متاامفتامین || نشئگیِ واژه‌ها
283 subscribers
485 photos
266 videos
18 files
348 links
اینجا از بزرگان میشنوی
زندگی یک آدم مضطرب آرام
کپی نکن، زشته :)
We shall stand firm!
https://t.me/HarfChatBot?start=21cd4158ea13
بات پیام رسان(شناس):
@mehr_83bot
Download Telegram
Forwarded from بعد از سکوت
انتخابِ هم‌مسیر، بیش از آنکه یک اتفاقِ احساسی باشد، یک انتخابِ استراتژیک برایِ کلِ عمر است. خیلی چیزها هستند که در نگاهِ اول شاید فرعی به نظر برسند، اما در واقع، سنگ‌بنایِ شخصیت‌اند.

خانواده، مهم است؛ نه از سرِ تعصبات، بلکه چون اگر استثناها را کنار بگذاریم، خانواده همان «کارگاهی» است که در آن قالبِ وجودی، درکِ از انصاف، صداقت و نحوه‌یِ مواجهه‌یِ فرد با بحران‌ها ریخته‌گری می‌شود.
ریشه‌ها، نقشه‌یِ اولیه‌یِ واکنش‌هایِ ما در طوفان‌هایِ زندگی‌اند.


در موردِ پرهیز از رفتارهایِ آسیب‌زا (الکل،مواد، سیگار و...) هم قضیه فراتر از بد و خوبِ اخلاقی است که از کودکی در گوشمان خوانده اند؛ بحثِ «معماریِ ارزش‌هاست». کسی که برای یک لذتِ آنی و گذرا، حاضر است از سلامتِ خودش مایه بگذارد، در واقع دارد به خودش خیانت می‌کند. حالا فکر کن چقدر می‌شود رویِ وفاداریِ چنین کسی در پیچ‌وخم‌هایِ زندگیِ مشترک حساب کرد؟! وقتی کسی با خودش این‌طور رفتار می‌کند، بعید است در بزنگاه‌هایِ سخت، اولویتش «ما» باشد.

ورزش کردن، تلاش‌گری، هوش، و مهم‌تر از همه، استقلالِ فکری از خانواده... این‌ها مهارت‌هایِ تزئینی نیستند؛ این‌ها «فاکتورهایِ پیش‌بینی‌کننده‌اند». آدم‌ها در موقعیت‌هایِ بزرگ و سرنوشت‌ساز، دقیقاً همان کاری را می‌کنند که امروز در موقعیت‌هایِ کوچک و روزمره تمرین کرده‌اند. این جزئیات، ماکت‌هایِ کوچکِ رفتارهایِ بزرگِ آینده‌اند.

گاهی وقت‌ها، حقیقت دقیقاً جلویِ چشمِ ماست؛ فقط باید جسارتِ دیدن و نادیده نگرفتن‌شان را داشته باشیم.
—[خودنویس]
❤2
این پیام رو فوروارد کنید
یه تصمیم از زندگیتون بنویسید که هنوز گاهی بهش فکر می‌کنید
میتونه یک انتخاب، یک رفتن، یک موندن، یک بخشیدن یا حتی یک نه گفتن باشه.
من بر اساسش براتون یک پرونده‌ی دادگاهی مینویسم؛
با متهم، شاکی، شاهد، دفاعیات، حکم قاضی و پایان داستان.
فقط اتفاق رو بگید
قضاوتش با من نیست، داستانش رو می‌نویسم ..

جوین‌باشید
Khooneye Arezoo
Moein
واست بهترین ها میخوام چون
واسه اولین بار فهمیدمت
واسه آخرین بار عاشق شدم
واسه اولین بار بخشیدمت
❤4🥰1🕊1
اینکه گاهی دل دل می‌کنیم برای گفتنِ "دوستت دارم"
همه اش تقصیر خودمان است،
آنقدر دوستت دارم های الکی از این و آن شنیدیم
که دلمان رضا نمی‌شود برای گفتن که مبادا طرفمان فکر کند الکی ست این دوستت دارم گفتن ها، که نقش بازی میکنیم
آخر می‌دانی؟
"دوستت دارم" گفتن
و حتی شنیدنش مسئولیت دارد!
باید بدانی وقتی  کسی را دوست داری
مسئولی برای ناراحتی اش، غصه هایش،
که باید درد هایش را به جان بخری،
که مرهم شوی گاهی برای زخمهایش .‌‌..
دوست دارم هایتان  را خرج هر کسی نکنید
دل هر رهگذری را با این جمله نلرزانید
نگذارید عادت شود شنیدنش...
نگذارید!


رضا کریم پور
❤3❤‍🔥1🕊1
حال مرا دید و کمی آهسته‌تر رفت
با من مدارا کردنش را دوست دارم...

هاتف مهدی قنبری
💔3🥰1🕊1
هر جای این جهان بروی غرق غربتی!
برگرد سوی من که وطن چیز دیگری‌ست

محمد شریف
❤2🥰1🕊1
Gozlerimin Kahvesi
Siyam
یه آهنگ زیبا واسه ما چشم قهوه‌ای ها🥲❤️
New
❤4🕊2🥰1
Forwarded from المُصْحَف
﴿وَإِنَّ عَلَيكُم لَحافِظينَ*كِرامًا كاتِبينَ﴾
🍓3
از امروز
🍓6🥰1🎉1👌1
عشق آن است که هزار دلیل برای رفتن بیابی اما بمانی...

محمود درویش
❤6❤‍🔥1👍1🕊1
اعتماد کن اما در را قفل کن.

ضرب‌المثل روسی
❤6🕊2👍1
به افتخار تمام دخترانی که هنوز خودشان را زندگی نکرده‌اند

دختر بودن، گاهی یعنی از کودکی آن‌قدر مراقبِ خاطر دیگران باشی که یادت برود با دلِ خودت چه کرده‌ای.
یعنی یاد بگیری آرام‌تر گریه کنی، بلندتر بخندی، کمتر بخواهی و بیشتر تاب بیاوری؛ یعنی پیش از آنکه خودت را بشناسی، جهان برایت تصمیم گرفته باشد که چگونه باشی، چه بپوشی، کجا بروی، چه آرزویی داشته باشی و حتی تا کجا حق داری رؤیا ببافی.
اما من امروز، در روز دختر، نه از ظرافت دست‌هایت می‌نویسم، نه از زیبایی چشم‌هایت و نه از لبخندی که جهان دوست دارد همیشه بر لبانت ببیند.
من از تو می‌نویسم؛ از تویی که بارها در خلوتت فرو ریختی و صبح، پیش از آنکه کسی از ویرانی‌ات باخبر شود، تکه‌هایت را جمع کردی.
از تویی که میان هزار باید و نباید، هنوز صدایی در وجودت هست که نام آرزوهایت را صدا می‌زند.
از تویی که گاهی از شدت خستگی، حتی حوصله‌ی جنگیدن برای خواسته‌هایت را نداری، اما هنوز گوشه‌ای از قلبت را برای زندگی‌ای که دوست داری، خالی نگه داشته‌ای.
کاش روزی برسد که هیچ دختری برای دوست داشته شدن، مجبور نباشد خودش را کوچک کند؛ برای محترم شمرده شدن، صدایش را پایین بیاورد؛ و برای رسیدن به آرزوهایش، ابتدا ثابت کند که شایسته‌ی رؤیا دیدن است.
کاش دخترها پیش از آنکه یاد بگیرند چگونه برای دیگران دوست‌داشتنی باشند، یاد بگیرند چگونه برای خودشان عزیز بمانند.
و تو، دخترِ این روزگار؛ اگر هنوز به تمام آرزوهایت نرسیده‌ای، اگر هنوز راهت را پیدا نکرده‌ای، اگر گاهی از خودت و از این همه نرسیدن خسته می‌شوی، بدان که زندگی‌ات پیش از رسیدن به مقصد هم ارزشمند است.
تو قرار نیست تمام عمرت را صرف اثبات خودت به جهانی کنی که گاهی حتی زحمت شناختنت را به خودش نمی‌دهد.
روز دختر مبارک؛ به امید روزی که دختر بودن، نه چیزی برای محدود شدن، که فرصتی برای آزادانه انسان بودن باشد.
❤3🍓3🤝1
آن شب، شهر عجیب ساکت بود.
چراغ‌ها یکی‌یکی روشن بودند و خیابان، بوی بارانِ قدیمی می‌داد؛ اما من فقط تو را می‌دیدم.
کنارم روی همان نیمکت نشسته بودی و سرت را روی شانه‌ام گذاشته بودی.
هیچ‌کدام حرف نمی‌زدیم.
انگار هر دو می‌دانستیم بعضی حرف‌ها اگر گفته شوند، دیگر نمی‌شود به عقب برگشت.
دستم را آرام دور شانه‌هایت انداختم و برای چند لحظه، همه‌چیز شبیه یک زندگیِ معمولی شد؛
شبیه اینکه قرار است بعد از این شب هم تو باشی و من باشم و همین خیابان و همین نیمکت.
اما تو رفتی...
و من ماندم با جای خالیِ تو روی نیمکت
با ماشینی که از کنارمان رد شد
با چراغ‌هایی که هنوز روشن بودند
و با بوسه‌ای که آخرین چیزی بود که از تو به یادم مانده بود.
سال‌ها گذشته، اما هر وقت عکس این شب را می‌بینم،
با خودم می‌گویم کاش آن شب بیشتر نگهت می‌داشتم...
نه برای اینکه رفتنت را متوقف کنم؛
فقط برای اینکه وقتی آدم می‌فهمد قرار است کسی را برای همیشه از دست بدهد،
دلش می‌خواهد آخرین لحظه را
کمی بیشتر زندگی کند.
تو رفتی و من هنوز گاهی
در خیال خودم
روی همان نیمکت می‌نشینم...
کنار جایی که زمانی تو بودی
و آرام زیر لب می‌گویم:
کاش می‌دانستم آن بوسه،
آخرین بوسه‌ی ماست...

علی_ماسپی‌مهر
❤3👎2👍1🍓1
این عشق
چه دارد؟! که همه عالم و آدم
از عشق پشیمانند
بی عشق پریشان...

پرویز کاظم زاده
❤7
Forwarded from آرشیو چالش
تو همون شخصیتی می‌شدی که نویسنده برای نوشتنش مجبور بود از قواعد معمول داستان‌نویسی فاصله بگیره؛ کسی که ذهنش شبیه اتاقی با چند پنجره‌ی بازه و از هر پنجره، منظره‌ای کاملاً متفاوت دیده می‌شه.
اگر توی یک فیلم بودی، احتمالاً نقش شخصیتی رو داشتی که هیچ‌وقت نمی‌شه فقط با یک صفت توصیفش کرد؛ گاهی عمیق و متفکر، گاهی غیرقابل‌پیش‌بینی و گاهی آن‌قدر غرق دنیای ذهنی خودش که انگار چند قدم از واقعیت فاصله گرفته. از اون آدم‌هایی که سؤال‌های بیشتری از جواب‌هاشون دارن و همیشه چیزی برای زیر سؤال بردن پیدا می‌کنن.
تو از اون شخصیت‌هایی می‌شدی که نویسنده عمداً بعضی دیالوگ‌هاشون رو مبهم می‌ذاره؛ نه برای اینکه چیزی برای گفتن ندارن، بلکه چون بعضی فکرها وقتی بیش از حد توضیح داده می‌شن، جذابیتشون رو از دست می‌دن.
نقشت در داستان؟ شخصیت متفاوتی که قرار نیست همه درکش کنن؛ کافی‌ست یک نفر پیدا بشه که به‌جای تلاش برای تغییر دادنش، کنجکاو باشه دنیای ذهنش رو بشناسه.
و اسم رمانت شاید این بود:
ذهنی که هیچ‌وقت به یک روایت بسنده نکرد.

برای: https://t.me/metaamphetamine
❤3