Memory stick
15 subscribers
17 photos
1 video
12 links
فکر می‌کنم و می‌نویسم
گوش می‌کنم و می‌نویسم
می‌بینم و می‌نویسم
Download Telegram
روزی که دوست دارم خیلی دور نباشد،

ما عاشورا را به رسم همه‌ی این سال‌ها برگزار می‌کنیم،
همه سیاه می‌پوشیم و ساز می‌زنیم و از حماسه‌ها می‌گوییم

تنها فرقی که دارد، روایتی است که نسلی آن را با چشم دیده و سینه به سینه منتقل شده، روایتی که هدفش نکوداشت آزادی و ستیز با ظلم است.

رسم و آیینی که همه‌ ما به اهمیتش باور داریم، رسم و آیینی که انتخاب ماست، ولی اجباری برای دیگرانش نیست!



تصور چنین روزی، چنین آیینی، دل خوشی این روزهایم است!
بعضی کارها را انجام می‌دهم، چون نمیخواهم بعداً به خودم بدهکار بمانم.

و از بین همه‌ی کارهایی که هر روز خودآگاه و ناخودآگاه انجام می‌دهم، همین کارها را بیشتر دوست دارم.
همین‌ها که روشنی روزهایم را در تاریک‌ترین شرایط، ترتیب می‌دهند.


حالا بگو، آن کار ناهار خوردن با دوستی باشد که لبخندش روشنی است یا رکاب زدن در روز بارانی🌿
👍3
J'ai un peu trop navigué
Que je me sens fatigué
Fait moi un bon café
J'ai une histoire à te raconter


🌿❤️
سر صبح، وسط ترمینال اتوبوس‌های لپوارا، با یه لیوان قهوه سمت ایستگاه میرفتم،
شجریان شروع کرد به خوندن.
مثل دیوونه‌ها چشم میگردوندم ببینم کی نوای ایرانی پخش می‌کنه. بماند که انقدر تو این شهر صدا نیست، شنیدن هر صدایی عجیبه، چه برسه به موسیقی ایرانی!

شاید فقط چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد صدا تو گوش خودمه فقط!


حس و حال اون چند ثانیه، خیلی غریب بود: امیدی کمرنگ، سرخوشی و تعجب!


خلاصه که گوش بدید شما هم، شاید حس من بهتون منتقل شد❤️🌿
👍1
خلوت نشین و پای لنگ | محمدرضا شجریان
Mohammad Reza Shajarian
تصنیف «خلوت نشین» و «پای لنگ»

آواز: محمدرضا #شجریان 🎤

برگرفته از اجرای خصوصی «نفسی با تو»
آواز دشتی / شعر #سعدی

🌿 «خانه‌ی شجریان»
🆔 @Shajarian_Home
سعی کردم، واقعا سعی کردم برای این عکس، حرف بیشتری بنویسم، ولی برای من فقط همین دو کلمه بود:
«بغض خستگی»
امروز گواهینامه گرفتم که به خودی خود اتفاق مهمی است.
شش ماه دیگر، ۳۲ ساله می‌شوم و برای اولین بار در زندگی‌ام بالاخره کلنجارم با رانندگی تمام شده است.
ولی چیزی که می‌خواهم بگویم، مهم‌تر از گواهینامه من است. حتی شاید دلیل این همه سال کلنجار من، جایی در دل این حرف، نهفته باشد.

افسری که امروز از من امتحان گرفت یک زن بود. از دور که می‌آمد، معلمم که یک مرد افغان است، گفت: «چه شانس بدی داری! این زنه!»

در طول امتحان حواسم پی حرف معلمم بود، به افسر گفتم که در کشور من معلم رانندگی زن داریم و افسر زن نداریم.
گفت در هلسینکی هم او تنها زنیست که امتحان رانندگی می‌گیرد.
چند ثانیه بعد گفت، اصلا آسان نیست.


حواسم پی برخوردش بود، کاملا حرفه‌ای، صمیمی، و مطلع.
مثل هر افسر دیگری.

بعد از اینکه گفت قبول شدم، بعد که گواهی را امضا کرد،
فکر کردم باید بگویم که کارش بزرگ و افتخارآمیز است.
لبخند عمیقی زد و تشکر کرد.



اینجا در اسکاندیناوی برای یک زن سخت است که کاری را کند که «مردانه» قلمداد می‌شود.
عجیب نباید باشد که در خاورمیانه، من، زن امروزی و مدرن، ۱۴ سال با رانندگی کلنجار بروم!


اینجا نوشتم که یادم باشد، که یادم بماند، که اصلا حک شود روی ذهن و جانم که زنان شجاعی را که زندگی ما را راحت‌تر کردند، تحسین کنیم، زندگی هر روزه‌ی سخت زنان زندگیمان را حمایت کنیم و با گفتن«اوه اون یه زنه» همه چیز را برایشان سخت‌تر نکنیم!

راه درازی پیش روی ماست رفقا!
👍6
میگن زیاد فکر کردن (overthinking) خوب نیست.
شاید راست بگن، ولی خب معمولا چیزهایی که خوب نیستن، خیلی لذتبخشن. آوردن مثال رو به عهده مخاطب میذارم.

به هر حال، مدتیه که هر وقت کاری ندارم، (که خوب یا بد، متاسفانه یا خوشبختانه، اوقات زیادی هست که من کاری ندارم)، فکر می‌کنم.

به خیلی چیزها. نه اینکه مثلا فکر کنید درگیر مسائل مهم فلسفی شده باشم یا ذهنم درگیر معضل لاینحل ایران باشه، (که البته گاهی هست)، ولی خب بیشتر مواقع به چیزهای دم دستی فکر میکنم. به چیزهای دم دستی خیلی فکر می‌کنم.
مثلا به نسیم پاییزی امروز صبح. تمام طول مسیر تا سرکار رو به نسیم پاییزی امروز صبح فکر کردم.
گاهی هم به آدم‌ها فکر می‌کنم. هر وقت پیش بیاد که به آدمها فکر کنم، ته فکرم میرسه به خودم. واسه همین اونجور وقتها رو خیلی دوست دارم. گاهی آدم‌های واقعی، گاهی هم شخصیت کتابها و فیلم‌ها.
این یکی دیگه واقعا ته لذت دنیاست. فکر کردن بهش ته نداره. تا ابد میشه فکر کرد.

هرچی بیشتر میرم تو خودم و فکرهام، دنیا قشنگ‌تر میشه. ترسها کمتر میشه، خیالها واقعی به نظر میان و همه چیز رنگی میشه.

خب می‌فهمم که میگن زیاد فکر کردن خوب نیست. همین امروز، توی راه، وقتی به نسیم سر صبحی فکر می‌کردم، میشد که تصادف کنم. این عینی ‌ترین بدی زیاد فکر کردنه.
بدی‌های خیالی هم داره. مثلا گاهی فکر می‌کنم، اگر انقدر فکر کنم که یادم بره، فکر نکردن چه جوریه، چی؟ با این که این خودش یه فکره، ولی ترسناکه. منم بیشتر اوقات سعی میکنم به این جور چیزا فکر نکنم.


برمیگردم به این که فکر کردن شاید خوب نباشه، ولی خیلی لذتبخشه. بیاید فکر کنیم، حتی اگر بهمون برچسبِ «زیاد فکر کننده‌ی مریض» رو بزنن.
👍5
دیشب عکس پدر بزرگمو دیدم، دلم تنگ شد. فکر کردم بعد از شام تماس می‌گیرم و می‌بینمشون. انقدر دست دست کردم که نشد. تماس نگرفتم.

حواسم نیست که از وقتی تلفن بابا اینترنت نداره، حرف زدنمون به ماهی یک بار رسیده. پریشب که حرف می‌زدیم، اون هم وقتی نارین مخاطب اصلی تماسم بود، بابا با ذوق از مسابقات فوتبال برایم حرف میزد و یادم افتاد آخرین باری را که با هم فوتبال دیدیم، با هم درست و حسابی «حرف» زدیم، یادم نیست.

همین طور که درگیر اتفاقات روزمره‌ی زندگی خودم هستم، اتفاقات روزمره‌ی زندگی عزیزانم رو از دست می‌دم. در حاشیه می‌مونم. حاشیه‌ای که گاهی تماس می‌گیره، کوتاه احوال پرسی می‌کنه و نمیدونه اونجا رب درست کردند، ترشی انداختن، وام گرفتن، با فلانی قهرن، با بیصاری آشتی.

اینجا، خیلی دور از همه، زندگی می‌کنم. و دقیقا نمی‌دونم که چه طور هم وسط زندگی خودم باشم هم وسط زندگی دیگرانِ عزیزم!

فقط می‌دونم که دلم برای جزییات زندگی با اون‌ها، برای یک گپ با کیفیت، یک حرف عمیق، و یک آغوش واقعی تنگ شده!
👍2
اینم برای اینکه وسط زندگی‌کردن، گوش بدیم و یادمون بیاد که چه قدر «دوست داشتن» قوی و مهمه!
Channel photo removed
Channel photo updated
راستش خیلی دوست داشتم، حتی آرزو می‌کردم که کاری به جز ابراز امیدواری از دستم بربیاید.
ولی واقعیت این است که من به اندازه سازمان ملل، بی‌مصرفم.

نه می‌توانم کاری کنم کودکان کمتری فقیر باشند یا زنان کمتری تحت ظلم، نه شاخص آلودگی هوا و کم‌آبی ایران دست من است، نه سران جمهوری اسلامی، حماس، نتانیاهو و پوتین برای نظرات من صبر می‌کنند.

حتی در زندگی زنان خانواده‌ی نزدیکم هم به ندرت، اثری دارم. همین هم هست که دست به دامن امید و آرزو شده‌ام.
که کاش جنگی نباشد، کاش زندانی نباشد، اعدامی نباشد، فقری نباشد.
آرزو کنم برای آزادی، برای برابری.
هرچه قدر هم بیشتر آرزو می‌کنم، کمتر محقق می‌شود.

کم‌سن‌تر که بودم، امیدم با مبارزه همراه بود، بحث می‌کردم با هر کس که فکر می‌کردم قدرت بیشتری از من دارد. به فشار افکار عمومی باور داشتم و تلاش می‌کردم افکار اطرافیانم را تغییر دهم تا فشار بیشتر شود.

الان اما، با هر اتفاقی فقط تشنه‌ی دانستن می‌شوم. اخبار را دنبال و اطلاعات جمع می‌کنم. آن هم وقتی حتی مطمئن نیستم با این همه داده چی میشود کرد!

بعد با حجم زیادی عذاب وجدان، ناتوانی و درد، چشم می‌دوزم به «امید» که شاید کاری از دستش بربیاید و سعی می‌کنم پیش خودم هم اعتراف نکنم که چه قدر از «امید» ناامیدم!

به نظرم دنیای بزرگسالی همین است. در حالی که برای بقای خودت تلاش می‌کنی، ذره ذره درد ناتوانی‌ات را به دوش می‌کشی، تا بالاخره روزی کاسه‌ی صبرت بشکند و تمام!
👍4
فکر کردم چه طور، چیزی را که عمیقا حس می‌کنم، بنویسم
و جواب فقط همین بود:

«درد عمیق، درد خیلی خیلی عمیق»
#آرمیتا_گراوند
👍1
فکر می‌کردم
انتظار داشتم
اصلا حتی شاید مطمئن بودم
که دردش رو یادم نمیره
ولی یادم رفت، محو شد!
زمان لعنتی
زندگی و روزمرگی
و این واقعیت که «زورمون بهشون نرسید»!

#محسن_شکاری
👍3
کلافه‌ام، سرم درد می‌کند و مستاصل چنگ می‌زنم به خوشی‌ها که درمانی شوند. ولی فایده نمی‌کند. فکر می‌کنم حتما باید دلیلی داشته باشد این کلافگی.حتما دلیلی دارد که این طور، مثل مرغ پرکنده، بالا و پایین می‌پرم.
هی چشم می‌چرخانم به اطراف که دلیلی برایش پیدا کنم و هیچ!

روی میز را دستمال می‌کشم. کف آشپزخانه نان خشک ریخته، جمعش می‌کنم. یادم میفتد ساز نزده‌ام و پنج دقیقه ساز می‌زنم.
لباس‌ها را می‌چپاپم در ماشین لباسشویی. سر می‌چرخانم و فکر می‌کنم باید به گل‌ها آب دهم.
باید بروم باشگاه، باید کدها رو پیش از آنکه دسترسی‌ام به سرور قطع شود، ران بگیرم. مغزم درد می‌کند، هیچ کاری پیش نمی‌رود. آرزو می‌کنم کاش کسی بود، دستم را محکم می‌گرفت، خیالم را راحت می‌کرد که اگر من نباشم، کارهایم را ردیف می‌کند. خیالم را راحت می‌کرد که می‌توانم خاموش شوم،، حتی برای چند دقیقه.

خودم را میندازم روی مبل، اینستاگرام را بالا و پایین می‌کنم.
جایی می‌خوانم نیلوفر امرایی مرده. به عکسش با پدرش نگاه میکنم. یادم میفتد چه قدر از اسد امرایی بدم میاید.
بعد پق می‌زنم زیر گریه.

برای غریبه‌ای که خیلی جوان بود که بمیرد، برای غریبه‌ای که از پدرش دل خوشی ندارم.
و برای این همه کلافگی که دلیلش را پیدا نمی‌کنم!
و برای خیالی که حتی یک دقیقه نمی‌تواند راحت باشد.
نشسته‌ام روی مبل. هیچ کاری نمی‌کنم. کلی کار دارم. باشگاه نرفته‌ام. لباسها را از روی بند جمع نکرده‌ام. اصلا هنوز با همان لباسی‌ام که صبح رفتم سر کار. زودپز سوت می‌کشد. باید بلند شوم.
اما به جایش چشمانم را بسته‌ام و فکر میکنم به اینکه کاش زندگی دو عمر بود.
بار اول آزمایشی. همینجور سرسری و پر از دلهره. این طوری که هر قدمی که بر می‌داری منتظری ببینی آخرش چه می‌شود.

بار دوم اما، مثل فیلمی که می‌دانی آخرش چه می‌شود. ولی هر لحظه‌اش، هر جز از صحنه‌اش، هرکدام از شخصیت ها قشنگند و داستانی برایت تعریف می‌کنند که نه به خاطر آدرنالین حاصل از انتظار برای صحنه‌ی پایانی، که به خاطر رویای معاشرت با آن‌ها، تا ته قصه را تماشا می‌کنی.
چنان محو که یک دم مژه بر هم نزنی!

سوت زودپز قطع نمی‌شود.
چشمانم را باز می‌کنم و محو تماشای بخارش می‌شوم!
👍5