ولی بعد فکر کردم شاید دقیقاً همین چیزیه که نویسنده میخواد نشون بده👀
گاهی میدونن یک رابطه تموم شده ولی هنوز دنبال یک دلیل برای برگشتنش میگردن✨
گاهی از کسی متنفرن ولی هنوز دوستش دارن.
و حتی گاهی دلشون برای خود آدم تنگ نشده، برای نسخهای از زندگیشون تنگ شده که با اون آدم داشتن🥲
و این تناقضها باعث شد کاترین برای من خیلی واقعیتر از شخصیتهایی باشه که همیشه تصمیم درست میگیرن🤍
🐾کتابو دوس داشتم، مخصوصاً بخاطر اینکه متوجه شدم تجربه ی خود نویسنده بوده
حس های مختلفی رو باهاش تجربه کردم🫠
🐾فقط یه سری ضعف های کوچولو داشت🤧
شخصیت فرانسیس به اندازهی کاترین برای من شکل نگرفت🤨
ما بیشتر فرانسیس رو از زاویهی نگاه کاترین میشناسیم و طبیعتاً تصویری که ازش داریم کاملاً تحت تأثیر احساسات کاترینه🤧
بعضی وقتا دلم میخواست خود فرانسیس رو بیشتر بشناسم؛ اینکه دقیقاً چی توی ذهنشه و چرا به این نقطه رسیده😤
البته از یه طرف فکر میکنم شاید همین محدود بودن عمدی بوده!🧐
چون کتاب قرار نیست داستان یک ازدواج رو از دید هر دو نفر تعریف کنه:)
این داستان کاترینه🪞🚬
داستان زنیه که باید با چیزی که از دست داده کنار بیاد🥲
کتاب بیشتر شبیه کالبدشکافی یه رابطه ست تا یه داستان عاشقانه👀
نویسنده مدام برمیگرده به گذشته و چیزهایی رو که قبلاً عادی به نظر میرسیدن، از زاویهی جدیدی نشونمون میده🤍
وقتی یه رابطه تموم میشه، خاطرات گذشته هم تغییر میکنن.
چیزایی که یه زمانی برات شیرین بودن، ممکنه بعداً تبدیل به دردناکترین خاطراتت بشن و بالعکس.
یکی از جالبترین بخشهای کتاب برای من این بود که نویسنده، با وجود اینکه خودش تجربهی مشابهی داشته، داستان رو تبدیل به یک متن سادهی «مرد بد / زن مظلوم» نکرده👏🏽
آدما خیلی پیچیدهتر از این حرفان ،خیانت، وابستگی، عشق، عادت، غرور و ترس همه با هم قاطی شدن🤧
هیچچیز کاملاً سیاه یا سفید نیست.
و به نظرم همین باعث شده کتاب بیشتر از اینکه بخواد دربارهی «طلاق» حرف بزنه، دربارهی وابستگی آدمها به زندگیای که برای خودشون ساختهن باشه🥲
در آخر همسر اول داستانی درباره ی خیانت نبود.
خیانت فقط اتفاقیه که همهچیز رو به حرکت درمیاره.
موضوع اصلی اینکه وقتی یه رابطهی خیلی طولانی تموم میشه، آدم دقیقاً چی رو از دست میده؟پارتنر؟ عشق؟
یا نسخهای از خودش که سالها در کنار اون آدم ساخته؟
و شاید همین موضوع باعث شد با وجود تمام کندیها و تکرارها، کتاب برای من موندگار بشه🥲🤍
آدمها همیشه اونطور که باید با دردشون برخورد نمیکنن.
گاهی میدونن یک رابطه تموم شده ولی هنوز دنبال یک دلیل برای برگشتنش میگردن✨
گاهی از کسی متنفرن ولی هنوز دوستش دارن.
و حتی گاهی دلشون برای خود آدم تنگ نشده، برای نسخهای از زندگیشون تنگ شده که با اون آدم داشتن🥲
و این تناقضها باعث شد کاترین برای من خیلی واقعیتر از شخصیتهایی باشه که همیشه تصمیم درست میگیرن🤍
🐾کتابو دوس داشتم، مخصوصاً بخاطر اینکه متوجه شدم تجربه ی خود نویسنده بوده
حس های مختلفی رو باهاش تجربه کردم🫠
🐾فقط یه سری ضعف های کوچولو داشت🤧
شخصیت فرانسیس به اندازهی کاترین برای من شکل نگرفت🤨
ما بیشتر فرانسیس رو از زاویهی نگاه کاترین میشناسیم و طبیعتاً تصویری که ازش داریم کاملاً تحت تأثیر احساسات کاترینه🤧
بعضی وقتا دلم میخواست خود فرانسیس رو بیشتر بشناسم؛ اینکه دقیقاً چی توی ذهنشه و چرا به این نقطه رسیده😤
البته از یه طرف فکر میکنم شاید همین محدود بودن عمدی بوده!🧐
چون کتاب قرار نیست داستان یک ازدواج رو از دید هر دو نفر تعریف کنه:)
این داستان کاترینه🪞🚬
داستان زنیه که باید با چیزی که از دست داده کنار بیاد🥲
کتاب بیشتر شبیه کالبدشکافی یه رابطه ست تا یه داستان عاشقانه👀
نویسنده مدام برمیگرده به گذشته و چیزهایی رو که قبلاً عادی به نظر میرسیدن، از زاویهی جدیدی نشونمون میده🤍
وقتی یه رابطه تموم میشه، خاطرات گذشته هم تغییر میکنن.
چیزایی که یه زمانی برات شیرین بودن، ممکنه بعداً تبدیل به دردناکترین خاطراتت بشن و بالعکس.
یکی از جالبترین بخشهای کتاب برای من این بود که نویسنده، با وجود اینکه خودش تجربهی مشابهی داشته، داستان رو تبدیل به یک متن سادهی «مرد بد / زن مظلوم» نکرده👏🏽
آدما خیلی پیچیدهتر از این حرفان ،خیانت، وابستگی، عشق، عادت، غرور و ترس همه با هم قاطی شدن🤧
هیچچیز کاملاً سیاه یا سفید نیست.
و به نظرم همین باعث شده کتاب بیشتر از اینکه بخواد دربارهی «طلاق» حرف بزنه، دربارهی وابستگی آدمها به زندگیای که برای خودشون ساختهن باشه🥲
در آخر همسر اول داستانی درباره ی خیانت نبود.
خیانت فقط اتفاقیه که همهچیز رو به حرکت درمیاره.
موضوع اصلی اینکه وقتی یه رابطهی خیلی طولانی تموم میشه، آدم دقیقاً چی رو از دست میده؟پارتنر؟ عشق؟
یا نسخهای از خودش که سالها در کنار اون آدم ساخته؟
و شاید همین موضوع باعث شد با وجود تمام کندیها و تکرارها، کتاب برای من موندگار بشه🥲🤍
#review:4.5✨
🍓15❤🔥2💘1
توی آیینه-برای اولین بار - زنی را دیدم که نمی شناختمش.
من باخته بودم.جوانی ام را باخته بودم؛ و شوهرم را.
من باخته بودم.جوانی ام را باخته بودم؛ و شوهرم را.
همسر اول
🍓15💘2❤🔥1
تو مدت ها قبل از آنکه من ترکت کنم، ترکم کرده بودی.
همسر اول
💘14🍓4❤🔥1
دلم میخواست بازم از معروفی کتاب داشتم که بخونم ^^
💘15🍓4❤🔥3
چند روزه دارم به لیزی بوردن فکر میکنم. به زنی که هرچقدر بیشتر سعی میکردم بفهممش، بیشتر احساس میکردم اصلاً نمیشناسمش. به این فکر میکنم که چطور ممکنه یک نفر انقدر تو زندگی خودش احساس خفگی کنه که کمکم دیگه ندونه کجای این همه خشم و ترس، خودش ایستاده و چیزی شده که دیگران ازش ساختن 📰
به لیزی فکر میکنم و به رابطهای که با خانوادهاش داشت. به اون فضای سنگینی که انگار از همون اول هیچکس توش واقعاً آزاد نبود💘همه کنار هم بودن، ولی انگار هیچکس واقعاً همدیگه رو نمیدید🕯️و شاید ترسناکترین بخش ماجرا همین بود؛ اینکه آدم ممکنه سالها کنار آدمهایی زندگی کنه که باید نزدیکترین آدمهای زندگیش باشن و با این حال، از همیشه تنهاتر باشه.
مدام به این فکر میکنم که چقدر مرز بین قربانی و مجرم میتونه برای آدمی که از بیرون نگاه میکنه مبهم باشه اینکه وقتی یه نفر سالها تحت فشار زندگی میکنه، چقدر از رفتارهاش انتخاب خودشه و چقدرش نتیجه چیزهاییه که کمکم درونش جمع شده 🥺 نمیدونم لیزی رو باید قربانی دونست یا هیولا، و راستش فکر نمیکنم سریال هم میخواست این جواب رو راحت بهم بده:))
به سکوتهای لیزی فکر میکنم. به نگاههاش. به چیزهایی که نمیگفت و بیشتر از حرفهاش توی ذهنم میموند. انگار همیشه یه چیزی پشت رفتارش وجود داشت که نمیتونستم بهش دست پیدا کنم🫠 و همین باعث شد حتی وقتی فکر میکردم فهمیدمش، دوباره بهش شک کنم.
به این فکر میکنم که چقدر راحت یک آدم میتونه تبدیل به یک داستان بشه🥲یه اسم، یه پرونده، چند تا اتفاق و بعد سالها همه دربارهش حرف بزنن، قضاوتش کنن و هرکس نسخه خودش رو از اون آدم بسازه💘 شاید لیزی بوردن واقعی مدتهاست دیگه وجود نداره و چیزی که مونده، تصویریه که مردم ازش ساختن👹
و شاید به همین دلیل اسم «هیولا» بیشتر از چیزی که فکر میکردم ذهنم رو درگیر کرد. چون مدام از خودم میپرسیدم هیولا دقیقاً کیه؟ کسی که کاری وحشتناک انجام داده؟ یا آدمی که سالهاست داریم فقط از روی یک اتفاق درباره کل وجودش قضاوت میکنیم؟
نمیدونم.
فقط میدونم بعد از تموم شدن سریال، بیشتر از اینکه به قتلها فکر کنم، به خود لیزی فکر کردم. به اینکه چقدر از خودش رو پنهان کرده بود، چقدر از زندگیای که داشت خسته بود و چقدر چیزهای نگفته ممکنه در وجود یه آدم جمع بشه تا جایی که دیگه نتونه مثل قبل ادامه بده💔
خیلی وقت بود یه شخصیت اینقدر باعث نشده بود بعد از تموم شدن سریال هنوز توی ذهنم بمونه. نه به این خاطر که تونستم بفهممش، اتفاقاً برعکس؛ چون هنوز نمیدونم لیزی واقعاً کی بود!
و شاید بعضی شخصیتها دقیقاً به همین دلیل موندگار میشن؛ چون بعد از آخرین قسمت تموم نمیشن و تازه از همونجا، توی ذهن آدم شروع میشن🕯️
به لیزی فکر میکنم و به رابطهای که با خانوادهاش داشت. به اون فضای سنگینی که انگار از همون اول هیچکس توش واقعاً آزاد نبود💘همه کنار هم بودن، ولی انگار هیچکس واقعاً همدیگه رو نمیدید🕯️و شاید ترسناکترین بخش ماجرا همین بود؛ اینکه آدم ممکنه سالها کنار آدمهایی زندگی کنه که باید نزدیکترین آدمهای زندگیش باشن و با این حال، از همیشه تنهاتر باشه.
مدام به این فکر میکنم که چقدر مرز بین قربانی و مجرم میتونه برای آدمی که از بیرون نگاه میکنه مبهم باشه اینکه وقتی یه نفر سالها تحت فشار زندگی میکنه، چقدر از رفتارهاش انتخاب خودشه و چقدرش نتیجه چیزهاییه که کمکم درونش جمع شده 🥺 نمیدونم لیزی رو باید قربانی دونست یا هیولا، و راستش فکر نمیکنم سریال هم میخواست این جواب رو راحت بهم بده:))
به سکوتهای لیزی فکر میکنم. به نگاههاش. به چیزهایی که نمیگفت و بیشتر از حرفهاش توی ذهنم میموند. انگار همیشه یه چیزی پشت رفتارش وجود داشت که نمیتونستم بهش دست پیدا کنم🫠 و همین باعث شد حتی وقتی فکر میکردم فهمیدمش، دوباره بهش شک کنم.
به این فکر میکنم که چقدر راحت یک آدم میتونه تبدیل به یک داستان بشه🥲یه اسم، یه پرونده، چند تا اتفاق و بعد سالها همه دربارهش حرف بزنن، قضاوتش کنن و هرکس نسخه خودش رو از اون آدم بسازه💘 شاید لیزی بوردن واقعی مدتهاست دیگه وجود نداره و چیزی که مونده، تصویریه که مردم ازش ساختن👹
و شاید به همین دلیل اسم «هیولا» بیشتر از چیزی که فکر میکردم ذهنم رو درگیر کرد. چون مدام از خودم میپرسیدم هیولا دقیقاً کیه؟ کسی که کاری وحشتناک انجام داده؟ یا آدمی که سالهاست داریم فقط از روی یک اتفاق درباره کل وجودش قضاوت میکنیم؟
نمیدونم.
فقط میدونم بعد از تموم شدن سریال، بیشتر از اینکه به قتلها فکر کنم، به خود لیزی فکر کردم. به اینکه چقدر از خودش رو پنهان کرده بود، چقدر از زندگیای که داشت خسته بود و چقدر چیزهای نگفته ممکنه در وجود یه آدم جمع بشه تا جایی که دیگه نتونه مثل قبل ادامه بده💔
خیلی وقت بود یه شخصیت اینقدر باعث نشده بود بعد از تموم شدن سریال هنوز توی ذهنم بمونه. نه به این خاطر که تونستم بفهممش، اتفاقاً برعکس؛ چون هنوز نمیدونم لیزی واقعاً کی بود!
و شاید بعضی شخصیتها دقیقاً به همین دلیل موندگار میشن؛ چون بعد از آخرین قسمت تموم نمیشن و تازه از همونجا، توی ذهن آدم شروع میشن🕯️
💘12❤🔥6
من عجیب شبارو دوست دارم ⭐️🍂🌌
همین که همهچی آروم میشه و دنیا یهجورایی ساکتتر از همیشهست. یه موسیقی بیکلام، یه نوشیدنی گرم، نور کم اتاق و فکرایی که فقط شبا سراغ آدم میان. نمیدونم، شاید من فقط با شب بیشتر خودمم:))🪞
شب یه آرامش عجیبی داره که هیچ ساعت دیگهای نداره🪄✨
همین که همهچی آروم میشه و دنیا یهجورایی ساکتتر از همیشهست. یه موسیقی بیکلام، یه نوشیدنی گرم، نور کم اتاق و فکرایی که فقط شبا سراغ آدم میان. نمیدونم، شاید من فقط با شب بیشتر خودمم:))🪞
شب یه آرامش عجیبی داره که هیچ ساعت دیگهای نداره🪄✨
🍓12❤🔥8💘8
Forwarded from انجمنشاعرانِامیدوار𐙚
نمیدانم چه خواهد شد
و راستش را بخواهی دیگر برایماهمیتی ندارد . .
من برای تمام احتمالات زندگی خسته ام.
و راستش را بخواهی دیگر برایماهمیتی ندارد . .
من برای تمام احتمالات زندگی خسته ام.
❤🔥14💘11