•Furry Frames• ‎🐈‍⬛🎀✨
3.45K subscribers
1.56K photos
102 videos
15 links
• کتاب‌ها و چیزهای دیگر… ☁️🌈✨

• گربه‌ای که میان قاب‌های فیلم و صفحات کتاب زندگی می‌کنه 𐙚

𓃠𓍯 ִֶָ𓂃 ᥫ᭡‌


@MyLimo_bot 💌☁️💗
Download Telegram
خانه‌ای که در آن مرده بودم🗝️🕯️
𓂃˖ ִִֶֶָָ𓂃 ˖ ִִֶֶָָ𓂃 ˖ ִִֶֶָָ𓂃 ˖ ִִֶֶָָ𓂃 ˖ ִִֶֶָָ𓂃

👻توضیح کلی:

یه رمان معمایی از کیگو هیگاشینو که قراره با کنار هم گذاشتن تکه‌های گذشته، یه راز قدیمی رو برملا کنه. داستان از خاطرات فراموش‌شده، هویت و اتفاقاتی حرف می‌زنه که ممکنه سال‌ها ازشون گذشته باشه، اما هنوز هم روی زندگی آدم‌ها تأثیر بذارن 🔍

🛖خلاصه:

تلفن خانه ام زنگ خورد و همه چیز از آن جا شروع شد.
به محض شنیدن صدایش شناختمش.

🐈‍⬛نظر من:

داستان درباره‌ی دختری به اسم سایاکاست که بعد از مرگ پدرش، با پیدا شدن یه کلید و نقشه، وارد مسیر کشف رازهای گذشته‌ش می‌شه. داستان از خاطرات فراموش‌شده، هویت و اتفاقاتی حرف می‌زنه که قراره کم‌کم معنای واقعی خودشون رو نشون بدن. ایده‌ی اولیه به نظرم پتانسیل یه معمای جذاب رو داشت، اما متأسفانه چیزی که موقع خوندن تجربه کردم اصلاً به اندازه‌ی ایده‌ش خوب نبود🫠

🐾 بزرگ‌ترین مشکل من با کتاب این بود که نتونستم با روند معما ارتباط بگیرم. انتظار داشتم هر سرنخ منو به کشف تازه‌ای برسونه و با کنار هم قرار گرفتن اطلاعات، بیشتر از قبل درگیر داستان بشم؛ ولی این حس کنجکاوی اون‌طور که باید برام شکل نگرفت. بیشتر از اینکه مشتاق کشف حقیقت باشم، منتظر بودم داستان بالاخره به اصل ماجرا برسه. به نظرم یه رمان معمایی باید کاری کنه که خواننده خودش هم درگیر حل کردن معما بشه، نه اینکه فقط اطلاعات رو دنبال کنه تا نویسنده در نهایت جواب رو بهش بده🔍

🐾 ریتم داستان هم اصلاً باب میلم نبود. روند روایت برای من کشش لازم رو نداشت و بعضی قسمت‌ها اون‌قدر که باید جذاب نبودن که بخوام با اشتیاق ادامه‌شون بدم. مشکلی با داستان‌هایی که آروم پیش می‌رن ندارم، اما به نظرم این مدل روایت باید بتونه از طریق فضاسازی یا سرنخ‌های حساب‌شده، حس انتظار رو در خواننده زنده نگه داره. اینجا من بیشتر احساس می‌کردم دارم برای رسیدن به جواب صبر می‌کنم تا اینکه از خود مسیر لذت ببرم🥲

🐾 یکی دیگه از ایرادهای کتاب برای من این بود که ایده‌ی رازآلود داستان به‌تنهایی نتونست جذابیت کافی ایجاد کنه. گذشته‌ی مبهم، خاطرات فراموش‌شده و تلاش برای کشف هویت، همگی می‌تونن موضوعات جالبی باشن؛ ولی صرفاً داشتن یه راز عجیب به معنی داشتن یه معمای خوب نیست. من نیاز داشتم سرنخ‌ها و اتفاقات طوری کنار هم قرار بگیرن که هم کنجکاوم کنن و هم باعث بشن نسبت به چیزی که قراره کشف بشه، اهمیت پیدا کنم. متأسفانه این اتفاق برای من نیفتاد🗿
🐾با شخصیت‌ها هم ارتباط خاصی نگرفتم. برای من مهمه که وقتی داستانی قراره گذشته‌ی یه شخصیت رو بررسی کنه، بتونم تأثیر اون گذشته رو روی احساسات و رفتارهاش درک کنم. صرف اینکه یه نفر خاطراتی رو فراموش کرده یا حقیقتی درباره‌ی زندگیش نمی‌دونه، به‌تنهایی باعث نمی‌شه نسبت به سرنوشتش کنجکاو بشم. باید بتونم شخصیت رو فراتر از معمایی که اطرافش شکل گرفته ببینم؛ اما این کتاب نتونست اون وابستگی رو در من ایجاد کنه. در نتیجه، اتفاقاتی که قرار بود مهم و تأثیرگذار باشن، اون‌قدر که انتظار داشتم برام اهمیت نداشتن 🫥

🐾 به نظرم یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های یه داستان معمایی خوب اینه که بعد از مشخص شدن حقیقت، اتفاقات قبلی معنای تازه‌ای پیدا کنن. دوست دارم وقتی به پایان می‌رسم، بتونم سرنخ‌ها رو توی ذهنم مرور کنم و از ارتباطی که بینشون وجود داشته لذت ببرم. ولی اینجا تجربه‌ی خوندن کتاب برای من اون رضایت رو نداشت. نمی‌گم هر معمایی باید پیچیده‌ترین پایان ممکن رو داشته باشه یا حتماً خواننده رو شوکه کنه؛ مسئله اینه که من باید احساس کنم مسیری که طی کردم، ارزش رسیدن به جواب رو داشته🕯️

🐾 و چیزی که بیشتر از همه برام آزاردهنده بود، فاصله‌ای بود که بین ایده‌ی داستان و تجربه‌ی واقعی خوندنش احساس می‌کردم. از نظر موضوعی، کتاب چیزهایی داشت که می‌تونستن منو جذب کنن، ولی در عمل نتونستم از روایتش لذت ببرم. نه معما به اندازه‌ی کافی درگیرم کرد، نه شخصیت‌ها برام جذاب شدن و نه روند کشف حقیقت باعث شد با اشتیاق دنبال ادامه‌ی داستان باشم. برای همین حتی ایده‌ی اصلی هم نتونست تجربه‌ی خوندن کتاب رو برام نجات بده:(

🐾 در نهایت، «خانه‌ای که در آن مرده بودم» برای من اصلاً کتاب موفقی نبود. شاید برای کسایی که به رازهای خانوادگی و معماهای مربوط به گذشته علاقه دارن، تجربه‌ی متفاوتی باشه، اما من نه با شخصیت‌هاش ارتباط گرفتم و نه از روند داستان لذت بردم. از اون کتاب‌هایی بود که ایده‌شون روی کاغذ جذابه، ولی موقع خوندن نمی‌تونن اون جذابیت رو حفظ کنن. قطعاً یکی از انتخاب‌هایی نیست که بخوام دوباره سراغش برم🩷

#review : .سلیقه من نبود
💘13🍓5❤‍🔥1
•Furry Frames• ‎🐈‍⬛🎀✨
Photo
جدا از داستان
شخصیت دختره، وای رفتار مظلوم وارش😑🤦🏽‍♀️
چقدر رو مخی بود چقدر حرصم داد😫
💘11🍓6❤‍🔥1
«گاهی تمامِ خوشبختی، خلاصه می‌شه توی همین لحظه‌های کوچیک 🍼🫀
❤‍🔥17💘7🍓3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍓5❤‍🔥1💘1
❤‍🔥5💘4🍓3
💘8❤‍🔥4🍓4
•Furry Frames• ‎🐈‍⬛🎀✨
Photo
واقعاً یه نفر باید خل باشه که همچین موقعیت و ثروتی رو ول کنه که بره راهبه بشه و به خدا خدمت کنه ! ⛪️📿🫤
💘15🍓5❤‍🔥3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍓7❤‍🔥1💘1
تا کی قراره زنا به اسم مردونگی و غیرت، سلاخی بشن؟!
💘15🍓11❤‍🔥7
•~A Cruel love: the Rutl •~⛓️🩸
🍓7💘2❤‍🔥1
🍓5💘2❤‍🔥1
داستان و سرنوشت روث بی‌نهایت غمگین بود (حداقل برای من)💘
چیزی که رابطه‌ی روث و دیوید رو برام تلخ می‌کرد، فقط اتفاقی نبود که در نهایت بینشون افتاد؛ بیشتر مسیری بود که روث در این رابطه طی کرد و کم‌کم به جایی رسید که انگار دیگه نمی‌تونست خودش رو جدا از دیوید تعریف کنه👨🏽💕

به نظرم دیوید برای روث فقط یک آدمی نبود که عاشقش شده باشه. انگار حضورش به زندگی روث معنا و هیجان می‌داد؛ کسی که می‌تونست با بودنش حالش رو خوب کنه و با رفتنش همه‌چیز رو ازش بگیره. همین موضوع رابطه‌شون رو دردناک‌تر می‌کرد، چون وقتی تمام احساساتت رو به یک نفر گره می‌زنی، دیگه رفتارش فقط رفتار یک آدم نیست؛ تبدیل می‌شه به چیزی که روی تمام دنیات اثر می‌ذاره. نزدیک شدنش می‌تونه بهت امید بده و دور شدنش می‌تونه باعث بشه حتی به خودت هم شک کنی.

چیزی که در مورد روث ناراحتم می‌کرد، این بود که به نظر می‌رسید هرچقدر رابطه از درون فرسوده‌تر می‌شه، رها کردنش برای اون سخت‌تر می‌شه. گاهی آدما تو رابطه‌ای می‌مونن که بیشتر از آرامش، اضطراب بهشون می‌ده؛ نه لزوماً چون متوجه دردشون نیستن، بلکه چون هنوز به لحظه‌های خوب، به وعده‌ها یا به تصویری که از اون آدم در ذهنشون ساختن، امید دارن. شاید روث هم فقط به دیویدی که واقعاً باهاش روبه‌رو بود وابسته نبود؛ به دیویدی که آرزو داشت وجود داشته باشه هم دل بسته بود💔به اون لحظه‌هایی که می‌تونستن همه‌چیز رو دوباره خوب جلوه بدن و به این احتمال که شاید این بار، همه‌چیز فرق کنه.

از طرف دیگه، رفتار دیوید باعث می‌شه رابطه‌شون رو نتونم صرفاً یک عشق غم‌انگیز و دوطرفه ببینم. احساسات روث ممکنه عمیق و واقعی بوده باشن، اما عمیق بودن یک احساس به این معنی نیست که رابطه هم به همون اندازه سالم یا متقابل باشه. گاهی یک نفر تمام وجودش رو وسط می‌ذاره، درحالی‌که نفر دیگه قدرت بیشتری برای نزدیک شدن و فاصله گرفتن داره. همین نابرابری می‌تونه رابطه رو به جایی برسونه که یک نفر مدام منتظر بمونه، مدام خودش رو با شرایط طرف مقابل وفق بده و مدام دنبال نشونه‌ای بگرده که ثابت کنه هنوز دوست‌داشتنیه. برای من، تلخی رابطه‌ی روث و دیوید تا حد زیادی از همین‌جا میاد؛ از این‌که انگار آرامش و حال خوب روث بیش از اندازه به انتخاب‌ها و رفتارهای دیوید وابسته شده بود🕯️

بااین‌حال، دلم نمی‌خواد روث رو فقط به‌عنوان زنی ببینم که عاشق آدم اشتباهی شد. این نگاه، زندگی و شخصیتش رو به رابطه‌ای که داشت تقلیل می‌ده. روث پیش از دیوید هم آدمی با گذشته، نیازها، زخم‌ها و خواسته‌های خودش بود؛ زنی که احتمالاً بیشتر از چیزی که به دست آورد، به محبت و امنیت احتیاج داشت. برای همین، به نظرم غم‌انگیزه که رابطه‌ای که شاید در ابتدا بهش احساس زنده بودن می‌داد، در نهایت این‌قدر رو سرنوشتش سایه انداخت. انگار کم‌کم مرز بین دوست داشتن یک نفر و گم کردن خودت در اون رابطه محو شده بود.

و شاید دردناک‌ترین بخش ماجرا همین باشه که آدم همیشه متوجه لحظه‌ای که داره خودش رو گم می‌کنه نیست. معمولاً این اتفاق یک‌باره نمی‌افته؛ با گذشتن از خواسته‌های کوچیک، نادیده گرفتن ناراحتی‌ها، توجیه کردن رفتارهای طرف مقابل و امید بستن به بهتر شدن شرایط پیش می‌ره. تا جایی که یک روز می‌بینی بخش بزرگی از زندگی و احساساتت حول آدمی می‌چرخه که حتی نمی‌تونی مطمئن باشی چه جایگاهی برات قائله. البته نمی‌شه تمام تصمیم‌ها و اتفاقات زندگی روث رو فقط با رابطه‌ش توضیح داد، اما این رابطه بدون شک بخش مهمی از تراژدی زندگی اونه.

سرنوشت روث باعث می‌شه نتونم به رابطه‌شون فقط به چشم یک داستان عاشقانه‌ی شکست‌خورده نگاه کنم. برای من، این داستان درباره‌ی فاصله‌ی بین شدت عشق و امنیتیه که یک رابطه باید به آدم بده؛ درباره‌ی این‌که چطور ممکنه احساساتت واقعی باشن، اما چیزی که در مقابل دریافت می‌کنی، بهت آسیب بزنه. دلم برای روث می‌سوزه، نه فقط چون دیوید رو از دست داد یا چون رابطه‌شون به پایان تلخی رسید، بلکه چون انگار در تمام این مسیر، فرصت زیادی برای پیدا کردن دوباره‌ی خودش و ساختن زندگی‌ای بیرون از اون رابطه نداشت.

این مینی‌سریال بیشتر از اینکه صرفاً یه داستان جنایی باشه، من رو درگیر سرنوشت زنی کرد که زندگی‌ش به شکلی تلخ در تاریخ ثبت شد. شاید هیچ‌وقت نتونیم بفهمیم تمام چیزهایی که درون روث می‌گذشت چی بودن، اما همین ناتموم موندن شناختش، داستانش رو برای من غم‌انگیزتر می‌کرد. بعضی سرنوشت‌ها حتی وقتی داستانشون تموم می‌شه، باز هم یه حس سنگین با خودشون باقی می‌ذارن. این هم برای من یکی از همون داستان‌ها بود.🕯️💔
❤‍🔥9🍓4💘3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🍓4💘2❤‍🔥1
🕵🏽‍♀️🐾🌙
💘15🍓4❤‍🔥2
دنیای آگاتا منو نجات میده💆🏽‍♀️ 🪄🫰🏽
💘11🍓5❤‍🔥2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤‍🔥3💘2
❤‍🔥8🍓5💘3