ببخشید که میپرسم اما شما چه کسی هستید ؟
و آنجا بود که خشم و تاسف چشمان مرا فرا گرفت . او دیگر مرا نمیشناخت
او ، کسی که این همه سال پا به پای من در میان صحرای درونم قدم میزد .
کسی که هر گاه بر زمین افتاده بودم دستش را به سمتم دراز میکرد با وجود اینکه میدانست من از او خواهم ترسید و فرار خواهم کرد .
و حال او مرا به یاد نمی آورد ..
چه غمگین است آنقد در میان پیچ و تاب وجودت گم شوی که دیگر من تاریکت نیز تو را به یاد نیاورد .
چه غمگین است که اینگونه صورت من خراشیده و پوسیده شده که حتی او ، کسی که هر کجا به دنبال من بود . مرا نمی شناسد !
چه کرده ام با خودم و چه بر سر من آمد که اینگونه شدم
دست روی شانه اش گذاشتم
" من هیچکس نیستم "
و از کنارش گذشتم و آرزوی دیرینه دیدار دوباره اش را به باد فراموشی سپردم
و آنجا بود که خشم و تاسف چشمان مرا فرا گرفت . او دیگر مرا نمیشناخت
او ، کسی که این همه سال پا به پای من در میان صحرای درونم قدم میزد .
کسی که هر گاه بر زمین افتاده بودم دستش را به سمتم دراز میکرد با وجود اینکه میدانست من از او خواهم ترسید و فرار خواهم کرد .
و حال او مرا به یاد نمی آورد ..
چه غمگین است آنقد در میان پیچ و تاب وجودت گم شوی که دیگر من تاریکت نیز تو را به یاد نیاورد .
چه غمگین است که اینگونه صورت من خراشیده و پوسیده شده که حتی او ، کسی که هر کجا به دنبال من بود . مرا نمی شناسد !
چه کرده ام با خودم و چه بر سر من آمد که اینگونه شدم
دست روی شانه اش گذاشتم
" من هیچکس نیستم "
و از کنارش گذشتم و آرزوی دیرینه دیدار دوباره اش را به باد فراموشی سپردم
دست نوشته
✍2🌚2💔2
Forwarded from The fool's lore (CØ.MAN)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
💔1
باران گرفت .
امیدی دیگری برای فرار در من باقی نمانده بود . هیچ جایی سر پناهی برای من وجود نداشت
آیا باید سرنوشت خنده دار خود را قبول میکردم و سر بالا میگرفتم تا بگذارم با غرور ، رنگ های دروغینم شسته و بر زمین جاری شود یا آنکه سرافکنده ، سر به زیر بیاندازم تا شرم دروغ ننگینی که به خود و همگان گفتم مرا تا انتهای باتلاق پشیمانی پیش ببرد ؟
دیر زمانی بود این رنگ ها تنها امید من شده بودند ، نگاهی نو به من و منی نو در برابر نگاه های دیگران ... اما
ماه هیچوقت پشت ابر نماند و نخواهد ماند پس این سرنوشت بود که شمشیر انتقام بدست گرفت تا کفاره گناه دروغ گفتن من را از من بازپس بگیرد !
آسمان بارید ، نگاه ها به تن سیاه و سفید من خیره مانده بود .
مگر میشد کسی در میان شهر رنگ ها ، بی رنگ باشد ؟
مگر میشد کسی در میان خنده ها اینگونه غمگین باشد ؟
هیچکس باور نمیکرد چه بر من گذشته ، هیچکس نمیخواست که بفهمد . راه ساده انتخاب شد
سیل نفرین و خشم و تنفر بر من بی رنگ هجوم آورد و از من هیچ به جا نگذاشت جز همان رنگ های دروغینی که بر کف این خیابان جاری بودند .
شاید
شاید دروغ من کمی داشت رنگ واقعیت به خود میگرفت که اینگونه آن رنگ های دروغین ، بوی حضور من را میدادند !
امیدی دیگری برای فرار در من باقی نمانده بود . هیچ جایی سر پناهی برای من وجود نداشت
آیا باید سرنوشت خنده دار خود را قبول میکردم و سر بالا میگرفتم تا بگذارم با غرور ، رنگ های دروغینم شسته و بر زمین جاری شود یا آنکه سرافکنده ، سر به زیر بیاندازم تا شرم دروغ ننگینی که به خود و همگان گفتم مرا تا انتهای باتلاق پشیمانی پیش ببرد ؟
دیر زمانی بود این رنگ ها تنها امید من شده بودند ، نگاهی نو به من و منی نو در برابر نگاه های دیگران ... اما
ماه هیچوقت پشت ابر نماند و نخواهد ماند پس این سرنوشت بود که شمشیر انتقام بدست گرفت تا کفاره گناه دروغ گفتن من را از من بازپس بگیرد !
آسمان بارید ، نگاه ها به تن سیاه و سفید من خیره مانده بود .
مگر میشد کسی در میان شهر رنگ ها ، بی رنگ باشد ؟
مگر میشد کسی در میان خنده ها اینگونه غمگین باشد ؟
هیچکس باور نمیکرد چه بر من گذشته ، هیچکس نمیخواست که بفهمد . راه ساده انتخاب شد
سیل نفرین و خشم و تنفر بر من بی رنگ هجوم آورد و از من هیچ به جا نگذاشت جز همان رنگ های دروغینی که بر کف این خیابان جاری بودند .
شاید
شاید دروغ من کمی داشت رنگ واقعیت به خود میگرفت که اینگونه آن رنگ های دروغین ، بوی حضور من را میدادند !
دست نوشته
✍2🌚1💔1
حتی دروغ هم زمانی که به اندازه کافی زیسته شود ، رنگ واقعیت به خود میگیرد و راست میشود
دست نوشته
💔4✍1
و اما هدف چه بود ؟
هدف این همه دویدن و نرسیدن چه بود ؟ چرا باید اینگونه در این بی راهه هزارتو مانند فریاد سر دهیم تا شاید پایانی دروغین خود را به ما نشان دهد ، تا ما باز کورکورانه به سمت دروغی بیشتر بدویم تا در میان این باتلاق کثیف بیشتر فرو برویم
چرا انسانیت اینگونه ساخته شد ؟
چرا باید رویا ساخته میشد تا این نژاد نفرین شده اینگونه برای رسیدن به آن آرمان خیالی ، تمام انسانیتش را زیر پا بگذارد و هر آنچه ارزشمند هست را لگد مال کند تا به سمت رویای خود پیش برود ؟
چرا باید هدف انسانیت اینگونه در تضاد با خود انسانیت باشد ؟ چرا اینگونه سرنوشت ساخته شد تا این تضاد عظیم در وجود انسان به وجود آید
هدف یا انسانیت؟
کدام را انتخاب باید میکرد ؟
و چه آدم هایی که در قفس این سوال تلخ ، گیر افتادند و دیگر رنگ روزی خوش به چشم های خود ندیدند زیرا هر چه بود و هر چه رخ میداد در میاد دو راهی این سوال له میشد و به پوچی میرسید !
انسان از ابتدا اینگونه بیچاره بوده که همیشه میان خود و خود گیر بیافتد
یا باید خودش را انتخاب میکرد یا آن خودی که به سمت انسانیت میل دارد
چه دردناک بود
چه غمگین بود
و چه ناگریز بود این هزارتوی انسانیت !
هدف این همه دویدن و نرسیدن چه بود ؟ چرا باید اینگونه در این بی راهه هزارتو مانند فریاد سر دهیم تا شاید پایانی دروغین خود را به ما نشان دهد ، تا ما باز کورکورانه به سمت دروغی بیشتر بدویم تا در میان این باتلاق کثیف بیشتر فرو برویم
چرا انسانیت اینگونه ساخته شد ؟
چرا باید رویا ساخته میشد تا این نژاد نفرین شده اینگونه برای رسیدن به آن آرمان خیالی ، تمام انسانیتش را زیر پا بگذارد و هر آنچه ارزشمند هست را لگد مال کند تا به سمت رویای خود پیش برود ؟
چرا باید هدف انسانیت اینگونه در تضاد با خود انسانیت باشد ؟ چرا اینگونه سرنوشت ساخته شد تا این تضاد عظیم در وجود انسان به وجود آید
هدف یا انسانیت؟
کدام را انتخاب باید میکرد ؟
و چه آدم هایی که در قفس این سوال تلخ ، گیر افتادند و دیگر رنگ روزی خوش به چشم های خود ندیدند زیرا هر چه بود و هر چه رخ میداد در میاد دو راهی این سوال له میشد و به پوچی میرسید !
انسان از ابتدا اینگونه بیچاره بوده که همیشه میان خود و خود گیر بیافتد
یا باید خودش را انتخاب میکرد یا آن خودی که به سمت انسانیت میل دارد
چه دردناک بود
چه غمگین بود
و چه ناگریز بود این هزارتوی انسانیت !
دست نوشته
✍4
به سمت خانه میرفتم .
هوای سرد دست های مرا در جیب پالتوی سیاه رنگم خشک کرده بود و نفس هایم با هر دم سرمایی به جانم میافکند و با هر بازدمی ، مهی به آسمان سیاه اضافه می کرد
گوشه ای یافتم تا کمی بیاستم ، یادم است می گفتند سرما ، توان آدمی را به یخ میکشد و حال من ناتوان بودم از ادامه این راه . ایستادم و به صدای جوش و خروش رودخانه پیش رویم گوش فرا دادم
چه میخواست بگوید ؟ این همه ترس و خروشش برای چه بود که اینگونه فریاد سر میداد
" راه را ادامه نده ، برایت بد است ! "
شاید میخواست این حرف را به من بفماند اما چرا . چرا باید این رودخانه غریب که سالها هیچ با من سخن نمیگفت ، حالا مرا نصیحت کند ؟ آخر مگر من به نصیحت نیازی داشتم ؟
آن روز هایی که دنیا باید مرا نصیحت می کرد ، گذشته است ! من راه برگشتی دیگر ندارم . پس گوش فرا بده و حال مرا بفهم ! دنیا اگر می خواست مهربانی به من نشان دهد نباید کاری میکرد که به این جا برسم و حال همانند دیوانه ها با رودخانه و صدایش حرف بزنم و شکایت کنم از آنچه بر سر من آمده
دنیا مهربانی را نیاموخت اما عذاب وجدان نبودن این مهربانی در وجودش بود . عذاب میداد و بعد برای تسکین خودش امید می بخشید . دریغ از اینکه همین امید بخشیدن نیز برای عذاب دیدگان ، عذابی دیگر است !
اما آتشی در دلم روشن شد . محبت رودخانه نباید بی جواب باقی می ماند . من همانند دنیا نبودم پس آغوشی برای رودخانه باز کردم و در آغوشش گرفتم
حال جوش و خروش این رودخانه را با پوست و تنم حس میکنم
حال در میان مهربانی او و قدردانی خودم ، چشم هایم را خواهم بست
هوای سرد دست های مرا در جیب پالتوی سیاه رنگم خشک کرده بود و نفس هایم با هر دم سرمایی به جانم میافکند و با هر بازدمی ، مهی به آسمان سیاه اضافه می کرد
گوشه ای یافتم تا کمی بیاستم ، یادم است می گفتند سرما ، توان آدمی را به یخ میکشد و حال من ناتوان بودم از ادامه این راه . ایستادم و به صدای جوش و خروش رودخانه پیش رویم گوش فرا دادم
چه میخواست بگوید ؟ این همه ترس و خروشش برای چه بود که اینگونه فریاد سر میداد
" راه را ادامه نده ، برایت بد است ! "
شاید میخواست این حرف را به من بفماند اما چرا . چرا باید این رودخانه غریب که سالها هیچ با من سخن نمیگفت ، حالا مرا نصیحت کند ؟ آخر مگر من به نصیحت نیازی داشتم ؟
آن روز هایی که دنیا باید مرا نصیحت می کرد ، گذشته است ! من راه برگشتی دیگر ندارم . پس گوش فرا بده و حال مرا بفهم ! دنیا اگر می خواست مهربانی به من نشان دهد نباید کاری میکرد که به این جا برسم و حال همانند دیوانه ها با رودخانه و صدایش حرف بزنم و شکایت کنم از آنچه بر سر من آمده
دنیا مهربانی را نیاموخت اما عذاب وجدان نبودن این مهربانی در وجودش بود . عذاب میداد و بعد برای تسکین خودش امید می بخشید . دریغ از اینکه همین امید بخشیدن نیز برای عذاب دیدگان ، عذابی دیگر است !
اما آتشی در دلم روشن شد . محبت رودخانه نباید بی جواب باقی می ماند . من همانند دنیا نبودم پس آغوشی برای رودخانه باز کردم و در آغوشش گرفتم
حال جوش و خروش این رودخانه را با پوست و تنم حس میکنم
حال در میان مهربانی او و قدردانی خودم ، چشم هایم را خواهم بست
دست نوشته
✍6
و از اینکه هیچ ندارم تا بنویسم افسوس میخورم
آنچه ذهن من در روز های قدیم برای من بازگو میکرد کجاست؟
آن کسی که سخن میگفت و من سخن اورا مینوشتم دیگر در ذهن من زندگی نمیکند ! به دوردست رفته
دوردستی که آن روز ها برایم میگفت و من بازگو میکردم
دوردستی که امید داشتیم که شاید ، شاید پایان آنجا باشد
حال ، او مرا تنها رها کرده و خود به سمت آن دوردست رفته . و من بیچاره باز درگیر سوال دیگری شدم
آیا او در آن دوردست ها ، پایان را پیدا کرده ؟
حال که می اندیشم او نامردی بیش نبود ! نامردی که دوستش را ، آن کسی که صدایش بود را رها کرد و خود به سویی رفت که دیگر سایه اش را هم نبینم
نمیدانم آیا این نفرینی بر وجود من بود که حاصل تمام ایستادن هایم تنهایی باشد یا آنکه مهر نامردی بود که باید بر پیشانی آنها کوبیده میشد ؟
سوال بسیار است و جواب نا پیدا
حال که او نیست حرف هایم جز تکرار یاوه سرایی های بی معنا ، هیچ دیگر نیست
نمیدانم
شاید زمان آن رسیده که من نیز کول بار خود رو بردارم و خود را همانند تمام آن نامرد ها ، رها کنم
آنچه ذهن من در روز های قدیم برای من بازگو میکرد کجاست؟
آن کسی که سخن میگفت و من سخن اورا مینوشتم دیگر در ذهن من زندگی نمیکند ! به دوردست رفته
دوردستی که آن روز ها برایم میگفت و من بازگو میکردم
دوردستی که امید داشتیم که شاید ، شاید پایان آنجا باشد
حال ، او مرا تنها رها کرده و خود به سمت آن دوردست رفته . و من بیچاره باز درگیر سوال دیگری شدم
آیا او در آن دوردست ها ، پایان را پیدا کرده ؟
حال که می اندیشم او نامردی بیش نبود ! نامردی که دوستش را ، آن کسی که صدایش بود را رها کرد و خود به سویی رفت که دیگر سایه اش را هم نبینم
نمیدانم آیا این نفرینی بر وجود من بود که حاصل تمام ایستادن هایم تنهایی باشد یا آنکه مهر نامردی بود که باید بر پیشانی آنها کوبیده میشد ؟
سوال بسیار است و جواب نا پیدا
حال که او نیست حرف هایم جز تکرار یاوه سرایی های بی معنا ، هیچ دیگر نیست
نمیدانم
شاید زمان آن رسیده که من نیز کول بار خود رو بردارم و خود را همانند تمام آن نامرد ها ، رها کنم
دست نوشته
✍2💔2