متین چپانی
19 subscribers
2 photos
1 video
5 links
🔹️اینجا تمرین نوشتن منه.

وبگاه:
matinchapani.ir

گاه‌نوشته‌ها:
matinchapani.blog.ir

‌‌‌‌‌‌
Download Telegram
آهای حروم‌زاده‌ها من هنوز زنده‌ام...
#پروژه

سه‌شنبه 30 دی‌ماه 1230
امروز ده روز از آن حادثۀ کذاییِ حمام فین میگذرد، شانس آوردم که جان سالم به ‌در برده‌ام.
اوضاع جسمانی‌ام بهتر است. میرزا یعقوب‌خان با هزار و یک زحمت، قلم و کاغذ و شمارۀ جدیدِ روزنامۀ وقایع‌اتفاقیه را برایم تهیه کرده است.

حال‌ و روزم از آلفرد نوبل هم بدتر است، چرا که باید خبر مرگم را از روزنامه‌ای بخوانم که خودم افتتاح‌اش کرده‌ام. کارما به کمرتان بزند آخر کدام بیماری، کدام دست‌وپای ورم‌کرده؟
خداوند این کشور را از دشمن، از خشکسالی و از دروغ حفظ نماید.

بوی گند تمام تنم را فرا گرفته و کثیفی از سر و رویم میبارد، اما نمی‌توانم به حمام بروم. اسم حمام، مرده‌شورخانه را در ذهنم تداعی می‌کند. احساس میکنم میخواهند دوباره مرا به قتل برسانند.

باکی از مرگ ندارم، مرگ برایم حکم حریت و آزادگی‌ست، اما کشته‌شدن به دست این حرام‌زاده‌ها آزارم میدهد.

همسرم عزت‌الدوله دل‌نگران است و بی‌تاب. اصلا زنده‌بودن‌م طی این سالیان را مدیون اویم، اما از دیروز گیر سه‌پیچ داده که نامه‌ای به دکتر پولاک بنویسم و او را برای مداوای جسم و روانم به کاشان بکشانم! هر چقدر که میگویم:«زن مگر قحط‌الرجال قاجاریست؟» به گوشش نمی‌رود و میگوید:« همشهری برویر* ایناست و شاید تراپی مراپی سرش شود!»

همسرم چوب سادگی‌اش را میخورد. نمی‌داند همین دکتر پولاک، یک سال پیش مریضی پیشش آمد که مرض قند داشت و باید یکی از پاهایش قطع میشد. ولی از آنجایی که وسواس تقارن داشت زد دو تا پایش را قطع کرد.

مثل روز برایم روشن است که آخر سر زور همسرم میچربد و این پزشک فرنگی را به من قالب خواهد کرد ولی ناچارم با این تن نحیف و بیمارم تمام زورم را بزنم.


*دکتر برویر: پزشک وینی که شیوه روانکاوی رو به‌همراه همکارش فروید توسعه داد.


این داستان ادامه دارد.
@matinchapani
👍1
میخواهم خودم را به سایه‌ام معرفی کنم.

شاهین کلانتری میگفت: تنها تمرین نویسنده‌شدن صفحات صبگاهی‌ست*. سه سال این حسرت را با خودم به‌دوش کشیدم که چه حیف که نمی‌توانم صفحات صبگاهی بنویسم، چه حیف که این فرصت برایم فراهم نیست.
چرا؟ چون تمام عمرم، اولین کاری که بعد بیداری انجام داده‌ام صبحانه خوردن بوده، مگر میتوانم بیدار شوم و اولین کاری که هر روز انجام میدهم نوشتن باشد؟

بهار امسال مشغول خوانش کتاب «قدرت شروع ناقص» بودم. جایی از کتاب قلابم گیر کرد و دیدم جیمز کلییر روزهایی بوده صبحانه‌اش را بعد انجام چند کار مهم میخورده و همین باعث شد جدی‌تر به نوشتن صفحات صبحگاهی فکر کنم.
حالا بیش از سه‌ماه است که جسته‌گریخته صفحات صبگاهی مینویسم و تمام این مدت با چشم حسرت به این روزهای گذشته نگاه میکنم که چرا زودتر شروع نکرده‌ام؟

حالا همین نگاه را نسبت به نوشته‌های این کانال پیدا کرده‌ام، دوست ندارم آن 3 سال حسرت ننوشتن صفحات صبگاهی تکرار شود.

فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد، تا ممکن است بايد افکار خودم را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم، فقط برای این است که خودم را به سایه‌ام معرفی کنم.*
همیشه با این جملۀ صادق هدایت تریپ روشنفکری میگرفتم و گاهی هم بدون نقل اسم نویسنده آن را گفته‌ام، اما حالا میخواهم با هر روز اینجا نوشتن، به آن جامۀ عمل بپوشانم.


* صفحات صبحگاهی: روتین آزادنویسی اول صبح.
* کتاب بوف کور، صادق هدایت.

@matinchapani
👍1
آبروی هر چه استاد است را برده‌اید.

چند روز پیش همین‌جا نوشتم که می‌خواهم بیشتر بنویسم و کانالم را به‌روز نگه دارم. حالا که استاد هم عضو کانالم شده، دلم می‌خواهد باور کنم این نشانه‌ای‌ست برای ترغیب من به بیشتر نوشتن.
اما زهی خیال باطل؛ حتی اگر همین حالا تمام کائنات یک‌جا ظاهر شوند، باز هم برایم باورپذیر نخواهد بود.

مگر شهر هرت است؟ من در این کانال با کمال‌گرایی و تنبلی عهدِ اخوت بسته‌ام. اصلا گیرم هر روز این کانال را آپدیت کردم، فردا روز که استاد به‌خاطر عضوشدن در کانال دوستان جدید از اینجا لفت بدهد، آیا تنبلی دیگر جواب سلامم را خواهد داد؟ آیا کمال‌گرایی تف به رویم خواهد انداخت؟ والله که نمی‌اندازد!

تا کی رواداری؟
تا کی غمض عین؟

استاد هم استادهای قدیم، شاگرد باید هزاران هزار فرسخ راه را میکوبید و میرفت، آن‌هم اگر استاد را پیدا میکرد یا نه!
استاد را می‌دید یا نه!
استاد اصلا او را به حضور میپذیرفت یا نه!
مگر شاگرد میتوانست سوال بپرسد؟ استاد با داستان «فیل در تاریکی» مثنوی، عجز انسان در درک حقیقت را نثار شاگرد میکرد.

عضوشدن در کانال تلگرامی شاگرد دیگر چه صیغه‌ایست؟
باید تا سالیان سال در خانۀتان رُفت‌وروب و نظافت میکردیم، آب از چاه می‌کشیدیم، برای اجاق حجره هیزم می‌شکستیم، تا در کنار همه اینها به شما ثابت میشد آیا توانایی و ظرفیتِ پذیرش این علم را داریم یا نه!

استاد هم اینقدر در دسترس؟
حقا که آبروی هر چه استاد است را یکجا برده‌اید.

حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی‌مشربیست
عاشقِ دُردی‌کش اندر بندِ مال و جاه نیست


@matinchapani
2
به خود بی‌نقصم وابسته شده‌ام.

دیشب بالاخره تصمیم گرفتم که دیگر در اینستاگرام ننویسم، دلیل‌اش را دقیقا نمیدانم ولی احساس میکنم که یک خود بی‌نقصی را آنجا ساخته‌ام و حالا به این خود بی‌نقصم وابسته شده‌ام.*

این وابستگی را دوست ندارم. احساس میکنم اینستاگرام باعث میشد یک ایگویِ فربهِ متورم* از خودم بسازم، باعث میشد احساس دانایی کنم، باعث میشد کمتر خودم باشم؛ حتی آن‌وقت‌هایی که ادعای خود بودن را هم داشتم، باز هم خودِ خودم نبودم.

برمیگردم و پاراگراف‌های بالا را میخوانم، این سالاد کلمات دیگر چیست؟ انگار آن متین را در اینستاگرام کات کرده‌ و در اینجا پیست کرده‌ام.

از آن جملۀ «خود بی‌نقصی را ساخته‌ و به این خود بی‌نقص...» که برگرفته از کتاب نوح هراری‌ست و حتی آن را نخوانده‌ام، ولی به من حس عمیق‌بودن میدهد، متنفرم.

از آن اصطلاح ایگوی فربه متورم که از متن بیرون زده، ولی به من حس روشنفکر بودن می‌دهد، متنفرم.

حتی از تنفر، که باعث میشود فکر کنم با خودانتقادی صِرف میتوانم آدم بهتری شوم هم متنفرم.

چند ماه بعد که برایم سوال شد چرا دیگر در اینستاگرام ننوشتم، آیا این نوشته پاسخم را خواهد داد؟ یا ابهاماتم را برطرف خواهد کرد؟

میدانم رهایی از آن خودبی‌نقصم ... کوفت و آن خود بی‌نقصم، زهرمار و آن خود بی‌نقصم، هی میگم من از این جمله کوفتی متنفرم، هی بیشتر میگه!

-  تنفرت که نمی‌تونه درست‌بودن اون جمله رو انکار کنه، مشکلت اینه که به خودت گفتی حالا نتونستم وابستگی‌م به خودبی‌نقصم رو کم کنم، حالا که نتونستم اون جمله رو درونی کنم، هی تصنعی تکرارش کنم که ذهنم گول بخوره و فکر کنه بیکار ننشستم.

-  به‌نظرم لازمه دوباره بگی: متنفرم از تنفر که فکر میکنم با خودانتقادی صرف میتونم آدم بهتری بشم...





*برگرفته از کتاب «۲۱ درس برای قرن ۲۱»، نوشتۀ نوح هراری‌.

*ایگوی فربه متورم: این اصطلاح رو از فرشید خورشیدنام (جامعه‌شناس) به عاریه گرفتم و به‌معنای وابستگی افراطی شخص به تصویر اغراق‌شده‌ایه که از خودش داره.

@matinchapani
1🐳1
مالیخولیا، شادیِ ناشی از غم است

روزهایی هست در زندگی، که بی‌دلیل غمگینیم؛ اندوهی که در عین سنگینی، حس خوشایندی هم در خود دارد. عجیب آنکه گاهی دل‌مان می‌خواهد به این غم بچسبیم و اجازه دهیم بیشتر در دل‌مان بماند.

شاید آن لحظه، غم تنها چیزی باشد که ما را به آنچه از دست داده‌ایم وصل می‌کند؛ رشته‌ای نامرئی که ما را به خاطرات، به لحظات گذشته و به نسخه‌هایی از خودمان که دیگر نیستند پیوند می‌دهد.

یا شاید خوشایند است چون احساس می‌کنیم بیکار و منفعل ننشسته‌ایم، انگار میخواهیم به خودمان ثابت کنیم که زورمان را زده‌ایم. شاید اگر آن غم را نداشتیم، عذاب‌وجدان بی‌تفاوت‌ماندن و دست روی دست‌ گذاشتن، رهایمان نمی‌کرد.

شاید ویکتور هوگو وقتی مینوشت:
«مالیخولیا*، شادیِ ناشی از غم است.»

منظورش همین بوده؛ غمی که هم نشانۀ دل‌بستگی‌ ماست، هم یادگاری آنچه از دست دادیم و هم پاسخی به ترسمان از بی‌تفاوتی. در واقع، مالیخولیا شاید نوعی شادی پنهان باشد که از دل غم برمی‌خیزد و پارادوکس‌وار ما را به زندگی پیوند میزند.
همچنین به ما یادآوری میکند شادی مطلق وجود ندارد و حتی در سخت‌ترین لحظات، می‌توان ردی از زیبایی یافت.





*این نوشته بین مالیخولیا در معنای بالینی (نوعی افسردگی شدید) و مالیخولیا در نگاه ادبی و فلسفی (یک تجربۀ عاطفی و زیباشناسانه در نگاه هوگو، کیرکگور و ...) تفاوت قائل شده.

*این غم مازوخیستی نیست؛ زیرا در مازوخیسم فرد مستقیماً از غم لذت می‌برد، اما در مالیخولیا، لذت از خود غم نیست و بیشتر از معنایی می‌آید که در دل آن نهفته است.

@matinchapani
1🐳1
آق‌دایی‌م اسبه

این روزها هی می‌نویسم و پاک می‌کنم. فکر نمی‌کردم اینجا نوشتن این‌قدر سخت باشد. تصورم این بود که همان خودافشایی و خودبودن روزگفته‌ها و صفحات صبحگاهی را بتوانم اینجا هم حفظ کنم!

با ننوشتنم، انگار دارم تمام زورم را میزنم که آن خودبی‌نقص اینستاگرامم را زنده نگه دارم. بله، باز هم همان خود‌بی‌نقص، باز هم همان حرف تکراری، اما چه‌کنم که هنوز برایم حل‌نشده مانده، باید آنقدر پیله کنم تا شرکت متا در بیانه‌ای رسمی اعلام کند:

اینستاگرام به‌عنوان یک بستر برای اشتراک‌گذاری عکس و ویدئو، هیچ‌گونه مسئولیتی در قبال فرافکنی‌ها، مقایسه‌های مداوم یا تلاش شما برای ساختن نسخه‌ای بی‌نقص از خود ندارد.

اگر احساس می‌کنید این پلتفرم باعث ناکامی یا اضطراب شما شده، لطفا نیم‌نگاهی به‌درون خودتان بیندازید، ما فقط آیینه‌ایم.


بیاید کمی برگردیم عقب‌تر؛ اصلا کِی آن خودبی‌نقص را اینجا ساخته‌ام که حالا نگران از دست دادن‌اش هستم؟

انگار با زبان بی‌زبانی میخواهم بگویم حالا که نمی‌خواهم خودبی‌نقص دیگری را اینجا بسازم، نظرتان چیست همین ته‌مانده‌ای که از اینستاگرام مانده‌ را بهتان قالب کنم؟ پذیرا میشوید آیا؟

اصلا چرا در فضایی که هنوز به‌اندازۀ کافی نفس نکشیده‌ام دنبال جاپا سفت کردنم؟
چرا اینقدر از اینستاگرام مایه میگذارم؟

یاد قاطری می‌افتم که به او گفتند: «پدرت کیه؟»
گفت : «آق‌دایی‌م اسبه!»

این روزها بیشتر نوشتنم باعث شده بفهمم چقدر دوری از اینستاگرام تصمیم درستی بوده.

@matinchapani
2🐳1
کنجکاوم چه خواهم نوشت

بین کارهای روزانه‌ام، همیشه به آپدیت‌ نگه داشتن اینجا فکر میکنم، ایده‌های مختلف را مرور میکنم، ولی هیچ‌کدام، از آب‌وگل در نمی‌آیند و در همان حد ایده باقی میمانند. با اینکه پذیرفته‌ام نوشته در حین نوشتن شکل میگیرد* ولی باز دنبال راه دررو میگردم تا همه‌چیز را در ذهنم کامل کنم، بی‌آنکه چیزی بنویسم.

انگار یک آبکش را در تشت‌ پُر آبِ ایده‌ها فرو میبرم و تا بالا میاورم و خالی از آب میبینم‌اش، با سماجت، عمیق‌تر در آب فرو میکنم. به این فکر میکنم که اینبار آبکش را طولانی‌تر در آب نگه دارم تا شاید دیرتر خالی شود، یا نه یک آبکش با سوراخ‌های ریزتر تهیه کنم!

فکر میکنم فروید هم، یک‌ دست ایده و یک‌ دست آبکش و رقصی میانۀ تشت به این جمله رسیده:
«کنجکاوم چه خواهم نوشت.»


او فهمیده که فرایند نوشتن، یک کشف است، نه تکرار یک ایدۀ آماده. اینکه قرار نیست همۀ جزئیات و ایده‌ها را بداند، فقط شروع میکند و اجازه میدهد کلمات یکی پس از دیگری ظاهر شوند. در مسیر ممکن است حتی خودش هم غافلگیر شود؛ چرا که چیزی را نوشته که حتی تصورش را هم نمی‌کرده.

پلانی از فیلم Mr.nobodi (2009) در ذهنم تداعی میشود، آنجایی که در میانۀ فیلم، تصویر قطع و وصل میشود و همزمان صدای تایپِ ماشین تحریر در پس‌زمینه می‌پیچد، لحظه‌ای بعد تصویر روی نِمو (شخصیت اصلی) سویچ میشود؛ پشت ماشین تحریر نشسته و در حال نوشتن است. تماشاگر درمیابد که آنچه در فیلم دیده، همان لحظه زیر دستان او نوشته شده.

انگار فیلم میخواسته بگوید این فقط یک نسخه از زندگی نِمو است که در حال نوشتن است، نه یک روایت خطی و تثبیت‌شده.

این صحنه به ما یادآوری میکند که زندگی نِمو و شاید زندگی هر انسانی، نه یک خط ثابت و قطعی بلکه تنها یکی از نسخه‌های ممکن است؛ ما نیز در آیندۀ خودمان با این ناشناخته‌ها روبرویم و اصلا همین کنجکاوی‌ست که مسیر را میسازد.


*جمله: «نوشته در حین نوشتن شکل میگیرد»، نقل‌قول از شاهین کلانتری.

@matinchapani
2🐳1
چرا آدما تنهایی رو ترجیح میدن؟


1. چون با گابریل گارسیا قرارداد صدساله بستن.

2. چون از همراه‌اول متنفرن.

3. چون کیارستمی تو تنهایی درخت‌تره.

4. چون تازه از بوفه مدرسه ساندویچ گرفتن.

5. چون تنهایی ترجیح‌شون نیست، تقدیرشونه.

6. چون نوشابه پرسنن و دوست ندارن سر پیری یه‌نفر یه لیوان آب دست‌شون بده.

7. چون اوسای بنا نباید اون خونه رو تنهای تنها و با چوب نعنا میساخت.

8. چون میخوان تنها به قاضی برن و راضی برگردن.

9. چون توی کنج عزلت فقط جای یه نفر هست.

10. تا به تریج قبای فمنیستا برنخوره.

#مقدمه_ضربه

@matinchapani
3👍2🐳1
چرا آدما باهم ازدواج میکنن؟

1. مزلو گفته: «شما چون آشنایین، از مرحلۀ سوم هرم شروع کنین.»

2. چون هتل‌ها شناسنامه میخوان.

3. انتخاباته و میخوان با کت‌وشلوار و لباس عروس برن رای بدن.

4. اعتراض نمادین سیاه‌پوستان، در برابر ازدواج سفید.

5. پروژۀ جدید نتفلیکس برای تکمیل دین.

6. پروژۀ جدید HBO برای مبارزه با فمنیسم.

7. پروژۀ جدید اپل تی‌وی برای حفظ رسم حسنۀ کودک همسری.

8. تا بتونن یک قدم به قرعه‌کشی طرح ماداران ایرانخودرو نزدیک‌تر بشن.

9. محمد نوری گفته تا ازدواج نکنن، گل نمی‌ریزم رو عروس و دوماد.

10. تا اونی سر پیری آب دست‌شون میده لعنت‌شون کنه.

11. تا اون بچه‌ای که نه ماه بعد به دنیا میاد، سایۀ پدر بالا سرش باشه.

12. تا وام ازدواج بگیرن و باهاش مهریه رو بدن.

#مقدمه_ضربه

@matinchapani
👍4
چرا آدما می‌میرن؟

1. چون میخوان به آتئیست‌ها ثابت کنن جهان پس از مرگ وجود داره.

2. چون سهراب سپهری میخواسته کبوتر مرده به مشتری‌هاش قالب کنه.

3. چون «ده فیلمی که حتما قبل از مرگ باید دید» رو دیدن.

4. میخوان بفهمن که واقعا اون ۲۱ گرم از جسم‌شون جدا میشه یا نه.

5. چون بهانۀ بهتری برای قال گذاشتن دوست‌پسرشون پیدا نمی‌کنن.

6. چون رستم میخواد نوشدارو بیاره.

7. چون میر میخواد با مرگ کات کنه و بره با داماد ازدواج کنه.

8. چون سانتی‌مانتالیسم‌ترین حالتیه که میشه توجه خرید و نخورد.

9. غذا سوپ بوده و نتونستن از چنگال مرگ جان سالم به‌در ببرن.

10. چون به تب راضی نشده.

#مقدمه_ضربه

@matinchapani
🐳2👍1
گفتگوی کوروش کبیر با امیرکبیر


- امیر بعد اینجا یه‌دور نریم اندرزگان مذگان؟
- زشته بابا رفتیم رو ایر. عهووم.

+ امیر به‌نظرت اگه من و تو نبودیم ایرانی هم وجود داشت؟
- ناسلامتی کوروشی، بزرگتر فکر کن؛ ما همون نقطه‌ای هستیم که 13 میلیارد سال پیش، جهان ازش پدید اومده.

+ اگه ناسلامتی کوروشم، به‌نظرت منطقی‌ترش این نبود تو سوال بپرسی من جواب بدم؟
- لذت مهمه، چه فرقی میکنه جای فاعل و مفعول عوض شه؟ اصن جا عوض.

+ کوروش به‌نظرت چرا مردم ایران هی میپرسن که ما کجاییم؟
- شاید هنوز نمیدون نون به‌نرخ گذشته خوردن، از نون به نرخ روز خوردن هم کثیف‌تره.*

+ کوروش هنوزم فکر میکنی اون دختری که برگشت تا برادرت رو نگاه کنه عاشق‌ت نبود؟ فکر نمی‌کنی واکنش ناخودآگاه سیستم عصبی‌ش بود که یهو برگشت؟
- ببین، به‌خاطر همین کاراته ناصرالدین‌شاه هرچی سوگلی خوشگل‌موشکل بود واسه خودش سوا کرد، خواهر ترشیده‌اشم قالب کرد به تو. مالی نبود ردش کردم.

+ پس اینکه میگی «زنان را گرامی بدارید» الکیه؟ میدونستی میشه تو رو اولین فمنیست تاریخ خطاب کرد؟
- هر کسی غیر تو این سوال رو میپرسید جواب میدادم، این سوال به تو نمیاد؛ مرد بودی نمیذاشتی زنت قبل تو غذاهاتُ تست کنه.

+ کوروش الان دیگه آسوده میخوابی؟
- همیشه آسوده خوابیدم، مخصوصا در جشن‌های 2500 ساله و مخصوصا در لحظات تحویل سال. و خوشحالم که مردمم بین کوروش تاریخی و کوروش اسطوره‌ای تفکیک قائلن.

+ بس کن این نارسیست‌بازی و کوروش کوروش گفتن رو، غیر گفتار و پندار و اینا، پند دیگه‌ای نداری برای حسن‌ختام؟
- چرا؛ کات کنید دست بچرخه.


*این جمله نقل به‌مضمون از محمدرضا شعبانعلیه.




@matinchapani
👍51
لغت‌نامۀ بی_بامزه


عشق:

کشک اعلای زابل

ایران:
یک چمدان پر از شناسنامه؛ بی‌فرودگاه

پول:
آچار فرانسۀ چینی

آب:
جامد هال

کتاب:
شاخه‌ای از ولیعصر؛ خط به خط‌‌اش صدای تبر

آینده:
فعلی صرف‌شده در ماضی بعید

پا:
سلطان فیتیش‌ها

درخت:
ننشسته جای مردان سیاست

لب:
لاله و لادنی که جدایی‌شان مرگ‌آفرین است*

قرمز:
سیبی در دست باد

سنگ:
قلبی که گفتن را فراموش کرده

تقویم:
مرده‌شوی روزهای زنده



* اشاره به شعر غنی کشمیری.

@matinchapani
👍1
293: دوتا شدیم، بعد نه‌ماه، سه‌تا


سه‌سال پیش در چنین روزی من تصمیم به آزادنویسی روزانه گرفتم، سال بعدش روتینِ روزگفته نیز به این خانواده اضافه شد و سه‌نفره شدیم.

برای گرامیداشت چنین روز مهمی، هر سال از برگه روتین‌هایم عکس میگیرم و در اینستاگرام استوری میکنم.

شاید فکر کنید دارم شواف میکنم، یا خدایی‌نکرده حمل‌بر خودنمایی بدانید؛ اما نه، من هیچ‌وقت چیزی برای خودم نخواستم، در تمامی این سال‌ها من در هیچ‌کدام از این عکس‌ها نبوده‌ام، تنها عکاس‌شان بوده‌ام و بس.

آیا اگر من نباشم روزگفته‌ای وجود خواهد داشت؟
روزنوشته‌ چی؟
قطعا نه، ولی با افتادگی و تواضع خودم را فدای خانواده کرده‌ام.

امسال ولی دستم از اینستاگرام کوتاه است و من نگران خانواده. باید به آنها ثابت کنم امروز را فراموش نکرده‌ام؛ چه‌کاری ارزشمندتر از اینکه این‌بار، اینجا این عکس‌ها را منتشر کنم؟
👍3
گمم نکنید بچه‌هااا

حسرت به‌دل ماندم برای یک بار هم که شده این عبارت را در اینستاگرامم استفاده کنم:
«New Profile: گمم نکنین بچه‌هااا»

اما عکس پروفایلم سالهاست تغییری نکرده و این فانتزی ذهنی‌ روز به روز خاک میخورد.

برایم چیزی شبیه یک فانتزی‌ست؛ چراکه این میزان از دست‌و‌دل‌بازبودنِ بعضی‌ها برایم واقعاً غیرقابل‌درک است. مگر نه‌اینکه اول باید ازمان مژدگانی میگرفتند و بعد در ترفه‌العینی میگفتند: «دیری ری رین، گم نشدم که، فقط پروفمُ عوض کردم.»

ولی حتی اگر مژدگانی هم میدادند فایده نداشت؛ همین تَرنم‌خانم نبود مگر؟ برای جِسیِ گم‌شده در پارک، 60میلیون مژدگانی گذاشته بود، گشتم پیدایش کنم؟

ولی گاهی نمی‌گردیم که پیدا کنیم، میگردیم تا با دست‌انداختن دیگران و زندگی‌شان به زندگی‌مان معنا ببخشیم.

توی دل خودمان حسودی‌مان میشود وقتی داریم زیر فشار زندگی قالب تهی میکنیم، هستند کسانی که تمام هم‌وغم‌شان عوض‌کردن پروفایل اینستاگرام‌ است، حسودی‌مان میشود ترنم به‌خاطر جسی خواب به‌چشمانش نیامده، حسودی‌مان میشود به‌خاطر جسی 60میلیون پول بی‌زبان را به منتهی‌الیه گاو میمالد.

شاید ما زیادی سفت گرفته‌ایم، شاید زندگی مال همان کسانی‌ست که عروسک لبوبو به کیف و کمرشان آویزان است، مال همان کسانی‌ست که صورتی میپوشند تا فیلم باربی را در سینما ببینند و ما غش‌غش توی دلمان به سادگی‌شان میخندیم.


اما چه‌ شد که این کلاس اخلاق را راه انداختم؟


حقیقت ماجرا این است که حین وَر رفتن همیشگی‌م با ai، اینبار جزئیات خروجی‌اش خیلی به چشمم آمد (همین عکس پروفایل‌م)، ولی چون خودپُخ‌پنداری خاصی در تصویر عیان بود، هیچ‌جوره نمی‌توانستم خودم را راضی کنم بگذارمش پروفایل. پس همین کلاس اخلاقی که در آن هستید قبلا با یک عضو علی‌البدل برگزار شده و به این نتیجه رسیدم که میتوانم خودم و شما را گول بزنم.

پس یعنی ما زندگی را سفت نگرفته‌ایم؟
نه بابا کی گفته؟ میتوانیم غش‌غش به کسانی عروسک لبوبو دارند، باربی می‌بینند و ... بخندیم؛ اما یادمان باشد با دست‌انداختن زندگی دیگران، زندگی‌مان معنا پیدا نمی‌کند.

@matinchapani
5
چرا آدما می‌خوابن؟


1. برای اینکه زن‌دایی‌ بفهمه بابابزرگ جاش خوبه؛

2. فانتزی پرستارا برای پیدا کردن رگ خواب؛

3. کریستوفر نولانم باید یه نونی بخوره؛

4. یه راننده تاکسی آرزو کرده کاش ننه‌بابات اون شب خوابیده بودن؛

5. شتر اعتراض کرده یه‌بار دیگه پنبه‌دانه‌ بیاد اینطرف، پاره‌اش میکنم؛

6. برای اینکه سارتر بگه: «یه فلج مادرزاد میتونه قهرمان دو بشه»؛

7. برای اینکه فروید بتونه کتاب تعبیر خوابش رو بکنه تو پاچه ملت؛

8. تا پسرا صبح با صدای بم ویس بدن: «بِیب، دیشب خوابتو دیدم».

#مقدمه_ضربه

@matinchapani
2🐳2
ریختن سرکه‌های کهنه در بطری نو

«نهایتا تنها رفیقی که داری خودتی. شاید کلیشه‌ای به‌نظر بیاد، ولی کار کلیشه همینه که یه‌سری حقایق رو از چشم‌مون بندازه که نریم سراغ‌شون.»
چندسال پیش این جمله را از غیرمنتظره‌ترین آدمی که میتوانست این حرف را بزند شنیدم؛ یک واینر در اینستاگرام که جوک‌های بی‌مزه تعریف میکرد.

آن‌موقع نمی‌دانستم چه میگوید، آن جمله را استوری کردم، بارها پیش آمده بود در گفتگو با آدم‌ها بلغورش کنم، اصلا اینطور بگویم که شده بودم مصداق بارز آن جمله، آمده بود مفهوم و کارکرد خودش [کلیشه] را از چشم‌هایم بندازد تا نروم سراغ‌اش.

ما گاهی در درون‌مان به درستی همان حقایقی میرسیم که از بیرون کلیشه به‌نظر می‌رسند؛ یعنی کلیشه‌ها همان حقایق و مفاهیم درستی هستند که آنقدر تکرار شده‌اند که دیگر به‌چشم‌مان نمی‌آیند.

خب ما چگونه به حقایق و مفاهیمی می‌رسیم که قبل‌تر برایمان کلیشه بود؟
این وسط چه اتفاقی می‌افتد؟

این مطلب را در روزهای آینده ادامه خواهم داد...

@matinchapani
3
متین چپانی
ریختن سرکه‌های کهنه در بطری نو «نهایتا تنها رفیقی که داری خودتی. شاید کلیشه‌ای به‌نظر بیاد، ولی کار کلیشه همینه که یه‌سری حقایق رو از چشم‌مون بندازه که نریم سراغ‌شون.» چندسال پیش این جمله را از غیرمنتظره‌ترین آدمی که میتوانست این حرف را بزند شنیدم؛ یک واینر…
ریختن سرکه‌های کهنه در بطری نو؛ سرکه‌شناس ادایی

امروز فایل ورد هفتۀ پیش را باز کردم تا حرف‌های ناقص‌م در مورد کلیشه را کامل کنم، اما هر چقدر زور زدم نتوانستم آنطور که میخواستم بنویسم‌اش.

انگار همان هفتۀ پیش هم که گفتم: «طی روزهای آینده بیشتر در مورداش خواهم نوشت» چیزی بارم نبود، صرفا خواستم بگویم موضوع سنگین است و در چند بخش و چند روز خواهم نوشت.

انگار باز هم آمده بودم آن جمله را استوری کنم، آمده بودم همان جملۀ تکراری را برای چند نفر دیگر بلغور کنم و بروم.

فکر میکردم میتوانم در موردش بنویسم، میتوانم ذهنیتم از آن کلمه را آنطور که فهمیده‌ام توضیح دهم، اما در دام آن تک‌کلمه‌ای افتادم که میخواستم این هفته در موردش بنویسم: «بازشناختن»

آمده بودم بگویم بازشناختن باعث میشود به درستی همان مفاهیمی برسیم که قبلا برایمان کلیشه بود، اما قادر به بازشناختن و بازتعریف کلمه کلیشه برای خودم نبودم.

وقتی فهمیدم چیزی از کلیشه بارم نیست، رفتم سراغ موتورهای جستجو؛ فهمیدم این کلمه تاریخچه دارد، از صنعت چاپ آمده و بعد به علوم اجتماعی راه پیدا کرده، فهمیدم انواع دارد، پیامدهای فردی و اجتماعی دارد که از پیامدهای فردی‌اش پدیدۀ «تهدید کلیشه» خیلی برایم جالب بود.

میخواهم طی هفته‌های آینده بیشتر در موردش بنویسم تا درک درست‌تری از این کلمه در ذهنم شکل بگیرد و برای اینکه بین نوشته‌های دیگر گم نشود در یک پست به همۀشان لینک خواهم داد.

پی‌نوشت: نیست حالا کانال هم هر روز آپدیت میشه، حتما گم میشه:))))

@matinchapani
👍3