Я эмоционально завишу от человека, которого люблю, и, когда этого человека нет рядом, начинаю думать о смерти.
🕊2👀1
-
مدتیست در گوشهای از ذهنم، پرسشی بیرحمانه لانه کرده است؛ پرسشی که هرچه میکوشم خاموشش کنم، با صدای رساتری بازمیگردد: اگر من برای تو مهمم، چرا آنچه برای من اینچنین واجدِ معناست، در جهانِ تو تا این اندازه سهلالوصول و بیاهمیت است؟
شاید مصیبت، همین ناهمترازیِ محبّتهاست؛ اینکه من، در هیاهوی عاطفهای که برایت قدسی پنداشته بودم،هر نشانه را به منزلهی عهدی ناگسستنی تلقی کردم، و تو، بیآنکه قصد ویرانگری داشته باشی، با بیاعتناییِ معصومانهات تمام آن تقدّس را به ابتذالِ امورِ روزمره فروکاستی.
من از فقدانِ یک چیز نمیهراسم؛ از آن هراسانم که روزی دریابم آنچه من با وسواسِ یک مؤمن از آن پاسداری میکردم، برای تو چیزی جز جزئی فرعی از روزمرگی نبوده است. اینکه من برای بعضی چیزها معنایی تا مرزِ تقدس قائلم ، و تو میتوانی همان معنا را بیهیچ مکثی کنار بگذاری، مرا با این حقیقتِ تلخ مواجه میکند که شاید دو نفر میتوانند در یک «ما» زندگی کنند و با این حال، هرگز در یک جهان نباشند.
و اکنون، در این برزخِ مبهمِ عاطفه، جز یک پرسشِ فرساینده برایم باقی نمانده است: من برای تو چه هستم؟حادثهای گذرا در حاشیهی ایام، یا حضوری که نبودنش میتواند نظمِ جهانِ کوچکِ تو را مختل کند؟ مرا در کدام مرتبه از این سلسلهمراتبِ خاموشِ دل جای دادهای، که اینچنین بیخبر از سقوطِ من، از کنارِ چیزهایی میگذری که برای من حکمِ تمامِ جهان را دارند؟
من برای تو کیستم؟
💘2🕊1👀1
Yes, my love,of course I stay quiet around others and only talk to you; naturally, I belong to you.
🕊1