This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
بیمارستان نباشد، امیدی هم نیست...
🔻روزانه، کارکنان بخش درمانی در مناطق جنگی مورد حمله قرار میگیرند.
🔻مراکز درمانی نباید هدف حمله واقع شوند.
🔻حتی جنگها هم قوانینی دارند.
🔻غیرنظامیان، پزشکان، بیمارستانها، آمبولانسها، درمانگاهها، همه تحت قوانین جنگ محافظت میشوند.
🆔 @mefda
🔻روزانه، کارکنان بخش درمانی در مناطق جنگی مورد حمله قرار میگیرند.
🔻مراکز درمانی نباید هدف حمله واقع شوند.
🔻حتی جنگها هم قوانینی دارند.
🔻غیرنظامیان، پزشکان، بیمارستانها، آمبولانسها، درمانگاهها، همه تحت قوانین جنگ محافظت میشوند.
🆔 @mefda
💠خبر خوب برای آرامش شما
💢چطور با محدود کردن اخبار، اضطراب رو کنترل کنیم؟
🔸طراح:بهناز محمدی
#مفدا_شوشتر
🆔 @mefda
💢چطور با محدود کردن اخبار، اضطراب رو کنترل کنیم؟
🔸طراح:بهناز محمدی
#مفدا_شوشتر
🆔 @mefda
شهادت احمد محمدی، پرستار و جانباز مدافع حرم در حین امداد رسانی به هم وطنان
🌹شهداء در قهقهه مستانه شان ، عند ربهم یرزقونند ... ✨(امام خمینی ره)
🌹روح دوست عزیزمان ، آزاده و پرستار، جانباز مدافع حرم ، مداح اهل بیت (علیهم السلام) برادر احمد محمدی به ملکوت اعلی پیوست .
او در زمان جنگ با تروریستهای تکفیریِ داعش نیز ، به مدت ۱۴ ماه اسیر گروهک تکفیری فیلق الشام بود .
🌹شهادت این رزمنده مخلص و مجاهد را به خانواده محترم ایشان و همه دوستان تبریک و تسلیت عرض می نماییم .
🔹احمد اهل شهر محلات بود و پس از سالها مجاهدت ، سحرگاه امروز در حال امداد رسانیِ به هم وطنان خود ، به درجه رفیع شهادت که آرزوی دیرینه اش بود ، رسید ...
✨روحش شاد و یادش گرامی باد .
🆔 @mefda
🌹شهداء در قهقهه مستانه شان ، عند ربهم یرزقونند ... ✨(امام خمینی ره)
🌹روح دوست عزیزمان ، آزاده و پرستار، جانباز مدافع حرم ، مداح اهل بیت (علیهم السلام) برادر احمد محمدی به ملکوت اعلی پیوست .
او در زمان جنگ با تروریستهای تکفیریِ داعش نیز ، به مدت ۱۴ ماه اسیر گروهک تکفیری فیلق الشام بود .
🌹شهادت این رزمنده مخلص و مجاهد را به خانواده محترم ایشان و همه دوستان تبریک و تسلیت عرض می نماییم .
🔹احمد اهل شهر محلات بود و پس از سالها مجاهدت ، سحرگاه امروز در حال امداد رسانیِ به هم وطنان خود ، به درجه رفیع شهادت که آرزوی دیرینه اش بود ، رسید ...
✨روحش شاد و یادش گرامی باد .
🆔 @mefda
🔘 آوارِ سوگ و میراثِ اقتدار؛ راهی که متوقف نخواهد شد
🖊 آرمیتا رضایی نژاد
▪️آنقدر قلم در دستم خشکیده که نمیدانم این مرثیه را از کدامین سطر باید آغاز کنم. سوگوارم؛ اما نه از آن دست سوگهای آرامی که آدمی در خلوت بنشیند و با اشکی روان، داغش را سبک کند. این سوگ، آواری سنگین است که بر سینه نشسته؛ همچون صخرهای بزرگ که طوفان آن را بر جای گذاشته و تو نمیدانی کی و چگونه یارای برداشتنش را خواهی یافت
▪️نشانههای این درد را پیشتر زیستهام: بهت، خشم و در نهایت پذیرشی تلخ
▪️دیگران میپندارند وقتی پدری میرود، تنها یک بار رفته است. اما من، سه بار طعم تلخ و گسِ از دست دادن پدر را چشیدم
▪️یک بار در آن روز گرم مرداد نود؛ روزی که تیغِ آفتاب بیرحم بود و خبر از آفتاب هم سوزانتر و بیرحمتر
بار دیگر، در تبآلودگیِ ساعت سه بامداد بیستوسوم خرداد چهارصدوچهار؛ در آن هنگام که تمام دنیا در خواب فرو رفته بود و درد، تنها بیدارِ آن شبِ تاریک و جانکاه بود
و آخرین بار، نهم اسفندِ همان سال؛ بیآنکه بدانم این طوفان چه با خود میبرد و بیآنکه دریابم این، آخرین باری است که ستونی در درونم فرو میریزد
▪️اما امروز، قلم من تنها برای آقا میگرید و مینویسد. برای قائد امت آیتالله شهید سید علی خامنهای؛ مردی که سوگ نیز در سایهسارِ صلابت و اقتدارش معنایی دگرگون مییابد و سنگینیِ غم، در پناه نامِ بزرگش، کمی رنگ میبازد
▪️در پانزدهمین روز (سه روز بعد از جنگ ۱۲ روزه) هنگامی که خبر شهادت همکاران پدرم رسید، گویی سقف آسمان بر سرم آوار شد. مادرم با دستانی لرزان اما دلی قرص، دستم را فشرد و گفت: آرمیتا، خدا را شکر کن که آقا هستند
▪️و او چه راست میگفت. سایه آقا بر سرمان بود؛ همیشه و چونان کوهی استوار بودند. در تمام آن چهارده سالی که از پرواز پدرم گذشت، هرگز سرمای بیکسی را حس نکردم، چرا که مردی از تبار نور، مردانه پشتیبانمان بود. آقا، ستونِ خیمهی بیقراریهای من بود. آقا، برای من معنای تامِ پدر بود
▪️چه شگفتانگیز است که آدمی گاه، خورشید را میبیند اما عظمت تابشش را درنمییابد؛ تا روزی که آن خورشید در پسِ کوهی پنهان شود
▪️چهارده سال در مراسم ها و روضهها، از فاصلهای نزدیک به تماشایش نشستم. با چشمِ سر دیدم که چگونه شهادت را تمنا میکرد؛ نه با گردش زبان، که با بندبندِ وجودش. با آن چشمانی که گاه از موجِ اشک لبریز میشد و تماشاگر نمیدانست این بارش، از خوفِ مقامِ پروردگار است یا از شوقِ وصالِ یار
▪️و من همیشه در خلوت خویش میاندیشیدم: چگونه ممکن است رادمردی در آن قلهی اقتدار و در حصارِ آنهمه محافظ، راهی به سوی شهادت بگشاید؟
▪️حالا اما رازِ آن تمنا را میفهمم. شهادت، ردای لیاقتی است که بر قامتِ هر کسی راست نمیآید. شهادت، پاداشِ آن روحِ بیباکی است که «نماز جمعهی نصر» را در اوجِ تهدیدها، با منتهای طمأنینه و آرامش اقامه کرد؛ در روزی که چشمانِ حیرتزدهی جهان به او دوخته شده بود و تاریخ، قلمبهدست، ایستادگیاش را ثبت میکرد
▪️شهادت، برازندهی ملیگراترین و دلسوزترین رهبر تاریخ این سرزمین است. همان که با رفتنش، ایران را داغدار کرد، اما یتیمیِ ما، توأم با سعادت و غرور است، چرا که میراثِ او برای ما، اقتدارِ شکستناپذیر است
▪️هرگز بیست و نهم دیماه سال نود را از یاد نمیبرم روزی که آقا قدم بر چشمِ ما گذاشتند. حضورشان، تاروپودِ خانه مان را غرق در نور کرد. نه آن نوری که تنها چشم را خیره کند، بلکه برقی که در ریشهها جان گرفت، بر دیوارهای خانه نشست و سالها بعد نیز، هُرمِ گرمایش جانبخش بود
▪️آن روز، شش ماه پس از پرواز پدرم، حضرت آقا مرا با لحنی آکنده از مهر، بابا صدا زد. این کلمه چنان بر عمقِ جانم نشست که گویی لرزشِ زمینِ زیر پایم متوقف شد. دستهای مهربانِ آقا که بر شانههایم نشست، برای نخستین بار پس از آن مردادِ شوم، یقین کردم که تکیهگاهی هست که مرا از سقوط میرهاند
در آن دیدار، با آنکه هنوز کودک بودم و درکی از شکوهِ جایگاه ایشان نداشتم، اما قلبم مسیرِ نور را یافت. همانگونه که خودِ ایشان فرمودند: القلب یهدی الی القلب (دل، راهبرِ دل است) و قلبِ تپندهی کودکیِ من، این صراط را روشنتر از هر عقلِ محاسبهگری شناخت
امروز، ما نه برای او، که برای بیپناهیِ خویش میگرییم
▪️برای آنکه دیگر در حسینیهی امام خمینی نخواهیم نشست؛ دیگر سینهها را از شوقِ انتظار پر و خالی نخواهیم کرد تا قامتِ رعنایش نمایان شود و ما از سویدای دل خروش برآوریم صل علی محمد، یاور مهدی آمد
▪️میگرییم برای لحظهی تحویلِ سالِ نو؛ برای فقدانِ آن طنینِ دلنشین و همان صدای آشنایی که سالها، نویدبخشِ بهار و معنای حقیقیِ آغاز بود
▪️و داغداریم از اینکه دیگر نماز عید فطر را به قامتِ استوارِ او اقتدا نخواهیم کرد
اما در دلِ این سوگِ عظیم، هرگز زانوی تسلیم بغل نخواهیم گرفت. هرگز
🆔 @mefda
🖊 آرمیتا رضایی نژاد
▪️آنقدر قلم در دستم خشکیده که نمیدانم این مرثیه را از کدامین سطر باید آغاز کنم. سوگوارم؛ اما نه از آن دست سوگهای آرامی که آدمی در خلوت بنشیند و با اشکی روان، داغش را سبک کند. این سوگ، آواری سنگین است که بر سینه نشسته؛ همچون صخرهای بزرگ که طوفان آن را بر جای گذاشته و تو نمیدانی کی و چگونه یارای برداشتنش را خواهی یافت
▪️نشانههای این درد را پیشتر زیستهام: بهت، خشم و در نهایت پذیرشی تلخ
▪️دیگران میپندارند وقتی پدری میرود، تنها یک بار رفته است. اما من، سه بار طعم تلخ و گسِ از دست دادن پدر را چشیدم
▪️یک بار در آن روز گرم مرداد نود؛ روزی که تیغِ آفتاب بیرحم بود و خبر از آفتاب هم سوزانتر و بیرحمتر
بار دیگر، در تبآلودگیِ ساعت سه بامداد بیستوسوم خرداد چهارصدوچهار؛ در آن هنگام که تمام دنیا در خواب فرو رفته بود و درد، تنها بیدارِ آن شبِ تاریک و جانکاه بود
و آخرین بار، نهم اسفندِ همان سال؛ بیآنکه بدانم این طوفان چه با خود میبرد و بیآنکه دریابم این، آخرین باری است که ستونی در درونم فرو میریزد
▪️اما امروز، قلم من تنها برای آقا میگرید و مینویسد. برای قائد امت آیتالله شهید سید علی خامنهای؛ مردی که سوگ نیز در سایهسارِ صلابت و اقتدارش معنایی دگرگون مییابد و سنگینیِ غم، در پناه نامِ بزرگش، کمی رنگ میبازد
▪️در پانزدهمین روز (سه روز بعد از جنگ ۱۲ روزه) هنگامی که خبر شهادت همکاران پدرم رسید، گویی سقف آسمان بر سرم آوار شد. مادرم با دستانی لرزان اما دلی قرص، دستم را فشرد و گفت: آرمیتا، خدا را شکر کن که آقا هستند
▪️و او چه راست میگفت. سایه آقا بر سرمان بود؛ همیشه و چونان کوهی استوار بودند. در تمام آن چهارده سالی که از پرواز پدرم گذشت، هرگز سرمای بیکسی را حس نکردم، چرا که مردی از تبار نور، مردانه پشتیبانمان بود. آقا، ستونِ خیمهی بیقراریهای من بود. آقا، برای من معنای تامِ پدر بود
▪️چه شگفتانگیز است که آدمی گاه، خورشید را میبیند اما عظمت تابشش را درنمییابد؛ تا روزی که آن خورشید در پسِ کوهی پنهان شود
▪️چهارده سال در مراسم ها و روضهها، از فاصلهای نزدیک به تماشایش نشستم. با چشمِ سر دیدم که چگونه شهادت را تمنا میکرد؛ نه با گردش زبان، که با بندبندِ وجودش. با آن چشمانی که گاه از موجِ اشک لبریز میشد و تماشاگر نمیدانست این بارش، از خوفِ مقامِ پروردگار است یا از شوقِ وصالِ یار
▪️و من همیشه در خلوت خویش میاندیشیدم: چگونه ممکن است رادمردی در آن قلهی اقتدار و در حصارِ آنهمه محافظ، راهی به سوی شهادت بگشاید؟
▪️حالا اما رازِ آن تمنا را میفهمم. شهادت، ردای لیاقتی است که بر قامتِ هر کسی راست نمیآید. شهادت، پاداشِ آن روحِ بیباکی است که «نماز جمعهی نصر» را در اوجِ تهدیدها، با منتهای طمأنینه و آرامش اقامه کرد؛ در روزی که چشمانِ حیرتزدهی جهان به او دوخته شده بود و تاریخ، قلمبهدست، ایستادگیاش را ثبت میکرد
▪️شهادت، برازندهی ملیگراترین و دلسوزترین رهبر تاریخ این سرزمین است. همان که با رفتنش، ایران را داغدار کرد، اما یتیمیِ ما، توأم با سعادت و غرور است، چرا که میراثِ او برای ما، اقتدارِ شکستناپذیر است
▪️هرگز بیست و نهم دیماه سال نود را از یاد نمیبرم روزی که آقا قدم بر چشمِ ما گذاشتند. حضورشان، تاروپودِ خانه مان را غرق در نور کرد. نه آن نوری که تنها چشم را خیره کند، بلکه برقی که در ریشهها جان گرفت، بر دیوارهای خانه نشست و سالها بعد نیز، هُرمِ گرمایش جانبخش بود
▪️آن روز، شش ماه پس از پرواز پدرم، حضرت آقا مرا با لحنی آکنده از مهر، بابا صدا زد. این کلمه چنان بر عمقِ جانم نشست که گویی لرزشِ زمینِ زیر پایم متوقف شد. دستهای مهربانِ آقا که بر شانههایم نشست، برای نخستین بار پس از آن مردادِ شوم، یقین کردم که تکیهگاهی هست که مرا از سقوط میرهاند
در آن دیدار، با آنکه هنوز کودک بودم و درکی از شکوهِ جایگاه ایشان نداشتم، اما قلبم مسیرِ نور را یافت. همانگونه که خودِ ایشان فرمودند: القلب یهدی الی القلب (دل، راهبرِ دل است) و قلبِ تپندهی کودکیِ من، این صراط را روشنتر از هر عقلِ محاسبهگری شناخت
امروز، ما نه برای او، که برای بیپناهیِ خویش میگرییم
▪️برای آنکه دیگر در حسینیهی امام خمینی نخواهیم نشست؛ دیگر سینهها را از شوقِ انتظار پر و خالی نخواهیم کرد تا قامتِ رعنایش نمایان شود و ما از سویدای دل خروش برآوریم صل علی محمد، یاور مهدی آمد
▪️میگرییم برای لحظهی تحویلِ سالِ نو؛ برای فقدانِ آن طنینِ دلنشین و همان صدای آشنایی که سالها، نویدبخشِ بهار و معنای حقیقیِ آغاز بود
▪️و داغداریم از اینکه دیگر نماز عید فطر را به قامتِ استوارِ او اقتدا نخواهیم کرد
اما در دلِ این سوگِ عظیم، هرگز زانوی تسلیم بغل نخواهیم گرفت. هرگز
🆔 @mefda
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🥼من پزشک هستم
👂از زبان ما بشنوید
✊این شب ها با تنی خسته پس از بالین بیمار،با قدم های استوار و دست های قدرتمند و زبانی قاطع در کنار مردم در خیابان هستیم
🥼من پزشک هستم
و از شرارت دشمن زبون می گویم
در دفاع از کودکان و زنان مظلوم سرزمینم
ای جامعه به اصطلاح حقوق بشر اگر گوشی دارید، صدای ما را بشنوید
#مفدا_مشهد
🆔 @mefda
👂از زبان ما بشنوید
✊این شب ها با تنی خسته پس از بالین بیمار،با قدم های استوار و دست های قدرتمند و زبانی قاطع در کنار مردم در خیابان هستیم
🥼من پزشک هستم
و از شرارت دشمن زبون می گویم
در دفاع از کودکان و زنان مظلوم سرزمینم
ای جامعه به اصطلاح حقوق بشر اگر گوشی دارید، صدای ما را بشنوید
#مفدا_مشهد
🆔 @mefda
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🏴حلما، دخترِ تبریز❤️🩹
کلیپِ عملیات نجاتِ حلما
سحرگاه دوشنبه سوم فروردین ۱۴۰۵، موشک آمریکایی-صهیونی به یکی از مناطق مسکونی تبریز حمله کرد. بعد از شلیک این موشک چهار نفر از اعضای خانوادهٔ مهندس حمید میرزاده شهید شدند. تنها بازماندهٔ این خانواده، فرزند نونهالشان، حلمای یک ساله است.
در این کلیپ شاهد لحظاتی از عملیات نجات حلما هستید که امدادگرها با قربانصدقههای پدرانه سعی میکنند این طفل معصوم را آرام کنند تا به بیمارستان برسد.
#مفدا_تبریز
🆔 @tabrizmefda
🆔 @mefda
کلیپِ عملیات نجاتِ حلما
سحرگاه دوشنبه سوم فروردین ۱۴۰۵، موشک آمریکایی-صهیونی به یکی از مناطق مسکونی تبریز حمله کرد. بعد از شلیک این موشک چهار نفر از اعضای خانوادهٔ مهندس حمید میرزاده شهید شدند. تنها بازماندهٔ این خانواده، فرزند نونهالشان، حلمای یک ساله است.
در این کلیپ شاهد لحظاتی از عملیات نجات حلما هستید که امدادگرها با قربانصدقههای پدرانه سعی میکنند این طفل معصوم را آرام کنند تا به بیمارستان برسد.
#مفدا_تبریز
🆔 @tabrizmefda
🆔 @mefda