من در تن | سعیده خلیلی
14 subscribers
11 photos
Download Telegram
اتوپرتره

بوییدن چای معطر و قهوه را قبل از نوشیدنشان دوست دارم. از اینکه تصویر خودم را در شیشه های آنتی رفلکس درهای خانه ها حین پیاده روی ببینم خوشم می آید. بعضی وقت ها می ترسم توسط یک قاتل سریالی کشته شوم. وقتی در تاریکی دستم را چند بار اشتباهی به دیوار کنار کلید چراغ می‌کوبم، خنده‌ام می‌گیرد. اگر در زمستان روی برف سر بخورم، ترجیح میدهم اول مردم هم با من بخندند و بعد کمکم کنند. کاش آفتاب کمی خنک تر بود. ازینکه یکبار به اصرار دوستم در کودکی زنگ خانه ای را زدم و فرار کردم خجالت میکشم. پتویم گاهی اوقات از عرض روی تنم قرار می گیرد و معذب می شوم وقتی پتو روی پاهایم نیست. از کارهای اداری متنفرم. بعضی آهنگ ها را فقط باید با هدفون گوش داد چون بلندگوی ماشین جادویشان را از بین می برد. منوهایی که عکس غذا را ندارند دوست ندارم. نمیدانم چرا گربه ام همیشه روی لباس های مشکی ام میخوابد. چشم گربه ام را در شب بیشتر دوست دارم. ترکیب ترافیک و باران را می ستایم. جنگل بهتر از دریاست. معتقدم خدا هست، خیلی هم هست.
3🔥1👏1
۰۵:۰۰

چند روز است که ساعت ۵ صبح از خواب بیدار می شوی.
در ابتدا فکر میکنی ۵ بعد از ظهر است و فقط یک خواب قیلوله کرده ای.
اما نه، سکوت شهر می گوید بین am و‌ pm گم شده ای.
حالا اصلا مگر چه فرقی میکند؟
فوقش می بینی ۵ است و دوباره میخوابی.

اما خوابت پریده؛
نه از روشنایی، چرا که هنوز هوا تار است.
نه از صدا، که سکوتی مخملی همه جا را پوشانده.
بلکه از حس عجیبِ بی دلیلِ دم صبح.
مرز معلق بین بودن و نبودن.
انگار زمان متوقف شده است.
ساعت ها کار نمی کنند.
اگر ساعت ها واقعی نباشند چه؟
اگر من در چرخه بی پایان ۵ صبح گیر کرده باشم و هیچ وقت عصر نشود؟
و تو با دلت میفهمی صبح است یا عصر.
بعد دوباره نگاهی به ساعت می اندازی،
هنوز ۵ است،

و میخوابی…شاید.
5
او

او تمام عکس هایمان را از بین برد.
نه آتش زد، و نه پاره کرد؛ فقط پاک کرد…

نه حتی خاکستری از عکس هایمان مانده است.

و خاطراتمان را، و تک تک لحظه های خوبمان؛

شاید اشتباه است بگویم “ـمان”
شاید تنها برای من خوب بوده است.

و من،
اینجا،
ساعت ها به دخترک خسته و رنجور داخل آینه خیره می شوم و از او می پرسم چرا؟

دخترک در جواب گریه می کند.
گریه های بی صدا

صدایش نباید از محدوده اتاقش فراتر رود.

دخترک جز چند نشان هیچ چیزی برای به خاطر آوردن ندارد.

گاهی به یاد می آورد
چگونه در آغوش کسی که دوست داشت،
احساس دیده شدن می کرد.

حالا اما آینه هم به او نگاه نمی کند…
🥰21
هیچ‌کس نفهمید از کِی شروع شد.
اول فقط موقع آشپزی و شستن ظرف‌ها،
بعد حین مرتب کردن اتاقش،
توی ماشین، موقع رانندگی…

با خودش حرف می‌زد.

گاهی خودش را دلداری می‌داد:
عیبی نداره، تو قوی‌ای.
گاهی سرزنش می‌کرد:
تو همیشه خراب می‌کنی.

و گاهی فقط با خودش راه می‌رفت،
بی‌آن‌که صدایی بشنود؛
چون حتی صدا هم
خسته بود.

خودش هم خسته بود…
از حرف زدن با کسی که هیچ‌وقت تغییر نمی‌کند.
از گفت‌وگویی که فقط می‌چرخد،
بی‌آن‌که جلو برود.
بی‌آن‌که تمام شود.

تکرار.
تکرار بی‌پایان.
انگار زندگی‌اش برنامه‌ای از پیش نوشته‌شده بود،
یک چرخه‌ی غمگین.

هر روز مثل روز قبل.
هر شب مثل شب قبل.
هر ماه مثل ماه قبل.
هر رابطه مثل رابطه‌ی قبل.
هر آدم، تکرار آدم قبلی.

خسته شد.
از چهره‌اش روزمرگی می‌بارید.
دست‌هایش بی‌اراده مجسمه می‌ساخت.
بی‌انگیزه نقاشی می‌کشید.
بی‌انرژی ورزش می‌کرد.

فقط می‌گذشت.
مثل همیشه.
مثل قبل.
💔32🥰1🕊1
آغوش

قلبت تکه‌ پاره شده.
هر کدام از بطن‌ها به چهار تکه‌ی نابرابر تقسیم شده‌اند، دهلیزها هر کدام به سه پاره‌ی بی‌ تاب.
و هیچ ‌کدام با دیگری هماهنگ نیست، هر یک ساز خودش را می زند.

تکه‌ای لجوجانه خون را به سمت مغزت پمپاژ می‌کند،
فقط کمی بیشتر، شاید بفهمی.

تکه‌ای با وسواس، خون را روانه‌ی چشم‌ هایت می‌کند، چشم ‌هایت را دوست دارد.
شاید هنوز امید دارد کسی از نگاهت بخواند چه در تو می‌گذرد.

تکه‌ای دیگر، خسته و خاکستری،
با سیگاری خاموش‌ شده بین لب‌های ترک‌ خورده ‌اش،
تکیه داده به قفسه‌ی سینه‌ ات
و با بی‌خیالی به شیارهای دنده‌ها خیره شده.
از تپیدن خسته شده است.

و تکه‌ای هست، تکه‌ای که هنوز تقلا می‌کند.
می‌خواهد بقیه را جمع کند،
بچسباند، التیام دهد.
اما هیچ‌کدام گوش نمی‌دهند.
هیچ ‌کدام بلد نیستند دوباره “قلب” شوند.

همه‌ شان فقط یک چیز می‌خواهند:
آغوش.
نه کلمه، نه منطق، نه حتی خون تازه.
فقط آغوش،
جایی که تکه‌ها، برای چند لحظه، فراموش کنند که جدا افتاده‌اند…
3🥰2💔2
صندوق پستی شماره ۹
قسمت (۱)

روز اولی که کلارا به خانه ی جدیدش نقل مکان کرد، خیلی خوشحال بود. بعد از مدت ها انتظار توانسته بود مستقل شود و جدا زندگی کند.
از صبح همان روز شروع به چیدن وسایلش کرد. کلارا خیلی با سلیقه است، نقاشی هم میکشد. تابلو هایش را یکی یکی روی دیوار ها نصب کرد. زیر لب با موزیک هتل کالیفرنیا که تا آخر صدایش را زیاد کرده بود میخواند و وسایل را می چید.
خانه قدیمی بود، حداقل نزدیک به ۵۰ سال از ساختش می گذشت. در انتهای کوچه ویلو لین، کوچه ‌ای سنگ‌ فرش‌ شده، با دیوار هایی از آجرهای قرمز رنگ که در برخی نقاط ترک برداشته‌ بودند. پنجره‌ های چوبی با قاب‌ های سفید که رنگ‌ شان پوسته‌ پوسته شده، و شیشه‌هایی مات و غبار آلود.
درختچه‌ای خشک‌ شده کنار ایوان بود و پیچک‌هایی که دیوار را مثل انگشتان دست بالا رفته‌اند.
صدای زوزه‌ی باد میان شاخه‌های خشک شده همچون صدای ناله پیرزنی خسته به گوش می رسید.
کلارا همیشه خوش بین بود، در وضعیت فعلی و با بودجه ای که برای خرید خانه کنار گذاشته بود این خانه بهترین گزینه بود! به دوستانش می گفت من همیشه عاشق خانه های قدیمی و خسته ام.
بعد از چیدن وسایل شروع به تمیز کردن شیشه ی پنجره ها کرد. هنگام تمیز کردن توجهش به پرنده ی زیبایی که روی صندوق پستی نشسته بود جلب شد.
دستمالش را کنار گذاشت و به سرعت به سمت درب خروج دوید. رو به روی صندوق ایستاد. صندوق فلزی زنگ زده که روی آن هک شده بود شماره ۹. صندوق را باز کرد. یک پاکت قهوه ای رنگ آنجا بود، بدون تمبر، بدون آدرس، فقط نوشته بود:
برای تو، مثل همیشه”

داخل پاکت یک برگه کاهی تا شده بود،
با دستخطی زیبا اما کمی شلخته
پر از مکث های طولانی بین کلمات، انگار نویسندهٔ نامه بار ها گریه کرده است:
“امروز به همان پارکی رفتم که با هم می رفتیم، خالی تر از همیشه بود،
روی نیمکت همیشگیمان نشستم. اگر این نامه را میخوانی یعنی هنوز فراموش نشده ام”
کلارا متعجب بود، کمی ترسیده بود. این خانه سال ها خالی از سکنه بوده است. فکر کرد احتمالا اشتباهی پیش آمده…

یک هفته از حضور کلارا در خانه جدیدش می گذشت. در این یک هفته هر شب در خانه اش مهمانی و دورهمی بود. خیلی دلش میخواست این موفقیت بزرگ را به خانواده و دوستانش نشان دهد.
از کنار پنجره گذشت و دوباره پرنده ی زیبا را روی صندوق دید،
کلارا هیچ وقت اعتقادی به اینگونه نشانه ها نداشت، ولی چیزی در اعماق قلبش می گفت برو و دوباره صندوق را ببین.
نامه ای جدید؛
“گاهی شک میکنم اصلا نامه هایم به دستت می رسد؟شاید دیگر آنجا زندگی نمی کنی…شاید دیگر زندگی نمی کنی…”

همان موقع کلارا نامه را برگرداند و اسم فرستنده نامه را دید، ‘الیوت ویتمور’
سریعا در گوگل جستجو کرد،
باورش نمی شد، دستانش می لرزید، نفسش بند آمده بود. شک کرد شاید شوخی یکی از دوستانش باشد. چه می دید؟:
الیوت ویتمور پنج سال قبل از دنیا رفته است…

ادامه دارد…
6
صخره‌های نرم

و روانه می‌شوی‌ به سوی شهری که جاده‌های زیادی به آن منتهی می‌شود
خروجی ندارد
ماندگار می‌شوی تا ابد
و در دورترین خاطراتت گم می‌شوی
در کوچه‌های باریک و صعب‌العبور گذشته را می‌بینی و می‌گذری
میدان‌های بی‌تابی
پل‌های عابر پیاده‌اش پله ندارد
چراغ‌های راهنمایی بدون چراغ
هیچ نظم و قانونی نیست
تنها
فریاد می‌زنی که نجاتت دهند
نجات دهنده‌ای نیست
گورستانی را می‌بینی
نزدیک می‌شوی، غیب می‌شود
سنگ‌های اینجا نرم شده‌اند
کوه‌ها نرم شده‌اند
صخره‌ها نرم شده‌اند
آب رودخانه‌ پس می‌رود
باز فریاد می‌زنی
این بار زنی
چنگ می‌زند
کسی را نه
چنگ می‌نوازد
می‌‌‌نشینی روی نیمکتی از مِه
خیابان از زیر پایت عقب می‌‌رود
نه تو راه می‌‌روی، نه شهر
بوی نان تازه می‌آید، اما هیچ نانوایی نیست
باز هم صدای آشنای چنگ
در رگ‌‌های باد می‌‌دود
و درمی‌یابی این شهر برایت خانه‌ای نمی‌سازد
تنها می‌بلعدت
و در لابه‌لای نت‌‌ها
به خاطره‌‌ای تبدیل می‌شوی که حتی خودت هم فراموشش کرده‌ای
3🥰2
تنِ داغ‌دیده

می‌گه بهش دل نبند
مگه من اسفنج دریایی‌ام؟ یا کرم پهنی چیزی؟
من دل دارم
قلب دارم
یه عضو ماهیچه‌ای که خونمو پمپاژ می‌کنه
تند می زنه وقتی یادش میوفتم

می‌گه فراموشش کن
مگه من شقایق دریایی‌ام؟ یا کرم لوله‌ای؟
بابا من مغز دارم
تو مغزم هیپوکامپ دارم، آمیگدال دارم
چجوری فراموشش کنم؟
سیناپس‌هام یادش رو مثل گره کور نگه داشتن

مسیرای مغزیم تا حالا هزار بار آتیش گرفتن،
من هنوز دارم وسط این آتیش سوزی نفس می‌کشم
با ریه‌های خسته‌ام
آره، ریه هم دارم
هنوز از هوایی که اون نفس کشیده تو آلوئولام مونده

ولی دیگه داره می‌ره
داره کم کم تک تک اثراتشو با خودش می‌بَره
خیلی وقته دیگه اثر انگشتش روی پوستم نیست

می‌گه برو جلو،
باشه
می‌رم جلو
تازه می‌شم
رد اشکامو پاک می‌کنم
می‌خندم
پرواز می‌کنم
4🥰1💔1
سرد است
تمام برگ های بابا آدم
و غنچه های ریزِ ناز های ایوان

سرد است
کاغدِ کاهی روی میز
و خودکارِ آبی

چه سرد بود
آن روز
که دوباره زنگ زدی
صدایت سرد بود
از دهانه گوشی بخار سرد خارج شد
احساس، صدا را گرم می‌کند
ولی سرد بود
چون احساس نبود

تو همیشه سرد بودی
آنقدر سرد که من هم سرد شدم
بی حس
به آنچه اطرافم بود
به تمام برگ های بابا آدم
و غنچه های ریزِ ناز های ایوان
2🥰1👌1
دوباره

دوباره‌هایی دیگر
شاید دوباره یادم برود که هستم.

تو، فریاد غبارهای زبانم را شنیدی.
با انگشتان کشیده‌ات، تار عنکبوت‌های دهانم را کنار می‌زنی.
که لب بگشایم،
بگویم که هستم،
چه می‌خواهم،
کجای این قصه خواهم ماند.

سپرده‌ام به آنان که می دانند، بگویند.
چه می‌دانند؟
از من چه کسی چه می‌داند؟
همین که هستم،
همین که هنوز نفسم روی شیشه بخار می‌کند،
و انگشتانم روی بخار سُر می‌خورند،
و چشمانم این هم‌آغوشی انگشت و بخار را می‌بیند،
کافی‌ست.

آن سوی شیشه،
سایه‌ای ایستاده است.
بخار میان ماست.
و هر بار که با انگشت حرفی می‌نویسم،
سایه سرش را کج می‌کند که بخواند،
انگار می‌پرسد:
“تو کیستی؟”

و من،
میان گفتن و نگفتن،
نفسی دیگر بر شیشه می‌دهم
تا بخار دوباره برگردد،
تا هنوز،
این پرده‌ی نازک میان من و جهانم بماند…
2🥰1👌1
نیمه‌ی روشن

درست می‌شود،
سروسامان می‌گیرد،
گذر زمان زیبا‌کننده است.

موهایت بلند می‌شود، همان قدی که همیشه دوست داشتی.
انگورِ سبز و ترش، کهربایی و شیرین می‌شود.
شکوفه، میوه می‌شود.
کودکی که واژه های جدید را با ذوق یاد می‌گیرد.
صدای سازی که نرم و گرم تر می‌شود.
خمیر نانی که آرام‌آرام پف می‌کند و بوی نان تازه در خانه می‌پیچد.
بافتنیِ نیمه‌کاره ای که هر روز چند رج به آن اضافه می‌شود.
سنگ بدشکلی که صیقلی و براق می‌شود.
مربایی که روز‌به‌روز جا افتاده‌تر می‌شود.
و،
و،
و…

و همیشه امید،
و انسان‌هایی که آن را می‌آورند،
و روشنایی را.

عکس های دو نفره‌تان نیازی به اصلاح نور ندارد،
نورانی‌ست،
صورتت می‌خندد،
نور در چشمانت می‌رقصد،
و آرام سُر میخورد تا گوشه‌ی لب‌هایت،
روی لب‌ تاب می‌خورد.
لبخند‌ها برای دوربین نیست، برای یکدیگر است،
شانه هاتان بی‌صدا به یکدیگر تکیه داده‌اند، مثل دو کتاب که سال‌ها کنار هم در قفسه بوده‌اند.
همینقدر آشناست،
انگار سال‌هاست اورا می شناسی…
4❤‍🔥1🥰1👏1
سنگ

هفت سنگ برمی‌دارد تا روی هم بچیند.
چه تعادلی…چه قدر مرتب.
با دوستانش بازی می‌کند:
«هفت سنگ»

آن‌قدر سریع و تمیز سنگ ها را روی هم می‌چیند که همه، او را مسئول چیدن سنگ ها کرده‌اند.

هر روز، هر روز…
غروری که بعد از چیدن سنگ ها به سراغش می‌آید،
پر از حس توانمندی.
کودکی که استعداد عجیبی در چیدن هفت سنگ با سرعت و دقت بسیار بر روی یکدیگر دارد.
موهبتی که نصیب هر کسی نمی‌شود!

حالا…او بزرگ شده‌است.
سی سال را رد کرده.

امروز بعد از یک ناکامی دیگر در زندگی‌اش، از اعماق وجودش فریاد زد:
خدایا،
چرا تو این زندگیِ نکبتِ من، هیچ وقت سنگ رو سنگ بند نمی‌شه؟

سکوت کرد،
مردمک هایش گشاد شد،
این جمله را چه کسی گفت؟

آهسته، خاطره‌ای در ذهنش زنده شد.
سنگ‌ها دوباره روی هم افتادند.
فهمید تمام این سال‌ها، او فقط بلد بوده سنگ‌ها را در بازی بچیند،
اما زندگی… توپ را از جایی پرتاب می‌کند که حتی فرصت دیدنش را ندارد.

شاید باید یاد بگیرد سنگ‌ها را نه فقط روی هم بچیند،
که وقتی می‌ریزند،
بخندد، نفس بکشد،
و دوباره خم شود…
3❤‍🔥1🥰1
من و تو

من ساحلم و تو دریا
هر بار که نزدیک می‌شوی جان تازه می‌گیرم
و وقتی دور می‌شوی یادت چون ردی با من می‌ماند.

من مجسمه و تو مجسمه‌ساز
دست‌هایت را بر روح من می‌گذاری و از سنگ خام وجودم شکلی تازه خلق می‌کنی.

تو کتابی و من خواننده
بارها تو را خوانده‌ام
اما هربار صفحه‌ای جدید پیدا می‌کنم و با عشق دوباره می‌خوانم.

تو نقاش و من بوم
رنگ هایت را روی بوم سفید من ریختی و هربار رنگ جدیدی از تو در من هست.

تو شعله‌ای و من شمع
مرا نمی‌سوزانی، روشن می‌کنی
شمعی شدم که هرگز آرزوی خاموشی ندارم.

تو چراغی، من راه
مرا روشن می‌کنی.
چراغی که همیشه روشن است.
چراغی که دیدن عبور دانه های باران و برف از کنارش مرا زنده می‌کند.

تو و من
همیشه در گردش این لحظه ها خواهیم بود.
4❤‍🔥1🥰1🤗1
باغچه

باغچه‌ی کوچکی دارم
نور از برگ درختانش سُر می‌خورد
آب بر آن می‌تابد
زنبورها می‌جهند و بالِ پروانه‌ها، پیله‌های تنم را می‌گشاید
شبنم
بر گلبرگ‌هایش بتهوون می‌نوازد
غبارها روی خارها باله می‌رقصند
مورچه های خاک دانه‌ها را با رقص والس جابه‌جا می‌کنند

تو در تمام ثانیه‌های این شگفتی، تورا در تمام لحظه‌های باغچه‌ام می‌بینم
باغبانم می‌شوی
شعر می‌گویی
شعر می‌خوانی
نامه می‌نویسی
من می‌خوانم
من تمام سروده‌هایت را می‌نویسم
در گوشه‌گوشه‌ی قلبم

تو در تمام سنگ‌ها، در تمام گلدان‌ها
در بوی خاک خیس‌خورده و عطر گل یاس
و در رگبرگ‌های گل رز
و در گوشه و کنار باغچه آرزوهایم هستی
نامت را در چهچه‌ی پرندگان و خش‌خش برگ‌ها شنیدم
صدایت از صدای باران صبح لطیف‌تر است

تو در شب
نورِ چراغی، روی برگ‌های خیس‌خورده ام
و در روز
آفتاب

غنچه‌هایم با دیدنت می‌ترکند
مادرم از باز شدن غنچه‌ها ذوق می‌کند
اسفند دود می‌کند
و می‌خندد،
و باغچه می‌خندد…
4🥰3❤‍🔥1👌1
نورِ پنهان


هنوز اونقدر تاریک نشده که بخوام با خودم نور بیارم.
می‌دونی بعضی وقتا تو تاریکی هم می‌شه دید،
فعلا یه چیزایی می‌تونم ببینم،
ولی تاریکی داره غلیظ‌تر می‌شه،
دستمو گرفتی که زمین نخورم.
خب تو می‌بینی،
نمیدونم چه‌جوری ولی فکر کنم یه نوری باهات هست که می‌تونی ببینی جلوی پامون چی هست چی نیست،
پله اس یا سرازیری؛

- اصلا مسیرمون آدم‌رو هست؟
- آره سعیده، به هیچی فکر نکن، فقط دستمو بگیر و بیا.

از حس گرمای وجودت می‌فهمم کنارم هستی.
دلم قرص میشه.
اصلا تلاشی برای دیدن اطراف نمی‌کنم.
حتی چشمامو محکم تر فشار می‌دم که هیچی نبینم،
تو تاریکی باهات می‌رقصم.
دستمو می‌بری بالا که برات بچرخم.
من که چیزی نمی‌بینم ولی حس می‌کنم خوشحالی و از دیدن چرخیدنم و صدای خنده‌م کیف می‌کنی.

-میشه یه آهنگ بذاری با هم گوش بدیم؟
-سعیده، صدای نفس‌هاتو گوش بده،
چه موسیقی ای ازین قشنگتر؟

راست می‌گه، وقتی با صدای نفس‌های خودش ترکیب می‌شه قشنگ‌تر هم می‌شه.
دستمو می‌بَره روی یه دیوار نم‌خورده و حرکتش می‌ده.
انگار میخواد بهم نشون بده حتی تو تاریکی، دیوار هم زندس.

-سعیده، تاریکی ترسناک نیست، وقتی دو نفر توش دست به دست هم بدن، تبدیل می‌شه به نور،
زندگی،
بودن…
5🥰1
تیره و تار

انسان‌های اطرافت،
با شخصیت‌های متفاوت و منحصربه‌فرد،
تکه‌هایی از آن‌ها مشخص نیست.
مبهم است. وقتی از آن‌ها عکس بگیری قسمت‌هایی از عکس تار می‌شود.
نمی‌توانی به عمق وجودشان پی ببری، و همین زیباست.
در همنشینی با آن‌ها باید معادله‌های ذهنی‌ات را حل کنی.
مدام تحلیل کنی.
نکند وارد قسمت‌های مبهم و تاریک شوی.
گم می‌شوی آن‌جا،
نکند وسوسه شوی با دست‌هایت تغییرشان دهی.
چون نمی‌توانی.
ولی می‌فهمند می‌خواهی تغییرشان دهی،
اخم می‌کنند.
آن‌وقت تمام قسمت‌ها تیره و تار خواهد شد.
صدایشان قطع می‌شود.
دیگر متوجه آمد و شدشان نمی‌شوی و برای همیشه می‌روند.
و تو درمانده می‌مانی، میان خواستنت برای نزدیک شدن و ترس از دورتر شدن.
اصلا چه نیازی‌ست به تغییر؟
بگذار با تمام تاریکی های وجودشان کنار تو در عکس بخندند.
و تاریکی های تو را ببینند،
و بمانید،
و قسمت هایی از عکس هر دوتان تار شود.
تیره و تار…
5🥰1
تصادف نگاهمان،
کروکی‌های خط‌خطی،
من که خسارت‌پذیرم
3🥰1
پروانه‌پنداری

چه پوچ پروانه پنداشته بودم
کرم‌های پلیدت را
در پیله‌ی پیکرم
2🔥1😢1
کدام باتلاق؟

گم‌ شده ای
در میانِ انبوهی از خاطرات
و احساساتِ متناقض
و آدم‌هایی که خودشان هم گم شده اند

چرا گم شده ای؟
چه معنایی دارد؟

هر مسیری که می‌روی یا بن بست است
یا بیشتر دور می‌شوی
اما دور شدن که بد نیست

شاید در راه، سنجاقکِ دُم کوتاهی را ببینی که او هم گم شده است
یا درختِ پُرباری که در جایی اشتباه روییده
یا پروانه ای با سه بال

بد نیست؛
گم شدن بد نیست.

فاصله ای عمیق با محیط اطرافت داری
گسستگی روحی
شکاف جسمی

شیشه ای دور تا دور خود حس می‌کنی
نمی‌شکند
حتی آینه می‌شود گاهی اوقات

خودت را می‌بینی
گم شدن یا نشدن موضوع مهمی نیست
خودت بودن مهم است

از باتلاقی سر در می‌آوری
که هر چه بیشتر بمانی پایین‌تر می‌روی
خانه‌ی سنجاقکِ دُم کوتاه
او هم رفت
و دیگر هرگز بازنگشت
5👍1🥰1👏1
هم‌تن

تنها شدی،
تنهایت گذاشتند،
تنهایت کردند،
اما در تنهایی چه چیزی از آینه بهتر؟
در آینه می‌نگری،
به دختری لبخند می‌زنی که تنهاست.
دست تکان می‌دهی.
او هم دست تکان می‌دهد.
وقتی هیچ کس نیست او هست.
با تمام وجود،
باله می‌رقصد،
آواز می‌خواند،
نزدیک صورتت می‌شود و آرایش می‌کند،
موهایش را می‌بافد،
اشک می‌ریزد و ریملش با قطره‌ی اشک می‌رقصد و فرو می‌ریزد.
چه ذوقی برای کنار تو بودن دارد.
چه اشتیاقی.
نزدیک می‌شود،
لب‌هایش را روی لب‌هایت می‌گذارد،
یک نفر می‌شوید.
یک جسم، یک روح
صدای هیچ غریبه ای نیست،
صدای اوست،
هوای اوست،
و عطرِ تنش در ریه‌ات می‌پیچد.
و آن‌جا می‌فهمی تنهایی وحشت نیست، تنهایی آینه‌ای‌ست که تو را دوباره به تو بازمی‌گرداند.
8👏1