ما همیشه
یا جای درست بودیم در زمان غلط
یا جای غلط بودیم در زمان درست!
و همیشه، همینگونه همدیگر را از دست دادهایم.
یا جای درست بودیم در زمان غلط
یا جای غلط بودیم در زمان درست!
و همیشه، همینگونه همدیگر را از دست دادهایم.
#پل_استر
❤2👍2
نفسش بوی باد میداد. بوی باران خنک بود. و دهانش بوی چوب میداد. و من یکباره میان دستهایش شعله ور میشدم.
#عباس_معروفی
❤4
گاهی فکر میکنم
تمامِ زندگیِ ما تلاشیست
برای ساختنِ یک "منِ منسجم"؛
در حالی که در عمقِ وجودمان،
ما هزاران تکهی پراکندهایم که
هیچوقت با هم
جورنمیشوند.
تمامِ زندگیِ ما تلاشیست
برای ساختنِ یک "منِ منسجم"؛
در حالی که در عمقِ وجودمان،
ما هزاران تکهی پراکندهایم که
هیچوقت با هم
جورنمیشوند.
#ویرجینیا_وولف
❤6
میخواهم خلاصه و جدی بگویم بسیار مهم است که خودمان باشیم و نه چیز دیگری. اگر میدانستم چگونه این حرف را به شیوهای والاتر بیان کنم، به شما میگفتم، از رؤیای تأثیر گذاشتن بر دیگران دست بر دارید. درباره خود مسائل فکر کنید.
#ویرجینیا_وولف
❤4
❤2
سودآد | şąųɗãɗę
خورشید پشت ابرها پنهان شدهاست، تشعشعِدرخشانش چشمم را میزند. اما برای دیدن پافشاری میکنم. گلدانِ سبزم درست مثل سال گذشته مهمانی ناخوانده دارد؛ اما مهمانش را به زیبایی در خاکش پذیرفته. دیروز دیدم دو شکوفهیجدید دارد. رسم ماندن کنار هم باید همینگونه باشد؛…
میگن دندون روی جیگر بذار؛ شنیدنش با عملکردن بهش خیلی فرق داره. حتی خود جملهش هم انگار یه درد خاصی توش هست؛ انگار واقعا جیگرت زیر دندون تحت فشاره.
یه کتابی دارم که مخصوص مراقبت از خوده. توش نوشته عصبانیت رو باید نشون داد، همه احساسات رو باید نشون داد. اما اگر جلوی عصبانیت و خشمت رو بگیری و سرکوبش کنی اونوقت تو یه آتیش زیر پوستت داری که فقط منتظر جرقه است. بعدش میدونی چی میشه؟ حتی آدما هم تعجب میکنن که یهو تو چت شده؟ اونا از لایههای عصبانیت فروخورده که خبر ندارن.
پس باید یک راه برای بروز این خشم پیدا میشد؛ و شد. دویدن! خیلی ناواردم و خیلی کودکانه میدوم اما جالبه. یک فشار مضاعف رو تمام ارگانهای بدنت که از یادت میبره به چیا باید فکرمیکردی و غصهی کیها و چیها رو باید میخوردی. نفس کم میاری، پاهات میلرزه، عرق میکنی، یه جایی دیگه صدای هیچچیزی رو نمیشنوی و این عالیه. در پایان روی تاب میشینی و مثل بچهها تاب میخوری. رهایِ رها. میتونی روی بلندترین درختها لانهی کلاغهارو هم ببینی. و متوجه میشی برگهای زرد دارن میریزن روی زمین.
میبینم اونچه که کسی نمیبینه، پنهانترین لایههای آدما رو میبینم و میخوام بشم اون آدمی که برای اونا نیست. یعنی میخوام بشم اونی که اون آدم کم داره. اما هم من فرسوده میشم هم اونا راضی نمیشن، چون با نبود دست راست نمیشه چپ دست شد.
یه کتابی دارم که مخصوص مراقبت از خوده. توش نوشته عصبانیت رو باید نشون داد، همه احساسات رو باید نشون داد. اما اگر جلوی عصبانیت و خشمت رو بگیری و سرکوبش کنی اونوقت تو یه آتیش زیر پوستت داری که فقط منتظر جرقه است. بعدش میدونی چی میشه؟ حتی آدما هم تعجب میکنن که یهو تو چت شده؟ اونا از لایههای عصبانیت فروخورده که خبر ندارن.
پس باید یک راه برای بروز این خشم پیدا میشد؛ و شد. دویدن! خیلی ناواردم و خیلی کودکانه میدوم اما جالبه. یک فشار مضاعف رو تمام ارگانهای بدنت که از یادت میبره به چیا باید فکرمیکردی و غصهی کیها و چیها رو باید میخوردی. نفس کم میاری، پاهات میلرزه، عرق میکنی، یه جایی دیگه صدای هیچچیزی رو نمیشنوی و این عالیه. در پایان روی تاب میشینی و مثل بچهها تاب میخوری. رهایِ رها. میتونی روی بلندترین درختها لانهی کلاغهارو هم ببینی. و متوجه میشی برگهای زرد دارن میریزن روی زمین.
میبینم اونچه که کسی نمیبینه، پنهانترین لایههای آدما رو میبینم و میخوام بشم اون آدمی که برای اونا نیست. یعنی میخوام بشم اونی که اون آدم کم داره. اما هم من فرسوده میشم هم اونا راضی نمیشن، چون با نبود دست راست نمیشه چپ دست شد.
؛
❤6
آدم هیچوقت نمیدونه چی میخواد!
آدم فکر میکنه یه جور آدم مشخص رو میخواد. و بعد یکی رو میبینه که،
هیچی از چیزهایی که میخواسته رو نداره و بدون هیچ دلیلی عاشقش میشه!
آدم فکر میکنه یه جور آدم مشخص رو میخواد. و بعد یکی رو میبینه که،
هیچی از چیزهایی که میخواسته رو نداره و بدون هیچ دلیلی عاشقش میشه!
#وودی_آلن
❤5
❤3
سودآد | şąųɗãɗę
میگن دندون روی جیگر بذار؛ شنیدنش با عملکردن بهش خیلی فرق داره. حتی خود جملهش هم انگار یه درد خاصی توش هست؛ انگار واقعا جیگرت زیر دندون تحت فشاره. یه کتابی دارم که مخصوص مراقبت از خوده. توش نوشته عصبانیت رو باید نشون داد، همه احساسات رو باید نشون داد. اما…
میگوید، بنده عاشق نامهها هستم خصوصا اگر دستی لطیف نوشته باشدشان. میگویم من هم. نامهها روزگاری تمام احساس و روزمرگیِ یک زندگی را در خودشان جای میدادند. میگوید این روزها خوب نیست، تو برایم روی کاغذ نامه بنویس؛ حتی اگر کوتاه باشد. نامهها رد روزگارند؛ حتی اگر سالیانی بگذرد و نویسندگان و گیرندگانش زیر خاک باشند. نامه آنها را دوباره زنده میکند؛ آری عزیزم این خاصیت کلمات است.
پدربزرگ مرد شریفی بود. زندگی عجیب و جالبی داشت. از نوشیدن شراب و مولانا و حافظ و فردوسی گرفته تا گارسیا مارکز و آناتول فرانس و نماز خواندن و اشکی زلال برای خداوند. پررنگترین خاطرهای که از او در یادم ماندهاست، عینکیست که برای خواندن و جدول حلکردن روی بینیاش جا خوش میکرد. بوی عطری دیوانهکننده و بوسیدنی به سبک کلاسیک؛ گرفتن دو طرف گونهات و بوسیدن گونههایت؛ چگونه بگویم دلتنگی چه چنگی به دل میزند؟ تاریخی مجسم بود؛ از شریعتی و مطهری و بازرگان میگفت. دیدگاهی شبیه دوران خودش نداشت. کتابی فکرمیکرد. دستپخت بینظیری هم داشت.
یکروز پس از سالها سیگار کشیدن؛ دیگر سیگار نکشید. آدم دنیا دیدهای بود. مادربزرگ را دوستداشت، به سبک خودش. مادربزرگ هم او را خیلی دوستداشت. وقتی تولیدیاش آتش گرفتهبود و سرمایهاش برباد رفتهبود، مادربزرگ طلایش را فروختهبود تا او به خارج سفر کند؛ محض فراموشیِ درد پیشآمده. آنها در روزهایی زیستهبودند که عشق مقدسترین بازیِ زمانهشان بود. نه دستآویزی برای گذران روزها.
دیروز از بین وسایلش یک کیف مدارک چرمی کهنهای توجهم را جلب کرد. کارت کارخانهی پسرش، مطب دخترش، سلمانی مدروز احمدآقا در لالهزار و یک کپی از کارتملیاش. زیر آدرس و شمارهتلفن نوشتهبود، مطب مرجان. مامان گفت شاید از دور به دیدنش میرفته. نمیدانم اما حتما یکبار رفتهبوده، از دور دیدهبوده، ذوق کردهبوده و بعد برای نریختن اشکهایش دستانش را به گردنش کشیده و رفتهاست. هروقت از او میگفت افتخاری در صدایش زنگ میزد. کاش امروز بود، حالا که میتوانستم درکش کنم و گپی عمیق بزنیم. یکی از بزرگترین رنجهای آدمی، دلتنگی برای گذشتهایست که میتوانست داشتهباشد.
در وسایلش یک نامه پیدامیکنم؛ به تاریخ ۱۳۷۲/۱/۱. مامان حدس میزند از طرف دخترعمهی پدربزرگ باشد. اختربانو، پس از تبریک سال نو و آرزوی روزهای خوب برای او و مردم ایران شروعمیکند. در نهایت از بیماری و عمل خطرناکش میگوید و طلب دعا میکند. سرآخر به دردی جز بیماریاش جان میسپارد. در نامهاش یادآور انگشتری میشود که پدربزرگ برایش خریدهبوده و هنوز در دستش دارد. شاید داستانی احساسی در جوانی، شاید. او مینویسد علی و لطیفه و خودم به تو سلام میرسانیم. جالب است حتی او در خارج از وضع مملکتش نگران و آشفته است و میگوید خدا ایران را از ضحاک ماردوش حفظ کند؛ پس از سیو سهسال ایران هنوز باید با ضحاکهایش بجنگد و محفوظ بماند. چندکارت و نامه را نگهمیدارم، شاید بعد از من هم به دست کس دیگری برسد.
بدرود بابامهدی، کتابهای به جاماندهات را میخوانم، دستخطت روی صفحههای اولش را تماشا میکنم، دلم برای کبابتابههایت تنگ میشود، به یادت نانخامهای میخورم، و هنوز تو را در کتو شلوارت در خیابان میبینم؛ پیرمردی درست شبیه تو که مرا دلتنگت میکند. بدرود عزیزِ دور.
پدربزرگ مرد شریفی بود. زندگی عجیب و جالبی داشت. از نوشیدن شراب و مولانا و حافظ و فردوسی گرفته تا گارسیا مارکز و آناتول فرانس و نماز خواندن و اشکی زلال برای خداوند. پررنگترین خاطرهای که از او در یادم ماندهاست، عینکیست که برای خواندن و جدول حلکردن روی بینیاش جا خوش میکرد. بوی عطری دیوانهکننده و بوسیدنی به سبک کلاسیک؛ گرفتن دو طرف گونهات و بوسیدن گونههایت؛ چگونه بگویم دلتنگی چه چنگی به دل میزند؟ تاریخی مجسم بود؛ از شریعتی و مطهری و بازرگان میگفت. دیدگاهی شبیه دوران خودش نداشت. کتابی فکرمیکرد. دستپخت بینظیری هم داشت.
یکروز پس از سالها سیگار کشیدن؛ دیگر سیگار نکشید. آدم دنیا دیدهای بود. مادربزرگ را دوستداشت، به سبک خودش. مادربزرگ هم او را خیلی دوستداشت. وقتی تولیدیاش آتش گرفتهبود و سرمایهاش برباد رفتهبود، مادربزرگ طلایش را فروختهبود تا او به خارج سفر کند؛ محض فراموشیِ درد پیشآمده. آنها در روزهایی زیستهبودند که عشق مقدسترین بازیِ زمانهشان بود. نه دستآویزی برای گذران روزها.
دیروز از بین وسایلش یک کیف مدارک چرمی کهنهای توجهم را جلب کرد. کارت کارخانهی پسرش، مطب دخترش، سلمانی مدروز احمدآقا در لالهزار و یک کپی از کارتملیاش. زیر آدرس و شمارهتلفن نوشتهبود، مطب مرجان. مامان گفت شاید از دور به دیدنش میرفته. نمیدانم اما حتما یکبار رفتهبوده، از دور دیدهبوده، ذوق کردهبوده و بعد برای نریختن اشکهایش دستانش را به گردنش کشیده و رفتهاست. هروقت از او میگفت افتخاری در صدایش زنگ میزد. کاش امروز بود، حالا که میتوانستم درکش کنم و گپی عمیق بزنیم. یکی از بزرگترین رنجهای آدمی، دلتنگی برای گذشتهایست که میتوانست داشتهباشد.
در وسایلش یک نامه پیدامیکنم؛ به تاریخ ۱۳۷۲/۱/۱. مامان حدس میزند از طرف دخترعمهی پدربزرگ باشد. اختربانو، پس از تبریک سال نو و آرزوی روزهای خوب برای او و مردم ایران شروعمیکند. در نهایت از بیماری و عمل خطرناکش میگوید و طلب دعا میکند. سرآخر به دردی جز بیماریاش جان میسپارد. در نامهاش یادآور انگشتری میشود که پدربزرگ برایش خریدهبوده و هنوز در دستش دارد. شاید داستانی احساسی در جوانی، شاید. او مینویسد علی و لطیفه و خودم به تو سلام میرسانیم. جالب است حتی او در خارج از وضع مملکتش نگران و آشفته است و میگوید خدا ایران را از ضحاک ماردوش حفظ کند؛ پس از سیو سهسال ایران هنوز باید با ضحاکهایش بجنگد و محفوظ بماند. چندکارت و نامه را نگهمیدارم، شاید بعد از من هم به دست کس دیگری برسد.
بدرود بابامهدی، کتابهای به جاماندهات را میخوانم، دستخطت روی صفحههای اولش را تماشا میکنم، دلم برای کبابتابههایت تنگ میشود، به یادت نانخامهای میخورم، و هنوز تو را در کتو شلوارت در خیابان میبینم؛ پیرمردی درست شبیه تو که مرا دلتنگت میکند. بدرود عزیزِ دور.
؛
❤5
❤1👍1
باید عشقی داشت، عشقی بزرگ در زندگی، از آن رو که این عشق برای نومیدیهای بیدلیلی که ما را در چنگ میگیرد، عذر موجهی میتراشد.
#آلبر_کامو
❤1👍1
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند
دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد
جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت
دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد
حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد
مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه نامحرم زد
دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند
دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد
جان علوی هوس چاه زنخدان تو داشت
دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد
حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد
#حافظ
❤2