مغموم
309 subscribers
279 photos
41 videos
123 links
بریده‌ای از کتاب‌ها .
Download Telegram
ذهنم مغشوش و دلم گرفته‌است و از تماشاچی‌بودن دیگر خسته شده‌ام، به محضه اینکه به خانه برمی‌گردم و با خودم تنها می‌شوم یک مرتبه حس می‌کنم که تمام روزم به سرگردانی و گم‌شدگی در میان انبوهی از چیزهایی که از من نیست و باقی نمی‌ماند گذشته است. میان این همه آدم‌های جورواجور آن‌قدر احساس تنهایی می‌کنم که گاهی گلویم می‌خواهد از بغض پاره شود.
💔2
ما مثل مرده‌های هزاران هزار ساله به هم می‌رسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.
💔2🌚1
پی‌برد به اینکه انسان‌ها با وجود محبتی که ممکن‌است به هم داشته‌باشند، تا چه پایه از هم دورند. پی‌برد به اینکه اگر کسی رنج ببرد، رنج‌ش مال خودش است، هیچ‌کس نمی‌تواند بار آن‌ را ولو اندک از دل او بردارد. دریافت که اگر کسی دردمند باشد، حتی عاشق بی‌قرارش‌ نمیتواند به سبب درد او درد بکشد و علت تنهایی انسان همین است.
👍1
دانی از زندگی چه می‌خواهم
من تو باشم… تو.. پای تا سر تو
زندگی گر هزارباره بود
بار دیگر تو… بار دیگر تو
🌚1
با کدام بال می‌توان
از زوال روز‌ها و سوزها گریخت !
💔2
با کدام اشک می‌توان
پرده بر نگه خیره‌ی زمان کشید؟
💔2
با کدام دست می‌توان
عشق را به بند جاودان کشید؟
با کدام دست؟
💔2
گویی مردمان دیگری وارد کرده‌اند
و ما در وطن بیگانه‌ایم.
👍3
می‌دونی، این حسرت تا همیشه فکر کنم باهام بمونه؛
حسرت اینکه کاش دوران نوجونیم (۲۰۱۰ تا ۲۰۱۸، حتی ۲۰۲۰) یه جایی تو آمریکا می‌بود و هیچ‌وقت مجبور نمی‌شدم زندگی توی ایران و خاورمیانه رو بفهمم.

کاش بچگی‌هام زیر سایه‌ی یه سری عقاید پوچ به‌جامونده از نسل‌های قبل هدر نمی‌رفت.
کاش وقتی به مدرسه و دبیرستان و این‌چیزا فکر می‌کنم، کلی خاطره بود که از سرم می‌ریخت بیرون، نه اینکه فقط استرس و اضطراب اون دوران تو سرم باشه.
ولی الان حتی فرصت ناراحت بودن هم براش گذشته.

اینکه حتی سه سال آخر بدتر درگیر کنکور و انتخاب رشته و پشت کنکور موندن بود… همش عذاب بود و هست، فکر کنم.
اینجا حتی دانشگاه رفتن، درس خوندن، هیچی سر جاش نیست؛ انگار کلا یه غمی هست که همه جا هست.

من واقعاً واضح و بی‌پرده حسادت می‌کنم به اونایی که از اول اون‌جا بودن، به اونایی که بعدها تونستن برن.
می‌دونم شاید من بودم، نمی‌تونستم دوام بیارم.
می‌دونم شاید از دور قشنگه، می‌دونم شاید به اندازه تصاویر و فیلم‌هاش زیبا نیست، اما دوست داشتم که تجربه کنم.

آره، اینم می‌دونم اون‌ور آب خبری نیست؛ فرش قرمز پهن نکردن یا هرچی.
ولی می‌دونی، این ۲۰ سال می‌تونست این‌طوری نگذره، نه؟
می‌تونست حداقل این جامعه‌ای که توش زندگی می‌کنم، برام یه خاطره خوب بسازه… ببین، فقط یکی!

حتی اینکه خانواده‌هامون هم نه اون‌قدر بد بودن که بشینیم همه چیز رو تقصیر اونا بندازیم، نه اون‌قدر خوب که دلمون خوش باشه.
نمی‌دونم، ولی همون محدودیت‌های نابجاشون، همون رفتار و حرف‌هاشون، کلی بار روانی گذاشت رو دوش‌مون.
ولی، دیگه گذشت.
برای بعد هم حتی معلوم نیست چجوری بگذره،
شاید هم تونست جوری بگذره که اینا رو بشوره ببره.
👍4💔3
💔2
به هرحال این اوضاعی است که می بینید و تفسیر لازم ندارد. ما هم می سوزیم و می سازیم. قسمتمان این بوده یا نبوده دیگر اهمیت ندارد. سگ بریند روی قسمت و همه چیز.
👍4
متاسفانه به هیچ عنوان هیچ حرفی در هیچ ابعادی با هیچ موجود زنده‌ای در هیچ جایی ندارم که بزنم. فقط میتونم بشینم یه گوشه سکوت کنم، نفس بکشم، چایی بخورم و مغزم را با فکر کردن بیش از حد داغون کنم.
💔4
بهار جوانی‌ام که از آن حرف می‌زدند، پاییز بود.
و حتی آن هم ، نه خزان داشت ، نه باران.
تابستان مرده‌ای بود، نه گرم و نه سرد.
پر از ابرهایی که نمی‌دانستند چطور ببارند.
💔4
توی این مملکت پیش از این که به سی‌سالگی برسیم تباه می‌شویم. تو یک جور، من یک جور…
👍4💔1
مغموم
و ما رویایی بیشتر از یک زندگی که شبیه زندگی باشد نداشته‌ایم! محمود درویش
و ما رویایی بیشتر از یک زندگی
که شبیه زندگی باشد نداشته‌ایم!
👍1
آیا شما که صورت‌تان را در سایهٔ نقاب غم‌انگیز زندگی مخفی نموده‌اید
گاهی به این حقیقت یاس‌آور اندیشه می‌کنید که
زنده‌های امروزی چیزی به جز تفالهٔ یک زنده نیستند؟
گویی که کودکی در اولین تبسم خود پیرگشته است.
💔1
آدم داره عادی‌ترین کار روزمره‌اش رو انجام می‌ده و یهو به این فکر می‌افته که چقدر خوب می‌شد اگه همین الان می‌مردم.
💔4