یک نفر نان داشت اما بى نوا دندان نداشت
آن یکى بیچاره دندان داشت اما نان نداشت


آن‌که ایمان داشت روزى مى رسد، بیچاره بود
آن‌که در اموال دنیا غرق بود ایمان ندا
شت

یک نفر فردوس را ارزان به مردم مى فروخت
نقشه‌ها ک او داشت در پندار خود شیطان نداشت


یک نفر هر شب فرو مى رفت در گردابِ درد
یک نفر مى خواست دستش را بگیرد جان نداشت


دشت باور داشت گرگى در میان گلّه بود
من نمى دانم چرا باور سگِ چوپان نداشت


سروهاى جنگل سرسبز را سر مى زدند
هیچ احساسى به این کشتار جنگلبان نداشت


یک نفر پالانِ خر را در میان خانه پنهان کرده بود
یک نفر بر پشت خر مى رفت و خر پالان نداشت


هر کجا دستِ نیازى بود در سویى دراز
رعیتِ بیچاره بخشش داشت اما خان نداشت
دمی بر چشم می‌ماند، دمی از چشم می‌افتد
شبیه قطره اشکی آدمی از چشم می‌ افتد
بیاد روزگارانی که با هم داشتیم ای دوست
مرا همواره شب ها شبنمی از چشم می‌افتد
چرا از طعم لبخندت دریغم می‌کنی وقتی
به لبخند دروغینت غمی از چشم می‌افتد
تو کاخ آرزو های منی مانند ارگ بم
فرو میریزی و فردا بمی از چشم می‌افتد
اگر از عاشقی دم میزنی تا پای جانت باش
که پای ترسِ شاهی، پرچمی از چشم می‌افتد

👤سید تقی سیدی
شانه برای زلف پریشان چه فایده؟
خانه برای بی سر و سامان چه فایده؟

بر ساقه‌های سوخته از زخم رعد و برق
رنگین‌کمان چه فایده؟ باران چه فایده؟

بادی که از حوالی یوسف گذر نکرد
گیرم رسید بر در کنعان چه فایده؟

وقتی که چشم‌های کسی می‌کشد تو را
چاقوی دسته نقره‌ی زنجان چه فایده؟

با یاد دوست غیر تلمبار بغض و آه...
هی گوش دادن شجریان چه فایده؟

-
Forwarded from Sattar Khan
اگه سعدی زنده بود شعرا اینجوری میگفت دراین دوران👇


بنی آدم ابزار یکدیگرند،
گهی پیچ ومهره گهی واشرند


یکی تازیانه یکی نیش مار
یکی قفل زندان،یکی چوب دار


یکی دیگران را کند نردبان،
یکی می کشد بار نامردمان


یکی اره شد، نان مردم برد
یکی تیغ شد ، خون مردم خورد


یکی چون کلنگ و یکی همچو بیل
یکی ریش و پشم و یکی بی سبیل


یکی چون قلم خون دل می خورد
یکی خنجر است و شکم می درد


خلاصه پر از نفرت و کین و اندوه و آز
نه رحم و نه مهر و نه لطف و نه ناز


همه پر کلک ، پر ریا حقه باز!
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها پا گذارند فرار
Forwarded from R.Saeedi.
من گنگ خواب دیده و عالم تمام کَر
من عاجزم زِ گفتن و خلق از شنیدنش
Forwarded from 🌱✨miss🌱✨
گر درد شوی زهر شوی پنجه به قلبم بکشی من باز تو را باز تو را باز تو را می‌خواهم...
Forwarded from Shirin Mahjani
ای مرغ سحر، عشق ز پروانه بیاموز
کآن سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی‌خبرانند
کآن را که خبر شد، خبری باز نیامد
Forwarded from ℛ𝒶𝒾𝓃
کسی ز خون حریفان خود شراب نخورد
به رغبتی که تو خون میخوری کس آب نخورد
رفته... هنوز هم نفسم جا نیامده‌ست
عشق کنار وصل به ماها نیامده‌ست
معشوق آنچنان که تویی دیده روزگار
عاشق چو من هنوز به دنیا نیامده‌ست
صدبار وعده کرد که فردا ببینمش
صد سال پیر گشتم و فردا نیامده‌ست
یک عمر زخم بر جگرم بود و سوختم
یک بار هم برای تماشا نیامده‌ست
ای مرگ! جام زهر بیاور که خسته ایم
امشب طبیب ما به مداوا نیامده‌ست
دل خوش به آنم از سر خاکم گذر کنند
گیرم برای فاتحه‌ی ما نیامده‌ست
هر نسیمی که نصیب از گل و باران ببرد
مي‌تواند خبر از مصر به کنعان ببرد
 
آه از عشق که یک مرتبه تصمیم گرفت:
يوسف از چاه درآورده به زندان ببرد
 
واي بر تلخی فرجام رعیت پسری
كه بخواهد دلی از دختر یک خان ببرد
 
ماهرویی دل من برده و ترسم این است
سرمه بر چشم کشد، زیره به کرمان ببرد
 
دودلم اینکه بیاید من معمولی را
سر و سامان بدهد یا سر و سامان ببرد
 
مرد آنگاه که از درد به خود می‌پیچد
ناگزير است لبی تا لب قلیان ببرد
 
شعر کوتاه ولی حرف به اندازۀ کوه
بايد این قائله را «آه» به پایان ببرد
 
شب به شب قوچی از این دهکده کم خواهد شد
ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد
 
حامد عسکری
شانه‌ات را دیر آوردی سرم را باد برد

خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد

من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند

نیمم آتش سوخت،نیم دیگرم را باد برد

از غزل‌هایم فقط خاکستری مانده به جا

بیت‌های روشن و شعله‌ورم را باد برد

با همین نیمه همین معمولی ساده بساز

دیر کردی نیمه عاشق‌ترم را باد برد

بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت

وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد
Forwarded from نقل قول؛
می بینم آن شکفتن شادی را
پرواز بلند آدمی زادی را
آن جشن بزرگ روز آزادی را
هوشنگ ابتهاج