قصّهگوی ایستگاه عبوری
Photo
_خوشی بیپایانی بهم دست میدهد وقتی یاد بعضی امکانات انسانی میافتم، که هنوز کارایی خودشان را از دست ندادهاند.
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ ۚ ذَٰلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ ۚ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ
ای اهل ایمان! هر کس از شما از دینش برگردد و مرتد شود، زیانی به خدا نمیرساند. خداوند در آینده به جای شما گروهی را میآورد که آنان را دوست دارد، و آنان هم خدا را دوست دارند؛ در برابر مؤمنانْ فروتناند، و در برابر کافرانْ سرسخت و قدرتمندند، همواره در راه خدا جهاد میکنند، و از سرزنش هیچ سرزنش کنندهای نمیترسند. این فضل خداست که به هر کس بخواهد میدهد؛ و خدا بسیار عطاکننده و داناست.
_۵۴ مائده، مصحف شریف.
ای اهل ایمان! هر کس از شما از دینش برگردد و مرتد شود، زیانی به خدا نمیرساند. خداوند در آینده به جای شما گروهی را میآورد که آنان را دوست دارد، و آنان هم خدا را دوست دارند؛ در برابر مؤمنانْ فروتناند، و در برابر کافرانْ سرسخت و قدرتمندند، همواره در راه خدا جهاد میکنند، و از سرزنش هیچ سرزنش کنندهای نمیترسند. این فضل خداست که به هر کس بخواهد میدهد؛ و خدا بسیار عطاکننده و داناست.
_۵۴ مائده، مصحف شریف.
❤1
_فَاصْبِرْ صَبْرًا جَمِيلًا
إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيدًا
وَنَرَاهُ قَرِيبًا ...
پس صبری نیکو پیشه کن
که آنها آن (وعده) را دور میبینند
و ما آن را نزدیک میبینیم...
_۵ تا ۷ معارج، مصحف شریف.
إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيدًا
وَنَرَاهُ قَرِيبًا ...
پس صبری نیکو پیشه کن
که آنها آن (وعده) را دور میبینند
و ما آن را نزدیک میبینیم...
_۵ تا ۷ معارج، مصحف شریف.
❤1
چطور ممکنه ما آدما روی همدیگه اثر نذاریم؟ وقتی که
"خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ"؟
من خیلی آدمِ تو اونجا تب میکنی من اینجا غصه میخورمی هستم. پس ازم نخواه باور کنم که آدما بدون همدیگه دووم میارن...که اگه یه نفر همینطوری بیاد بعدم ول کنه بره اونیکی هیچیش نمیشه. البته بدم میاد از اینکه همش بگم "من"، من اینطوری فکر میکنم، من میگم این درسته...من من من...
میدونم آدما برخلاف ظاهر "خودم کافیام" و "هیچ اهمیتی برام نداره"، توی خلوت یا پیش نزدیکترین آدماشون اقرار میکنن که مهمه.
منم خودمو از همهی آدما سوا نمیکنم. به هر ترتیب زندگی همینه.
بعضی وقتا اهمیت میدم، اما کاری نمیتونم براش بکنم.
انگار همهام و هیچکس نیستم. دیگه خودم نیستم و تمام تلاشم اینه که هر حرف و رفتارم هنوز شبیه خودم باشه،
انگار که زندانیام...
"خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ"؟
من خیلی آدمِ تو اونجا تب میکنی من اینجا غصه میخورمی هستم. پس ازم نخواه باور کنم که آدما بدون همدیگه دووم میارن...که اگه یه نفر همینطوری بیاد بعدم ول کنه بره اونیکی هیچیش نمیشه. البته بدم میاد از اینکه همش بگم "من"، من اینطوری فکر میکنم، من میگم این درسته...من من من...
میدونم آدما برخلاف ظاهر "خودم کافیام" و "هیچ اهمیتی برام نداره"، توی خلوت یا پیش نزدیکترین آدماشون اقرار میکنن که مهمه.
منم خودمو از همهی آدما سوا نمیکنم. به هر ترتیب زندگی همینه.
بعضی وقتا اهمیت میدم، اما کاری نمیتونم براش بکنم.
انگار همهام و هیچکس نیستم. دیگه خودم نیستم و تمام تلاشم اینه که هر حرف و رفتارم هنوز شبیه خودم باشه،
انگار که زندانیام...
قصّهگوی ایستگاه عبوری
چطور ممکنه ما آدما روی همدیگه اثر نذاریم؟ وقتی که "خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْسٍ وَاحِدَةٍ"؟ من خیلی آدمِ تو اونجا تب میکنی من اینجا غصه میخورمی هستم. پس ازم نخواه باور کنم که آدما بدون همدیگه دووم میارن...که اگه یه نفر همینطوری بیاد بعدم ول کنه بره اونیکی هیچیش…
ZendanBan
Mohsen Chavoshi
شما میپرسید چرا من هیچچیز نمیگویم و مرا متهم میکنید؟
اما بگذارید فقط یک کلام بگویم که گفتن بعضی چیزها مثل توهین به شعور مخاطب است! یعنی مثلا لازم است من بگویم که عموم ملت نمیخواهند جماعت فحاش و وقیح، به منصب و جایگاهی برسند و بر آنها حاکم باشند؟ یا لازم است بگویم که بیوطنی انسان را بیهویت میکند و مجبور میشود به هویتهای پست و کاذب رو بیاورد؟ یا اینکه ملتی که تاریخ خود را نداند محکوم به تکرار آن است؟
واقعا لازم است من بگویم یا حقیقت به اندازهی کافی عریان است؟
بنده گاهی خودم را بدون هیچ عقیدهای تصور میکنم و میگویم باشد! سکوت کنیم و حرف همه را بشنویم! کاری که شما هرگز نکردهاید.
اما بهعنوان یک هموطن، (اگر چنین مفهومی را میشناسید و حق همسایگی را درک میکنید) نمیتوانم طرفدار عدّهای باشم که من را چشم و گوش بسته مطیع میخواهند. نمیتوانم بوی تعفن طرز فکری که مخالفش را تکهتکه میخواهد نشنوم؛ نمیتوانم پیرو جماعت کورها و کرها باشم...
وقتی میبینم اینها در کشورم حق دارند جولان بدهند، هر شعاری خواستند بدهند، به نام عزاداری دست بزنند و هلهله کنند و چاقو بیاورند به محل تحصیل، به اموال عمومی و همدانشگاهیهایشان آسیب بزنند و مانند هرجای دیگری از این دنیا جد و آباء و نسلشان از زندگی در این کشور محروم نشود و برعکس، شخص اول مملکت کشتهشدگان آنها را هم شهید بداند، دیگر نمیتوانم جهتگیری نکنم و ذهنم خود به خود میفهمد دیکتاتور واقعی کیست! سرکوبگر واقعی کیست، اگر قدرتش را داشته باشد.
پس هرچند سکوت کردهام، هرچند دستگاه حاکم را مسئول برخی شکافهای میان دانشجویان و خشم امروزشان میدانم، که اگر کسی با اینها حرف زده و حرفشان را شنیده بود وضعیت امروز چیز دیگری بود،
اما با همهی اینها لازم میدانم حساب خودم را از بیفکرها جدا کنم...
نه عزیزان! من وسطباز نیستم.
من از همانها هستم که هرچه فحش توانستید نثارشان کردید، بعضیهایتان طلسم و ورد خواندید، اتهام زدید، اما محض رضای شیطان یک مدرک بر ظالم بودنشان رو نکردید!
حالا بازهم بددهنی کنید. روی موج سوار شوید؛ بدون کوچکترین شناختی از قاتل حمایت کنید. ببینیم این انقلاب هشتگی به کجا میرسد.
#موقت
اما بگذارید فقط یک کلام بگویم که گفتن بعضی چیزها مثل توهین به شعور مخاطب است! یعنی مثلا لازم است من بگویم که عموم ملت نمیخواهند جماعت فحاش و وقیح، به منصب و جایگاهی برسند و بر آنها حاکم باشند؟ یا لازم است بگویم که بیوطنی انسان را بیهویت میکند و مجبور میشود به هویتهای پست و کاذب رو بیاورد؟ یا اینکه ملتی که تاریخ خود را نداند محکوم به تکرار آن است؟
واقعا لازم است من بگویم یا حقیقت به اندازهی کافی عریان است؟
بنده گاهی خودم را بدون هیچ عقیدهای تصور میکنم و میگویم باشد! سکوت کنیم و حرف همه را بشنویم! کاری که شما هرگز نکردهاید.
اما بهعنوان یک هموطن، (اگر چنین مفهومی را میشناسید و حق همسایگی را درک میکنید) نمیتوانم طرفدار عدّهای باشم که من را چشم و گوش بسته مطیع میخواهند. نمیتوانم بوی تعفن طرز فکری که مخالفش را تکهتکه میخواهد نشنوم؛ نمیتوانم پیرو جماعت کورها و کرها باشم...
وقتی میبینم اینها در کشورم حق دارند جولان بدهند، هر شعاری خواستند بدهند، به نام عزاداری دست بزنند و هلهله کنند و چاقو بیاورند به محل تحصیل، به اموال عمومی و همدانشگاهیهایشان آسیب بزنند و مانند هرجای دیگری از این دنیا جد و آباء و نسلشان از زندگی در این کشور محروم نشود و برعکس، شخص اول مملکت کشتهشدگان آنها را هم شهید بداند، دیگر نمیتوانم جهتگیری نکنم و ذهنم خود به خود میفهمد دیکتاتور واقعی کیست! سرکوبگر واقعی کیست، اگر قدرتش را داشته باشد.
پس هرچند سکوت کردهام، هرچند دستگاه حاکم را مسئول برخی شکافهای میان دانشجویان و خشم امروزشان میدانم، که اگر کسی با اینها حرف زده و حرفشان را شنیده بود وضعیت امروز چیز دیگری بود،
اما با همهی اینها لازم میدانم حساب خودم را از بیفکرها جدا کنم...
نه عزیزان! من وسطباز نیستم.
من از همانها هستم که هرچه فحش توانستید نثارشان کردید، بعضیهایتان طلسم و ورد خواندید، اتهام زدید، اما محض رضای شیطان یک مدرک بر ظالم بودنشان رو نکردید!
حالا بازهم بددهنی کنید. روی موج سوار شوید؛ بدون کوچکترین شناختی از قاتل حمایت کنید. ببینیم این انقلاب هشتگی به کجا میرسد.
#موقت
👍3🤝1
علیرضا زادبر
او در نظام آموزشی "تست محور و کنکوری" تربیت شده است. او کجا از تاریخ سرکوب پهلوی در همین دانشگاه ها اطلاع دارد.
او کجا هما ناطق می شناسد. استاد دانشگاهی که مورد تعرض ساواک قرار گرفت. مهندس بازرگان که زندانی ساواک بود. دکتر شریعتی که هجده ماه در انفرادی کمیته مشترک ساواک بود. دانشجویانی که از سر کلاس به جرم داشتن کتاب جلال آل احمد بازداشت میشدند. بخش عمده از هشت هزار زندانی سیاسی فقط کمیته مشترک دانشجو بودند.
او کجا هما ناطق می شناسد. استاد دانشگاهی که مورد تعرض ساواک قرار گرفت. مهندس بازرگان که زندانی ساواک بود. دکتر شریعتی که هجده ماه در انفرادی کمیته مشترک ساواک بود. دانشجویانی که از سر کلاس به جرم داشتن کتاب جلال آل احمد بازداشت میشدند. بخش عمده از هشت هزار زندانی سیاسی فقط کمیته مشترک دانشجو بودند.
این هم جوالدوز به مسئولین آموزش و پرورش و آموش عالی کشور!
👏1
قصّهگوی ایستگاه عبوری
Photo
سلاح اهل ستم گاهی، شریعت نبوی هم هست
به روی شانۀ ظالم گاه ردای مصطفوی هم هست
به جای پینۀ پیشانی نظر به قبله آنها کن
وگرنه نام خدا ای دوست به پرچم اموی هم هست
مخور فریب که این مردم هزارچهره و صدرنگاند
همیشه در دلشان حرفی جز آنچه میشنوی هم هست
ز اعتدال سخن گفتن ز حق کناره گرفتن نیست
میان باطل و حق ای شیخ! مگر میانهروی هم هست؟
اگر به دادرسی هرگز، نگشت محکمهای برپا
مبر ز یاد که در عالم عدالت علوی هم هست
نشان مذهب من عشق است حقیقتی که در آن عالم
امید آنکه به اعجازش شهید خوانده شوی هم هست
_فاضل نظری
به روی شانۀ ظالم گاه ردای مصطفوی هم هست
به جای پینۀ پیشانی نظر به قبله آنها کن
وگرنه نام خدا ای دوست به پرچم اموی هم هست
مخور فریب که این مردم هزارچهره و صدرنگاند
همیشه در دلشان حرفی جز آنچه میشنوی هم هست
ز اعتدال سخن گفتن ز حق کناره گرفتن نیست
میان باطل و حق ای شیخ! مگر میانهروی هم هست؟
اگر به دادرسی هرگز، نگشت محکمهای برپا
مبر ز یاد که در عالم عدالت علوی هم هست
نشان مذهب من عشق است حقیقتی که در آن عالم
امید آنکه به اعجازش شهید خوانده شوی هم هست
_فاضل نظری
{ وقتی همسر عزیز، شایعههای پخش شده میان زنان اشراف مصر را شنید آنان را به میهمانی دعوت کرد و برایشان تکیهگاه مهیّا ساخت و به هریک از آنان کارد میوهخوری داد.
وقتی زنان، یوسف را دیدند؛ او را بزرگ و زیبا یافته و از شگفتی به جای میوه دستانشان را بریدند و گفتند او یک پسر نیست بلکه فرشته است.
بانوی کاخ گفت: این همان کسی است که مرا دربارهی عشق او سرزنش کردید...}
_از آيات ۳۱ تا ۳۳ سوره یوسف
-
هزاربار گفته بودم زنانه و مردانهاش نکن. غم، غم است. انسان انسان است. همهی ما رنج میکشیم...
ولی دوباره با لحن حق به جانبش میگفت: باز زنها خوشبختند که گریه میکنند تا خالی شوند.
انگار جای زنها بود و میدانست اکثر آنها چقدر همهچیز را با جزئیات منزجرکننده و وحشتناکش درک میکنند، که گاهی اوقات این شدت احساس، پیش از اینکه به زبان بیاید به چشم جاری میشود. انگار میدانست که ما آنچه بهمان نمیگویند که مثلا آب توی دلمان تکان نخورد را میفهمیم و این فهمیدن به این معنا نیست که توانایی تحملش را هم داریم...
یاد دستان یخکردهام افتادم وقتی بارها ترسیدم همهچیز از دست برود؛ معدهدردها و عذابی شبانهروزی که در خواب و بیداری رهایم نمیکرد. گریههایی که روی گونه خشک شدند و نفهمیدم کی خوابم برد... دوست داشتم به او بگویم چقدر اذیت شدم، که هرچند قوی بهنظر میرسم، هرچند وابسته نیستم اما...عاقلها اینطور مواقع رها میکنند و میروند، چون عقل میگوید باید خودت را نجات دهی، اما این عاشقهای لعنتی میمانند و میسازند. اگر دستشان برسد البته ممکن است زندانی کنند معشوق فلکزده را، اما در دنیای مدرن، احتمالا تا آخر دنیا دنبال او راه میافتند و خودشان را تلف میکنند...
خلاصه؛
غمهایی هست که اگر یعقوب باشی یا زلیخا، مرد یا زن فرقی نمیکند، کافیست پای یوسف وسط باشد؛ با گریستن، با صبوری، با شعر، با رؤیا، با گریههای فراوان، نهایتا شاید کور شوی، ولی خالی هرگز.
#واگویه های من از #قرآن
وقتی زنان، یوسف را دیدند؛ او را بزرگ و زیبا یافته و از شگفتی به جای میوه دستانشان را بریدند و گفتند او یک پسر نیست بلکه فرشته است.
بانوی کاخ گفت: این همان کسی است که مرا دربارهی عشق او سرزنش کردید...}
_از آيات ۳۱ تا ۳۳ سوره یوسف
-
هزاربار گفته بودم زنانه و مردانهاش نکن. غم، غم است. انسان انسان است. همهی ما رنج میکشیم...
ولی دوباره با لحن حق به جانبش میگفت: باز زنها خوشبختند که گریه میکنند تا خالی شوند.
انگار جای زنها بود و میدانست اکثر آنها چقدر همهچیز را با جزئیات منزجرکننده و وحشتناکش درک میکنند، که گاهی اوقات این شدت احساس، پیش از اینکه به زبان بیاید به چشم جاری میشود. انگار میدانست که ما آنچه بهمان نمیگویند که مثلا آب توی دلمان تکان نخورد را میفهمیم و این فهمیدن به این معنا نیست که توانایی تحملش را هم داریم...
یاد دستان یخکردهام افتادم وقتی بارها ترسیدم همهچیز از دست برود؛ معدهدردها و عذابی شبانهروزی که در خواب و بیداری رهایم نمیکرد. گریههایی که روی گونه خشک شدند و نفهمیدم کی خوابم برد... دوست داشتم به او بگویم چقدر اذیت شدم، که هرچند قوی بهنظر میرسم، هرچند وابسته نیستم اما...عاقلها اینطور مواقع رها میکنند و میروند، چون عقل میگوید باید خودت را نجات دهی، اما این عاشقهای لعنتی میمانند و میسازند. اگر دستشان برسد البته ممکن است زندانی کنند معشوق فلکزده را، اما در دنیای مدرن، احتمالا تا آخر دنیا دنبال او راه میافتند و خودشان را تلف میکنند...
خلاصه؛
غمهایی هست که اگر یعقوب باشی یا زلیخا، مرد یا زن فرقی نمیکند، کافیست پای یوسف وسط باشد؛ با گریستن، با صبوری، با شعر، با رؤیا، با گریههای فراوان، نهایتا شاید کور شوی، ولی خالی هرگز.
#واگویه های من از #قرآن
❤🔥4
قصّهگوی ایستگاه عبوری
{ وقتی همسر عزیز، شایعههای پخش شده میان زنان اشراف مصر را شنید آنان را به میهمانی دعوت کرد و برایشان تکیهگاه مهیّا ساخت و به هریک از آنان کارد میوهخوری داد. وقتی زنان، یوسف را دیدند؛ او را بزرگ و زیبا یافته و از شگفتی به جای میوه دستانشان را بریدند و گفتند…
البته تمام ماجرای یوسف و زلیخا همان عبارت "فَاسْتَعْصَمَ" است. چه بسا عاشق واقعی یوسف باشد و ماجرا همان عشق الهیست که گوشمان از شنیدن دربارهاش پر است؛ اما قصه به همین عشق هم خلاصه نمیشود...
یوسف عاشق و ذوب در خداست و غیر آنچه معبود امر کند خطاست؛ پس فرقی ندارد تو زیباترین زن مصر باشی یا نباشی.
یوسف، عاشق بنیآدم و انسانیت است؛ آیا وجدان انسان میپذیرد به کسی که از کودکی تورا پرورش داده و در خانه خود راهت داده خیانت کنی آن هم اینچنین؟!
و یوسف با این رفتار، حتی به زنی که پایش لغزیده محبت دارد! چون میداند اگر او در عشق یوسف سقوط کند، نه تنها انسان فاسدی است که در نهایت خودش نیز مانند طراوتِ جوانی، تباه میشود. اما هنگامی که بداند زیبایی یوسف، هنر خلّاق عالم است، آنوقت نهتنها چیزی از دست نداده که عشق حقیقی را نیز یافت خواهد کرد.
پس قصهی زیباتر از عشق زلیخا، همان "فَاسْتَعْصَمَ" است که یوسف انجام داد...
رویگردانی از آنچه دلخواه است به خاطر آنچه محبوب میخواهد...
و وَعَسَىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ...
چه بسیار چیزهایی که دوست ندارید اما خیر شما در آن است و چه چیزهایی که شما دوست دارید اما برای شما بد است.
#واگویه های من از #قرآن
یوسف عاشق و ذوب در خداست و غیر آنچه معبود امر کند خطاست؛ پس فرقی ندارد تو زیباترین زن مصر باشی یا نباشی.
یوسف، عاشق بنیآدم و انسانیت است؛ آیا وجدان انسان میپذیرد به کسی که از کودکی تورا پرورش داده و در خانه خود راهت داده خیانت کنی آن هم اینچنین؟!
و یوسف با این رفتار، حتی به زنی که پایش لغزیده محبت دارد! چون میداند اگر او در عشق یوسف سقوط کند، نه تنها انسان فاسدی است که در نهایت خودش نیز مانند طراوتِ جوانی، تباه میشود. اما هنگامی که بداند زیبایی یوسف، هنر خلّاق عالم است، آنوقت نهتنها چیزی از دست نداده که عشق حقیقی را نیز یافت خواهد کرد.
پس قصهی زیباتر از عشق زلیخا، همان "فَاسْتَعْصَمَ" است که یوسف انجام داد...
رویگردانی از آنچه دلخواه است به خاطر آنچه محبوب میخواهد...
و وَعَسَىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ ۖ وَعَسَىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَكُمْ...
چه بسیار چیزهایی که دوست ندارید اما خیر شما در آن است و چه چیزهایی که شما دوست دارید اما برای شما بد است.
#واگویه های من از #قرآن
❤2
Forwarded from نخل سر بریده🌴
تظاهر به خوب بودن
تظاهر به اینکه “اصلا هم درد نداشت “
و تظاهر به این که اصلا پریشان نیستم
فقط روز ها جواب میدهد
امان از این شب ها
تظاهر به اینکه “اصلا هم درد نداشت “
و تظاهر به این که اصلا پریشان نیستم
فقط روز ها جواب میدهد
امان از این شب ها