دلم واسه روزایی که کصخل بودم ولی خوش میگذروندم تنگ شده، هنوزم کصخلم ولی دیگه خوش نمیگذره
حس میکنم تاحالا فرصت نشده زندگی کنم
هرچی تا الان بوده دوام اوردن بوده
هرچی تا الان بوده دوام اوردن بوده
امشب حس کردم وسط اقیانوسی بی انتها سقوط کردهام؛ جایی که نه نوری هست، نه راهی برای رسیدن به سطح.
نفسی که مدتها در سینه حبس کرده بودم، به آخرین لحظههایش رسیده بود. آرام آرام از درونم بیرون میرفت و همراهش انگار تک ای از جانم را هم با خود میبرد.
حباب ها را میدیدم که بیصدا از کنارم عبور میکنند و به سمت روشنایی سطح آب بالا میروند؛ اما من، همان لحظه، سنگین تر از همیشه در تاریکی سقوط میکردم...
نفسی که مدتها در سینه حبس کرده بودم، به آخرین لحظههایش رسیده بود. آرام آرام از درونم بیرون میرفت و همراهش انگار تک ای از جانم را هم با خود میبرد.
حباب ها را میدیدم که بیصدا از کنارم عبور میکنند و به سمت روشنایی سطح آب بالا میروند؛ اما من، همان لحظه، سنگین تر از همیشه در تاریکی سقوط میکردم...
خداشاهده هیچ وقت برای منفعت کنار آدما نبودم، خودم همه چی داشتم، اگه بودم دلی دوستون داشتم...
دود شدم، ولی دم نزدم، کم اوردم ولی کم نشدم
خورد شدم، غرق شدم، ولی خب خَم نشدم — سَر بالا
خورد شدم، غرق شدم، ولی خب خَم نشدم — سَر بالا