همسر اول 💍🤰🏽
𓂃˖ ִִֶֶָָ𓂃 ˖ ִִֶֶָָ𓂃 ˖ ִִֶֶָָ𓂃 ˖ ִִֶֶָָ𓂃 ˖ ִִֶֶָָ𓂃
🎩توضیح کلی:
داستان از دل یک تجربهی شخصی اومده. شاندرناگور خودش تجربهی یک جدایی طولانی و دردناک رو داشته و کتاب از زندگی واقعی و تجربهی شخصی نویسنده تأثیر گرفته. همین باعث شده احساسات شخصیت اصلی خیلی مصنوعی یا ساختهشده به نظر نرسن؛ انگار نویسنده بیشتر از اینکه بخواد یک داستان دربارهی جدایی تعریف کنه، میخواسته بفهمه جدایی با آدم چه کار میکنه.
🧳خلاصه:
من سوگوار هستم. سوگوار شوهر زنده ام.از مدت ها پیش، لباس سیاه میپوشم: از دو سال قبل از بیست و پنجمین سالگرد ازدواجمان.
🐈⬛نظر من:
کاترین زنیه که بعد از حدود بیستوپنج سال زندگی مشترک، با تصمیم شوهرش برای جدایی مواجه میشه 🎩💍⚖️
فرانسیس قبلاً هم خیانت کرده و زنهای دیگهای وارد زندگیش شدن، اما کاترین همیشه یه چیزی داشته که بهش اطمینان میداده جایگاهش متفاوته؛ اون همسر اوله🤦🏽♀️ کسی که بعد از تمام رابطهها و ماجراهای دیگه، هنوز سر جاش باقی مونده 😑
اما این بار شرایط فرق داره!
فرانسیس این بار واقعاً میخواد بره و زن دیگهای وارد زندگیش شده🎩🧳💍
از اینجا به بعد داستان بیشتر از اینکه دربارهی اتفاقات بیرونی باشه، وارد ذهن کاترین میشه؛ خاطرات گذشته، رابطهای که سالها ساخته، خیانتهایی که قبلاً بخشیده، چیزهایی که فکر میکرد فراموش کرده و حالا دوباره به سراغشون اومدن 💘
کاترین باید با این واقعیت کنار بیاد که چیزی که بیستوپنج سال بهش تکیه کرده، دیگه وجود نداره💔🥺
و سختترین قسمت ماجرا اینه که برای از دست دادن یک آدم، همیشه لازم نیست اون آدم بمیره🤧
گاهی فقط تصمیم میگیره دیگه بخشی از زندگی تو نباشه🧳
نویسنده اصلاً تلاش نمیکنه جدایی رو قشنگ جلوه بده👏🏽
قرار نیست با یک داستان خیلی شیک و رمانتیک دربارهی زنی مواجه بشیم که دلش شکسته، حتی تلاشی هم نمیکنه که احساسات کاترین رو سانسور کنه یا حتی ازش زنی قوی بسازه🦦
اینجا همهچیز خیلی کثیفتر و واقعیتره🥲
زن این داستان کاملاً احساساتش واقعیه، حسادت میکنه، اعصبانی میشه و حتی خودش رو با زن های دیگه مقایسه میکنه...
گاهی خودش هم میدونه کاری که میکنه منطقی نیست ولی باز انجامش میده😬
و خب من این قسمتارو خیلی دوست داشتم🤧
چون آدمی که یک رابطهی چندینساله رو از دست داده قرار نیست ناگهان تبدیل به یک شخصیت کاملاً منطقی و بالغ بشه🤨
پس اینجا خبری از شعار نیست✋🏾😌
بعضی زخمها آدم رو منطقی نمیکنن، فقط آدم رو آشفته میکنن.
به نظرم یکی از بهترین چیزهایی که نویسنده تونسته نشون بده همین آشفتگیه
کاترین فقط شوهرش رو از دست نداده؛ یک بخش خیلی بزرگ از هویتش رو از دست داده 🥺💘
بیستوپنج سال با یک نفر زندگی کردن یعنی بخش زیادی از خاطرات، عادتها، روابط، خانواده، دوستان و حتی تصویری که از خودت داری با اون آدم گره خورده🌈📸💣
وقتی اون آدم میره، فقط جای یه نفر خالی نمیشه🚬
یه عالمه چیز دیگه هم همراهش میره:)
و به نظرم عنوان «همسر اول» هم دقیقاً از همین زاویه جالبه🕯️
کاترین سالها خودش رو با این عنوان تعریف کرده؛ همسرِ یک مرد بودن بخشی از هویتشه🪞💔حالا وقتی اون مرد دیگه اون رابطه رو نمیخواد، کاترین مجبور میشه بفهمه خارج از این عنوان، خودش کیه🪞
و این قسمت برای من از خود خیانت غمگین تر بود💘
🐾چیزی که دربارهی کاترین خیلی دوست داشتم اینه که نویسنده ازش یک قربانی بینقص نساخته.
قرار نیست چون بهش خیانت شده، تمام رفتارهاش درست باشه:))
اتفاقاً بعضی جاها ازش حرصم گرفت🩴🪓😤
بعضی واکنشهاش رو درک نمیکردم😾
𓂃˖ ִִֶֶָָ𓂃 ˖ ִִֶֶָָ𓂃 ˖ ִִֶֶָָ𓂃 ˖ ִִֶֶָָ𓂃 ˖ ִִֶֶָָ𓂃
🎩توضیح کلی:
داستان از دل یک تجربهی شخصی اومده. شاندرناگور خودش تجربهی یک جدایی طولانی و دردناک رو داشته و کتاب از زندگی واقعی و تجربهی شخصی نویسنده تأثیر گرفته. همین باعث شده احساسات شخصیت اصلی خیلی مصنوعی یا ساختهشده به نظر نرسن؛ انگار نویسنده بیشتر از اینکه بخواد یک داستان دربارهی جدایی تعریف کنه، میخواسته بفهمه جدایی با آدم چه کار میکنه.
🧳خلاصه:
من سوگوار هستم. سوگوار شوهر زنده ام.از مدت ها پیش، لباس سیاه میپوشم: از دو سال قبل از بیست و پنجمین سالگرد ازدواجمان.
🐈⬛نظر من:
کاترین زنیه که بعد از حدود بیستوپنج سال زندگی مشترک، با تصمیم شوهرش برای جدایی مواجه میشه 🎩💍⚖️
فرانسیس قبلاً هم خیانت کرده و زنهای دیگهای وارد زندگیش شدن، اما کاترین همیشه یه چیزی داشته که بهش اطمینان میداده جایگاهش متفاوته؛ اون همسر اوله🤦🏽♀️ کسی که بعد از تمام رابطهها و ماجراهای دیگه، هنوز سر جاش باقی مونده 😑
اما این بار شرایط فرق داره!
فرانسیس این بار واقعاً میخواد بره و زن دیگهای وارد زندگیش شده🎩🧳💍
از اینجا به بعد داستان بیشتر از اینکه دربارهی اتفاقات بیرونی باشه، وارد ذهن کاترین میشه؛ خاطرات گذشته، رابطهای که سالها ساخته، خیانتهایی که قبلاً بخشیده، چیزهایی که فکر میکرد فراموش کرده و حالا دوباره به سراغشون اومدن 💘
کاترین باید با این واقعیت کنار بیاد که چیزی که بیستوپنج سال بهش تکیه کرده، دیگه وجود نداره💔🥺
و سختترین قسمت ماجرا اینه که برای از دست دادن یک آدم، همیشه لازم نیست اون آدم بمیره🤧
گاهی فقط تصمیم میگیره دیگه بخشی از زندگی تو نباشه🧳
نویسنده اصلاً تلاش نمیکنه جدایی رو قشنگ جلوه بده👏🏽
قرار نیست با یک داستان خیلی شیک و رمانتیک دربارهی زنی مواجه بشیم که دلش شکسته، حتی تلاشی هم نمیکنه که احساسات کاترین رو سانسور کنه یا حتی ازش زنی قوی بسازه🦦
اینجا همهچیز خیلی کثیفتر و واقعیتره🥲
زن این داستان کاملاً احساساتش واقعیه، حسادت میکنه، اعصبانی میشه و حتی خودش رو با زن های دیگه مقایسه میکنه...
گاهی خودش هم میدونه کاری که میکنه منطقی نیست ولی باز انجامش میده😬
و خب من این قسمتارو خیلی دوست داشتم🤧
چون آدمی که یک رابطهی چندینساله رو از دست داده قرار نیست ناگهان تبدیل به یک شخصیت کاملاً منطقی و بالغ بشه🤨
پس اینجا خبری از شعار نیست✋🏾😌
بعضی زخمها آدم رو منطقی نمیکنن، فقط آدم رو آشفته میکنن.
به نظرم یکی از بهترین چیزهایی که نویسنده تونسته نشون بده همین آشفتگیه
کاترین فقط شوهرش رو از دست نداده؛ یک بخش خیلی بزرگ از هویتش رو از دست داده 🥺💘
بیستوپنج سال با یک نفر زندگی کردن یعنی بخش زیادی از خاطرات، عادتها، روابط، خانواده، دوستان و حتی تصویری که از خودت داری با اون آدم گره خورده🌈📸💣
وقتی اون آدم میره، فقط جای یه نفر خالی نمیشه🚬
یه عالمه چیز دیگه هم همراهش میره:)
و به نظرم عنوان «همسر اول» هم دقیقاً از همین زاویه جالبه🕯️
کاترین سالها خودش رو با این عنوان تعریف کرده؛ همسرِ یک مرد بودن بخشی از هویتشه🪞💔حالا وقتی اون مرد دیگه اون رابطه رو نمیخواد، کاترین مجبور میشه بفهمه خارج از این عنوان، خودش کیه🪞
و این قسمت برای من از خود خیانت غمگین تر بود💘
🐾چیزی که دربارهی کاترین خیلی دوست داشتم اینه که نویسنده ازش یک قربانی بینقص نساخته.
قرار نیست چون بهش خیانت شده، تمام رفتارهاش درست باشه:))
اتفاقاً بعضی جاها ازش حرصم گرفت🩴🪓😤
بعضی واکنشهاش رو درک نمیکردم😾
💘14🍓3❤🔥1
ولی بعد فکر کردم شاید دقیقاً همین چیزیه که نویسنده میخواد نشون بده👀
گاهی میدونن یک رابطه تموم شده ولی هنوز دنبال یک دلیل برای برگشتنش میگردن✨
گاهی از کسی متنفرن ولی هنوز دوستش دارن.
و حتی گاهی دلشون برای خود آدم تنگ نشده، برای نسخهای از زندگیشون تنگ شده که با اون آدم داشتن🥲
و این تناقضها باعث شد کاترین برای من خیلی واقعیتر از شخصیتهایی باشه که همیشه تصمیم درست میگیرن🤍
🐾کتابو دوس داشتم، مخصوصاً بخاطر اینکه متوجه شدم تجربه ی خود نویسنده بوده
حس های مختلفی رو باهاش تجربه کردم🫠
🐾فقط یه سری ضعف های کوچولو داشت🤧
شخصیت فرانسیس به اندازهی کاترین برای من شکل نگرفت🤨
ما بیشتر فرانسیس رو از زاویهی نگاه کاترین میشناسیم و طبیعتاً تصویری که ازش داریم کاملاً تحت تأثیر احساسات کاترینه🤧
بعضی وقتا دلم میخواست خود فرانسیس رو بیشتر بشناسم؛ اینکه دقیقاً چی توی ذهنشه و چرا به این نقطه رسیده😤
البته از یه طرف فکر میکنم شاید همین محدود بودن عمدی بوده!🧐
چون کتاب قرار نیست داستان یک ازدواج رو از دید هر دو نفر تعریف کنه:)
این داستان کاترینه🪞🚬
داستان زنیه که باید با چیزی که از دست داده کنار بیاد🥲
کتاب بیشتر شبیه کالبدشکافی یه رابطه ست تا یه داستان عاشقانه👀
نویسنده مدام برمیگرده به گذشته و چیزهایی رو که قبلاً عادی به نظر میرسیدن، از زاویهی جدیدی نشونمون میده🤍
وقتی یه رابطه تموم میشه، خاطرات گذشته هم تغییر میکنن.
چیزایی که یه زمانی برات شیرین بودن، ممکنه بعداً تبدیل به دردناکترین خاطراتت بشن و بالعکس.
یکی از جالبترین بخشهای کتاب برای من این بود که نویسنده، با وجود اینکه خودش تجربهی مشابهی داشته، داستان رو تبدیل به یک متن سادهی «مرد بد / زن مظلوم» نکرده👏🏽
آدما خیلی پیچیدهتر از این حرفان ،خیانت، وابستگی، عشق، عادت، غرور و ترس همه با هم قاطی شدن🤧
هیچچیز کاملاً سیاه یا سفید نیست.
و به نظرم همین باعث شده کتاب بیشتر از اینکه بخواد دربارهی «طلاق» حرف بزنه، دربارهی وابستگی آدمها به زندگیای که برای خودشون ساختهن باشه🥲
در آخر همسر اول داستانی درباره ی خیانت نبود.
خیانت فقط اتفاقیه که همهچیز رو به حرکت درمیاره.
موضوع اصلی اینکه وقتی یه رابطهی خیلی طولانی تموم میشه، آدم دقیقاً چی رو از دست میده؟پارتنر؟ عشق؟
یا نسخهای از خودش که سالها در کنار اون آدم ساخته؟
و شاید همین موضوع باعث شد با وجود تمام کندیها و تکرارها، کتاب برای من موندگار بشه🥲🤍
آدمها همیشه اونطور که باید با دردشون برخورد نمیکنن.
گاهی میدونن یک رابطه تموم شده ولی هنوز دنبال یک دلیل برای برگشتنش میگردن✨
گاهی از کسی متنفرن ولی هنوز دوستش دارن.
و حتی گاهی دلشون برای خود آدم تنگ نشده، برای نسخهای از زندگیشون تنگ شده که با اون آدم داشتن🥲
و این تناقضها باعث شد کاترین برای من خیلی واقعیتر از شخصیتهایی باشه که همیشه تصمیم درست میگیرن🤍
🐾کتابو دوس داشتم، مخصوصاً بخاطر اینکه متوجه شدم تجربه ی خود نویسنده بوده
حس های مختلفی رو باهاش تجربه کردم🫠
🐾فقط یه سری ضعف های کوچولو داشت🤧
شخصیت فرانسیس به اندازهی کاترین برای من شکل نگرفت🤨
ما بیشتر فرانسیس رو از زاویهی نگاه کاترین میشناسیم و طبیعتاً تصویری که ازش داریم کاملاً تحت تأثیر احساسات کاترینه🤧
بعضی وقتا دلم میخواست خود فرانسیس رو بیشتر بشناسم؛ اینکه دقیقاً چی توی ذهنشه و چرا به این نقطه رسیده😤
البته از یه طرف فکر میکنم شاید همین محدود بودن عمدی بوده!🧐
چون کتاب قرار نیست داستان یک ازدواج رو از دید هر دو نفر تعریف کنه:)
این داستان کاترینه🪞🚬
داستان زنیه که باید با چیزی که از دست داده کنار بیاد🥲
کتاب بیشتر شبیه کالبدشکافی یه رابطه ست تا یه داستان عاشقانه👀
نویسنده مدام برمیگرده به گذشته و چیزهایی رو که قبلاً عادی به نظر میرسیدن، از زاویهی جدیدی نشونمون میده🤍
وقتی یه رابطه تموم میشه، خاطرات گذشته هم تغییر میکنن.
چیزایی که یه زمانی برات شیرین بودن، ممکنه بعداً تبدیل به دردناکترین خاطراتت بشن و بالعکس.
یکی از جالبترین بخشهای کتاب برای من این بود که نویسنده، با وجود اینکه خودش تجربهی مشابهی داشته، داستان رو تبدیل به یک متن سادهی «مرد بد / زن مظلوم» نکرده👏🏽
آدما خیلی پیچیدهتر از این حرفان ،خیانت، وابستگی، عشق، عادت، غرور و ترس همه با هم قاطی شدن🤧
هیچچیز کاملاً سیاه یا سفید نیست.
و به نظرم همین باعث شده کتاب بیشتر از اینکه بخواد دربارهی «طلاق» حرف بزنه، دربارهی وابستگی آدمها به زندگیای که برای خودشون ساختهن باشه🥲
در آخر همسر اول داستانی درباره ی خیانت نبود.
خیانت فقط اتفاقیه که همهچیز رو به حرکت درمیاره.
موضوع اصلی اینکه وقتی یه رابطهی خیلی طولانی تموم میشه، آدم دقیقاً چی رو از دست میده؟پارتنر؟ عشق؟
یا نسخهای از خودش که سالها در کنار اون آدم ساخته؟
و شاید همین موضوع باعث شد با وجود تمام کندیها و تکرارها، کتاب برای من موندگار بشه🥲🤍
#review:4.5✨
🍓15❤🔥2💘1
توی آیینه-برای اولین بار - زنی را دیدم که نمی شناختمش.
من باخته بودم.جوانی ام را باخته بودم؛ و شوهرم را.
من باخته بودم.جوانی ام را باخته بودم؛ و شوهرم را.
همسر اول
🍓15💘2❤🔥1
تو مدت ها قبل از آنکه من ترکت کنم، ترکم کرده بودی.
همسر اول
💘14🍓4❤🔥1
دلم میخواست بازم از معروفی کتاب داشتم که بخونم ^^
💘15🍓4❤🔥3
چند روزه دارم به لیزی بوردن فکر میکنم. به زنی که هرچقدر بیشتر سعی میکردم بفهممش، بیشتر احساس میکردم اصلاً نمیشناسمش. به این فکر میکنم که چطور ممکنه یک نفر انقدر تو زندگی خودش احساس خفگی کنه که کمکم دیگه ندونه کجای این همه خشم و ترس، خودش ایستاده و چیزی شده که دیگران ازش ساختن 📰
به لیزی فکر میکنم و به رابطهای که با خانوادهاش داشت. به اون فضای سنگینی که انگار از همون اول هیچکس توش واقعاً آزاد نبود💘همه کنار هم بودن، ولی انگار هیچکس واقعاً همدیگه رو نمیدید🕯️و شاید ترسناکترین بخش ماجرا همین بود؛ اینکه آدم ممکنه سالها کنار آدمهایی زندگی کنه که باید نزدیکترین آدمهای زندگیش باشن و با این حال، از همیشه تنهاتر باشه.
مدام به این فکر میکنم که چقدر مرز بین قربانی و مجرم میتونه برای آدمی که از بیرون نگاه میکنه مبهم باشه اینکه وقتی یه نفر سالها تحت فشار زندگی میکنه، چقدر از رفتارهاش انتخاب خودشه و چقدرش نتیجه چیزهاییه که کمکم درونش جمع شده 🥺 نمیدونم لیزی رو باید قربانی دونست یا هیولا، و راستش فکر نمیکنم سریال هم میخواست این جواب رو راحت بهم بده:))
به سکوتهای لیزی فکر میکنم. به نگاههاش. به چیزهایی که نمیگفت و بیشتر از حرفهاش توی ذهنم میموند. انگار همیشه یه چیزی پشت رفتارش وجود داشت که نمیتونستم بهش دست پیدا کنم🫠 و همین باعث شد حتی وقتی فکر میکردم فهمیدمش، دوباره بهش شک کنم.
به این فکر میکنم که چقدر راحت یک آدم میتونه تبدیل به یک داستان بشه🥲یه اسم، یه پرونده، چند تا اتفاق و بعد سالها همه دربارهش حرف بزنن، قضاوتش کنن و هرکس نسخه خودش رو از اون آدم بسازه💘 شاید لیزی بوردن واقعی مدتهاست دیگه وجود نداره و چیزی که مونده، تصویریه که مردم ازش ساختن👹
و شاید به همین دلیل اسم «هیولا» بیشتر از چیزی که فکر میکردم ذهنم رو درگیر کرد. چون مدام از خودم میپرسیدم هیولا دقیقاً کیه؟ کسی که کاری وحشتناک انجام داده؟ یا آدمی که سالهاست داریم فقط از روی یک اتفاق درباره کل وجودش قضاوت میکنیم؟
نمیدونم.
فقط میدونم بعد از تموم شدن سریال، بیشتر از اینکه به قتلها فکر کنم، به خود لیزی فکر کردم. به اینکه چقدر از خودش رو پنهان کرده بود، چقدر از زندگیای که داشت خسته بود و چقدر چیزهای نگفته ممکنه در وجود یه آدم جمع بشه تا جایی که دیگه نتونه مثل قبل ادامه بده💔
خیلی وقت بود یه شخصیت اینقدر باعث نشده بود بعد از تموم شدن سریال هنوز توی ذهنم بمونه. نه به این خاطر که تونستم بفهممش، اتفاقاً برعکس؛ چون هنوز نمیدونم لیزی واقعاً کی بود!
و شاید بعضی شخصیتها دقیقاً به همین دلیل موندگار میشن؛ چون بعد از آخرین قسمت تموم نمیشن و تازه از همونجا، توی ذهن آدم شروع میشن🕯️
به لیزی فکر میکنم و به رابطهای که با خانوادهاش داشت. به اون فضای سنگینی که انگار از همون اول هیچکس توش واقعاً آزاد نبود💘همه کنار هم بودن، ولی انگار هیچکس واقعاً همدیگه رو نمیدید🕯️و شاید ترسناکترین بخش ماجرا همین بود؛ اینکه آدم ممکنه سالها کنار آدمهایی زندگی کنه که باید نزدیکترین آدمهای زندگیش باشن و با این حال، از همیشه تنهاتر باشه.
مدام به این فکر میکنم که چقدر مرز بین قربانی و مجرم میتونه برای آدمی که از بیرون نگاه میکنه مبهم باشه اینکه وقتی یه نفر سالها تحت فشار زندگی میکنه، چقدر از رفتارهاش انتخاب خودشه و چقدرش نتیجه چیزهاییه که کمکم درونش جمع شده 🥺 نمیدونم لیزی رو باید قربانی دونست یا هیولا، و راستش فکر نمیکنم سریال هم میخواست این جواب رو راحت بهم بده:))
به سکوتهای لیزی فکر میکنم. به نگاههاش. به چیزهایی که نمیگفت و بیشتر از حرفهاش توی ذهنم میموند. انگار همیشه یه چیزی پشت رفتارش وجود داشت که نمیتونستم بهش دست پیدا کنم🫠 و همین باعث شد حتی وقتی فکر میکردم فهمیدمش، دوباره بهش شک کنم.
به این فکر میکنم که چقدر راحت یک آدم میتونه تبدیل به یک داستان بشه🥲یه اسم، یه پرونده، چند تا اتفاق و بعد سالها همه دربارهش حرف بزنن، قضاوتش کنن و هرکس نسخه خودش رو از اون آدم بسازه💘 شاید لیزی بوردن واقعی مدتهاست دیگه وجود نداره و چیزی که مونده، تصویریه که مردم ازش ساختن👹
و شاید به همین دلیل اسم «هیولا» بیشتر از چیزی که فکر میکردم ذهنم رو درگیر کرد. چون مدام از خودم میپرسیدم هیولا دقیقاً کیه؟ کسی که کاری وحشتناک انجام داده؟ یا آدمی که سالهاست داریم فقط از روی یک اتفاق درباره کل وجودش قضاوت میکنیم؟
نمیدونم.
فقط میدونم بعد از تموم شدن سریال، بیشتر از اینکه به قتلها فکر کنم، به خود لیزی فکر کردم. به اینکه چقدر از خودش رو پنهان کرده بود، چقدر از زندگیای که داشت خسته بود و چقدر چیزهای نگفته ممکنه در وجود یه آدم جمع بشه تا جایی که دیگه نتونه مثل قبل ادامه بده💔
خیلی وقت بود یه شخصیت اینقدر باعث نشده بود بعد از تموم شدن سریال هنوز توی ذهنم بمونه. نه به این خاطر که تونستم بفهممش، اتفاقاً برعکس؛ چون هنوز نمیدونم لیزی واقعاً کی بود!
و شاید بعضی شخصیتها دقیقاً به همین دلیل موندگار میشن؛ چون بعد از آخرین قسمت تموم نمیشن و تازه از همونجا، توی ذهن آدم شروع میشن🕯️
💘12❤🔥6
من عجیب شبارو دوست دارم ⭐️🍂🌌
همین که همهچی آروم میشه و دنیا یهجورایی ساکتتر از همیشهست. یه موسیقی بیکلام، یه نوشیدنی گرم، نور کم اتاق و فکرایی که فقط شبا سراغ آدم میان. نمیدونم، شاید من فقط با شب بیشتر خودمم:))🪞
شب یه آرامش عجیبی داره که هیچ ساعت دیگهای نداره🪄✨
همین که همهچی آروم میشه و دنیا یهجورایی ساکتتر از همیشهست. یه موسیقی بیکلام، یه نوشیدنی گرم، نور کم اتاق و فکرایی که فقط شبا سراغ آدم میان. نمیدونم، شاید من فقط با شب بیشتر خودمم:))🪞
شب یه آرامش عجیبی داره که هیچ ساعت دیگهای نداره🪄✨
🍓12❤🔥8💘8
Forwarded from انجمنشاعرانِامیدوار𐙚
نمیدانم چه خواهد شد
و راستش را بخواهی دیگر برایماهمیتی ندارد . .
من برای تمام احتمالات زندگی خسته ام.
و راستش را بخواهی دیگر برایماهمیتی ندارد . .
من برای تمام احتمالات زندگی خسته ام.
❤🔥14💘11