This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زمان گذشت و ما آدمهای ساده دیروز، حالا پر از فکر و خیال شدیم
خاطره هایمان را لای دفترهای قدیمی ورق میزنیم و دلمان برای روزهای بی دغدغه تنگ می شود ...
صبح بخیر
@mikhaand
خاطره هایمان را لای دفترهای قدیمی ورق میزنیم و دلمان برای روزهای بی دغدغه تنگ می شود ...
صبح بخیر
@mikhaand
بلور_تنت
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_چهارصد_چهل_دو
چهره نگرانمو که دید گفت:
- کی بود؟چیزی شده؟؟
نفسی کشیدم:شبنم پیام داده میگه تو دردسر افتادم یه آدرس میفرستم بیا اونجا..
یه ابروش کنجکاو باال پرید
- چه دردسری؟؟زنگ بزن بهش ببین حالش خوبه..
سری تکون دادم و کلید تماس ها رو زدم و به خط جدیدش زنگ زدم
گوشیو کنار گوشم قرار دادم و منتظر موندم تا جواب بده..
ناامید با بوق آخری گوشیو دور کردم فکر میکردم دیگه جواب نمیده که در آخرین لحظه تماس رو جواب داد
صدای بلند آهنگ تو گوشم پیچید
چقدر صدای آهنگ بلند و کر کننده بود..
گوشیو از خودم کمی دور کردم و به حرف اومدم:الو شبنم کجایی؟؟
صداش مابین آهنگ بریده بریده پیچید
- من..جش..ترگل..صدات..الو..
انگار میگفت صدات نمیاد..
صدای آهنگ اصال نمیذاشت من درست بشنوم چی میگه..
ایندفعه صداشو باال برد و گفت:الو صدامو داری ؟؟
به بیرون خیره شدم و گفتم:
- آره صداتو دارم شبنم کجایی تو چیزی شده؟؟
لحظه منتظر موندم ایندفعه دیگه هیچ صدایی نشنیدم حتی آهنگ هم نبود..
به صفحه گوشی نگاهی انداختم تماسش قطع شده بود واسه همین صداش نمیومد..
مجدد دوباره شمارشو گرفتم که اینبار صدای یه خانوم پیچید:مشترک مورد نظر خاموش میباشد..
هنگ و مات تماس رو قطع کردم که روهان گفت:
- چیشد؟؟
🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای
#بلور_تنت هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.
@mikhaand
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_چهارصد_چهل_دو
چهره نگرانمو که دید گفت:
- کی بود؟چیزی شده؟؟
نفسی کشیدم:شبنم پیام داده میگه تو دردسر افتادم یه آدرس میفرستم بیا اونجا..
یه ابروش کنجکاو باال پرید
- چه دردسری؟؟زنگ بزن بهش ببین حالش خوبه..
سری تکون دادم و کلید تماس ها رو زدم و به خط جدیدش زنگ زدم
گوشیو کنار گوشم قرار دادم و منتظر موندم تا جواب بده..
ناامید با بوق آخری گوشیو دور کردم فکر میکردم دیگه جواب نمیده که در آخرین لحظه تماس رو جواب داد
صدای بلند آهنگ تو گوشم پیچید
چقدر صدای آهنگ بلند و کر کننده بود..
گوشیو از خودم کمی دور کردم و به حرف اومدم:الو شبنم کجایی؟؟
صداش مابین آهنگ بریده بریده پیچید
- من..جش..ترگل..صدات..الو..
انگار میگفت صدات نمیاد..
صدای آهنگ اصال نمیذاشت من درست بشنوم چی میگه..
ایندفعه صداشو باال برد و گفت:الو صدامو داری ؟؟
به بیرون خیره شدم و گفتم:
- آره صداتو دارم شبنم کجایی تو چیزی شده؟؟
لحظه منتظر موندم ایندفعه دیگه هیچ صدایی نشنیدم حتی آهنگ هم نبود..
به صفحه گوشی نگاهی انداختم تماسش قطع شده بود واسه همین صداش نمیومد..
مجدد دوباره شمارشو گرفتم که اینبار صدای یه خانوم پیچید:مشترک مورد نظر خاموش میباشد..
هنگ و مات تماس رو قطع کردم که روهان گفت:
- چیشد؟؟
🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای
#بلور_تنت هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.
@mikhaand
Telegram
😂 میخند 😂
#بلور_تنت
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_اول
پله هارو دو تا دوتا طی کردم اینقدر تند اومدم که به پله آخری نرسیده پام پیچ خورد افتادم پایین از درد اخمام تو هم رفت..
اه ترگل مثل آدم که پله هارو نمیای پایین وقتی سه چهارتایی بپری معلومه که…
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_اول
پله هارو دو تا دوتا طی کردم اینقدر تند اومدم که به پله آخری نرسیده پام پیچ خورد افتادم پایین از درد اخمام تو هم رفت..
اه ترگل مثل آدم که پله هارو نمیای پایین وقتی سه چهارتایی بپری معلومه که…
بلور_تنت
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_چهارصد_چهل_سه
شونه ای با تعجب باال دادم:نفهمیدم انگار تو یه مهمونی بود صدای آهنگ بلند بود نفهمیدم چی گفت بعدم گوشیش خاموش
شد
روهان نگاشو با دقت دوخت به رو به روش و گفت:
- شاید شارژش تموم شده،احتماال میخواسته تو رو هم بکشونه مهمونی تا تنها نباشه..
با فکری درگیر گفتم:نمیدونم شبنم اینجور آدمی نیست که با دروغ منو بکشونه تو مهمونی..اونقدر فکرم مشغول شبنم بود که نفهمیدم کی رسیدیم خونه چند باری هم بهش زنگ زدم ولی بازم خاموش بود..
با صدای روهان از فکر اومدم بیرون:برو لباستو عوض کن من اینجا منتظرت میمونم..
باشه ای زیر لب گفتم و از ماشین پیاده شدم
دلشوره بدی به دلم چنگ زده بود..
حس میکردم قراره اتفاق بدی بیوفته..
در ماشین رو بستم از تو کوله ام کلید در رو در آوردم و درو باز کردم
گیج و سرگردون وارد حیاط شدم..
شبنم حسابی فکرم رو مشغول کرده بود خیلی نگران بودم
از حیاط گذشتم و وارد خونه شدم..
در حین باال رفتن از پله ها دست کردم تو کوله ام تا گوشی رو در بیارم و به شبنم زنگ بزنم اما پیداش نکردم
روی پله واستادم و تمام کوله ام رو زیرو رو کردم اما گوشیم نبود
یهو یادم اومد که گوشیو گذاشته بودم تو داشبورد ماشین..
کالفه به راهم ادامه دادم و آهی کشیدم..
وارد اتاقم شدم و سریع هجوم بردم سمت کمدم
سر سری یه دست مانتو شلوار مجلسی گلبهی رنگ مالیم انتخاب کردم و پوشیدم،آرایشم رو یه کوچولو تمدید کردم و
روسریمو رو سرم مرتب کردم..
کیف سفید رنگم رو برداشتم و از اتاقم زدم بیرون
پله هارو یکی دوتا طی کردم..
رفتم تو آشپزخونه تا دنبال مامان بزرگ بگردم ولی نبود
تو اتاقشو هم چک کردم نبود..
حتما رفته بود تو حیاط،در ورودی رو باز کردم که یهو با مامان بزرگ برخورد کردم
با چهره ای گرفته و پریشون اومد داخل..
🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای
#بلور_تنت هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.
@mikhaand
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_چهارصد_چهل_سه
شونه ای با تعجب باال دادم:نفهمیدم انگار تو یه مهمونی بود صدای آهنگ بلند بود نفهمیدم چی گفت بعدم گوشیش خاموش
شد
روهان نگاشو با دقت دوخت به رو به روش و گفت:
- شاید شارژش تموم شده،احتماال میخواسته تو رو هم بکشونه مهمونی تا تنها نباشه..
با فکری درگیر گفتم:نمیدونم شبنم اینجور آدمی نیست که با دروغ منو بکشونه تو مهمونی..اونقدر فکرم مشغول شبنم بود که نفهمیدم کی رسیدیم خونه چند باری هم بهش زنگ زدم ولی بازم خاموش بود..
با صدای روهان از فکر اومدم بیرون:برو لباستو عوض کن من اینجا منتظرت میمونم..
باشه ای زیر لب گفتم و از ماشین پیاده شدم
دلشوره بدی به دلم چنگ زده بود..
حس میکردم قراره اتفاق بدی بیوفته..
در ماشین رو بستم از تو کوله ام کلید در رو در آوردم و درو باز کردم
گیج و سرگردون وارد حیاط شدم..
شبنم حسابی فکرم رو مشغول کرده بود خیلی نگران بودم
از حیاط گذشتم و وارد خونه شدم..
در حین باال رفتن از پله ها دست کردم تو کوله ام تا گوشی رو در بیارم و به شبنم زنگ بزنم اما پیداش نکردم
روی پله واستادم و تمام کوله ام رو زیرو رو کردم اما گوشیم نبود
یهو یادم اومد که گوشیو گذاشته بودم تو داشبورد ماشین..
کالفه به راهم ادامه دادم و آهی کشیدم..
وارد اتاقم شدم و سریع هجوم بردم سمت کمدم
سر سری یه دست مانتو شلوار مجلسی گلبهی رنگ مالیم انتخاب کردم و پوشیدم،آرایشم رو یه کوچولو تمدید کردم و
روسریمو رو سرم مرتب کردم..
کیف سفید رنگم رو برداشتم و از اتاقم زدم بیرون
پله هارو یکی دوتا طی کردم..
رفتم تو آشپزخونه تا دنبال مامان بزرگ بگردم ولی نبود
تو اتاقشو هم چک کردم نبود..
حتما رفته بود تو حیاط،در ورودی رو باز کردم که یهو با مامان بزرگ برخورد کردم
با چهره ای گرفته و پریشون اومد داخل..
🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای
#بلور_تنت هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.
@mikhaand
Telegram
😂 میخند 😂
#بلور_تنت
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_اول
پله هارو دو تا دوتا طی کردم اینقدر تند اومدم که به پله آخری نرسیده پام پیچ خورد افتادم پایین از درد اخمام تو هم رفت..
اه ترگل مثل آدم که پله هارو نمیای پایین وقتی سه چهارتایی بپری معلومه که…
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_اول
پله هارو دو تا دوتا طی کردم اینقدر تند اومدم که به پله آخری نرسیده پام پیچ خورد افتادم پایین از درد اخمام تو هم رفت..
اه ترگل مثل آدم که پله هارو نمیای پایین وقتی سه چهارتایی بپری معلومه که…
بلور_تنت
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_چهارصد_چهل_چهار
لبخندی زدم:خوبی عزیزجون؟؟
دستشو آورد باال که دیدم گوشیم تو دستشه..
گوشیو ازش گرفتم ..
- گوشیم که تو ماشین بود عزیز..
روسریشو مرتب کرد و گفت:آره دخترم روهان بهم داد یجورایی هم انگار عصبی بود،دعوا کردین؟؟
گیج گفتم
- نه دعوای چی؟من اومدم حاضر بشم باهاش برم خونشون شما هم که شب میاین..
مامان بزرگ حرکت کرد سمت آشپزخونه و گفت:نمیدونم دخترم اعصابی بود یه زنگ بهش بزن..
قفل گوشیمو باز کردم که چشمم به پیام شبنم افتاد،آدرس رو فرستاده بود و در ادامش نوشته بود:
- تو رو خدا زودتر بیا به کمکت نیاز دارم..
اینکه اون خط شبنم خاموش شده بود خیلی عجیب بود در صورتی که این خطش روشن بود و بهم پیام میداد تا جایی که
یادمه شبنم فقط یدونه گوشی داشت که اونم خاموش بود..
سردرگم با این یکی خطشم تماس گرفتم اینقدر بوق خورد تا قطع شد..
با حرص گوشیو چپوندم تو کیفم و با صدای بلند که مامان بزرگ بشنوه گفتم:عزیزجون من یه ُتک پا میرم پیش شبنم سریع
میام خونه فعال..
منتظر جواب مامان بزرگ نموندم و در رو باز کردم و خارج شدم..
سوار ماشینم شدم و به سرعت از حیاط رفتم بیرون
تقریبا 15 دقیقه درگیر پیدا کردن خونه ای بودم که شبنم آدرسشو فرستاده بود،خیلی جای پرت و پیچ در پیچی بود..
در تعجب بودم آخه شبنم اینجور جاها چیکار داشت؟؟کی وقت کرد از دانشگاه بره بیرون و کی وقت کرد خودشو برسونه
به اینجا..
پشت چراغ قرمز نگه داشتم..
کف دستامو کالفه کوبیدم به فرمون..
نگامو از خیابون گرفتم و کیفمو از روی صندلی کنارم برداشتم
گوشیمو کشیدم بیرون و شماره روهان رو گرفتم..
🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای
#بلور_تنت هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.
@mikhaand
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_چهارصد_چهل_چهار
لبخندی زدم:خوبی عزیزجون؟؟
دستشو آورد باال که دیدم گوشیم تو دستشه..
گوشیو ازش گرفتم ..
- گوشیم که تو ماشین بود عزیز..
روسریشو مرتب کرد و گفت:آره دخترم روهان بهم داد یجورایی هم انگار عصبی بود،دعوا کردین؟؟
گیج گفتم
- نه دعوای چی؟من اومدم حاضر بشم باهاش برم خونشون شما هم که شب میاین..
مامان بزرگ حرکت کرد سمت آشپزخونه و گفت:نمیدونم دخترم اعصابی بود یه زنگ بهش بزن..
قفل گوشیمو باز کردم که چشمم به پیام شبنم افتاد،آدرس رو فرستاده بود و در ادامش نوشته بود:
- تو رو خدا زودتر بیا به کمکت نیاز دارم..
اینکه اون خط شبنم خاموش شده بود خیلی عجیب بود در صورتی که این خطش روشن بود و بهم پیام میداد تا جایی که
یادمه شبنم فقط یدونه گوشی داشت که اونم خاموش بود..
سردرگم با این یکی خطشم تماس گرفتم اینقدر بوق خورد تا قطع شد..
با حرص گوشیو چپوندم تو کیفم و با صدای بلند که مامان بزرگ بشنوه گفتم:عزیزجون من یه ُتک پا میرم پیش شبنم سریع
میام خونه فعال..
منتظر جواب مامان بزرگ نموندم و در رو باز کردم و خارج شدم..
سوار ماشینم شدم و به سرعت از حیاط رفتم بیرون
تقریبا 15 دقیقه درگیر پیدا کردن خونه ای بودم که شبنم آدرسشو فرستاده بود،خیلی جای پرت و پیچ در پیچی بود..
در تعجب بودم آخه شبنم اینجور جاها چیکار داشت؟؟کی وقت کرد از دانشگاه بره بیرون و کی وقت کرد خودشو برسونه
به اینجا..
پشت چراغ قرمز نگه داشتم..
کف دستامو کالفه کوبیدم به فرمون..
نگامو از خیابون گرفتم و کیفمو از روی صندلی کنارم برداشتم
گوشیمو کشیدم بیرون و شماره روهان رو گرفتم..
🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای
#بلور_تنت هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.
@mikhaand
Telegram
😂 میخند 😂
#بلور_تنت
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_اول
پله هارو دو تا دوتا طی کردم اینقدر تند اومدم که به پله آخری نرسیده پام پیچ خورد افتادم پایین از درد اخمام تو هم رفت..
اه ترگل مثل آدم که پله هارو نمیای پایین وقتی سه چهارتایی بپری معلومه که…
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_اول
پله هارو دو تا دوتا طی کردم اینقدر تند اومدم که به پله آخری نرسیده پام پیچ خورد افتادم پایین از درد اخمام تو هم رفت..
اه ترگل مثل آدم که پله هارو نمیای پایین وقتی سه چهارتایی بپری معلومه که…
بلور_تنت
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_چهارصد_چهل_پنج
بعد خوردن چهار بوق تماسمو جواب داد
نگامو به بیرون دوختم و لب زدم:سالم روهان کجا رفتی یهویی؟؟
- سالم من کاری برام پیش اومد مجبور شدم برم شب خودت با خانواده بیا..
حس کردم صداش گرفته و عصبیه چون مثل همیشه عادی نبود
آروم زمزمه کردم:چیزی شده؟؟مامان بزرگ گفت اعصبانی بودی..
بدون توجه به حرفام با لحن تندی گفت:
- شب میبینمت فعال..
گوشی رو قطع کرد و منو تو بهت و ناباوری قرار داد
چرا همه امروز یه چیزیشون شده؟؟
اون از شبنم اینم از روهان..
آخه من چه گناهی کردم چه خطایی ازم سر زده بود که روهان اینجوری باهام برخورد میکرد؟؟
نفسمو سردرگم و با بغض حبس کردم
شاید با خانوادش دعواش شده و سر من خالی میکنه
فعال میزارم یخورده تنها بمونه تا شب حتما خوب میشد..
اینقدر که فکرم در گیر بود نفهمیدم کی چراغ سبز شد
وقتی به خودم اومدم که دیدم ماشینای پشت سرم دارن هی بوق میزنن
سریع حرکت کردم در حالی که یه ماشین پراید از کنارم میگذشت رانندش بهم توپید:خانوم رانندگی بلد نیستی نشین پشت
فرمون مردم که عالف یه وجب بچه نیستن..
با حرص نگاش کردم زیر لب "گمشو بابا" گفتم و به راهم ادامه دادم..
طبق آدرس پیچیدم تو یه کوچه و با چشم دنبال پالک خونه گشتم
بعد از پیدا کردنش جلوی آپارتمان نگه داشتم و پیاده شدم..
جلوی در واستادم و بدون درنگ زنگ واحد ۴ رو فشردم..
در با صدا باز شد و رفتم داخل
🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای
#بلور_تنت هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.
@mikhaand
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_چهارصد_چهل_پنج
بعد خوردن چهار بوق تماسمو جواب داد
نگامو به بیرون دوختم و لب زدم:سالم روهان کجا رفتی یهویی؟؟
- سالم من کاری برام پیش اومد مجبور شدم برم شب خودت با خانواده بیا..
حس کردم صداش گرفته و عصبیه چون مثل همیشه عادی نبود
آروم زمزمه کردم:چیزی شده؟؟مامان بزرگ گفت اعصبانی بودی..
بدون توجه به حرفام با لحن تندی گفت:
- شب میبینمت فعال..
گوشی رو قطع کرد و منو تو بهت و ناباوری قرار داد
چرا همه امروز یه چیزیشون شده؟؟
اون از شبنم اینم از روهان..
آخه من چه گناهی کردم چه خطایی ازم سر زده بود که روهان اینجوری باهام برخورد میکرد؟؟
نفسمو سردرگم و با بغض حبس کردم
شاید با خانوادش دعواش شده و سر من خالی میکنه
فعال میزارم یخورده تنها بمونه تا شب حتما خوب میشد..
اینقدر که فکرم در گیر بود نفهمیدم کی چراغ سبز شد
وقتی به خودم اومدم که دیدم ماشینای پشت سرم دارن هی بوق میزنن
سریع حرکت کردم در حالی که یه ماشین پراید از کنارم میگذشت رانندش بهم توپید:خانوم رانندگی بلد نیستی نشین پشت
فرمون مردم که عالف یه وجب بچه نیستن..
با حرص نگاش کردم زیر لب "گمشو بابا" گفتم و به راهم ادامه دادم..
طبق آدرس پیچیدم تو یه کوچه و با چشم دنبال پالک خونه گشتم
بعد از پیدا کردنش جلوی آپارتمان نگه داشتم و پیاده شدم..
جلوی در واستادم و بدون درنگ زنگ واحد ۴ رو فشردم..
در با صدا باز شد و رفتم داخل
🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای
#بلور_تنت هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.
@mikhaand
Telegram
😂 میخند 😂
#بلور_تنت
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_اول
پله هارو دو تا دوتا طی کردم اینقدر تند اومدم که به پله آخری نرسیده پام پیچ خورد افتادم پایین از درد اخمام تو هم رفت..
اه ترگل مثل آدم که پله هارو نمیای پایین وقتی سه چهارتایی بپری معلومه که…
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_اول
پله هارو دو تا دوتا طی کردم اینقدر تند اومدم که به پله آخری نرسیده پام پیچ خورد افتادم پایین از درد اخمام تو هم رفت..
اه ترگل مثل آدم که پله هارو نمیای پایین وقتی سه چهارتایی بپری معلومه که…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زمان گذشت و ما آدمهای ساده دیروز، حالا پر از فکر و خیال شدیم
خاطره هایمان را لای دفترهای قدیمی ورق میزنیم و دلمان برای روزهای بی دغدغه تنگ می شود ...
صبح بخیر
@mikhaand
خاطره هایمان را لای دفترهای قدیمی ورق میزنیم و دلمان برای روزهای بی دغدغه تنگ می شود ...
صبح بخیر
@mikhaand
بلور_تنت
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_چهارصد_چهل_شش
سوار آسانسور شدم و کلید طبقه چهار رو زدم
بعد از چند لحظه آسانسور واستاد و من خارج شدم..
دسته کیفمو تو دستم فشردم و حرکت کردم
طبق آدرس رو به روی دری که نیمه باز بود واستادم
به طرز عجیبی دلشوره داشتم
هیچ جوره نمیتونستم از استرس و اضطرابم کم کنم..
اخه شبنم همچین جایی چیکار میکرد؟؟
آب دهنمو بزور بلعیدم و اطرافم رو نگاهی انداختم..
با استرس آشوب باری که به دلم چنگ انداخته بود قدم ُسستی برداشتم
خدا خدا میکردم هیچ اتفاقی برای شبنم نیوفتاده باشه
لبمو به دندون گرفتم و رفتم داخل..
همه جا سوت و کور بود..
وقتی من به شبنم زنگ زده بودم صدای آهنگ بود پس چرا اینجا اینقدر ساکته؟؟
وسط سالن واستادم و دور اطراف رو با چشم از زیر نظر گذروندم..
لبامو از هم باز کردم و با صدای لرزونی گفتم:
- شبنم کجایی؟؟
یک آن با صدای بستن در با ترس به عقب برگشتم..
با دیدن شخص روبه روم تا مرز سکته رفتم
نگاهم سر خورد روی در که آرمان داشت قفلش میکرد..
اخمامو تو هم کشیدم و با ترس آشکاری گفتم:تو؟؟شبنم کجاست؟؟
کلید رو فرو کرد تو جیبش و اومد سمتم چشمای سبزشو ریز کرد و بهم خیره شد
- شبنم اینجا نیست،بزار خیالتو راحت کنم اون حالش خوبه..
🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای
#بلور_تنت هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.
@mikhaand
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_چهارصد_چهل_شش
سوار آسانسور شدم و کلید طبقه چهار رو زدم
بعد از چند لحظه آسانسور واستاد و من خارج شدم..
دسته کیفمو تو دستم فشردم و حرکت کردم
طبق آدرس رو به روی دری که نیمه باز بود واستادم
به طرز عجیبی دلشوره داشتم
هیچ جوره نمیتونستم از استرس و اضطرابم کم کنم..
اخه شبنم همچین جایی چیکار میکرد؟؟
آب دهنمو بزور بلعیدم و اطرافم رو نگاهی انداختم..
با استرس آشوب باری که به دلم چنگ انداخته بود قدم ُسستی برداشتم
خدا خدا میکردم هیچ اتفاقی برای شبنم نیوفتاده باشه
لبمو به دندون گرفتم و رفتم داخل..
همه جا سوت و کور بود..
وقتی من به شبنم زنگ زده بودم صدای آهنگ بود پس چرا اینجا اینقدر ساکته؟؟
وسط سالن واستادم و دور اطراف رو با چشم از زیر نظر گذروندم..
لبامو از هم باز کردم و با صدای لرزونی گفتم:
- شبنم کجایی؟؟
یک آن با صدای بستن در با ترس به عقب برگشتم..
با دیدن شخص روبه روم تا مرز سکته رفتم
نگاهم سر خورد روی در که آرمان داشت قفلش میکرد..
اخمامو تو هم کشیدم و با ترس آشکاری گفتم:تو؟؟شبنم کجاست؟؟
کلید رو فرو کرد تو جیبش و اومد سمتم چشمای سبزشو ریز کرد و بهم خیره شد
- شبنم اینجا نیست،بزار خیالتو راحت کنم اون حالش خوبه..
🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای
#بلور_تنت هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.
@mikhaand
Telegram
😂 میخند 😂
#بلور_تنت
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_اول
پله هارو دو تا دوتا طی کردم اینقدر تند اومدم که به پله آخری نرسیده پام پیچ خورد افتادم پایین از درد اخمام تو هم رفت..
اه ترگل مثل آدم که پله هارو نمیای پایین وقتی سه چهارتایی بپری معلومه که…
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_اول
پله هارو دو تا دوتا طی کردم اینقدر تند اومدم که به پله آخری نرسیده پام پیچ خورد افتادم پایین از درد اخمام تو هم رفت..
اه ترگل مثل آدم که پله هارو نمیای پایین وقتی سه چهارتایی بپری معلومه که…
بلور_تنت
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_چهارصد_چهل_هفت
لبخندی روی لبش نشست و با لحن خاص و عاشقانه ای ادامه داد:به خونه ی خودت خوش اومدی زندگی آرمان !
چشمام از حیرت گرد شد..
- منظورت چیه پس چرا شبنم بهم پیام داد که بیام اینجا چه بالیی سرش آوردی؟
در کمال تعجبم خونسرد گفت:اون شبنم نبود من بودم،خطشو داده به من،شبنمم اصال اینجا نیومد حالش کامال خوبه..
دست و پام سست شد و لرزید
- چرا منو کشوندی اینجا؟؟
دستاشو فرو برد تو جیباش و دلگیر نگام کرد:چون هیچ جور دیگه ای نمیتونستم باهات صحبت کنم،هضمش برام سخته که
سهم یکی دیگه باشی در حالی که دیوونه وار عاشق همیم..
سعی کردم از لرزش بدنم کم کنم و خودمو آروم جلوه بدم آمادگی نداشتم واسه رو به رو شدن با آرمان..
- من عاشق تو نیستم هر چی بود و نبود خودت خرابش کردی االنم این درو باز کن من با تو هیچ حرفی ندارم..
محکم و با صدای بمی گفت: حرف داری باید دلیل بیاری چرا فراموش کردی عشقمونو تا حرفامو گوش نکنی نمیزارم از
اینجا پاتو بزاری بیرون..
چاره ی دیگه ای نداشتم باید به حرفاش گوش میکردم
نفسی بیرون دادم و با استرس لب زدم:
- میشنوم..
نوچی کرد و به مبال اشاره کرد..
- اینجوری نه برو بشین
دسته کیفمو محکم فشردم و قدم برداشتم بی رمق نشستم روی مبل..
آرمان حرکت کرد از سالن رفت بیرون..
بعد از چند لحظه با یه پاکت تو دستش اومد سمتم
رو به روم نشست و چشمای سبز تب دارش رو دوخت تو چشمام..
وقتی تو چشماش نگاه میکردم هیچ حسی نداشتم
قبلا وقتی چشمم تو چشمش میوفتاد دلم میلرزید اما الان هیچ حسی نداشتم..
🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای
#بلور_تنت هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.
@mikhaand
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_چهارصد_چهل_هفت
لبخندی روی لبش نشست و با لحن خاص و عاشقانه ای ادامه داد:به خونه ی خودت خوش اومدی زندگی آرمان !
چشمام از حیرت گرد شد..
- منظورت چیه پس چرا شبنم بهم پیام داد که بیام اینجا چه بالیی سرش آوردی؟
در کمال تعجبم خونسرد گفت:اون شبنم نبود من بودم،خطشو داده به من،شبنمم اصال اینجا نیومد حالش کامال خوبه..
دست و پام سست شد و لرزید
- چرا منو کشوندی اینجا؟؟
دستاشو فرو برد تو جیباش و دلگیر نگام کرد:چون هیچ جور دیگه ای نمیتونستم باهات صحبت کنم،هضمش برام سخته که
سهم یکی دیگه باشی در حالی که دیوونه وار عاشق همیم..
سعی کردم از لرزش بدنم کم کنم و خودمو آروم جلوه بدم آمادگی نداشتم واسه رو به رو شدن با آرمان..
- من عاشق تو نیستم هر چی بود و نبود خودت خرابش کردی االنم این درو باز کن من با تو هیچ حرفی ندارم..
محکم و با صدای بمی گفت: حرف داری باید دلیل بیاری چرا فراموش کردی عشقمونو تا حرفامو گوش نکنی نمیزارم از
اینجا پاتو بزاری بیرون..
چاره ی دیگه ای نداشتم باید به حرفاش گوش میکردم
نفسی بیرون دادم و با استرس لب زدم:
- میشنوم..
نوچی کرد و به مبال اشاره کرد..
- اینجوری نه برو بشین
دسته کیفمو محکم فشردم و قدم برداشتم بی رمق نشستم روی مبل..
آرمان حرکت کرد از سالن رفت بیرون..
بعد از چند لحظه با یه پاکت تو دستش اومد سمتم
رو به روم نشست و چشمای سبز تب دارش رو دوخت تو چشمام..
وقتی تو چشماش نگاه میکردم هیچ حسی نداشتم
قبلا وقتی چشمم تو چشمش میوفتاد دلم میلرزید اما الان هیچ حسی نداشتم..
🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای
#بلور_تنت هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.
@mikhaand
Telegram
😂 میخند 😂
#بلور_تنت
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_اول
پله هارو دو تا دوتا طی کردم اینقدر تند اومدم که به پله آخری نرسیده پام پیچ خورد افتادم پایین از درد اخمام تو هم رفت..
اه ترگل مثل آدم که پله هارو نمیای پایین وقتی سه چهارتایی بپری معلومه که…
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_اول
پله هارو دو تا دوتا طی کردم اینقدر تند اومدم که به پله آخری نرسیده پام پیچ خورد افتادم پایین از درد اخمام تو هم رفت..
اه ترگل مثل آدم که پله هارو نمیای پایین وقتی سه چهارتایی بپری معلومه که…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
رازِ آرامش و آسایشم این بود که من
دل سپردم به کمِ خود، نه به بسیارِ کسی...
#صبح_بخیر
@mikhaand
دل سپردم به کمِ خود، نه به بسیارِ کسی...
#صبح_بخیر
@mikhaand
بلور_تنت
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_چهارصد_چهل_هشت
پاکت رو باز کرد..
انگار تو پاکت عکس بود وقتی در آورد فهمیدم که حدسم درسته..
یه عکس از بین عکسا بیرون کشید و لحظه ای بهش خیره شد و سپس گذاشت روی میز جوری که ببینم..
با انگشتش چندبار ضربه زد به عکس:این عکس رو یادته؟روزی که بهم اعتراف کردیم عاشق همیم روزی که رابطه منو تو
شروع شد..
اخماش در هم جمع شد
به عکس دو نفرمون نگاهی انداختم،عکس بعدی رو با ضرب کوبوند روی میز کنار همون عکس..
با صدای بم و خش داری غرید:
- اینو چی؟؟یادته اینجا چه قولی بهم دادی؟گفتی حتی اگه بابام راضی نباشه من بازم باهات میمونم اون روز نقشه کشیدیم
واسه عروسیمون،قرار بود لباس عروس رو خودم برات انتخاب کنم،چقدر دوست داشتی کت و شلوار طوسی رنگ بپوشم
واسه عروسیمون..
با حرکت ناگهانی باقی مونده عکسایی که تو دستش بود رو کوبوند روی میز و با صدایی دو رگه بهم توپید:بگو با این همه
خاطرات چیکار کنم لعنتی؟؟وعده هایی که به این دل المصب دادی چیشد؟؟سه سال با این بیماری کوفتی دست و پنجه
نرم کردم من اونقدری عاشقت بودم که بهت نامردی نکنم نمیخواستم بعد مرگ من داغون بشی
بشکنی،نمیخواستم خودتو ببازی سه سال تموم من با این عکسا زندگی کردم با مرگ دست و پنجه نرم کردم تا برسم بهت،با
کلی امید و آرزو برگشتم ایران حاال میبینم یکی دیگه کنارته یکی دیگه دستتو میگیره بهم بگو چطوری تحمل کنم چطوری
دووم بیارم با نبودنت؟؟
اشکام خود به خود سرازیر شد
حرفای نگفته تو دلم داشت سنگینی میکرد..
مابین گریه نالیدم:
- فکر میکنی داغون نشدم؟؟بیشتر از اون چیزی که فکر کنی من شکستم خورد شدم،زجر کشیدم،عین یه مرده زندگی کردم
کسی که دیگه حس نمیکرد زندس و به اجبار نفس میکشید من اون دختریم که واسه لبخندش میمردی و زنده میشدی تصور
اینکه منو بازی داده بودی نابودم کرد من چمیدونستم به چه دلیل منو ترک کردی،اگه گفتم همیشه باهات میمونم منظورم
این بود که تو هر شرایطی هستی باید منم تو همون شرایط باشم زمانی که درد میکشی منم باهات درد بکشم نمیخواستم
فقط تو شادیات کنارت باشم غمت،شادیت،خوشحالیت،بیماریت،حتی اگه درحال مردن باشی منم باهات بمیرم،که اصال
همچین فرصتی بهم ندادی نذاشتی تو غم و ناراحتیت کنارت باشم اگه االن تو این وضعیت هستیم مقصرش خودتی تو منو
وادار کردی ازت متنفر بشم کاری کردی دوست داشتنم تبدیل بشه به تنفر،بعد االن اومدی چیو بفهمی؟؟اینکه چطوری دستی
دستی کاری کردی ازت متنفر بشم؟؟دیر اومدی اشتباه کردی،من دیگه نمیتونم برگردم..
🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای
#بلور_تنت هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.
@mikhaand
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_چهارصد_چهل_هشت
پاکت رو باز کرد..
انگار تو پاکت عکس بود وقتی در آورد فهمیدم که حدسم درسته..
یه عکس از بین عکسا بیرون کشید و لحظه ای بهش خیره شد و سپس گذاشت روی میز جوری که ببینم..
با انگشتش چندبار ضربه زد به عکس:این عکس رو یادته؟روزی که بهم اعتراف کردیم عاشق همیم روزی که رابطه منو تو
شروع شد..
اخماش در هم جمع شد
به عکس دو نفرمون نگاهی انداختم،عکس بعدی رو با ضرب کوبوند روی میز کنار همون عکس..
با صدای بم و خش داری غرید:
- اینو چی؟؟یادته اینجا چه قولی بهم دادی؟گفتی حتی اگه بابام راضی نباشه من بازم باهات میمونم اون روز نقشه کشیدیم
واسه عروسیمون،قرار بود لباس عروس رو خودم برات انتخاب کنم،چقدر دوست داشتی کت و شلوار طوسی رنگ بپوشم
واسه عروسیمون..
با حرکت ناگهانی باقی مونده عکسایی که تو دستش بود رو کوبوند روی میز و با صدایی دو رگه بهم توپید:بگو با این همه
خاطرات چیکار کنم لعنتی؟؟وعده هایی که به این دل المصب دادی چیشد؟؟سه سال با این بیماری کوفتی دست و پنجه
نرم کردم من اونقدری عاشقت بودم که بهت نامردی نکنم نمیخواستم بعد مرگ من داغون بشی
بشکنی،نمیخواستم خودتو ببازی سه سال تموم من با این عکسا زندگی کردم با مرگ دست و پنجه نرم کردم تا برسم بهت،با
کلی امید و آرزو برگشتم ایران حاال میبینم یکی دیگه کنارته یکی دیگه دستتو میگیره بهم بگو چطوری تحمل کنم چطوری
دووم بیارم با نبودنت؟؟
اشکام خود به خود سرازیر شد
حرفای نگفته تو دلم داشت سنگینی میکرد..
مابین گریه نالیدم:
- فکر میکنی داغون نشدم؟؟بیشتر از اون چیزی که فکر کنی من شکستم خورد شدم،زجر کشیدم،عین یه مرده زندگی کردم
کسی که دیگه حس نمیکرد زندس و به اجبار نفس میکشید من اون دختریم که واسه لبخندش میمردی و زنده میشدی تصور
اینکه منو بازی داده بودی نابودم کرد من چمیدونستم به چه دلیل منو ترک کردی،اگه گفتم همیشه باهات میمونم منظورم
این بود که تو هر شرایطی هستی باید منم تو همون شرایط باشم زمانی که درد میکشی منم باهات درد بکشم نمیخواستم
فقط تو شادیات کنارت باشم غمت،شادیت،خوشحالیت،بیماریت،حتی اگه درحال مردن باشی منم باهات بمیرم،که اصال
همچین فرصتی بهم ندادی نذاشتی تو غم و ناراحتیت کنارت باشم اگه االن تو این وضعیت هستیم مقصرش خودتی تو منو
وادار کردی ازت متنفر بشم کاری کردی دوست داشتنم تبدیل بشه به تنفر،بعد االن اومدی چیو بفهمی؟؟اینکه چطوری دستی
دستی کاری کردی ازت متنفر بشم؟؟دیر اومدی اشتباه کردی،من دیگه نمیتونم برگردم..
🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای
#بلور_تنت هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.
@mikhaand
Telegram
😂 میخند 😂
#بلور_تنت
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_اول
پله هارو دو تا دوتا طی کردم اینقدر تند اومدم که به پله آخری نرسیده پام پیچ خورد افتادم پایین از درد اخمام تو هم رفت..
اه ترگل مثل آدم که پله هارو نمیای پایین وقتی سه چهارتایی بپری معلومه که…
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_اول
پله هارو دو تا دوتا طی کردم اینقدر تند اومدم که به پله آخری نرسیده پام پیچ خورد افتادم پایین از درد اخمام تو هم رفت..
اه ترگل مثل آدم که پله هارو نمیای پایین وقتی سه چهارتایی بپری معلومه که…
بلور_تنت
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_چهارصد_چهل_نه
شکامو با سر انگشتم پاک کردم و جوری که باور کنه به دروغ گفتم:ببین آرمان فردا عروسی منو روهانه تو نمیتونی منو
اینجا نگه داری هر چی که بین ما بود 3 سال پیش تموم شد،من وقتی روهان رو دیدم و تو این مدتی که باهم بودیم فهمیدم
عشق چیه،حسی که به روهان دارم هیچ وقت با تو تجربه نکردم دوِست داشتم خیلی زیاد اما عاشقت نبودم اگه
خوشحالیمو میخوای مثل سه سال پیش که ولم کردی بازم برو اگه واقعا عاشقمی باید بری چون تو با من هیچ آینده ای
نداری شاید ما قسمت هم نبودیم شاید تقدیر لعنتی میخواست هر دومونو اینطوری امتحان کنه تو پیروز شدی چون تا االن
تونستی بخاطر من سرپا بمونی با بیماریت جنگیدی تا شکستش بدی و همینطورم شد..
تیز نگاه رگبار از غمشو دوخت تو چشمام و با ناباوری زمزمه کرد:فردا عروسی میکنین؟؟
سرمو تکون دادم،همین حرکتم کافی بود تا آرمان روانی بشه..
چشماشو محکم بهم فشرد و دستش مشت شد
یه ظرف میوه روی میز بود که آرمان با پرخاشگری پرتش کرد روی زمین..
با ترس از جا پریدم..
آرمان عصبی بلند شد و با حرکت های تند دور خودش چرخید مشت دردناکی تو دیوار کوبید و خشمگین عربده کشید:
- من به هیچ عنوان نمیخوام تو رو از دست بدم حتی اگه الزم باشه روهان رو میکشم قاتل میشم اما اینکه بزارم باهاش
ازدواج کنی سخت در اشتباهی تو فقط و فقط مال منی سهم منی !
با حرفی که زد انگار قلبم از جا کنده شد اون چی گفت؟؟
گفت اگه الزم باشه روهان رو میکشه؟؟
تصور اینکه بالیی سر روهان بیاد نفسمو ازم میگرفت حتی فکر کردن بهش جونمو میگرفت چه برسه واقعی..
عصبی صدامو بردم باال:اینقدر پست شدی که دست به همچین کاری میزنی؟؟تو اون آرمانی که میشناسم نیستی تو سنگ
دل شدی تو نمیفهمی داری چی میگی،ولی اینو بدون کوچیک ترین بالیی سر روهان بیاد من میمیرم پس بهتره قبری که
واسه روهان میکنی رو یکی اضافه کنارش بکنی با دستای خودت منو دفنم کنی..
به احوال آشفته و عصبیش خیره شدم
- اینجوری عاشقمی؟تو مگه خوشحالیمو نمیخواستی؟پس چرا االن یه گرگ وحشی و درنده شدی واسه گرفتن جونم؟؟
با قدمای عصبی و تند حرکت کرد سمت در..
کلید رو از تو جیبش در آورد و در رو باز کرد
در رو نصفه باز کرد و بدون اینکه بهم نگاهی بندازه عصبی غرید:از اینجا برو حالم خوب نیست میترسم اشتباهی ازم سر
بزنه ولی هیچوقت ازت دست نمیکشم اول و آخرش مال خودمی..
🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای
#بلور_تنت هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.
@mikhaand
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_چهارصد_چهل_نه
شکامو با سر انگشتم پاک کردم و جوری که باور کنه به دروغ گفتم:ببین آرمان فردا عروسی منو روهانه تو نمیتونی منو
اینجا نگه داری هر چی که بین ما بود 3 سال پیش تموم شد،من وقتی روهان رو دیدم و تو این مدتی که باهم بودیم فهمیدم
عشق چیه،حسی که به روهان دارم هیچ وقت با تو تجربه نکردم دوِست داشتم خیلی زیاد اما عاشقت نبودم اگه
خوشحالیمو میخوای مثل سه سال پیش که ولم کردی بازم برو اگه واقعا عاشقمی باید بری چون تو با من هیچ آینده ای
نداری شاید ما قسمت هم نبودیم شاید تقدیر لعنتی میخواست هر دومونو اینطوری امتحان کنه تو پیروز شدی چون تا االن
تونستی بخاطر من سرپا بمونی با بیماریت جنگیدی تا شکستش بدی و همینطورم شد..
تیز نگاه رگبار از غمشو دوخت تو چشمام و با ناباوری زمزمه کرد:فردا عروسی میکنین؟؟
سرمو تکون دادم،همین حرکتم کافی بود تا آرمان روانی بشه..
چشماشو محکم بهم فشرد و دستش مشت شد
یه ظرف میوه روی میز بود که آرمان با پرخاشگری پرتش کرد روی زمین..
با ترس از جا پریدم..
آرمان عصبی بلند شد و با حرکت های تند دور خودش چرخید مشت دردناکی تو دیوار کوبید و خشمگین عربده کشید:
- من به هیچ عنوان نمیخوام تو رو از دست بدم حتی اگه الزم باشه روهان رو میکشم قاتل میشم اما اینکه بزارم باهاش
ازدواج کنی سخت در اشتباهی تو فقط و فقط مال منی سهم منی !
با حرفی که زد انگار قلبم از جا کنده شد اون چی گفت؟؟
گفت اگه الزم باشه روهان رو میکشه؟؟
تصور اینکه بالیی سر روهان بیاد نفسمو ازم میگرفت حتی فکر کردن بهش جونمو میگرفت چه برسه واقعی..
عصبی صدامو بردم باال:اینقدر پست شدی که دست به همچین کاری میزنی؟؟تو اون آرمانی که میشناسم نیستی تو سنگ
دل شدی تو نمیفهمی داری چی میگی،ولی اینو بدون کوچیک ترین بالیی سر روهان بیاد من میمیرم پس بهتره قبری که
واسه روهان میکنی رو یکی اضافه کنارش بکنی با دستای خودت منو دفنم کنی..
به احوال آشفته و عصبیش خیره شدم
- اینجوری عاشقمی؟تو مگه خوشحالیمو نمیخواستی؟پس چرا االن یه گرگ وحشی و درنده شدی واسه گرفتن جونم؟؟
با قدمای عصبی و تند حرکت کرد سمت در..
کلید رو از تو جیبش در آورد و در رو باز کرد
در رو نصفه باز کرد و بدون اینکه بهم نگاهی بندازه عصبی غرید:از اینجا برو حالم خوب نیست میترسم اشتباهی ازم سر
بزنه ولی هیچوقت ازت دست نمیکشم اول و آخرش مال خودمی..
🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای
#بلور_تنت هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.
@mikhaand
Telegram
😂 میخند 😂
#بلور_تنت
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_اول
پله هارو دو تا دوتا طی کردم اینقدر تند اومدم که به پله آخری نرسیده پام پیچ خورد افتادم پایین از درد اخمام تو هم رفت..
اه ترگل مثل آدم که پله هارو نمیای پایین وقتی سه چهارتایی بپری معلومه که…
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_اول
پله هارو دو تا دوتا طی کردم اینقدر تند اومدم که به پله آخری نرسیده پام پیچ خورد افتادم پایین از درد اخمام تو هم رفت..
اه ترگل مثل آدم که پله هارو نمیای پایین وقتی سه چهارتایی بپری معلومه که…
بلور_تنت
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_چهارصد_پنجاه
فرصت استفاده کردم و حرکت کردم رفتم بیرون قبل اینکه برم نیمه نگاهی بهش انداختم:
- میدونستم تو نمیتونی منو اینجا نگه داری کسی که بخاطرم با مرگ جنگیده نمیتونه ناراحتیمو ببینه..
پشت سرم درو سریع بست هنوز دو قدمی دور نشده بودم که ضربه ی محکمی به در خورد و بالفاصله عربده آرمان بلند
شد..
بغض سنگینم شکست و اشکام مجدد جاری شد
دلم نمیخواست تو این حال ببینمش..
کاش بشه منو فراموش کنه
کاش دیگه بهم فکر نکنه همراه اون منم دارم اذیت میشم..
هر چند فراموشش کردم اما دلم راضی نمیشه اینطوری زجر بکشه
اشکامو پاک کردم و دماغمو باال کشیدم..
از آپارتمان خارج شدم و سوار ماشینم شدم روشنش کردم و مقصد خونه رو در پیش گرفتم..
*
همگی پیاده شدیم و بابا ماشین رو پارک کرد..
حرکت کردیم سمت در ورودی،قلبم به تندی میکوبید به سینم خیلی هیجان داشتم واسه امشب قرار بود درمورد تاریخ
عروسی صحبت کنیم..
لبخند شیرین و پر هیجانی نشست رو لبام جدا از اینا دلمم واسه روهان لک زده بود عجیب..
با نشستن دست بابا روی کمرم لبخندم پررنگ تر شد تو دلم دعا کردم :خدایا این لحظه های شاد رو ازمون نگیر خیلی وقت
بود منتظر همچین روزایی بودیم..
زنگ در رو فشردم به ثانیه نکشید که در توسط مامان ایلناز باز شد
لبخند دلنشینی روی لباش نقش بست:
- سالم خیلی خوش اومدین بفرمایید تو..
مامان بزرگ و بابا رفتن داخل منم پشت سرشون قدم برداشتم..
دست مامان ایلناز رو بوسیدم و احوال پرسی کردم و همچین بابا رهام..
هر دوشون با خوش رویی منو به آغوش کشیدن..
🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای
#بلور_تنت هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.
@mikhaand
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_چهارصد_پنجاه
فرصت استفاده کردم و حرکت کردم رفتم بیرون قبل اینکه برم نیمه نگاهی بهش انداختم:
- میدونستم تو نمیتونی منو اینجا نگه داری کسی که بخاطرم با مرگ جنگیده نمیتونه ناراحتیمو ببینه..
پشت سرم درو سریع بست هنوز دو قدمی دور نشده بودم که ضربه ی محکمی به در خورد و بالفاصله عربده آرمان بلند
شد..
بغض سنگینم شکست و اشکام مجدد جاری شد
دلم نمیخواست تو این حال ببینمش..
کاش بشه منو فراموش کنه
کاش دیگه بهم فکر نکنه همراه اون منم دارم اذیت میشم..
هر چند فراموشش کردم اما دلم راضی نمیشه اینطوری زجر بکشه
اشکامو پاک کردم و دماغمو باال کشیدم..
از آپارتمان خارج شدم و سوار ماشینم شدم روشنش کردم و مقصد خونه رو در پیش گرفتم..
*
همگی پیاده شدیم و بابا ماشین رو پارک کرد..
حرکت کردیم سمت در ورودی،قلبم به تندی میکوبید به سینم خیلی هیجان داشتم واسه امشب قرار بود درمورد تاریخ
عروسی صحبت کنیم..
لبخند شیرین و پر هیجانی نشست رو لبام جدا از اینا دلمم واسه روهان لک زده بود عجیب..
با نشستن دست بابا روی کمرم لبخندم پررنگ تر شد تو دلم دعا کردم :خدایا این لحظه های شاد رو ازمون نگیر خیلی وقت
بود منتظر همچین روزایی بودیم..
زنگ در رو فشردم به ثانیه نکشید که در توسط مامان ایلناز باز شد
لبخند دلنشینی روی لباش نقش بست:
- سالم خیلی خوش اومدین بفرمایید تو..
مامان بزرگ و بابا رفتن داخل منم پشت سرشون قدم برداشتم..
دست مامان ایلناز رو بوسیدم و احوال پرسی کردم و همچین بابا رهام..
هر دوشون با خوش رویی منو به آغوش کشیدن..
🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای
#بلور_تنت هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.
@mikhaand
Telegram
😂 میخند 😂
#بلور_تنت
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_اول
پله هارو دو تا دوتا طی کردم اینقدر تند اومدم که به پله آخری نرسیده پام پیچ خورد افتادم پایین از درد اخمام تو هم رفت..
اه ترگل مثل آدم که پله هارو نمیای پایین وقتی سه چهارتایی بپری معلومه که…
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_اول
پله هارو دو تا دوتا طی کردم اینقدر تند اومدم که به پله آخری نرسیده پام پیچ خورد افتادم پایین از درد اخمام تو هم رفت..
اه ترگل مثل آدم که پله هارو نمیای پایین وقتی سه چهارتایی بپری معلومه که…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«فاجعه آنجاست
که رنج، عادی میشود
و انسانها
یاد میگیرند
با چیزی کنار بیایند
که هرگز
نباید پذیرفته میشد.»💔🥀
▣
@mikhaand
که رنج، عادی میشود
و انسانها
یاد میگیرند
با چیزی کنار بیایند
که هرگز
نباید پذیرفته میشد.»💔🥀
▣
@mikhaand
بلور_تنت
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_چهارصد_پنجاه_یک
مهرناز و پرینازم احوال پرسی کردم
به راهنمایی مامان ایلناز همگی رفتیم تو سالن پذیرایی..
طولی نکشید که سر و کله روهان هم پیدا شد..
بی قرار نگامو سوق دادم سمتش اما یهو با دیدن چهره اش پنچر شدم و لبخندم روی لبم کمرنگ شد
به شدت اخماش در هم بود چشماشم حسابی قرمز بود یعنی چی ناراحتش کرده بود که هنوزم حالش خوب نشده بود؟؟
با همگی احوال پرسی کرد جز من..
خم شد روی مبل یک نفره بشینه که مامانش گفت:پسرم بیا کنار ترگل بشین..
روهان با اخمای در هم نیمه نگاهی بهم انداخت و به احترام حرف مامان ایلناز اومد کنارم نشست..
آخه من چیکار کردم که با بقیه احوال پرسی کرد ولی منو آدمم حساب نکرد
به نیم رخ عصبیش خیره شدم..
به یه نقطه نامعلوم زل زده بود و به من توجه نمیکرد
چشم چرخوندم روی دستش که کنارم روی مبل مشت شده بود..
بغض سنگینی گلومو فشرد
چرا اینجوری میکرد؟؟
بغضم رو با درد فرو خوردم و دستمو آروم گذاشتم روی دست مشت شده اش و با صدایی لرزون گفتم:روهان چیزی شده؟؟
دستشو سریع از زیر دستم کشید و هیچی نگفت..
احساس بدی تو دلم رخنه کرد تنم یخ بست و چونه ام لرزید
دستشو گذاشت روی پاش و با تموم زورش مشت کرد جوری که رگای دستش به حالت خیلی بدی زده بود بیرون..
یهو از جا بلند شد و با صدای عصبی که سعی داشت کنترلش کنه رو به همه گفت:
- من از همگی معذرت میخوام امشب همتون جمع شدین که در مورد عروسی صحبت کنین ولی باید بگم این عروسی قرار
نیست سر بگیره شرمنده..
قلبم از جا کنده شد به چیزی که گوشام میشنید باور نداشتم مات و مبهوت سرجام خشک شدم اشکای داغم روی گونه هام
ریخت..
🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای
#بلور_تنت هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.
@mikhaand
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_چهارصد_پنجاه_یک
مهرناز و پرینازم احوال پرسی کردم
به راهنمایی مامان ایلناز همگی رفتیم تو سالن پذیرایی..
طولی نکشید که سر و کله روهان هم پیدا شد..
بی قرار نگامو سوق دادم سمتش اما یهو با دیدن چهره اش پنچر شدم و لبخندم روی لبم کمرنگ شد
به شدت اخماش در هم بود چشماشم حسابی قرمز بود یعنی چی ناراحتش کرده بود که هنوزم حالش خوب نشده بود؟؟
با همگی احوال پرسی کرد جز من..
خم شد روی مبل یک نفره بشینه که مامانش گفت:پسرم بیا کنار ترگل بشین..
روهان با اخمای در هم نیمه نگاهی بهم انداخت و به احترام حرف مامان ایلناز اومد کنارم نشست..
آخه من چیکار کردم که با بقیه احوال پرسی کرد ولی منو آدمم حساب نکرد
به نیم رخ عصبیش خیره شدم..
به یه نقطه نامعلوم زل زده بود و به من توجه نمیکرد
چشم چرخوندم روی دستش که کنارم روی مبل مشت شده بود..
بغض سنگینی گلومو فشرد
چرا اینجوری میکرد؟؟
بغضم رو با درد فرو خوردم و دستمو آروم گذاشتم روی دست مشت شده اش و با صدایی لرزون گفتم:روهان چیزی شده؟؟
دستشو سریع از زیر دستم کشید و هیچی نگفت..
احساس بدی تو دلم رخنه کرد تنم یخ بست و چونه ام لرزید
دستشو گذاشت روی پاش و با تموم زورش مشت کرد جوری که رگای دستش به حالت خیلی بدی زده بود بیرون..
یهو از جا بلند شد و با صدای عصبی که سعی داشت کنترلش کنه رو به همه گفت:
- من از همگی معذرت میخوام امشب همتون جمع شدین که در مورد عروسی صحبت کنین ولی باید بگم این عروسی قرار
نیست سر بگیره شرمنده..
قلبم از جا کنده شد به چیزی که گوشام میشنید باور نداشتم مات و مبهوت سرجام خشک شدم اشکای داغم روی گونه هام
ریخت..
🔥توجه توجه داستان عاشقانه و زیبای
#بلور_تنت هر روز صبح و عصر در کانال قرار داده میشود.
@mikhaand
Telegram
😂 میخند 😂
#بلور_تنت
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_اول
پله هارو دو تا دوتا طی کردم اینقدر تند اومدم که به پله آخری نرسیده پام پیچ خورد افتادم پایین از درد اخمام تو هم رفت..
اه ترگل مثل آدم که پله هارو نمیای پایین وقتی سه چهارتایی بپری معلومه که…
لینک قسمت اول
https://t.me/mikhaand/52148
#قسمت_اول
پله هارو دو تا دوتا طی کردم اینقدر تند اومدم که به پله آخری نرسیده پام پیچ خورد افتادم پایین از درد اخمام تو هم رفت..
اه ترگل مثل آدم که پله هارو نمیای پایین وقتی سه چهارتایی بپری معلومه که…