شکلات تلخ|رمان انلاین
14 subscribers
3 photos
شکلات تلخ:داستان تلخ زندگی دختری،که باید به تنهایی و از دست دادن عزیزانش خو بگیره...
اما همیشه توی زندگی اتفاقایی میوفته که غیرقابل پیش بینی هستن..
بیا توی کانالمون تا داستانو بخونی....
ارتباط با ادمین:
@mimnonwriterr
Download Telegram
#شکلات_تلخ
#پارت_۱
با دست های لرزون کلید رو در قفل انداختم،با چرخش كوچکی در باز شد.
در روهل دادم،قدمی به داخل گذاشتم.نفس عمیقی کشیدم،بوی نم،بوی خاک،بوی غم،بوی مرگ رو با همه وجودم حس کردم..
چراغ رو روشن کردم،قدمی به داخل گذاشتم،در خونه ی کوچکی که کل جوونیم رو در اون گذرونده بودم ...
پنجره ها رو باز کردم که هوا جریان پیدا کنه ، به تراس رفتم،سیگارم رو از جیبم بیرون اوردم و روشنش کردم،کام عمیقی گرفتم...
سیگار میکشیدم؟منی که از سیگار کشیدن متنفر بودم؟الان فقط با سیگار اروم میشدم؟پوزخندی زدم،به خودم،به این زندگی،به اینکه دنیا چقدر عجیب بود.میچرخه ومیچرخه، و یه روز مچخودتو درحال انجام کاری میگیری ک همه رو بخاطرش قضاوت میکردی...
صدای موبایلم بلند شد،با بی حوصلگی نگاهی به صفحه اش انداختم و جواب دادم:
_کجایی باران؟
+اومدم خونه خودم.
_دارم میام.
گوشی رو به قلبم فشار دادم،کسی که به بدترین شکل ممکن دلش رو شکسته بودم الان میخواست بیاد حالم رو خوب کنه؟شاید هم میخواست من رو در این وضع ببینه و دلش شاد بشه.
سیگار بعدی رو روشن کردم و تلخی اش برام شیرین بود.قطره اشکی از کنار چشمم افتاد،شکست خورده بودم؟شاید اره،شایدم نه...هیچی نمیدونستم ذهنم خالی بود،انگار هنگکرده بودم،انگار دیگه چیزی نبود که بتونه سوپرایزم کنه، تنهاچیزی که حسش میکردم درد شدید ماهیچه ای در سمت چپ قفسه ی سینه ام بود که الان به شدت میتپید...بغض بدی گلوم رو گرفته بود اما ضعیف نبودم،نمیخواستم باشم ..محکم بودن سخت ترین قسمت این بازی بود.صدای کوبیده شدن در اومد،به سمت در رفتم،مثل یه روح،یا نه یه مرده ی متحرک.پوزخندی زدم به خودم،به حال زارم..
👍3
سلام دوستای عزیزم...
برای خوندن پارت های بیشتر پیج رمان رو فالو کنید...
#شکلات_تلخ
#پارت_۲
در رو باز کردم،با همون لباسایی ک ازش انتظار داشتم.همون عطر همیشگی.
از در فاصله گرفتم :
_بفرما داخل.
اومد داخل و در رو بست وهمزمان گفت:
+حالت چطوره؟
_باید چطور باشم؟ادا در بیارم که خیلی قوی ام؟که نشکستم؟که خیلیم حالم خوبه ومیخندم...!؟اصلا هم از پا در نیومدم...
در ادامه ی حرفش پوزخندی زد...
+اولش سخته کم کم عادت میکنی...
_نه اولش سخت نیست،این زخم همیشه باز میمونه،که یادم بمونه من از نزدیک ترین ادم زندگیم ضربه خوردم.من از کسی که همه زندگیم بود رو دست خوردم.درکم میکنی؟نه نمیکنی چون نمیدونی الان چقدر حالم بده،نمیدونی از دست دادنهمه چیز یعنی چی!!نمیدونی که از شکست خوردن...
دستمو جلوی دهنم گذاشتم و اشکامو پشت سرهممیریختن...
+باران بیا یکم بشین حرف بزنیم،کارت دارم...
به سمت مبل رفتم و اروم گفتم:
_درباره چی حرف بزنیم پروانه؟درباره ی اینک حق با تو بود؟من ۸سال جوونی و زندگیمو خراب کردم؟
+نه اصلا...خودتم خوب میدونی من ادمی نیستم که بخوام چیزیو بزنم توی سرت یا به روت بیارم...اما برام تعریف کن که چی شده...امروز وقتی شنیدم خیلی شوکه شدم...شک داشتم حتی شمارت همون باشه اما بهت زنگ زدم سریع...توی این چند سال چی شد؟!چطور شد؟من واقعا متعجبم هنوز!
از جام بلند شدم وروبروی پروانه ایستادم،سیگاری روشن کردم وگفتم:
_یعنی میخوای بگی بی اطلاعی؟!
+نه خیلی اما میخوام خودت برام بگی.
👍3
#شکلات_تلخ
#پارت_۳
کنار پنجره رفتم و به بیرون نگاه کردم:
_یادته چقدر از سکوت وتنهایی توی اینخونه متنفر بودم؟
پروانه زیر لب ((اوهومی))گفت و ادامه دادم:
_اما الان حس میکنم بهم ارامش میده،توی این چند سال خیلی سروصدا وتشنج داشتم،هیجان وخوشحالی،ناامیدی و بغض وگریه ازون زندگیا که همیشه رویاشو داشتم،زندگی ای که یکنواخت نبود،اما در عرض ۱ماه،رویاهام خراب شد،زندگیم مثل یه کشتی غرق شد و رفت ته دریا،البته از قبلش خراب شده بود اما یکماهه که خبر دارم چی شده،سوختم،پوستم،گوشتم،استخونم سوخت...کسی به دادم نرسید،کسی کمکم نکرد،اصلا کسی نبوده کبخام ازش کمک بگیرم.
اشکی از گوشه ی چشمم جاری شد،کام عمیقی از سیگارم گرفت،نگاهی به پروانه کردم وگفتم:
_هنوزم برام عزیزه...هنوز همه زندگیمه...ناراحتیم ازینکه بدون دیدنش،شنیدن صداش،نبودنش زندگیمو چطور بگذرونم..چطور بعد از هشت سال زندگیمو تنهایی بگذرونم.
+باران من درکت...
وسط حرفش پریدم :
_نمیخوام درک کنی...اومدی ببینی به حرفت رسیدم تا دلت خنک بشه؟
با جیغ ادامه دادم:
-آره من شکست خوردم..میتونی بخندی،میتونی خوشحال باشی....
+من هیچوقت از این بابت خوشحال نمیشم،الانم نیستم،فقط اومدم که بدونی توی این دنیا هنوز برای یه نفر عزیزی..الانم بنظرم استراحت کن..یه وقت دیگ میام.

کیفشو برداشت و از خونه رفت...این حرف ها دردی از من دوا نمیکرد... کنار دیوار سُر خوردم و روی زمین نشستم،دستامو توی موهام بردم وبا توانی ک داشتم موهامو کشیدم،شاید خواب بودم،شاید باید از خواب بیدار میشدم و این تلخی ها تمام میشد....دلم تنگ بود،برای بچه م،برای خونه م،برای همسرم،کسی که همه کَسَم بود،برای زندگی ای که فکر میکردم بهترین زندگی دنیاست اما الان فهمیده بودم که خونه و آشیونه ام رو روی اب ساختم..
گوشیمو در اوردم و عکس آسوده روی صفحه نمایان شد،سیگار بعدی رو روشن کردم،قطره اشک بعدی پایین ریخت.
👍2😢1
#شکلات_تلخ
#پارت_۴
صدای زنگ خونه توی گوشم اِکو میشد،با هزار زحمت وزور چشمامو باز کردم،با دیدن روشنایی هوا،لعنتی به خودم وزندگیم فرستادم که هنوز نفس میکشم و یک روز دیگ رو دیدم.روی سرامیکها خوابم برده بود و گردنم خشک شده بود.بار دیگ صدای زنگ بلند شد،دستمو به دیوارگرفتم وبه سختی بلند شدم،به سمت در رفتم و در رو باز کردم.
پروانه با چند تا پلاستیک پر از مرغ وگوشت و خوراکی وارد شد.زیر لب سلامی داد و به سمت اشپزخونه رفت،وسایلو کف اشپزخونه رها کرد،شال و مانتوش رو در اورد و وسایل رو کم کم توی کابینتا و یخچال گذاشت.
به سمتش رفتم وآروم گفتم:
_خودم میرفتم خرید چرا زحمت کشیدی؟!
+مشخصه با این حال و روزت میخواستی بری؟!
_پروانه دلم برای اسوده تنگ شده.دختر قشنگم.
و صبح اغاز نشده ام رو با اشکام اغاز کردم.
+گریه نکن دختر،قوی باش.
_قوی باشم؟دخترم الان توی اون خونه اس!!!من اینجام...بدون من غذا هم نمیتونه بخوره.میدونم.
+دلیلش چی بود؟!
به سمت کاناپه رفتم وگفتم:
_بیا بشین تا برات تعریف کنم.
پروانه دولیوان نسکافه درست کرد و به سمتم اومد وکنارم نشست،و نگاه پروانه آتشی بود بر روی باروت دلم ...
+وقتی که عاشقم شده بود،سال اول دانشگاه بودم،دوتا جوون با تفاوت سنی ۳سال.بهت گفتم،توگفتی اعتماد نکن،گفتی چیزای خوبی دربارش نمیگن،اما دیرگفتی،دیرگفتی دختربازه،وقتی گفتی که من بهش دلباخته بودم،دین و ایمونمو باخته بودم بهش،و هیچ چیزی نمیتونست نظر منو عوض کنه دربارش،حتی حرفای تو که برام مثل خواهر بودی،ارتباطم هرچی با سام نزدیک تر میشد از تو دورتر میشدم،انقدر کنار هم خوشحال بودیم که کم کم این موضوع توی ذهنم جون گرفت که شاید توحسودی میکردی،وهمیشه با خودم تکرار میکردم اره پروانه حسودی میکرد،البته سام هم خیلی این حرفو میزد،میرفتیم بیرون،توی بارون میدویدیم،گل میخرید برام،رمانتیک بود.۲سال گذشت،اون فارغ التحصیل شد و رفت سرکار،اومد خواستگاری...
👍2
#شکلات_تلخ
#پارت_۵
پوزخندی زدم و سیگاری روشن کردم وگفتم:
_خودمو از خودم خواستگاری کردن.روز خواستگاری تک وتنها بودم،نه پدری داشتم نه مادری،نه برادری نه خواهری،شاید اگ بودن نمیزاشتن من به اینجا برسم،پروانه خواستگاری و نامزدی وعقد و عروسی تموم شد در عرض۳ماه،و من از همیشه خوشحال تر بودم،به کسی که عاشقانه دوسش داشتم رسیدم،چرا ناراحت باشم؟تنها مشکل دور موندن از تو بود اما سام برام پدر بود،مادر بود،رفیق بود،همه کسم بود. کی میدونه چقدر خوشحال بودم؟من این۳سال زندگی مشترک رو با همه وجودم خوشحال و خوشبخت بودم...ما هیچ مشکلی از هیچ نظری نداشتیم،برای هم وقت میزاشتیم،خرید میرفتیم،غذا میپختیم،مثل همه زوجا بحث میکردیم،اما عاشق هم بودیم،بعد از ۳سال کمبود و تنهایی باز هم یه اتفاق دیگه افتاد که باعث شد حس کنم خوشبخت ترینم و مادر شدم.با تک تک سلولام خوشبختی وخوشحالیو حس میکردم،خانواده شده بودیم،منو سام و اسوده...
+سام هیچ دلیلی برای کارش نداشت؟!
_داشت،اما ای کاش نداشت.۱ماه پیش سام مریض شده بود،و نمیتونست از شدت درد از جاش بلند بشه،ازم خواست برم دفترش واز منشیش یکی دوتا پرونده مورد نیازشو بگیرم که توی خونه کاراشوادامه بده.وقتی رسیدم خودم رفتم توی دفتر و داشتم توی کشوها دنبال پرونده میگشتم که دستم برامدگی رو حس کرد،برامدگی یه گوشی بود،خندیدم و گفتم ای سام حواس پرت چرا گوشی یکی دیگ باید توکشوی تو باشه.اما دستم به دکمه اش ک خورد و صفحه روشن شد،دنیا تو سرم خراب شد،کاخ ارزوهام اتیش گرفت وخاکستر شد،سام بود،آره عکس سام بود،کنار کسی که من توی خواب هم نمیدیدم ازش خیانت ببینم.هنوز از به زبون اوردن این کلمه تموم بدنم میلرزه.وقتی رفتم توی گوشی و پیامای عاشقانشونو دیدم وقتی عکساشونو دیدم،نمیتونی تصور کنی چقدر حالم بد بود،بهش میگفت،خانمم.عشقم.نفسم.زندگیم.همون حرفایی که به من میزد.باورت میشه؟
گوشیو برداشتم،پرونده هارو برداشتم و رفتم خونه.وقتی دیدمش خیلی دوست داشتم ازش بپرسم چرا؟مگه چی کم گذاشتم برات؟چرا اینکاروکردی بام!؟چطور تونستی همچین کاری کنی؟اما نمیشد بپرسم.به روی خودم نیوردم.به بهونه ی خرید از خونه اومدم بیرون ورفتم دفتر وکیل.با التماس و خواهش بین مراجعه کننده ها منو رد کرد.گوشیونشونش دادم خواهش کردم کارامو پیگیری کنه و استارت کار زده شد.درخواست طلاق براش رفت.پروانه اما من نمیخواستم طلاق بگیرم.میخواستم بگه پشیمونه.بگه برمیگردم.بگه یه هوس بود.بگه من برای بودن کنار تو و آسوده از همه چیز میگذرم،فقط میخاستم بهم بگه نرو...
👍1
#شکلات_تلخ
#پارت_۶
اما نگاه کرد توی چشمام،با جدیت گفت عاشقش شده.عاشق اون دختر ۲۰ساله شده.اشک اورد به چشمام کسی که میگفت اگه گریه کنی زمینو زمانو بهم میدوزم.کسی که میگفت کسی اشک بشونه توچشمات نفسشو میبرم.حالم بده پروانه.الان منو طلاق داده رفته با کسی که من فکرشم نمیکردم.فکر میکردم یه دختر جوون که برای رفع نیاز مالیش کار میکنه.اما سام عاشقش شده بود.منو طلاق داد.مهریه منو داد مثل یه دستمال انداختم دور.بچمو نداد.انگار همین دیروز بود،توی همین خیابون،جلوی همین خونه،توی بارون،جلوی پام زانو زد،بهم حلقه داد
گفت:هیچوقت ازم جدا نشو.اره انگار همین دیروز بود.
+وکیلت نمیتونه حضانت آسوده روبگیره؟
_نه.طبق قانون بچه تا۷سالگی پیش مادر میمونه اما پرونده ی افسردگی ی بعد از زایمانمو خیلی افسردگی خیلی شدیدی بود و ۶ماه تحت درمان بودم رو به جریان انداخته...هفته ای دوروز میارش اینجا.اخرهفته ها.پروانه هم تو زنی هم من.یه دختر۲۰ساله میتونه از یه بچه۲ساله نگهداری کنه؟میتونه بهش درس بده؟میتونه مثل مادرش باهاش وقت بگذرونه؟نمیتونه...دارم دق میکنم.
+آروم باش،تو روزهای سخت تر هم گذروندی.
_درکم نمیکنی.
+کی از من بیشتر درکت میکنه؟من خودم بچه دارمومیدونم یه دقیقه دوربودن از بچه یعنی چی.اما هزارتا مادر مثل تو،توی گوشه به گوشه ی این دنیا به همین درد دچارن،شاید منم ۱ماه دیگه مثل تو بشم،ادم از فرداش خبر نداره،اما میگم پاشو،خودتوجمع کن،برگرد سرکارت،بزار ۲روز دیگ که دخترت بزرگ شد به داشتن مادری مثل تو افتخار کنه.نزار بگه اره تقصیر مامانم بود که بابام ولش کرد.نزار فک کنه تو برای اون وزندگیت چیزی کم گذاشتی...دستتو بگیر به زانوتوپاشو.
_بلند میشم اما نیاز دارم یه مدت نباشم.فکر کنم،تصمیم بگیرم تا بتونم کنار بیام.برگردم به زندگیم.
+اما طولانیش نکن.هفته ای دو بار میتونی دخترتوببینی..!اصلا بگوماهی یه بار اما اون ماهی یه بار آسوده مادر افسرده نمیخواد.
_کاش حداقل مادرم اینجا بود،کاش پدرم بود،توی این روزهای تنهایی نیاز دارم یکی باشه که حالموخوب کنه.متوجهی چی میگم؟
👍1
#شکلات_تلخ
#پارت_۷
+متوجهم چرا نباشم....برای همین میگم توروزهای بدتر هم گذروندی..تو نبود پدر ومادرتو تاب اوردی...
_پروانه همش دارم به این فکر میکنم مگه چکار کردم؟به کی بد کردم؟دل کیو شکستم؟کجای زندگیم کم گذاشتم؟کجا براش کم گذاشتم که زل زد توی چشمامو گفت عاشقش شدم و میخوام برم؟گناهم شاید این بود که دلم برای اون دختره سوخت.برای بی کَسیش...فکر کردم مثل خودمه...اوردمش توخونه زندگیم...شد پرستار آسوده...پرستار خوبی نبود از پس کارهاش برنمیومد اما دلم میسوخت...گفتم یه حقوقی میگیره...پروانه قلبم داره اتیش میگیره...حالم بده پروانه...خیلی بد...
+من میشناسم تورو،تو قوی ای.تو مرگ پدر و مادرتو تاب اوردی...سام که از پدر و مادرت عزیزتر نبوده و نیست...به این فکر کن شاید این یه آغاز باشه برات...شاید خدا به جوونی وخوشگلیت نگاه کرده...
_اما سام همه زندگی من بود...
+اگ برگرده قبولش میکنی؟!
_نه،اما هنوزم دوسش دارم...کاش نداشتم...
+خدا بزرگه،پاشو برو یه دوش بگیر حالت بهتر میشه...
بدنم ضعف زیادی داشت،دستم را به دیوار گرفتم و به سختی بلند شدم،چمدانمو باز کردم ولباس وحوله برداشتم،به سمت حمام رفتم...
ونمیدونستم واقعا برای کدوم دردم بیقراری میکنم؟دوری از عشقم؟دوری از دخترم؟دوری از خانه ام؟خیانتی که با پوست وگوشت واستخون تجربه اش کرده بودم؟
از حمام بیرون اومدم،پروانه رفته بود.به سختی با سرگیجه هایی ک امونم رو بریده بود لباس به تن کردم،توی اشپزخونه رفتم ،تخم مرغی از یخچال بیرون اوردم،تا ضعف بدنم برطرف بشه،پای گاز ک ایستادم،خاطرات به قلب و ذهنم هجوم اوردن.همیشه وقتی اشپزی میکردم؛سام میومد،دستاش رو دورکمرم حلقه میکرد و سرش رو،روی شونه ام میگذاشت و به اشپزی کردنم نگاه میکرد.
با بوی سوز از خاطراتم جدا شدم،تخم مرغ کاملا سیاه شده رو درون سطل زباله خالی کردم،بغض بدی به گلوم چنگ انداخت،و احساس پوچی داشتم.
میدونستم که سام حالا همین خاطرات را با اون میسازد.بغض کردم،این زندگی خیلی به من بدهکار بود...
چمدون هامو داخل اتاق بردم و کل لباس هام را در کمد و کشو چیدم.
از این به بعد اینجا خانه ام بود،مثل سه سال پیش...
روبروی اینه ایستادم،به چهره ی رنگ و رو پریده اش نگاه کرد،این من بودم؟بارانی که حتی بعد از مرگ فجیح پدر و مادرش قوی ماند و نگذاشت کسی اشکش را ببیند؟دستی به موهایم کشیدم،خیس بودن،سشوار را دراوردم و شروع کردم به خشک کردن موهایم،بلند تا پایین کمرم بودن،مشکی مشکی،که جدیدا تارهای سفیدی بینشون خودنمایی میکردن،توی سن۲۳سالگی همچین دردی برایم زیاد بود،با خودم زمزمه کردم:
_من فکر میکردم خوشبخت میشم،کاش میشدم،کاش سام ارزشی ک روزهای اول برام قائل بود رو الانم بود،کاش خیانت نمیکرد،کاش طلاقم میداد اما خیانت نمیکرد ک من هر ثانیه از خودم نپرسم مگه من چی کم داشتم؟!کاش حداقل دخترم رو بهم میداد..
👍1
#شکلات_تلخ
#پارت_۸
توی همین فکرا بودم که ایفن به صدا در اومد،سمت ایفن رفتم،گوشی رو برداشتم:
_کیه؟
_منم!!
با شنیدن صدا تعجب کردم،مامان و بابای سام؟اینجا؟از کجا متوجه شده بودن که مناینجام؟
در ورودی رو باز کردم،هانیه جون و بابا پوریا اومدن داخل.لبخندی زدمو با خوشرویی خوش امد گفتم،خیلی دوسشون داشتم،توی این مدت مثل پدر ومادر واقعیم بودن.
هانیه به محض ورود من رو توی اغوشش گرفت و با گریه گفت:
-مگه من مادرت نبودم؟چرا به من چیزی نگفتی؟
_همه چی انقدر یهویی پیش اومد تا متوجه شدم چی به چی شده،دیدم طلاق گرفتم وبچمو ازمگرفتن.
_چطور تونستن؟سام چطور تونست؟خجالت نکشید؟از چهره ی اسوده خجالت نکشید...
نتونستم خودمو کنترل کنم وزدم زیر گریه:
_مامان حالم خوب نیست.مامان بچمو ازم گرفتن.من بدونبچمچکار کنم؟!
بابا پوریا با صدای ناراحت وارومی گفت:
_نگران نباش،من کنارتم.سام دیگ پسر من نیست.
تعارف کردمواومدن داخل نشستن،چای درست کردم و توی فنجون ریختم،توی سینیگذاشتم وتعارف کردم.
_مننمیدونم چهگناهی کردم که اینپسر اینطور دلمو خون کرده...
با صدای آرومی جواب مامان رو دادم:
_هالیا رو دیدی؟!
_نمیخام ببینمش حتی...اینکه طلاق گرفتید روهم سام گفت.بهش گفتم نمیبخشمت که اینطوری دل بارانموخون کردی.
قطره اشکی از گوشه ی چشمم چکید:
_زندگی هرکسی یطور...مامان وقتی بهش گفتم طلاق میخوام،ازش پرسیدم من یا هالیا؟تویچشمامنگاه کرد گفت هالیا.
بابا سیگاری روشن کرد وگفت:
_نمیدونم این بچه به کی رفته که اینطور شده.بهش گفتم دیگ حق نداری بهم بابا بگی.اون دختره چقدر دختر بی خانواده ای بوده که اومده توی زندگی عروس من،نوه ی منو بی مادر کرد،رفتم تحقیق کردم دربارش،خونه اشون پایین شهر،پدر نداره،مادرشم مریض روی جا افتاده،داداششم معتاد ومواد فروشه.مشخصه که چرا اومده نزدیک سام،اما تعجبم میشه پسرمن چطور زن خودشوکه انقدر عاشقش بوده،ول کرده و با اون دختره یک سال رابطه داشته...
👍1
#شکلات_تلخ
#پارت_۹
مثل دیوونه ها از جام پریدم،بدنم گر گرفته بود.یک سال رابطه داشتن؟!یعنی دقیقا همون موقعی که من از افسردگی داشتم دق میکردم سام خوشمیگذرونده؟چطور تونسته انقدر خوب نقش بازی کنه؟هالیا چطور تونسته انقدر خوب ادا در بیاره؟!چطوری میشه یه نفر انقدر ادمی پلید وبدی باشه....
هانیه با شک پرسید:
_مگه تونمیدونستی؟!
_نه من فک کردم بعد از ورود به خونه ام باهم رابطه داشتن...
لب پنجره ایستادم،سیگارمو توی دستم تکون دادم،کامیگرفتم،نگاهی به هانیه و بابا پوریاکردم،دستامو از هم باز کردم :
_متاسفم،من واقعا دیگه نمیتونم کاری کنم.نمیتونم کسی رو که ترکمکرده بزورپیش خودم برگردونم.من همچین ادمینبودم و نیستم.
_میدونم دخترم،کسی از تو انتظار نداره همچینکاری کنی،دلم از پسرم گرفته.
سکوت کردمواز پنجره به بیرون نگاه کردم،به خاطرات گذشته پرت شدم...
۶سال قبل:
مقنعه امو توی آینه مرتب کردم،کیفمو روی دوشم گذاشتم و از بچه ها خداحافظی کردم،با قدم های اروم حیاط مدرسه رو طی کردم،ماشین دمدر منتظرم بود،توی ماشین نشستم،فاصله ی خونمون تا مدرسه ام حدودا ۱ساعت بود،چشمامو بستم وسرمو به پشتی صندلی فشار دادم،حجم درسام خیلی زیاده و سال دیگه کنکور دارم،و صبح ها تا ظهر مدرسه بودم،ظهر ها تا عصر درس میخوندمو عصر ها تا شب تست میزدم.برنامه ی درس امروز رو توی ذهنم مرور کردم،با توقف ماشین،در رو باز کردم،پیاده شدم و سمت در خونهرفتم،هرچی در میزدمهیچکس در روبازنمیکرد،کلید رواز توی کیفمدر اوردم،کلید رو توی در انداختم و چرخوندمش،حیاط ارومبود،برگ های خشک درخت ها رویزمین ریخته بودن،از ویژگی های زیبای پاییز زیبای من...
در ورودی خونه رو باز کردم و به محض باز کردن در خشکم زد،رد خون تا جلوی در اومده بود،نگاهمو از رد خون جلوی در گرفتم و کم کم نگاهمو بالا اوردم،بابام...
بابام روی زمین افتاده بود و خون بدنش رفته بود...چشمام دو دو میزد،بابای من بود؟توی خونه ی خودمون؟کی این کاروکرده بود؟کی اینکاروکرده بود؟
با صدای بلندی مامانمو صدا زدم،هرچی صدا زدم هیچ صدایی نشنیدم،اولین کاری که به ذهنم رسید رو انجام دادم،تلفن رو برداشتم و به پلیس زنگ زدم،کیفمو گوشه ی خونه پرت کردم،کل خونه رو گشتم،اثری از مامانم نبود،از پله ها بالا رفتم،به محض اینکچشمم به بالای پله ها خورد،بغض بدی توی گلوم نشست،کی بود اونجا افتاده بود؟مامانم بود؟سوخته بود؟ همه ی توانمو توی پاهام ریختم،قدم از قدم برداشتم،نزدیک و نزدیک تر شدم،روی دست چپ افتاده بود،دستی به شونه اش زدم ،و برش گردوندم،حالت تهوع شدیدی گرفتم،شبیه همه بود جز مامانم،صورتش سوخته بود،کل بدنش سوخته بود،پوستش جمع شده بود،با صدای زنگ،پایین رفتم،پلیس اومده بود،چندتا مامور بودن با چندتا ماشین...هیچیشو یادم نیست دیگ...بعدش بهم گفتن که از شدت فشار عصبی بی هوش شدم و یک هفته تمام بیهوش بودم...وقتی بهوش اومدم دیدم پدر و مادرمو خاک کردن،طبق نظر پلیس،اول پدرم فوت شده و بعد مادرم،این احتمالو دادن که مادرم اول بابامو رو به قتل رسونده و بعد خودشوکشته....از پدرم یه خونه ی ویلایی بزرگ برام موند و یه شرکت و چندتا ماشین وحساب بانکی...
👍1
#شکلات_تلخ
#پارت_۱۰
بعد از پدر و مادرم حاضر نشدم یک شب توی اون خونه بخوابم،توی هتل موندم تا خونه رو فروختم و این خونه روخریدم،ماشین ها روهم فروختم و ن چی کم داشتم؟!کاش حداقل دخترم رو بهم میداد..سرمایه گذاری کردم.
یعنی این ها پیشنهاد وکیل ومشاور مالیم بود چون من تجربه ای نداشتم،برای شرکت هم یه شریک کاری پیدا کردم،که باهم بتونیم کارای شرکت روپیش ببریم...
بخاطر مشکلات روحی ای که داشتم،نتونستم کنکور خوبی بدم ویک سال کامل غیر حضوری کلاس گرفتم و از خونه بیروننرفتم مگر برای کارای ضروری...کارم گریه بود،گریه،گریه،گریه...از دست دادن مامان و بابام همزمان،تنها موندن،نه خاله ای ،نه عمویی...بدون فامیل،تنهای تنها...یه دختر ۱۷ساله...بدون تجربه...
دانشگاه حسابداری قبول شدم،وارد دانشگاه شدم و با سام اشنا شدم و...افسردگی زمینه ای داشتم و تحت درمان بودم،از اشناییم با سام که گذشت کم کم بهتر شدم وقرصاموگذاشتم کنار و....
همه ی این اتفاقا که ۶سال از عمرموگرفت مثل فیلم از جلوی چشممگذشت...به خودم اومدم هوا تاریک شده بود ،خبری از هانیه و بابا پوریا نبود...پاهام خشک شده بودن،اما صورتم از اشک خیس بود...
به سمت اتاقم رفتم،روی تخت نشستم،گوشیمو نگاه کردم،ساعت۷شب شده،از جام بلند شدم،لباس پوشیدموسوییچ رو برداشتم و از خونه بیرون زدم.
به اولین مرکزخرید که رسیدم،ماشینو پارک کردم،پیاده شدم و پیاده شدم.باید لباس میخریدم برای شرکت،از فردا باید برم بالا سر شرکت باشم.
یه فروشگاه بزرگ فرم های اداری بود،یک فرممشکی و یک فرمتوسی ویکفرمقهوهای برداشتم،به سمت صندوق رفتم:
_ببخشید اگرمیشه چندتا مقنعه مشکی هم بهم بدید...
بعد از پک کردن لباس ها،کارت روبهش دادمبرای حساب کردن،داشتم اطرافمو نگاه میکردم یهویی چشمم روی در ورودی خشک شد،سام و هالیا،دست توی دستوارد مغازه شدند،رومو برگردوندنم،دستمو مشت کردم...بغض توی گلوم میدوید،مثل خار توی گلوم بود.نمیتونستم نفس بکشم.کارت و پک هامو تحویل گرفتم و به سمت خروجی رفتم،سام متوجه من شد،سرمو بالا گرفتم و بدون کوچکترین توجهی از فروشگاه بیرون زدم...
توی ماشین نشستم،و با سرعت ماشینو از پارکینگ بیرون اوردم
با صدای اهنگ روی فرمون ضرب گرفتم...
👍3
#شکلات_تلخ
#پارت_۱۱
اشکام پایین میریختن،میخواستم قوی باشم،اما خیلی سخته...
دیدنشون اونم دست توی دست نمیدونم چه حکمتیه اما حالمو واقعا بد کرد...قلبمو بیشتر شکست...دلم بیشتر برای اسوده تنگ شده بود...بی توجه به اطراف در حال رانندگی بودم،چشمام پر از اشک بود،جلومو تار میدیدم،نمیدونم چطور و با چه سختی ای خودمو به خونه رسوندم...
لباسهای فردا صبحمو اماده کردم و بعد رفتم توی تخت،من نمیبازم...هیچوقت...قوی میمونم...
***
با صدای الارم گوشیم چشمامو باز کردم،گوشیو خاموش کردم واز جام بلند شدم..دست وصورتموشستم ...به سمت قهوه ساز رفتم و روشنش کردم،رو بروی اینه ایستادم،موهای بلندمو شونه کردم و بافتمشون،خط چشمی گوشه ی چشمم کشیدم و یه ریمل زدم،رژ لب صورتی کمرنگی زدم وسریع لباس پوشیدم،قهوه ام اماده شده،داشتم قهوه ی تلخمو مزه مزه میکردم،سیگارمو روشن کردم،داشتم میکشیدم که صدای گوشیم بلند شد:
_جانم؟
_سلام باران خوبی؟
_سلام عزیزمتوخوبی؟
_قربونت،میگم امروز تایم داری؟باهم بریمبیرون!
_والا دارم میرم شرکت...
_اهان خب باشه،خدافظ
گوشیو قطع کردم،کیفمو برداشتم واز خونه بیرون زدم،سوییچمو دراوردم و توی ماشین نشستم...به سمت شرکت حرکت کردم نیم ساعتی توی راه بودم،بدون اینک اطلاع بدم اومدم ببینم اوضاع چطوره...
جلوی نگهبانی ساختمان بوق زدم،مش رحیم با لبخندی سریع اومد جلوی ماشین:
_سلام دخترم خوبی؟خیلی خوش اومدی..
👍1
#شکلات_تلخ
#پارت_۱۲
_مرسی مش رحیم...کیا هستن؟
_همه هستن خانم،بفرمایید بالا
درو باز کرد،ماشینو پارک کردم ،پیاده شدم و رفتم سمت اسانسور...وارد اسانسور شدم...طبقه ی ۸ام...در باز شد ،زنگ شرکتو زدم،خانم محبی درو باز کرد و با دیدنم کلی خوشحال شد و با ذوق گفت:
_سلام خانم،خوش اومدید

_مرسی عزیزدلم...
به سمت اتاقم حرکت کردم،برگشتم و نگاهی بهش کردم:
_صنم اگ میشه یه زیر سیگاری برام بیار...
_چشم خانم
وارد اتاقم شدم،همه چی تمیز و مرتب بود،صنم زیر سیگاری اورد:
_صنمکل پرونده های این مدت رو بیار میخوام بررسی کنم...
_چشمخانم
_به اقای شمس هم بگو بیاد اتاقم
_چشم خانم
اقای شمس مدیرعامل اینجا بود،اقای شمس اومد وپرونده ها هم روی میزم بود،از روی صندلیم بلند شدم،سمت پنجره رفتم،پنجره رو باز کردم،سیگارمو روشن کردم :
_اقای شمس خیلی وقته که نیومدم سر بزنم اینجا،اوضاع شرکت چطوریه؟
_اوضاع خوبه خداروشکر،همه چیز روی روال پیش میره...
کامی از سیگارم گرفتم :
_از امروز خودم هستم بالا سر شرکت وبچه ها،میخوام همه چیز خوب پیش بره و صد پله پیشرفت کنیم...
_انشاالله،من یه جلسه تشکیل بدم؟!
_نه الان زنگ میزنم محبی بگه همه بیان اتاقم..
_خودم زنگ میزنم...
👍1
#شکلات_تلخ
#پارت_۱۳
تلفنو برداشت وزنگ زد..ده دیقه بعد همه توی اتاقم بودن:
_سلام بچه ها،من از امروز خودم بصورت مداوم شرکت هستم،و میخوایم کار بهتری تحویل مشتریامون بدیم و با یه شرکت خیلی خوب قرارداد ببندیم و...
توضیحاتی ک دادم حدود نیم ساعت از وقت بچه ها روگرفت..بعدش همه باهم از اتاق بیرون رفتن...
نشستم پشت سیستم و سود و ضرر این مدتی که نبودم رو دراوردم...خداروشکر ضرر نداشتیم و سود خوب بوده،درصد رضایت مشتریامون هم عالی بوده...
صدای دراومد:
_بفرمایید
صنم اومد داخل،سرش پایین بود...
_چی شده صنم؟
_هیچی خانم،خواستم بپرسم چیزی نیاز دارید یا نه...
_بیا بشین بگو چی شده...
از جامبلند شدم پنجره روباز کردم،پاکتو باز کردم و یه نخ دراوردم،پاکتوگرفتمجلوش:
_اگه میخوای بردار،وقتی میخوایم صحبت خارج از کار کنیم،میتونیراحت باشی...
یه نخ برداشت و سیگارامونو روشنکردیم:
_خببگو
_خانم امروز اقای ارین مهر اومده بود دفتر...
با این حرف برگشتم سمتش،خشکم زد،سام چرا اینجا بود؟
_چرا اومده بود؟
_با شما کار داشت،من نمیدونستم میاید،گفتم خیلی وقته نیومدید،انگار یکم کلافه بود،نمیدونم چی بود اما گفت بهتون بگم بهش زنگ بزنید...
_باشه مرسی که گفتی...چیز دیگه ای هم هست؟!
👍1
#شکلات_تلخ
#پارت_۱۴
_بله
_چی؟
_اقای ارین مهر گفت،شما دیوونه شدید،توی دارالمجانین بستری هستید طبیعیه که نیاید سرکار...
_باشه عزیزم،میتونی بری...
خیلی کلافه شده بودم از دستش،چرا میومد جوء شرکت روبهم میریخت؟صنم از اتاق بیرونرفت...
گوشیمو برداشتم،شمارشوگرفتم،بعد از یکی دوتا بوق جواب داد:
_سلام باران
_سلام،اومده بودی شرکت،کارم داشتی؟
_میخواستم در ارتباط با یه موضوعی باهات صحبت کنم
_اگر در ارتباط با اسوده اس میشنوم
_دقیقا در ارتباط با اسوده اس...
_بگو
_میخواستم اسوده یه مدت پیشت باشه...
با شنیدن این حرف لبخندی زدم،حرفشو ادامه داد:
_اخه داریممیریممه عسل،هالیا دوست داشت....
چشمامو محکم روی هم بستم وبا صدای خونسردی گفتم:
_تمایلی به شنیدن اینکه زنت چی دوست داره،ندارم...
ساعتمو نگاه کردم،ساعت ۱۲بود
_ساعت۲میام اسوده رو ببرم
_باشه میگم هالیا امادش کنه...
گوشیو قطع کردم و زیر لب فحشی به خودش و هالیا دادم...مثلا میخواست منو بچزونه...توی همون یک ماهی که مجبور بودم به روش نیارم که میدونم،کلی ازش بدم اومد...
پرونده هامو مرتب کردم،لپ تاپموبستم،کیف وسوییچمو برداشتم ،از اتاق خارج شدم،کنار میز صنم ایستادم:
_صنم قرار بود ازین به بعد مدام بیام اما چند روزی نمیتونم بیام،هر اتفاقی که افتاد بهم زنگ بزن...
👍21
#شکلات_تلخ
#پارت_۱۵
_چشم خانم
خداحافظی کردم واز شرکت بیرون زدم،پشت رول نشستم،رفتم سمت اسباب بازی فروشی،براش عروسک موزیکال خریدم،به سمت خونه ی سام حرکت کردم،البته خونه ی قدیم خودم،دمدر رسیدم،پیاده شدم و به ماشینم تکیه دادم،شماره سام رو گرفتم،هالیا جواب داد:
_بله بفرمایید
_من دمدرم اسوده رو بیار
_صبر کن اومدم
دمدر منتظر ایستاده بودم،سام اومد و اسوده بغلش بود،پشت سرش هالیا اومد،نیم نگاهی به هالیا انداختم و اسوده رو از بغل سام کشیدم،بغلش کردم سرمو توی گردنش فروبردم،با تموموجودم بو کردم،دختر قشنگم،دستاشومیبوسیدم،بغض تو گلوم بود،اما جلوی خودموگرفتم:
_صندلی کودک؟
_در ماشینو باز کن نصبش کنم..
ریموت ماشینو زدم،صندلی کودکونصب کرد،کیف وسایل اسوده رو همگذاشت توی ماشین،اسوده روروی صندلی نشوندم،زیر لبی خدافظی گفتم و توی ماشین نشستم،گازشوگرفتم به سمت خونه...
نگاهی به چشمای مظلوم اسوده کردم،اشکام ریختن،دخترقشنگم توخیلی کوچیکی که بازیچه ی نامرد بازیای بابات بشی...
به خونه که رسیدم،اسوده رو بردم بالا،کیف و عروسکی که براش خریدمم با یه دستم گرفتم،زیر لب براش میخوندم:
_یه دختر دارم شاه نداره....
دکمه ی اسانسور رو زدم،در باز شد وارد اسانسور شدم و داشتم میخوندم برای اسوده،یک اقای قد بلند و هیکلی وارد اسانسور شد،زیر لب سلامی کرد،زیر لب جوابی دادم...اسوده رو توی بغلم جا به جا کردم،طبقه ی ۶ از اسانسورپیاده شدم،کلیدی توی در انداختم و وارد خونه شدم،دختر قشنگم اروم بود،تویخونه روی زمین گذاشتمش،بدو بدو رفت سمت پنجره....
وسایلمو دم در گذاشتم،دروبستم رفتم توی اتاق،لباسامو عوض کردم،با ذوق برگشتم توی پذیرایی،اسوده ی من،اسودگی خاطرم...
قشنگترین اتفاق زندگیم...دختر قشنگم...
کلی باهم بازی کردیم،ساعت۹شب بود که شام خوردم،به اسوده هم پوره ی سیب زمینی دادم وخوابید...
توی تراس رفتم،سیگارموروشنکردم،فکرم خیلی درگیر بود،زندگیم،کارم،اسوده...حتی نمیدونستم اینبچه تا کِی کنارممیمونه...
وارد خونه شدمودرو بستم،اسوده یک طرف تختم خواب بود خودمم کنارش خوابیدم...
👍3
#شکلات_تلخ
#پارت_۱۶
روزها پشت سرهم میگذشت،حدود یک هفته کنار اسوده بهترین روزهامو گذروندم،بعد از یک هفته سام اومد واسوده روبرد...
زندگی میگذشت،به تنهایی عادت کرده بودم،صبح ها تا عصر سرکار بودم،عصرها میومدمخونه...
حدود دو سه ماهی به همین روال گذشت،عادت کرده بودم به زندگی این مدلی،گاهی با پروانهمیرفتم بیرون...
با صدای زنگ در،از فکر بیرون اومدم و به سمت در رفتم:
_کیه؟
_سلام پستچی هستم،براتون یه بسته اوردم...
درو باز کردم،یه بسته دستش بود،دفترومقابلم گرفت ،امضا کردم...
بسته رواوردمواومدم داخل...با کنجکاوی در بسته رو باز کردم،دوتا دفتر توش بود،با کنجکاوی صفحه ی اول دفتری که جلدش قهوه ای بود روباز کردم،صفحه ی اول نوشته بود:
_خاطرات بهرام.
با خوندن اسم،اشک توی چشمام حلقه زد...بابام...بابا بهرامم...
زدم صفحه ی بعدی:
_امروز داشتم از سرکار برمیگشتم،توی راه از کنار یه دبیرستانگذشتم،یه دختر چشم درشت،سفید پوست،با اون صورت گرد،بینی کوچیک و لبای قلوه ای....وقتی به خودم اومدم دیدم ایستادم و به چشمای دختر مردم خیره شدم...لبخندی بهم زد و مقنعه اشو صاف کرد...
دلم برای همون یه لبخند رفت..کار هرروزم شده بود رد شدن از دم مدرسه،تا اینکه کم کم تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم،یه مدت برای همدیگه نامه مینوشتیم و بعدش شماره های خونه همدیگه رو رد وبدل کردیم....
رعنای من،رعنای قشنگ من،هرروز بعد از کار میرفتم دمدر مدرسه اش،رعنای دلبرم....
روزها میگذشت وانقدر عاشقش شده بودم که با خانوادم صحبت کردم که بریم خواستگاری،با مخالفت سخت پدر و مادرم مواجه شدم و برای من رفتن خواستگاری دختری که هیچ علاقه ای بهش نداشتم...
سرمو از دفتر بلند کردم،رعنا....مادر من نبوده...پس بابای من عاشق یه زن دیگه بوده...اشکام پایین اومدن...
ورق زدم وصفحه ی بعدی روشروع کردم به خوندن:
_به اجبار سر سفره ی عقد نشستم،به اجبار زندگی شروع کردم،کم کم توجهم به غزال جلب شد،سرم به کار و زندگیم بود اما حتی یه لحظه هم از فکر رعنا بیروننمیومدم،تا متوجه شدیم غزال بارداره،و من پدر شدم...با بدنیا اومدن دخترم،بارانم،زندگیم رنگ و روی تازه ای گرفت...هرروز که میرفتم سرکار،با ذوق دیدن باران برمیگشتم خونه،واقعا عاشق دخترم بودم...یه روز که بارانو برده بودم پارک،غزال مونده بود خونه،توی پارک دیدمش،همونچشم ها،همون نگاه...با دیدنش قلبم از تپش ایستاد و خودش بود،پاهام بی حس شده بود و نمیتونستم قدم از قدم بردارم،بارانو بغل کردم و سمتش رفتم:
_رعنا؟
_بهرام؟
بهم گفت بهرام؟خدایا خوشبختی بیشتر از این؟اشک توی چشمام حلقه زده بود،باهمصحبت کردیم،از دلتنگی هم گفتیم،از ازدواج اجباریم...از رنجی که کشیدم وقتی که کنار غزال بودم اما دلم خواهان غزال بود و هر ثانیه فکرم پیش غزال بود...ازین گفت که مجرد مونده بود و پدرومادرشو از دست داده بود....کلی گریه کردیم...
👍51👏1