. برای آنان که دیده‌ی عبرت بین بر عِبَر و قصص بسته‌اند ، چون به اکنون پر رنج و ویران می‌رسند ، دیوان و ددان را در خود و اجتماع خویش نمی‌جویند ، بلکه دشمن را در بیرون از خاک خویشتن می‌یابند. این ایام که به حکم ضرورت یشت‌ها را مرور می‌کردم ، با آنکه فهم این متون درک دقیق و زکی می‌طلبد و ایضاً تخصص ، و من از هر سه تهیدستم ، با این وصف دیدم apaoša به چم لغوی‌ی خود خشکاندن است  و در وجه اسمی‌ش نام دیوی‌ست که خشکسالی را می‌آورد(مثلاً چنانکه هانس رایشِلت نوشته: اَپَئوشه ، پوشاننده‌ی آب)۲. آن که فراغتی دارد یشت اَردْوی سورَ یشت یا اَبان یشت ، تشتر یشت یا تیر یشت و یشت‌های دیگر (به‌ویژه زامیات یشت)را ببیند که از بیش از سه هزار پیش تا همینک داستان و تاریخ این بیابانستان ، نویسه‌ی آزمودن خاک در بی‌آبی آب‌جویی بوده ، چندانکه به گمان من( که در جایی آن را پیشنهاد معنی کرده‌ام) لغت‌-نامِ "کی"  در نام سلسله‌ی باستانی‌ی کیانیان  با آب پیوندی استوار دارد و لفظ‌-نامِ  در آغاز ، " کی" چه بسا  " آب‌یار " و فرمانده صیانت از اندازه و نحوه‌ی توزیع عادلانه‌ی آب بوده‌است. اگر اهل لغت گیر ندهند می‌توانم apa.xšaťra یعنی شهریار معزول را هم بی‌آب‌رو بخوانم و چنین باشد اگر ، در این بادیه حق شهریاری به رویِ نکویِ سروران و سالارانی بخشیده می‌شود که آب‌سالاران عادل و خردمند دهو یا کشور خود باشند. اما دشمن ، آب و دروغ را اگر ذکر و زینهار پیوسته‌ی متون به ما نیاموخته باشد ، جز ویرانی و فلاکت چیزی آموختنی و یافتنی نیست. عدالت ، آزادی ، مرام ، معنویت ، سخاوت ، امنیت و شجاعت در ولایت آبادان معنی می‌گیرد ، چنانکه اگر آب نباشد "فر" یا حق شهریاری را نمی‌توان دریافت و در پنجه گرفت ، زیرا "فر" را خسرو ، شاه نمونه‌ی باستان ، از دریای مواج "فرزدان‍ْوَ" تواند گرفت در حالی که فرسیاب نالایق را توان گرفتن این فر از دریای آزمون آبرو نیست؛ این یعنی اگر آب نباشد فر نتوان یافت .
این مجمل را سردستی نوشتم تا آبیاران عصر حاضر هم بدانند که بی آب‌ شهریاری ناممکن است. ما اگر ایدر کاری نتوانیم کرد ، توانیم که قصه‌ی دیرین را که نقل کنیم .

۱ ترجمه و متن از رضا مرادی  غیاث آبادی در سایت پژوهش‌های ایرانی
۲ بنگرید به رهیافتی به گاهان زرتشت و متن‌های نواوستایی ، هانس رایشِلت ، گزارش جلیل دوستخواه صفحه ۵۱۸


https://t.me/mahal_andishe
Forwarded from اندیشیدن به محال
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
با آب آبادان معنی می‌گیرد

https://t.me/mahal_andishe
Forwarded from اندیشیدن به محال
◽️اعلان

چه اندوهی
چه اندوهی
شاعر رفته در کلماتش چرخی بزند
با کلماتش
یادش نیامد از خیال بیاید بیرون
پیاله‌ی خالی‌ را پر کرده‌ایم
خیال نیامد


▫️شمس آقاجانی
۱۳۴۷_۱۴۰۲


https://t.me/mahal_andishe
Forwarded from اندیشیدن به محال
هیچ


تو از مرگ چه می‌دانی
و ما
و ما
و ما اَدراکَ
و ما
و ما
و اصلن من که  در فواصل انسان با واوهای فصل
ماهای خسوف
واوهای فصلِ ماه‌های مرا در خود بپوشان
مادرِ ما
من که از قطارِ بلیط‌های صادره تنها ماندن

و ما که مادرِ ماهای پریشان را در خود پیچیده‌اند
بی آواز یک ترانه
بی ترنم یک حرف که در من خود را تحریر می‌دهدددد
مثلا آ
آآآآآآ
و بعدتَرَک آآآآآآآآآآآ
مثل نرده‌های بهشت زهرا
زندان اوین
معجره‌ی گورهای دسته‌جمعی‌ی آینده

مثل این !
آه از این مثالِ مسلکِ تحریر
تمام نمی‌شود هادس در رگ‌هام پام آآآآآآآهه‍ام رگ و پی‌هام

تمام!

و از مواعظ تن‌ْبیمْ که واوش می‌افتد در ترسِ این شبِ روزش پرهیبْ شبش پرهیزْ
ایستانده‌اند مرا  در کنار رودهای چارگانه مرگان در یونانِ این  تنِِ بی تنوین

مثلن این !
کدام مرده ترین ماها که جام تهی پر می‌شوند کنندش بی‌وقفه از شراب عبث
ما و واوهای فصل که در ذات وصل مرا مرگ کرده‌است
اگر می‌مردم
اگر می‌مردم از من
و بعد اگر مردنم از تنِ تاریک می‌شُ وَند
که تاریک اسم دیگر این نیست که گفتی مرگ
تاریک اسم دیگر تاریک است در شدنِ که
در ما
در خسوف بی وقتِ وقفه‌ی در من
و مرگ اسم دیگر مرگ است اخوی

برگردم ببینم این کلمات از چی رنج می‌برند خطش بزنم
خطش بزنم مرگْ اسم خودش


https://t.me/mahal_andishe
Forwarded from ایران فردا
🍀سفر در زمان‌های زمینی
🍂 برای زادروز "فروغ فرخزاد"

🔷 مسعود میری

@iranfardamag

«سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر می‌گردد

و بدین‌سانست
که کسی می‌میرد
و کسی می‌ماند

هیچ صیادی
در جوی حقیری که به گودالی می‌ریزد
مرواریدی صید نخواهد کرد.»


🌸 کوتاهی‌ی عمر فروغ فرخزاد و بازمانده‌ای اندک اما تکان دهنده و پر مسئله از آثار مهمش نشان می‌دهد با چه چهره‌ی بزرگ و تاریخ سازی در ادبیات روبرو هستیم. فروغ به سبب معاصر ماندنش یا بهتر است بگوییم پیش‌رو ماندن شعرش برای فردا ، هنوز به تاریخ ادبیات ایران نپیوسته است.

☘️ با ظهور نیمایوشیج بزرگ ثروت زبانی‌ی پارسی_دری به نقد زمان درپیوست و نسیه‌ی پرافتخار و پردامنه‌اش را به دکان فرهنگ فروخت.نیما شعر را و هدایت داستان را به زندگی‌های ما نسبت بخشیدند . نیما در "دیکلماسیون" و هدایت در "روایتِ از موجود"، وجود رنج آلود بشر روزگار مارا به زمان خود رساندند ، نثر و شعر را از نارسانایی و نارسایی به رسانا شدن مبدل کردند ودر نهایت زبان بی‌زبان و لکنت زده را به بیان طبیعی‌ی خود بازگرداندند.

🍁 آنان پیکر انسان امروز ایرانی را از جامه‌ی استعاره زده‌ی دیروز پرهیختند. تربیت زبان نه چنان که به اسالیب و قوالب آثار محصور بماند ، بلکه چونان ثروتی که در داد و ستد مردمان برخود بیفزاید ، میراث آنان بود ، که در کار فروغ فرخزاد به یک فراز درخشان نائل شد ، زیرا آنان پیشتر بنای خراب را فرو گذاشتند و عمارتی نو بنا کردند .کار گِِل را نیما و هدایت کردند و دل تفکر و توغل در زبان نیز به فروغ فرخزاد مجال حضور و بازیگری داد.

🌱 فروغ ، ادبیات کم روایت را پُر روایت کرد ، کلمات آسان را دچار جهانِ شاعر کرد و از همه مهمتر ، به مذاب رؤیاهای هزاره‌ها که فراز آوردن پرچم تن و احوالات اوست ، دست فرو برد . ادبیات او نه اندوه و نه شادی را مقصد قرار نداد ، او رنج را نه به سبب ظلام مرگ آدمی بلکه به سبب بامداد جان و زیست انسانِ در حال عبور و ایضاً خیره شدن به روزگار سپری‌شونده‌ی وی شناسایی کرد ، تا از معبر این شناخت به حضور خلاق ما گواهی دهد. فروغ فرخزاد زبانی روایتگر اما به ظاهر ساده را برگزید ، لکن زبان او چندان در سطح‌ها و فلات‌های برهم غلطیده (چونان حربه‌ی چکاد گون متون مقدس) روایت‌گر است که تقلید و محاکات از کار او همچنان بیهوده مانده است.

🌼 فروغ چه بسا شانس نسلی باشد که برای معنابخشی به زبان و زندگی‌ای محتاجند تا کلماتی بیابند که آنان را در این برهوت سوانح و رخدادهای ویرانگر ، در سپهری از اشتیاقِ زیست بر فرازِ رنج و محنتِ بی پایانِ جهان ، به زبانی نسیم وش ، یله و اندوه آگاه ، اما رسنده به اقلیم شادی پیوست کند. زبان فروغ میان جهان گشوده و متن قدسانی ، در حد فاصل ابراز رنج فقدان با سرمستی‌ی بیان مفهوم نجات ، فهم سرحدهای ابداع یک زبان بسط یافته و برخوردار از وجه عتیق و صورت اکنونی‌ی زیست، در حال تقلا و آمد و شد است. این تقلاست که برای نسل کنونی می‌تواند محل زیستگاه و جستجو باشد.

🌿 به گمان که فروغ را باید دوباره مرور کرد و در فضای اجتماعی و سیاسی‌ی در حال ظهور از او کلمات تولیدگر شنید ، زیرا ما نمی‌دانیم این اکنون دشوار ما را به کدام اقلیم ویران خواهد برد! شعر همچنان خیمه‌ی تفکر در ظلمات را در بطن خود نگاه می‌دارد ، خاصه شعری که از ظلمات جهانِ " نباء عظیم" خبرهایی پیش رو می‌گذارد. نباء عظیم در زبان او فارغ از لحن قدسانی‌ی خود به نوعی میدان دید بشریت تبدیل می‌شود ، که این سبک مواجهه با میراث معنوی‌ی دین اندوده ، آدمی را دچار تحیر می‌کند. فروغ فرخزاد می‌تواند از این عرصات خبرهای جدیدی به ما بدهد.

🍂 نامش می‌ماند ، کلامش خوانا باد!


#ایران_فردا
#فروغ_فرخزاد
#مسعود_میری


https://cutt.ly/3wGssVSk
http://t.me/iranfardamag
Forwarded from اندیشیدن به محال
این شعر نیست
اطلاعیه فوت من است که برایت می‌فرستم
من مرده‌ام در یک روز همین هفته
بزرگ خاندان
کارمند عالی رتبه
با وقت‌های مدیدی که پیر شده‌ام
پیش از من
کلمات مرده‌اند
خواب‌ها کابوس شده‌اند
ستاره‌ها از شانه‌ها ریخته‌اند
برگ‌ها از شاخه‌ها افتاده‌اند
پیش از من شاعری که از نخل بالا می‌رفت
تا حروف شیرین را در سبد زمان بگذارد
پیش از من ما در هوا منفجر شده بود
و آسمان تکه تکه بدن باریده بود

شعر تنش را با تکه‌های زمان می‌تراشد
شعر تنش را ماران خورده‌اند
شعر در سوگ تنش آبتین می‌شود
شعر عبث را دور می‌زند

زمستان داغ دیده است
زمستان یقه‌ی پالتوی پشمی را بالا می کشد
و کلمات همینطور بی‌وقفه بخار می‌شوند
ما در خواب دیدن کابوس‌های سقوط
هواپیما دیدیم
و آبتین به فریدون گفته‌ست جم
جمیع خلایق داغ دیده‌اند
هوا ، باد ، بیابان ، حرف ، خیابان،  داغ دیده‌اند
داغ دیده است زبانم لکنتِ ترسیدم را
و پشت پنجره‌ی خوابی که کابوس دیده کسی کشتند
و زندگان زندانند
و مردگان نه

فرض کن این شعر نیست نباشد
کسی نشسته برای دلش زار می‌زند
کاغذ مرگش را می‌نویسد
رسول بادها و بیابان
بنویس تنش تکه تکه از آن بالا
یا زندگان که زندانند
و مردگان که مردگان را به خاک سپردند

نام تو هر کس باشد
خواب زمستان فروردین است


https://t.me/mahal_andishe
Forwarded from ایران فردا
🔴درس‌هایی که متن‌های یک زندگی می‌دهد

🔶مسعود میری

@iranfardamag

▪️"عده ای انتظار دارند که ما روشنفکران در هر موقعیتی با قدرت مبارزه کنیم اما نبرد واقعی ما جای دیگری‌است. با قدرت‌هاست و این جنگ ساده‌ای نیست، زیرا قدرت به خاطر تکثرش در فضای اجتماعی به شکلی متوازن در زمان تاریخی پایدار است. تضعیف شده و رانده شده از اینجا ، بار دیگر آنجا پدیدار می‌شود. قدرت هرگز نمی‌میرد. انقلاب کنید تا از بین ببریدش، او به سرعت برمی‌گردد و در شرایط جدید چیزها جوانه می‌زند ، دلیل این دوام و بقا این است که قدرت انگل یک ارگانیسم بین اجتماعی‌است که به کل تاریخ بشر مربوط است و نه فقط به تاریخ سیاسی و تاریخی‌اش. چیزی که قدرت در تمام ابدیت بشری در آن ثبت شده زبان است؛ یا دقیق‌تر بگوییم بیان اجباریش لسان.

🔸زبان قانونی است که لسان آیین نامه‌اش است . ما قدرتی را که در لسان نهفته است نمی‌بینیم زیرا فراموش می‌کنیم که لسان یعنی طبقه‌بندی و طبقه‌بندی همیشه سرکوبگر است" . یک صفحه قبل‌تر، نهاد این بحث قدرت را در متن ، در جان تجربه‌ی انسان جستجو کرده است که از دهان مرقس در انجیلش بیرون می‌کشد : " نام من قشون است "۱

▪️بخشی از قدرت زبانِ زمان است. همان بهیموتی که امروز بیش از هر وقت دیگری ثمره‌ی وقت را قورت داده است. "گذشته" به "آینده" یورش آورده و "اکنون" چون طفل معصوم یتیمی وامانده و مأیوس شده‌است.

🔸برای این‌که بدانیم هر یک از بازیگران عرصه و صحنه کیست‌اند ، چه کرده‌اند و ما را به کجا خواهند برد ، بیایید ببینیم این متن‌ها چه می توانند گفت. داستان به‌ ظاهر ساده می‌نماید زیرا هر جانی را جهانی‌ست و جهان ایده‌ها داستان آن است .

▪️در مرقس باب (۵) لجئون دیوانه‌ایست که گویا آنچه در درون وی نشسته و نهاد او را فاسد کرده ، خود با آن نیرو همدلی‌ها دارد که خطاب به عیسی(که منجی نیز گویا در این نیروی مخوف ضرورت وجود می‌فهمد) می‌گوید :

🔸" «ای عیسی، پسر خدای تعالی، مرا با تو چه کار است؟ تو را به خدا قسم می‌دهم که مرا معذب نسازی » زیرا بدو گفته بود ای روح پلید از این شخص بیرون بیا پس از او پرسید اسم تو چیست به وی گفت« نام من لجئون است زیرا که ما بسیاریم», پس بدو التماس بسیار نمود که «ایشان را از آن سرزمین بیرون نکند» و در حوالی آن کوه‌ها گله گراز بسیاری می‌چرید و همه دیوها از وی‌خواهش نموده گفتند:« ما را به گرازها بفرست تا در آنها داخل شویم » ".۲

▪️برای نجات بخش ، غرق کردن گرازهای قدرت ممکن است ، اما برای بشر که ربط خود را با مطلق ترک کرده و بی اندازه در جهان گیتیانه‌ی خود تنها مانده۳ ، نه تنها قتل قدرت مقدور نیست بلکه از دست دادن آن نیز از دست رفتن یک امکان توسعه و مدنیت است.

🔸نیروهای اجتماعی و سیاسی کوشیده‌اند نیروی نهفته در لجئون را ( که در وضعیت بهیموتی می‌شد مسیح‌وار در صحنه‌ی زهد و پارسایی آن را به قتل رساند ، اما در وضعیت لویاتانی ناگزیریم از تربیت و سامان بخشیدن به نیروی مهیب آن ) در ایده‌ی کنش‌گری‌ی اجتماعی و سیاسی بگنجانند تا نهاد سرکش آن آموخته به انتظام سیاسی گردد. رولان بارت ، به پس از این کار دارد که آن یادآوری‌ی بزرگ را دقیقاً دو سال قبل از انقلاب ایران به ما می‌کند: آنچه من می‌کنم صرفاً نتیجه و دنباله ی چیزی‌ست که من هستم!۴

▪️ما در استخوان‌بندی‌ی تمدن و فرهنگ ایران سه مقدمه داریم که ذیل این سه مقدمه مقید خواهیم بود.مادام که این مدنیت معنادار باشد در عین رجوع مستمر و پیوسته به این سه پایه ، تربیت و تنزیه آن‌ها نیز ضروری است: نگره‌ی شهریاری ، نگره‌ی دینیاری و نگره‌ی عیاری یا پهلوانی!

🔸در باب اول و سوم جای دیگر سخن‌ها گفته‌ام و جای آن اکنون نیست. ولی اینک که نگره‌ی دینیاری محل نزاع و بحث جدی‌ی جامعه‌ی ماست ، ناچاریم بدان التفات نظر صرف کنیم . در نگره‌ی شهریاری سخن بر سر نوع نظام سیاسی و مهندسی‌ی قدرت است. ریاضیات قدرت در نظریه ی شهریاری مندرج است و در نظریه‌ی پهلوانی جامعه‌شناسی‌ی توده و قدرت مهیب لجئونِ سیاست ، تربیت ملی برای مشارکت یا معنویت سیاست منظور نظر من است. در نگره‌ی دینیاری ، ملت همواره و مستمر ناچار است مذهب را در مسأله گون بودنش ببیند ، آن را میدانی قدرتمند از نیرو بداند ، این نیرو را برای چشم‌انداز آینده به امکان تغییر نزدیک کند. در وضعیت کنونی تا بعد ، نیروهای وابسته به اقلیم دینیاری که دل در گرو نفی استبداد دارند ، در حالی که به تبدیل مذهب به نیرویی بارآور و موثر برای ایجاد دمکراسی می‌کوشند ، ناگزیرند به تنزیه فرهنگ ما از ایمان سیاست زده نیز بپردازند.....


متن کامل:

https://cutt.ly/4wKyRuE5


#ایران_فردا
#مسعود_میری
#مهدی_بازرگان
#دین_و_سیاست_و_اجتماع

http://t.me/iranfardamag
Forwarded from اندیشیدن به محال
!

وَ
اندوه بزرگ پیراهن من بود
پاهایم
راهِ رفتنند
راهِ رفتنِ پاهایم
تنند
تنیده در پیراهنی که رقص تنت را افشا کرده
حروفِ اندوه مار مار می‌شود بر پوستِ ...
متن را آهسته بخوان ربی
...کلمات

جمع خوانی‌ی مجلس را معبد پیاله می‌زند بر سنگ
شکستن تن در استخوانِ پای ِمن اندوه می‌دهد
سُکرِ انکسارِ شیشه از کلمات افتاده است
پیراهنی که پوست اندوه را به تنت پوشیده
و این پیاله
و سنگی که لبانم باشد

کدام تنم اندوه می‌تند به کلمات
من از انسان می‌گویم
کدام شکستن
استخوان صدا در گلوی یک چکاوکِ استعاره‌ی آواز است
خواندنِ آزاد روی شاخه‌ی ایران را می‌گویم
کدام پیرهنت را بدهم زلیخا از متن کتیبه ببرد برنگرداند
عشق را و زنی ترسخورده با موهای پریشان در بادِ خسته‌ی این بلاد عجم را می‌گویم

از هم اول این خیابان ناآبادان بوده باشد جناب
از آن سمت
دهانِ لحنی وزیده به تن  چون چراغ لاله می‌سوزد
در خیابانِ شما پیراهنم به عَلَم می‌رقصد
یا به اَلَم

و خیابان را سرخ روی مَجمَعَه بر سر می‌بَرَد نشاپوری‌ی بی‌سر
و جهان یکسر شهسوار غریبی‌ست جمع خوانی‌ی دون کیشوت را می‌گویم
تو وِردَت را کامل بخوان ربی
متن از خیابانِ رفته کی برگشته برادر جان
خیابان
به متن تنت برگردد پیرهنت را بادِ اَلَم تاب می‌دهد
و خوانده‌ام حین کتابتِ هشیدر ماهِ خسوفش تمام می‌شود
ربی !
بخوان وَ روی لغت‌ها تکان سرت را غبار زمان نپذیرد
آمین!
و این دریا که شن به زیر زبان ملحوف است حرف نجاتش را بی‌شک
خوابِ آب نخواهد دویدن ازین پیاله که صحرا در کتابتِ خون دارد
آمین !
و مردگان همه تارند در پود تنم پیراهنی که از همه سو پاره پاره به اقصی می‌رود
به عشقِ مردگان جهان در تن من متحد بشوند
آمین!

وَ
سسسسسسسسسسسسسس
خاموش
سسسسسسسسسسسسسسسس
آمین !
سسسسسسسسسسسسسسسسسسسس


https://t.me/mahal_andishe
Forwarded from اندیشیدن به محال
چرا که من از سیاره‌ای سیاه برگشته‌ام
در فواصل انسان با رنج
کتاب‌هایی که نخوانده‌ام
بوسه‌هایی که اندوه زمان را از استخوان می‌تراشد
سلام و وداع‌های پشت در مانده
موریانه‌ها که خورده خورده پاگشت جهان را می‌جود
فکر تو در من جاری می‌شود فرد مورد نظر !

نه
نه مثل بارانی که  در ارتفاعات کوه بابا می‌بارد
نه مثل روح مسیلی که از جهنم صحرا می‌غلطد در هلمند
مثل گتوهای پروس
گبری‌های قرن سوم هجری در کرمان، جیرفت،  قلب من
آتش نامیرایت را بیار با پیاله که هفت هزار سال گِل از استخوانِ قبیله به دفتر  دارد شراب جوان!

چرا که تو از ستاره چراغی بر قناره‌ی قتل من
نور بوی لبانت در خنده بُوَد فرد مورد نظر
اشراقْ شیخِ دهان در طراوتِ آیاتِ پوست بوده از آغوشت حُکماً
نوشَت باشد پیاله بگردانی در دهان چراغ آوردنی که ودا می‌خواند زیر زبان طرب ای لفظ نو
که اوستا می‌خواند نو
تنخ می‌خواند تازه 
نوشَت نوشته باد که متن از تناسب آب آباد می‌شود آتش را در گهینوم بی‌هُش
آتش را که 

فرد مورد نظر!
"شبی که اول آن شب شراب بود و سرود، میانه مستی و آخر..."
برگرد رقصِ مرا چرا که زْرونَه می‌کشد این پا
کوپّْ کوپِ کوبد از پا تا سر
آخر!
و این که مرا می‌خواند تو را
تنخ را
متی را
حتی تا را
تا ستاره‌ی دیگر که می‌رسی از کناره‌اش
خط سیاهی می‌کشد
نامت هر چه که باشد باشد فرد مورد نظر
ما برای تو هیزم جمع کرده‌ایم
حکایت از کنار آتش بالا گیرد
سحر میان خاکستر‌ها محو شوی
و روز تنت گر بگیرد

چرا که تو


_
* ش
بی که اول آن شب شراب بود و سرود/ میانه مستی و آخر امید بوس و کنار...": یک بیت از قصیده‌ی فرخی سیستانی

* زرونه : با وقف اول ، شرار و زبانه‌ی آتش در لهجه‌ی اهل سیستان

https://t.me/mahal_andishe
Forwarded from اندیشیدن به محال
🌱 ابهر


نه باد باشم که از تو به بحر
از تو به بیابان
رفتنم از آن سوی مشرق آوازت
ور بیفتد لحم نفس‌نفس‌زدنت آویخته
بر قناره ، تکلم آویخته
بر چنگ گلویت جنگ لبت که نبوسیده معجره می‌پوسد
بر تمام نام‌ها که تواریخ لحم لخت بیابان

نه باران باشم نفس بریده به بیرون
پوست خاکت
شکسته
خشک
قبا روی شاخه های شانه‌ات نشسته
و اسم تو بی اعظم از بدن تک درخت‌های باغ کوچک ابهر
بیخته اندوه را به بادا بادِ بلا داد. هااااا.هاها . هاهاهاها هی . ای دو.....
آویخته مو را به گوشه‌ی تصنیف‌های کروشه بازِ ندانم کیستیٖ کروشه بسته تا

همین ها وَ شهر وَ کوچک وَ آن ترنم غمگینِِ سُر خورده تا تهِ جیبت جایی حد فاصل اسمت که اعظم لب‌ها نبوده به قطع یقین
و هر چه که باشم تاب بیاور طاهره تهران تنت شکسته به جلد بافته از تازیانه کو به کو
الو الو ایران ! ایران جواب بده الو
مو به مو رو به رو که این قبا ترانه نمی‌تند به طرب
حرب دست دلش می‌لرزد تلو تلو

تو با کدام هوا می‌آیی
ای نقطه
در تمیز بیابان ای بامداد باد‌های کوچکِ یک وقت روی میز
ای جرعه
مست روی پهلوی این کوه‌های خُرد عرق کرده

تمام است
پیاله را که برگردانی به نقطه‌ای دوباره تنت جرح می‌شود در جمیع نقاطی محض
نام تو شهرستان است
چه فرق می‌کند نام تو یا من
سگ‌ها کنار جاده‌ی برگشت ضمیرند
سگ‌‌ها کنار جاده مرا می‌میرند



https://t.me/mahal_andishe
Forwarded from اندیشیدن به محال
گفتی بهار بیاید
رستگاری را بر شانه‌ها کشیدیم
به گورستان شدیم
بهار اگر بیاید هم

کُندُرِ دست‌هات در گریبان
بغل واکن کلماتِ دوستت دارم
پیچیده ست انگشتانت دَورِ هندِ شبی تا دیروقت‌ها
هندِ وداهای دور مشو دور مشو در تگ بالشِ هلمند
می‌وزد شمالِ اوستا می‌خواند لبِ پرآوازِ کتوییم
بادِ از آتش گذشته‌ 
نبوتِ بارانِ گمشده "در خانه‌ی تاریک راه"
راهِ از آتش گذشته 
ما این لغت‌ها را به دنیا نیامده بودیم

بیا در این عطش اسفند را به خانه ببر
بیا بغل از باد رها کن آتش جان!
نام تو ابراهیم هم بشود آذر گمان عطش را کُپّه می‌کند از ریگ پشتِ لب
من  آذرک از درگاهِ دشت جهنم باد داده‌ام
پرچم به باد عطش داده‌اند تباران

آتش از عطش که بسوزد نبوتِ باد ابراهیم است
آی پدرجان !
دهان مرا پر کن
ما رستگاری‌ی باران بر دوش ابرها نهاده‌ایم ُ بیابان شاهد
براتِ نورِ تر از بویِ پسرها در کف دارم
دختران من از بادهای جهان سرشارند
به بادیه می‌رقصند منجیان


های
به دامنم گل گز ریخته !


https://t.me/mahal_andishe
Forwarded from اندیشیدن به محال
🔥زین آتش نهفته..
به مناسبت حضور حضرت چهارشنبه سوری

" میان علما اختلاف افتاده است " این حرف خواهرزاده‌ام بود در باب اینکه امشب چهارشنبه سوری ست یا آن شب متصل به حلول سال نو. خود این بیان مسرت بخش است چون نشان می‌دهد دیگر هر حرفی را نمی‌توان بی تحقیق به مردم قبولاندن! و دیگر که مردم چون با مسئله‌هاشان روبرو شوند ، ناگهان به تکاپو می‌افتند و به حل خودآگاهانه‌ی آن‌ها وجه تلاش صرف می‌کنند. فارغ از این که چقدر چنین کوششی خوب است یا مخاطراتی هم این کار ممکن است در پی داشته باشد ، ما ایرانیان در حین این کارها داریم ساخته می‌شویم. اتفاق مهم جنبش زن زندگی آزادی نشان داد جامعه بی برنامه نیست ، بلکه در حین مواجهه با مسئله هاش ، اتفاقی ، از سر صُدفه در ظاهر بی تأمل و تفکر ،به رفع و رجوع کارهای بر زمین مانده می‌پردازد. خود این «تفکر_عمل بی فاصله با واقعه» ، یا «تفکر_عملِ در حین رخداد » باید چیز درخشان و رهگشایی باشد. به این موضوع خوب است کمی بیندیشیم .
ولی در این یادداشت کوچک و کوتاه می‌خواهم در چند سطر بگویم چرا بهتر است امشب چهارشنبه سوری باشد. این فتوای یک آدم ذیمدخل در مطالعات آیین و رسوم ایرانی نیست ، بلکه فهم ناقص یک کتابخوان از برخی شواهد است.
تا آنجا که این کمترین در متون دیده در دیرین،رسمی بدین ترتیب نگفته‌اند ، اما مهم نیست که گفته یا نگفته‌اند ، مهم کاربست عنصر مهم«آتش»است که نهاد و بنیان فلسفه‌ی ایرانشهری و هندی بر آن است؛ چنانکه نامساخت رهبر دینی در این دو سنت هم_بُن ، «آثرون» یا آذربان است . در میان عناصر مهم آب آتش و باد ، تنها دو عنصر آب و آتش(نگاه کنید:  وندیداد فرگرد ۵ فقره ۹ : آتش/فقره ۸ : آب ) معصوم است و وجه شر ندارد در حالی که باد چنین نیست و می‌تواند ضرر برساند. در آب و آتش این دیو مرگ و بخت.ِشخص بدکیش است نه نفس آب و آتش.
فروغ یا خُرّه (فر ، خوارنگهه) یا سزاواری‌ی سروری ، نور که اساس فلسفه‌ی ایرانشهری را شامل شده ، آتش پیروزی ، آتش پیام‌رسان (خشایار شاه برای نخستین بار آن را به کار گرفت)، دنگه یا دخم که مردگان به آتش آن سپرده می‌شده‌اند ، آتش برای روح مردگان وو رواج قدسانی‌ی این عنصر را برگزیده نشان می‌دهد. استاد شادروان جناب پورداوود در مقام توضیح سروش یشت در مقدمه‌ی کوتاهی وجوه آتش را برشمرده و از قضا یادآوری دارد که این آتش چهارشنبه سوری اخذ مسلمانی از آتش مزدیسنایی است :
«هنوز هم در ایران میان مسلمانان ایران اثراتی از عهد کهن باقی مانده در شب چهارشنبه آخر سال در خانه و بازار و کوچه آتش می افروزند و از روی آن می‌گذرند».
از سوی دیگر آذر یا آتش در فروغ آزادی و رهایی هم دارای داستانی مشبع و دلپذیر است ، که جشن سده به عنوان چراغ نمادین رهایی از آتش به یاد مانده. زیبا و کوتاه داستان آن را ابوریحان بیرونی در خصوص بیوراسپ یا ضحاک و آفریدون در کتاب التفهیم فی‌صناعه‌التنجیم آورده و نوشته : «و او (رمابیل)کسی را پیش فرستاذ و بفرموذ  هر کسی بر بام خانه خویش آتش افروختند زیرا که شب بود خواست که بسیاریِ ایشان بدیذ (پدید : به چشم ) آید».
باری این آتش چهارشنبه سوری یک وجه نسبت دارد به روح اعتقاد ایرانشهری که به زرتشت هم وابسته نیست و قدمتی بسیار کهن‌تر دارد، و دیگر شاید به آیین مردگان وصل باشد که پنج روز قبل و پنج روز بعد از سال(سالِ‌سیصد و شصت روزه) «بوی مردگان» است ، زیرا روان شادروان به خانه بی‌می‌گردد و لطف زندگان به زندگی و یاد عزیز از دست شده را به تماشا می‌نشیند. از آغاز شب اولین پنجه‌ی قبل از سال تا آخرین شبِ  روز  دهم در پنجه‌ی گم‌شده در سال جدید (سر جمع ده شب) آیین فروزش و فروغ آتش بر قرار بوده.
آتش باید محل آبادی و پریستاری‌ی نیکدلان و شجاعان  باشد.هم آتش بایست پریستاری شود ، آلوده نشود و هم آتش‌بان و آتش گذار . هنوز هم آتش بانان معابد بهدینی آتش را پاکیزه نگه می‌دارند و حتی برای آنکه مبادا نفس کشیدن شان شأن پاک آتش را بشکند ، بر دهان دهانبندی می‌بندند به نام «پنام»!! و اگر امروزه آتش چهارشنبه سوری خسران و مرگ و میر دارد قطعاً به آیین نور و فروغ و خره(فرّ) هیچ نسبتی ندارد. آتش ایرانی صبح صلح و نور آرامش و همدلی است و باید کسی که در انجمن مردمان نیست از آن بهراسد.
اینک می‌توانم نتیجه بگیرم که شاید چهارشنبه سوری حداقل آن پنجه یا پنج شب پیش از سال را در برگیرد و بهتر است دوستان و ااییاران(مردم کوی و برزن ، بی‌قدرتان ، عیاران) نازنین ما شب چهارشنبه‌ی متصل به تحویل سال نو را چهارشنبه سوری فرض نکنند. به هر روی خود دانند علمای بلاد عجم ، من به عنوان مجتهد متجزی عرض کردم ، مردم هر کدامشان یک پا مجتهد مطلق اند ، چه بسا بگویند هر دو شب را به احترام زندگان آتش بی‌خطر برپا می‌کنیم ، و خود این اجتهاد هم دل انگیز خواهد بود.


https://t.me/mahal_andishe
Forwarded from اندیشیدن به محال
خردمندان و دانشوران
یاران و نزدیکان

از میان اشارات به نوروز ، یک عبارت را که عرب نقل کرده خیلی می‌پسندم . زرین در کتاب "زرین سخن" از صاحب نخبة‌الدهر(و صبح‌الاعشی قلقشندی) آورده خداوند «در این روز نور را بیافرید و آغاز زمان نیز این روز است.»۱
نور فقط روشنایی نیست ، روشنایی هم  جداره‌ی نور است چون نور را می‌تابد . این نور آتش از آن می‌زاید و آدمی را پریستاری‌ی آتش به گرمی و روشنی‌ی بالان می‌رساند. نور بیخِ دیدن و دیدار است ، تخم چشم وصال یار است ، نازِ گُل و گِلِ طبیعت از بویِ پرتوِ او رو باز می‌کند  بی انکه دوئیّت گُل و گِل در میان باشد  ، وَ  سوی چراغ اوست که سوگند عهد و پیمان مردمان را آفرین می‌شود. این سخنان فقط ادیبانه نیست ، زیرا که نیک نبشتن از نیکی ، نهاد تکلم نیکی را هویدا کردن است. تکلف‌آمیز نیست هنگامی که دامن نور حقیقت را گرفته‌ای تا از چیزی سخن بگویی که اشاره به اندیشه‌ی پیدایش و بقای یک سرزمین دارد ، فلسفه‌اش چنان است و بر آن اساس سامان دارد.
ایران میراث نیست ، ثروتی‌ست که اتحاد اقوام مختلف الالوان و کثیر‌الالحان بطور مشخص طی حداقل چهار هزار سال برای ظهور ، بروز و بالیدن آن،  عمر ثمربخش باشندگان خرج کرده ، گِردَش آورده ، و به روزگاران پس از خود  بخشش کرده‌است. فلسفه‌ی نور ، چه ایرانشهری بنامی‌اش ، چه نامی دیگر بدهیدش ، فلسفه‌ی یک قوم نیست ، فلسفه‌ی یک نیروی جوشش زندگانی‌در هزارقبیله‌ی همزبانی‌ست که در بسی پهناور این  سرزمین‌ها ، به یُمن و برکتِ آفریدنِ اندیشه در سخت‌ترین شرایطِ طبیعت ، ما را پشتیوانی کرده‌است. ما هموندان و هم فرهنگان ، ایل به ایل و قبیله به قبیله ، طی چند هزاره ،  ناگزیر بوده‌ایم از پشت زین فرود آییم ، خشت و خانه کنیم ، کشت و کار و تجارت سازیم و خورد خورد فرهنگ و آیین بیابان‌گردی را به آیین فرهمند نور برکشیم .  وَ  چون در برهوت نیمه بیابان این  فلات تنها بوده‌ایم ، در جزایر دولت‌شهرهای بی‌پناه پناه همبودگی و وصل جسته‌ایم ، به هم آموخته و از هم آموخته‌ایم، تمدن‌های کوتاه مدت را کنار گذاشته‌ایم و اتحاد مدنیت ایران را استواری بخشیده‌ایم. ما هر چه که بوده‌ایم ، از ماد و پارس و پارت و سکا و کوش  وو، آرام و نا آرام ، اما از سر حوصله فرهنگیده و نورانی شده‌ایم ، تا آنجا که در همین ایام اخیر دولت رسمی‌ی مغولان نیز  مشتاق است به پیوند نورانی‌ی نوروز بپیوندد. در هر زمانی هم ، هم خودمان بوده‌ایم در تفریق قبایل ، و هم خودمان بوده‌ایم در اتفاق شعب و ملت. این آیین نور ، نوری را روایت می‌کند که در حاق چیزها نهادِ آن است ، و ما با مهر و لطف صرف عمر آن را کسب می‌کنیم و کشف آن ما را در آغوش روشنی و شادی خردمند می‌کند. خِرَد موجب دانایی است ، دانایی به تمامیت موجودات ، حکمت از ممارست و دوام مستمرش نشوه می‌کند ، کشف نور می‌کند در بن هر چیز و در بیخ هر آیت ، و یافتن آن چیزی است که در جان هر چیزی حضور دارد ، می‌بوید  می‌پوید و رخسار جهان را می‌بوسد. ما با زندگی روزمره و زیادت کردن رونق اتفاقِ با هم و جهان طبیعت ، این فهم و اذعان حضور حضرت نور را که به ماوراء مربوط نمی‌شود و طبع طبیعت سریان وجود آن است و بس ، به ظهور آن در احوال خویش مقرر می‌کنیم. این مقدر نیست ازیراک، چه بسا امم و نحل که از کشف آن عاجز بوده اند ، چه بسی که کشف نور کرده‌اند اما تقریر حضورش را در حیات فرد و جمع نجستند و فروگذاشتند. این خشونت بی‌منتها که ما و جهان را اشغال کرده ، انکار نوری است که تمام حقیقت را ، ایدون جهان را یکسر  ، برابر و بی‌مضایقه در بغل گرفته است.
باری ، آن جمله‌ی کهن که زرین از دمشقی و قلقشندی نقل می‌کند ، در نوروز قرار وصل می‌گذارد اتصال ظهور و بروز بشر را  ( که آغاز یا سرآغازِ بی‌نام و نشان، نایافته است مر مردم خردمند را ) و وصل ، لحظه‌ی دیدارِ آگهی‌یافتن بشر در تن خود با نوازه و تَغَنّی‌ی نورِ منتشر و روان جهان است. نوروز از هر کجا که آمده باشد ، در دانش ایرانشهر و در زبان واسط و پیوندگر فرهنگ او  ، چه آن وقت که پهلوی بود و چه اکنون که دری‌ی پارسی‌ست ، آنچه که بی مضایقه دانش ملی را مملو کرده ، اکنون هم سرچشمه‌ی فیاض و بی‌قیاس تفکر نورانی شده است . ما آتش آخرین شب دیروز را با شرارِ نارِ اولین سپیده‌دمِ امروزِ نوروز تبرک می‌کنیم و ستایش شادی را با پاسیدن چراغ‌های وجود خویش در مُظاهره‌ی دم به دمِ نور ، قدر می‌نهیم. ما با اِتِصاف به صفات نورانی‌ ، خوی ستمکاری را از خود می‌ستریم و خار ستمکاران را از پای خود و ملت خود بیرون می‌کشیم.
ما ملت نوروز هستیم ، بیایید مهربانی کنیم . بیایید ما را مهربانی کنید.

________

۱:  زرین‌سخن ، دکتر باقر قربانی زرین ، نشر موقوفات دکتر افشار ، چاپ دوم، ۱۳۹۷ ، صفحات ۳،۱۴،۱۵


https://t.me/mahal_andishe
Forwarded from اندیشیدن به محال
زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
راه هزار چاره‌گر از چار سو ببست

تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان
بگشود نافه‌ایّ و دَرِ آرزو ببست

شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو
ابرو نمود و جلوه‌گری کرد و رو ببست

ساقی به چند رنگ، می اندر پیاله ریخت
این‌نقش‌ها نگر که چه خوش‌درکدوببست

یا رب چه غمزه کرد صُراحی‌که‌خون خُم
با نعره‌های قُلقُلش اندر گلو ببست

مطرب چه پرده ساخت که در پردهٔ سماع
بر اهل وجد و حال، دَرِ های و هو ببست

حافظ!
هر آن که عشق نَورزید و وصل خواست
احرامِ طوفِ کعبهٔ دل بی وضو ببست

دختران زیبای مرا بین که در سراسر خاک وطن ،  موی مادرشان ایرانِ پر شکوفه به دامن  را همی گشوده ، می ببافند به چنگل چون گلِ نوروزین ، در نگارِ نازِ وقتِ بهاری که کلاهِ بریشمِ شبنم بر سر ، آمده در این سیزده رادِ روزگار که از سر گذشته !
مراد ناگرفته آنکسی که به پندار زشت خود درِ باغِ دیارِ اایارِ ما را می‌بندد تا مبادا گلستان غبارِ زمستان از پیرهن جان بتکاند
درِ میخانه ببستند خدایا مپسند
که درِ خانهٔ تزویر و ریا بگشایند
لیکن طبیب دلفریب طبیعت ، بی‌سبب و با ادب ، رخت صفا پوشیده ، بخت وفا گشوده ، در پیش رو با دستِ رقصانِ هوا گلابدان می‌گلاند و در قفا به سیاق شطاران ، شلنگ تخته قدم‌هاش سوسن و ریحان می‌رویاند.
رخت بهار را به آزادی ببافند دختران ما ، و چلچراغ سوسن و سخن را به نور جاودان ایران گره زنند . اینک نام زمین در ما شکوفه زده است ، اینک سیزده دلاور رادِ جوان از حصار سرد زمان گذشته و در خیابانِ شارستانِ فروزنده‌ی آتش باستان ترانه خوان شمایند مردمان!
این ایرانِ ماست که هر روز بگذرد روزهاش دلاورند و شب‌هاش ساغر  پیغام آور. چون نیک بنگری هوای خدا در رباب سبزه ، گیسو را کمند سرانگشتان لطیفت کرده. ای جان !

مخلص دوستان ، مسعود میری
سیزده فروردین ماه ۱۴۰۳ خورشیدی
شاندیز

https://t.me/mahal_andishe
Forwarded from ایران فردا
🔴 سعدی و سیاست‌نامه‌نویسی‌های او
▪️به مناسبت اول اردی‌بهشت روز گرامی‌داشت سعدی

🔷مسعود میری

@iranfardamag

🔸گوئیا سیاست نویسی در تبار خود برای ایرانیان هیچگاه نتوانسته است از مرزهای وعظ ، تحذیر و زینهار بگذرد و به همین سبب گفته‌اند و گفته‌ایم ، این نهج از کار فکری همواره در محاط قصه‌واری و ادب ورزی محصور مانده است . داعیه‌هایی چنین را خود نیز پیشتر گفته‌ام ، اما اگر نیک می‌نگریستیم و می اندیشیدیم در می‌یافتیم که آنچه پیشتر در باب سیاست و فکرتِ وابسته بدان کوده و توده شده ، هر آینه برای جستن و گفتن نسل‌های بعد کفایت می‌کند. آن ذخیره که در متن‌های یک فرهنگ پرورده چون زبان فارسی یا دری در پیش و متون دینی‌ی مزدیسنایی در پس مستقر و مستتر است ، برای آنکه درست فهمیده شود و طبیعت متن به طینت روزگار درآید ، لازم است و « اهمیت دارد دیرینه شناس "به سوی اکنون عقب‌نشینی کند" در نتیجه هدف نه چندان به ماهیت یک زمان گذشته بلکه به آشکار شدن اکنون مربوط است»(جورجو آگامبن ، الکس ماری/۵۵). آنچه فیلسوف می‌ورزد تفکر است ، همانطور که در متن‌های ما ادیب می‌ورزد ، و مگر فیلسوف در ورزه‌ی تفکر همان متن را برای جستن فکرت بکار نبسته است ؟

▪️از آلتوسر می‌آموزم که برای تفکر در یک جمله‌ی مثلاً : زانو بزن و لب به دعا بگشایِ ادبی و دینی‌ی پاسکال ، مادیت ایدئولوژی ،انضباط‌های ناظر بر بدن وو را در می‌یابد و بدان فهمی نو می‌بخشد: « آنچه انجام می‌دهم مرهون پاسکال نیست!و خصوصاً [با توجه به آن] جمله شگفت انگیز[ وی ]در باب تاریخ علم ، که طبق آن مدرن‌ها تنها بدین علت بزرگ‌تر از قدما هستند که بر شانه‌های ایشان ایستاده‌اند» (بازیابی مکرر،التوسر /۸۴ و ۸۵) متن چیزی جلوتر یا عقب‌تر شهروند خود نیست ، زیراک شهروند متن است که آن را در طول یک کلان روایت خورده خورده بر زبان جریان می‌بخشد و چنانکه در جایی دیگر نوشته ام ، زبان اندوختنی را قابل وحی در خود می‌سازد. وحی‌ی زبان ، خورده روایت ها را در یک زبان کلان در آغوش یک روایت بسیط بسط می‌بخشد و از اینرو از یک ادبیات طولانی مدت یک نهج و نحو از تفکر پدید می‌اورد. باز به اشارات آگامبن برمی‌گردم که آلکس ماری یادآوری می‌کند «در سرتاسر مجموعه ی آثار آگامبن تکرار شده ، اینکه" شعر" و فلسفه ذاتا به هم متصلند . در اینجا اتصال بدین معناست که هر یک غیاب دیگری را پر می‌کند »(آلکس ماری /۱۷۰)

🔸از این بابت است که برای ایرانیان آن کار که فلسفه می‌کند برای یونان ، ادبیات و شعر سپهری گشوده برای تفکر دارد.«نحو تفکر» در سیاست و هر چیزی دیگر ,سامانی‌ ست که در بطن و بذر آن تفکر می‌زاید و می‌زید و آن همانا نحو پرسشی مستمر از زبان از دین از اسطوره و مانند این‌ها ست. متون ما چنانکه آن پرسشگر اندیشه جو گفته چندان هم «امتناع تفکر» ندارد بلکه «از امتناع از تفکر ما»، مفرد و بیگانه افتاده است. چنین اگر باشد پس متن مادام که در معرض هبوط و بشارت وجدان جمعی و فردی قرار نگیرد ، وحی نهفته در آن و بشارت و زینهار مستورش را به کمند نبوت جمعی یا فردی نمی‌سپارد. باید قابل شد تا قول متن اظهار کند و سخن گوید. اگر بدین نحوه از نوشتن در باب سیاست و حکومت گری غور شود، ریشه های آن شاید در متون دیرین خاصه متن‌های نگارش یافته در عهد آل ساسان یافت گردد، آنجا که حکمت های بزرگمهر ، مینوی خرد ، جاودان خرد، نامه تنستر به پادشاه طبرستان و کارنامه اردشیر بابکان به نگارش در آمده است. اما ایرانیان پس از هجمه تازیان بر سرزمین خود هماره برای نائل آمدن به یک نظام اداری و سیاسی ، کشتی‌ی سیاست نامه نویسی را در ورطه‌ی هولناک قصه نویسی و وعظ و تنذیر پیش رانده و بیان آرمان بزرگ « شهریاری‌ی ایرانی» را تباری ادبی و قصوی بخشیده اند. البته حتی همین شیوه از سیاست نامه نویسی هم در بارگاه خلفای عرب موجب عذاب شده است و چه بسا در نوشته های ابن مقفع از این نوع نوشته ها بوده که بعد به بدترین عذاب ها دچار گشت و در آتش یا مذاب سوزانده شد.

▪️اگر کلیله و دمنه‌ی او نوعی سیاست نامه نویسی نباشد، پس چه می‌تواند بود؟ انتظام و در رشته کشیدن حکایه ها در سبک ایرانی - هندی ، تنها آغوش پر مهری بود که اندیشه آرمان خواهی ایرانی که نوع شهریاری خاص خود را می طلبید، می توانست حکایات زاد و رود خود را در آینده‌ی آن بنمایاند و داستانهای پادشاهان این دیار را به نقل بنشیند. حکایات بی شماری می توان یافت که نشانه‌ی مجلس کردن ها و نقل آوردن روزگاران از کف رفته و به طوفان بلا دچار آمده را در خود مخفی کرده اند.....



متن کامل:

https://cutt.ly/Kw5Hkj2M


#سعدی
#ایران_فردا
#مسعود_میری
#سعدی_و_سیاست‌نامه‌نویسی


https://t.me/iranfardamag
Forwarded from اندیشیدن به محال
و ما به خیابان افتادیم
نام مرا تکه تکه به دیوار بچسپان
تکه تکه مرا بخوان بر روی مجمعه‌ی مس که سرم بریده به مطبخ می‌رسد
ما از آفتاب رسیدیم به گاهِ صبح که نور از نزدیک می‌شکند طره‌ی مویش را
من از گیسو گل چیدنم به این مَهِ اردیبهشت بغل وا کرده
رفیقان
رفیقان

نه هیچ کس که در این بَرّ و بحرِ طویل آه می‌اندازد بر دامنِ داد
و ما که بوده‌ایم که دامن در آتش دادیم به بیداد
و ما به فرض همین واو وصل
به همین طرز خیابان رقصیدیم بی سر
جماعت گل بر سینه داغ گرفتند در این هوای بهشتی
تکه تکه مرا نامش کن برابر آواز سرخ
تکه تکه شدم‌هایت را به کوی و کوه بچسپان
آه رفیقان رفیقان

بهانه‌ی منی که من از تو به تکه‌ای که تو در نامم جوانه می‌زنی
بهانه‌ی تو اَم که مرا تکه تکه به من برمی‌گردانی در خود
به خوابِ نور بیفتی تنت به لحن دل باد برقصد نیکوست
تنت که پیرهن آفتاب به بالا پوشیده به آزادی فکر می‌کند
به خواب نور بیفتیم زند همی‌خوانَد ترانه‌های تو را دوست دارمی که لای نسوجم گم شد
آی رفیقان رفیقان

و هیچ چیز مرا تکه تکه نمی‌چسپاند
به هیچ چیز
و غیر
لای نسوجم از انتحارِ خیابانِ باد را به طعمِ مَی آورده که از پیاله به وحدت میل کرده‌ام
شبیه زهر لبت وقتی ملایم از کنار سکوت آغشته می‌کند
کلمات از تمام جوانب موج می‌دهند
آفتاب تُنُک می‌شود جمیع تکه تکه شدن‌های هوی را
رفیقان

https://t.me/mahal_andishe
Forwarded from اندیشیدن به محال
🧶از سخنان عارف بُستی سگزی


وَله‌ ُ ایضأ :
غوغا گوید حکایت دستان شنیدی ؟ گویم شنیدم از پیر ، که دستان چنین کرد و چنان . شنودنِ حکایت بر این غوغایان کارِ فسانه کند. گوش فراپیش آرند تا یکی نقل بزرگان گزارَد ، که زال و رستم و سهراب و اسفندیار!
ای یار ، این باد سمومِ بختِ نگونسار که بر خراسان و سجستان و سواد می‌وزد ، حکایتِ آن عیار به چه کار آید؟ حکایتِ او خواندن از بهرِ حکایتِ خویش آوردن است . به حضرتِ رادان رادی بیار ، رستم شنو تا رستم شوی . این خاک تیره به مغاکِ شغاد ماند. زالان نژند ، رادان در گزند و بند . زره از راهِ بیابان ، عطشان  ، و رود از جودِ آب ، لاوجود.
مرا نک حکایتِ خویش واجب آمد. گوییم و گرییم بر این حکایتِ پور دستان ، که از انوارش این تیره روشنا نگیرد .
گویم این فقیر هم شنید حکایت باستان را ، همان کن که داستان آن رادان بُوَد. مرا تیرِ طعن می‌زند که بُن از خاک برکشیده وُ لغو گوید. لغو گویم تو به کردار پهلوان معنی آر یار !

https://t.me/mahal_andishe
Forwarded from ایران فردا
🔴در جستجوی " فردوسی"
▪️به مناسبت ۲۵ اردی‌بهشت روز بزرگ‌داشت" فردوسی"

🔷مسعود میری

@iranfardamag

🔸جستجوی ما در کارِ فردوسی از یک جنبه استتیکی است . تنها از یک جنبه و نه بیشتر ، زیرا بسیاری‌ی رخ ها و رخدادها در «کتاب بزرگ»/۱ ، وجوه دیگر شاهنامه را پیوسته پیش چشم می‌آورد. قوس و قزح‌ جنبه‌‌های متراکم استتیکی در کتاب‌های بزرگ به ویژه شاهنامه به نحو اخص ، یادآوری می‌کند که ما در این منظر از دید و دیدار بشری با ادبیاتِ صرف روبرو نیستیم. پیشتر در جستارهای "صدر آوار کشتگان / محشّیٰ بر تاریخ سیستان مجهول المؤلف" این استتیکی بودن جغرافیای «ائیریه ویجه» و نسبت آن را با مجالِ سکونت، برای خلق یک مدنیت پایدار ، برجسته کرده‌ام . به بیان روشن‌تر، استتیک دیگر یک معنای محض و مخصوص همچون «جمال‌شناسی» را افاده‌ی معنی نمی‌کند ، مادام که دریابیم «استتیک نوعی نظریه هنر یا زیبایی نیست بلکه بیشتر کل رژیم تجربه است. من دو چیز را به هم وصل کردم دو چیز را به هم وصل کردم ایده تجربه استتیکی به عنوان یک تجربه برابری خواهانه و چیزی که آن را رژیم شناسایی هنر نامیده‌ام.

🔹این تمایز میان رژیم‌ها هنگامی بیش از پیش مشهود می‌شود که شما روی مرز میان تاریخ و ادبیات کار کنید... آدم می‌گوید افلاطون هنر را [از دولت شهر] بیرون کرد اما افلاطون هنر را بیرون نکرد ،افلاطون هنر را نمی‌شناخت افلاطون هنرها یعنی "تخنه" را می‌شناخت و فتوا داد که کدام هنرها خوبند و کدام خوب نیستند، چطور باید به کار بسته شوند و در خدمت چه اهدافی باشند»/۲ . پس با وجود آنکه «در رژیم استتیکی گر چه هنر یک باره به عنوان سپهری از تجربه وجود دارد»/۳ چه بسا پاری اوقات رژیم‌های استتیکی بتوانند به ما نشان دهند که چگونه یک چیز خود را بر می‌کشد و یا برعکس موجب انهدام خود می‌شود. ژاک رانسیر اشاره‌ی بدیعی دارد که در هنگام فروپاشی‌ی سامانه‌های مشروعیت بخش یک هنر یا رژیم هنری و ادبی ، چگونه یک هنر در فرگشت تجربه‌ی تاریخی و زیستی، خود را از میان بی حاصلی و انبوهه‌ای از چیزهای مازاد می‌آفرد و خلق می‌کند. اینجا ما با زیباشناسی‌ی تولید روبرو هستیم ، و زیبا شناسی در این چم نه در وجه هنرِ صِرف ، بل به خاصگی‌ی برآمدن از هیمه‌ی سوزانِ «همه‌چیز به منزله‌ی هیچ » ، در شکل «چیزی به منزله‌ی همه‌چیز» فهمیده خواهد شد. اینجا نوعی استتیک در رژیم ادبی‌ی شاهنامه ظاهر می‌شود. استتیک پدید‌آیی!

🔸به سخن مهم مجمع‌الفصحاء در باب فردوسی اشارت کنم که آنچه فردوسی را از پیکر یک شخص به یک سامانه‌ی تشخیص و تمییز برمی‌کشد ، همان چیزی است که صاحب مجمع الفصحاء می‌شناسد: رَویَّتِ خاص شاهنامه!

🔹این رَویَّتِ خاص ، همانا خلق هنر و بیانی نو در زبان ، در دامنه‌های سیال و مذاب‌گونِ وضعیت جدید آن است. سپهر تجربی‌ای که به ضرورت، مهلت ظهور و گسترش می‌بخشد و ابداع ژانر می‌کند ، وضع ادبیات را کن فیکون می‌سازد ، نباید همچون نمودی صُلب و فروبسته در خویش خوانده شود. شاهنامه در وجه استتیکی‌ی خود کل رژیم تجربه‌ی اقوام مختلف را در خود پوییده و پاییدنش مدیون آن است که از زین اسپْ پایین آمدنِ بیابانگردان را از آغاز تا انجام(های) پیوسته ، در جوف خود چون کیمیاگری که اکسیری نیروبخش دارد (: رَویَّتِ خاص او) تبدیل به گزارشی آفرینشگر از قانون مَنزِل و مُدُن ساخته .از اینرو نه فرد فردوسی بلکه فردانیت یک ایده‌ی کلان تا آینده‌ی یک قوم استدامه و استمرار یافته است ، هر چند با اندوه زیاد جز نام و آوازه از فرد فردوسی ، چیز درست و وثیقی بر جای نمانده باشد.

🔸نیروی سهم،سترگ و سامانه‌ی فروزانی که در این نوع اثرها خود می‌نمایانند ، در عین بذرگونگی ، که از باد و باران نیابند گزند ، بدون فروبارش روایت‌هایی خُرد و کلان ، که می‌توانند برعکس خواست فردوسی ، حتی در وقت فاجعه یک ملت و مُلک را به باد فنا دهند ، تبدیل به «داستان » نمی‌شوند و ثمری خوش و انسانی حاصل نمی‌دهند. دغدغه‌ای که اضطراب آن در نقد کمی تند دقیقی‌ی طوسی دیده می‌شود هر چند بر این باورم که حق با اوست .

🔹شاهنامه از بطن داستان باستان قد می‌کشد ، و این داستان‌ها تلائم تجارب هزاران ساله اگر نباشد، نمی‌تواند در هجوم یکسر مدنیت سوز قبایل توران (بیابانگردان) و یونان و رم و تازیان قوام سخن (روایتی از زندگی) به دست اندیشیدن بسپارد.....


متن کامل:

https://cutt.ly/ree1xXz7

#فردوسی
#شاهنامه
#ایران_فردا
#مسعود_میری



http://t.me/iranfardamag
Forwarded from اندیشیدن به محال
اسدالله جان امرایی
استاد من
رفیق جانان
مرا دریغ می‌آید از این جوانی ، که چنین نابهنگام جهان را پیر می‌کند. شدن و گذشتن ِنیلوفرِ جانِ شما گیتی را ، قلب مرا از دردِ مهیب فشرده‌است. مرا هیچ نگفتن بِه ، از آنکه نمی‌دانم با چه کلماتی خاطر غمدیده‌ی تو جانانِ همدل و مشفق را تسلی بدهم. کلمه‌ای نبود جز آنکه " من دلم سخت گرفته‌ست ازاین / میهمان‌خانه‌ی مهمان کش روزش تاریک "

مسعود میری
پنجم خرداد چهارصدو‌سه
Forwarded from ایران فردا
🔴برای شب در آتش افتاده‌ی بندرنشستگان بلادیده در هرمزگان

🔷مسعود میری

@iranfardamag

چقدر خواب تو در من راه می‌رود
چه اندازه که بسیار است موج‌ها و بلم‌ها
در این خیال پر از تشویش بیش می‌رود در خویش
چقدر روی کفاب آفتاب به پهلو افتاده
و ماهیان همه از ماه خواب‌‌های طلایی شنیده‌اند

در این عبای عرب شب خراش می‌کشد به تنم
طنین تند بلا باد زوزه می‌اندازد در بندر
آب را
خشم خدایان هورت می‌کشد
آتش میان کوچه‌های بارِ گران سوت می‌زند
لنچ نه
کشتی‌ی پر گنج نه
سوز سوت سوختنت در ساحل

میان خیل شمایان که باد خاک خواب شمارا برده‌ست
میان این‌همه خاکستر خیال شما آیا
درون خواب این قَدَر خیال که شب سفره پهن می‌کند تو بیایی
و کودک گرسنه که رؤیای کوچکش نشسته به دریای پهن
پدر برگردد
و آفتاب بسوزاند پوست را
و خواب ببوسد دهان نان نخورده‌ی بندر را

و صبح
مثل تنم ریش می‌شود
و باد بو و تنت را باد می‌دهد
که مردنت به تمامی دریاست


#ایران_فردا
#مسعود_میری
#بندررجایی #هرمزگان #بندرعباس #ایران

http://t.me/iranfardamag