✍ قبل از جلسه، چند بار اسلایدها را مرور کرد. قرار مهمی بود؛ ماهها دنبالش دویده بود و اگر همه چیز خوب پیش میرفت، شاید مسیر کاریاش عوض میشد.
نیم ساعت زودتر به کافه رسید. قرار بود در فضای باز بنشینند. لپتاپش را روی میز گذاشت و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد متوجه شد چیزی عجیب است.
بوی نامطبوعی در هوا میپیچید. چند متر آنطرفتر، کیسههای زباله کنار جوی آب رها شده بودند. لیوانهای یکبار مصرف و زبالههای پراکنده روی پیادهرو با باد جابهجا میشدند. مشتریها مدام میزهایشان را عوض میکردند و گارسون با عذرخواهی از این میز به آن میز میرفت.
مهمانش که رسید، اولین جملهای که گفت درباره قرارداد نبود.
گفت: «اینجا همیشه اینقدر شلوغه و بههمریخته است؟»
صاحب کافه که حرفشان را شنید، آهی کشید و گفت: «نه. فقط دیشب رفتگر محله نیامده بود.»
همین.
نه قطعی برق بود. نه سیل آمده بود. نه حادثهای رخ داده بود.
فقط یک نفر سر کارش حاضر نشده بود.
او همان لحظه فهمید بعضی شغلها آنقدر در تار و پود زندگی ما تنیده شدهاند که تا وقتی هر روز انجام میشوند، کسی متوجهشان نیست.
جلسه برگزار شد. قرارداد هم امضا شد.
اما وقتی از کافه بیرون آمد، بیشتر از هر چیز به همان جمله فکر میکرد:
«فقط دیشب رفتگر محله نیامده بود.»
ناگهان فهمید شهرها را فقط مهندسان، معماران و مدیران و حتی مردم نمیسازند...
برای رفتگران شریف؛ آدمهایی که اگر یک شب نباشند، همه متوجه میشوند زندگی شهری چقدر به حضورشان وابسته است.
به مناسبت ۱۷ جون، #روز_جهانی_رفتگران
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
نیم ساعت زودتر به کافه رسید. قرار بود در فضای باز بنشینند. لپتاپش را روی میز گذاشت و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد متوجه شد چیزی عجیب است.
بوی نامطبوعی در هوا میپیچید. چند متر آنطرفتر، کیسههای زباله کنار جوی آب رها شده بودند. لیوانهای یکبار مصرف و زبالههای پراکنده روی پیادهرو با باد جابهجا میشدند. مشتریها مدام میزهایشان را عوض میکردند و گارسون با عذرخواهی از این میز به آن میز میرفت.
مهمانش که رسید، اولین جملهای که گفت درباره قرارداد نبود.
گفت: «اینجا همیشه اینقدر شلوغه و بههمریخته است؟»
صاحب کافه که حرفشان را شنید، آهی کشید و گفت: «نه. فقط دیشب رفتگر محله نیامده بود.»
همین.
نه قطعی برق بود. نه سیل آمده بود. نه حادثهای رخ داده بود.
فقط یک نفر سر کارش حاضر نشده بود.
او همان لحظه فهمید بعضی شغلها آنقدر در تار و پود زندگی ما تنیده شدهاند که تا وقتی هر روز انجام میشوند، کسی متوجهشان نیست.
جلسه برگزار شد. قرارداد هم امضا شد.
اما وقتی از کافه بیرون آمد، بیشتر از هر چیز به همان جمله فکر میکرد:
«فقط دیشب رفتگر محله نیامده بود.»
ناگهان فهمید شهرها را فقط مهندسان، معماران و مدیران و حتی مردم نمیسازند...
برای رفتگران شریف؛ آدمهایی که اگر یک شب نباشند، همه متوجه میشوند زندگی شهری چقدر به حضورشان وابسته است.
به مناسبت ۱۷ جون، #روز_جهانی_رفتگران
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
Telegram
روزشمار به زبان داستان ✍📆
ثبت روزها در قاب داستان. نگاهی دیگر به تقویمی که میشناسید.
❤3
✍ عزیزم،
امروز دقیقاً دو ماه و سه روز از روزی میگذرد که تو را ترک کردم؛
تو را،
وطنم را،
خانوادهام را
و دوستانم را.
عجیب نیست؛ آرام نیستم. مثل کارآگاهی که سالها دنبال حقیقت دویده ولی هنوز راز جنایت را کشف نکرده است.
ترک خانه برای من شورش علیه استبداد بود.
اما گاهی از خودم میپرسم: آیا همزمان جنگی علیه خودم هم بود؟ هنوز نمیدانم.
شاید تا وقتی از این اقامتگاه پناهجویان بیرون نرفتهام و دوباره طعم یک زندگی معمولی را نچشیدهام، نتوانم دربارهاش حرف بزنم. میدانم اینجا مدالی در انتظارم نیست. به کسی برای نافرمانی جایزه نمیدهند.
اما امیدوارم تو به من افتخار کنی.
همیشه فکر میکردم اگر دوستم داشتی، بخشی از آن به خاطر همین سرکشیهایم بود؛
به خاطر ایستادن در برابر چیزی که هر دوی ما از آن نفرت داشتیم.
از احساس امروزت خبر ندارم. فقط میدانم روزی دوستم داشتی. نمیدانم در این ماهها دلت برایم تنگ شده یا نه.
اما عزیزم،
خاورمیانه جای عجیبی است. سرزمین پیامبران است، اما انگار راه رستگاری را گم کرده است.
هر روز حادثهای تازه از راه میرسد، انگار کسی مسابقهای بیپایان ترتیب داده و هر ساعت مانعی تازه پیش پای مردم میگذارد و مردم، قهرمانانه از آنها عبور میکنند.
من اما هرگز به اندازه تو قهرمان نبودم. زندگی این را به من ثابت کرد. برای همین از تو میخواهم در دادگاه دلت مرا ببخشی؛
برای رفتنم،
برای نماندنم،
برای همه احساساتی که ناچار شبیه خیانت به نظر میرسند.
گاهی یاد حکایتی میافتم:
پیرزنی از قصابی پرسید:
چرا گوشتها را با این تیغه کند میبری؟
قصاب گفت:
برای اینکه گوسفند کمتر درد بکشد.
پیرزن خندید و گفت:
گوسفند که دیگر مرده است.
و قصاب جواب داد:
از کجا معلوم؟ ما که نمیدانیم بعد از مرگ چه بر سر گوسفند میآید.
من هم نمیدانم بعد از مرگ چه چیزی در انتظار ماست. شاید خدا قصابی باشد که زیر ردای خود مهربانی را پنهان کرده است. شاید اول ما را بکشد و بعد به ما پناه بدهد.
شاید روزی،
جایی آن سوی همه این مرزها،
دوباره همدیگر را پیدا کنیم.
کنار دریا.
در حالی که صدای موجها میآید.
و هیچکس دیگر از ما نپرسد از کجا آمدهایم.
#مناسبت
برای 20 جون روز جهانی پناهندگان
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
امروز دقیقاً دو ماه و سه روز از روزی میگذرد که تو را ترک کردم؛
تو را،
وطنم را،
خانوادهام را
و دوستانم را.
عجیب نیست؛ آرام نیستم. مثل کارآگاهی که سالها دنبال حقیقت دویده ولی هنوز راز جنایت را کشف نکرده است.
ترک خانه برای من شورش علیه استبداد بود.
اما گاهی از خودم میپرسم: آیا همزمان جنگی علیه خودم هم بود؟ هنوز نمیدانم.
شاید تا وقتی از این اقامتگاه پناهجویان بیرون نرفتهام و دوباره طعم یک زندگی معمولی را نچشیدهام، نتوانم دربارهاش حرف بزنم. میدانم اینجا مدالی در انتظارم نیست. به کسی برای نافرمانی جایزه نمیدهند.
اما امیدوارم تو به من افتخار کنی.
همیشه فکر میکردم اگر دوستم داشتی، بخشی از آن به خاطر همین سرکشیهایم بود؛
به خاطر ایستادن در برابر چیزی که هر دوی ما از آن نفرت داشتیم.
از احساس امروزت خبر ندارم. فقط میدانم روزی دوستم داشتی. نمیدانم در این ماهها دلت برایم تنگ شده یا نه.
اما عزیزم،
خاورمیانه جای عجیبی است. سرزمین پیامبران است، اما انگار راه رستگاری را گم کرده است.
هر روز حادثهای تازه از راه میرسد، انگار کسی مسابقهای بیپایان ترتیب داده و هر ساعت مانعی تازه پیش پای مردم میگذارد و مردم، قهرمانانه از آنها عبور میکنند.
من اما هرگز به اندازه تو قهرمان نبودم. زندگی این را به من ثابت کرد. برای همین از تو میخواهم در دادگاه دلت مرا ببخشی؛
برای رفتنم،
برای نماندنم،
برای همه احساساتی که ناچار شبیه خیانت به نظر میرسند.
گاهی یاد حکایتی میافتم:
پیرزنی از قصابی پرسید:
چرا گوشتها را با این تیغه کند میبری؟
قصاب گفت:
برای اینکه گوسفند کمتر درد بکشد.
پیرزن خندید و گفت:
گوسفند که دیگر مرده است.
و قصاب جواب داد:
از کجا معلوم؟ ما که نمیدانیم بعد از مرگ چه بر سر گوسفند میآید.
من هم نمیدانم بعد از مرگ چه چیزی در انتظار ماست. شاید خدا قصابی باشد که زیر ردای خود مهربانی را پنهان کرده است. شاید اول ما را بکشد و بعد به ما پناه بدهد.
شاید روزی،
جایی آن سوی همه این مرزها،
دوباره همدیگر را پیدا کنیم.
کنار دریا.
در حالی که صدای موجها میآید.
و هیچکس دیگر از ما نپرسد از کجا آمدهایم.
#مناسبت
برای 20 جون روز جهانی پناهندگان
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
Telegram
روزشمار به زبان داستان ✍📆
ثبت روزها در قاب داستان. نگاهی دیگر به تقویمی که میشناسید.
👏2❤1
✍️ در ۳۱ خرداد ۱۳۰۳، پسری در محله سنگلج تهران به دنیا آمد که بعدها قرار بود «آقای بازیگر» لقب بگیرد؛ عزتالله انتظامی.
اما داستان او از سینما شروع نشد.
🎭 عزت نوجوان عاشق تئاتر بود. آنقدر که گاهی از دیوار تماشاخانهها بالا میرفت تا بتواند نمایشها را رایگان ببیند. پول بلیت نداشت، اما رویای صحنه را داشت. شبها بازیگران را تماشا میکرد و در راه بازگشت، دیالوگهایشان را زیر لب تکرار میکرد.
سالها بعد برای تحصیل بازیگری راهی آلمان شد. وقتی برگشت، نه ستارهای مشهور بود و نه کسی منتظرش بود. دوباره از نقطه صفر شروع کرد؛ روی صحنههای کوچک، در نمایشهای رادیویی و نقشهای کوتاه.
تا اینکه یک روز گاوی مُرد.
البته نه در واقعیت؛ در فیلم گاو. 🎬
انتظامی در نقش «مش حسن» آنقدر درخشان ظاهر شد که بسیاری از تماشاگران فراموش کردند او بازیگر است. مردی که پس از مرگ تنها گاوش، آرامآرام خود را گاو تصور میکند. فیلم به یکی از مهمترین آثار تاریخ سینمای ایران تبدیل شد و نام عزتالله انتظامی را جاودانه کرد.
اما شهرت، او را تغییر نداد.
میگویند سالها بعد، وقتی مردم در خیابان او را میدیدند، با احترام میگفتند: «آقای انتظامی.» و او تقریباً همیشه با لبخند و مکثی کوتاه پاسخ میداد: «بفرمایید؟»
گویی هنوز همان جوان سنگلجی بود که پشت درِ تماشاخانهها ایستاده بود و آرزو داشت روزی روی صحنه برود.
او دهها نقش ماندگار بازی کرد؛ از هامون تا اجارهنشینها و مادر. اما شاید بزرگترین نقش زندگیاش این بود که به چند نسل از بازیگران نشان داد هنر فقط استعداد نیست؛ صبر، عشق و احترام به مخاطب هم هست.
وقتی در سال ۱۳۹۷ از دنیا رفت، بسیاری احساس کردند فقط یک بازیگر را از دست ندادهاند؛ انگار بخشی از تاریخ معاصر ایران از صحنه خارج شده است.
و شاید به همین دلیل است که هنوز هم وقتی نام عزتالله انتظامی میآید، خیلیها ناخودآگاه همان لقب قدیمی را تکرار میکنند:
آقای بازیگر. 🎭
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
اما داستان او از سینما شروع نشد.
🎭 عزت نوجوان عاشق تئاتر بود. آنقدر که گاهی از دیوار تماشاخانهها بالا میرفت تا بتواند نمایشها را رایگان ببیند. پول بلیت نداشت، اما رویای صحنه را داشت. شبها بازیگران را تماشا میکرد و در راه بازگشت، دیالوگهایشان را زیر لب تکرار میکرد.
سالها بعد برای تحصیل بازیگری راهی آلمان شد. وقتی برگشت، نه ستارهای مشهور بود و نه کسی منتظرش بود. دوباره از نقطه صفر شروع کرد؛ روی صحنههای کوچک، در نمایشهای رادیویی و نقشهای کوتاه.
تا اینکه یک روز گاوی مُرد.
البته نه در واقعیت؛ در فیلم گاو. 🎬
انتظامی در نقش «مش حسن» آنقدر درخشان ظاهر شد که بسیاری از تماشاگران فراموش کردند او بازیگر است. مردی که پس از مرگ تنها گاوش، آرامآرام خود را گاو تصور میکند. فیلم به یکی از مهمترین آثار تاریخ سینمای ایران تبدیل شد و نام عزتالله انتظامی را جاودانه کرد.
اما شهرت، او را تغییر نداد.
میگویند سالها بعد، وقتی مردم در خیابان او را میدیدند، با احترام میگفتند: «آقای انتظامی.» و او تقریباً همیشه با لبخند و مکثی کوتاه پاسخ میداد: «بفرمایید؟»
گویی هنوز همان جوان سنگلجی بود که پشت درِ تماشاخانهها ایستاده بود و آرزو داشت روزی روی صحنه برود.
او دهها نقش ماندگار بازی کرد؛ از هامون تا اجارهنشینها و مادر. اما شاید بزرگترین نقش زندگیاش این بود که به چند نسل از بازیگران نشان داد هنر فقط استعداد نیست؛ صبر، عشق و احترام به مخاطب هم هست.
وقتی در سال ۱۳۹۷ از دنیا رفت، بسیاری احساس کردند فقط یک بازیگر را از دست ندادهاند؛ انگار بخشی از تاریخ معاصر ایران از صحنه خارج شده است.
و شاید به همین دلیل است که هنوز هم وقتی نام عزتالله انتظامی میآید، خیلیها ناخودآگاه همان لقب قدیمی را تکرار میکنند:
آقای بازیگر. 🎭
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
Telegram
روزشمار به زبان داستان ✍📆
ثبت روزها در قاب داستان. نگاهی دیگر به تقویمی که میشناسید.
❤2
https://www.aparat.com/v/l36wu7b
این فیلم فقط یک خاطره بامزه نیست؛ انگار تکهای از تاریخ سینمای ایران است که اتفاقی روی دوربین ثبت شده.
روی صحنه، عزتالله انتظامی با همان شیرینی و طنازی همیشگی، خاطرهای تعریف میکند و در حضور داریوش مهرجویی ادایش را درمیآورد. چند لحظه بعد، مهرجویی پشت میکروفون میآید و تلافی میکند؛ او هم ادای انتظامی را درمیآورد و سالن غرق خنده میشود. در میان این صحنه، علی معلم نیز حضور دارد؛ مردی که سالها روایتگر و ثبتکننده خاطرات سینمای ایران بود.
امروز که به این ویدئو نگاه میکنیم، میدانیم هر سه نفر از قاب زندگی بیرون رفتهاند؛ یکی به دلیل کهولت، یکی ناگهانی در میانه راه، و دیگری در پایانی تلخ و ناباورانه. اما همین چند دقیقه، چیزی فراتر از یک شوخی دوستانه را ثبت کرده است؛ تصویری از رفاقت، احترام و عشق مشترک به سینما. گویی دوربین، بیآنکه بداند، لحظهای را برای همیشه حفظ کرده که حالا ارزشش چند برابر شده است. سه نام بزرگ، سه چهره ماندگار، و یک خاطره که هنوز لبخند بر لب میآورد. ❤️🎬
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
این فیلم فقط یک خاطره بامزه نیست؛ انگار تکهای از تاریخ سینمای ایران است که اتفاقی روی دوربین ثبت شده.
روی صحنه، عزتالله انتظامی با همان شیرینی و طنازی همیشگی، خاطرهای تعریف میکند و در حضور داریوش مهرجویی ادایش را درمیآورد. چند لحظه بعد، مهرجویی پشت میکروفون میآید و تلافی میکند؛ او هم ادای انتظامی را درمیآورد و سالن غرق خنده میشود. در میان این صحنه، علی معلم نیز حضور دارد؛ مردی که سالها روایتگر و ثبتکننده خاطرات سینمای ایران بود.
امروز که به این ویدئو نگاه میکنیم، میدانیم هر سه نفر از قاب زندگی بیرون رفتهاند؛ یکی به دلیل کهولت، یکی ناگهانی در میانه راه، و دیگری در پایانی تلخ و ناباورانه. اما همین چند دقیقه، چیزی فراتر از یک شوخی دوستانه را ثبت کرده است؛ تصویری از رفاقت، احترام و عشق مشترک به سینما. گویی دوربین، بیآنکه بداند، لحظهای را برای همیشه حفظ کرده که حالا ارزشش چند برابر شده است. سه نام بزرگ، سه چهره ماندگار، و یک خاطره که هنوز لبخند بر لب میآورد. ❤️🎬
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
آپارات - سرویس اشتراک ویدیو
ادای داریوش مهرجویی توسط استاد عزت الله انتظامی و...
ادای داریوش مهرجویی توسط استاد عزت الله انتظامی و...
استاد انتظامی در خاطره ای ادای داریوش مهرجویی رو در میارند و داریوش مهرجویی هم برای اولین بار در تاریخ سینما نقش استاد انتظامی رو برای چند ثانیه بازی میکنه.
استاد انتظامی در خاطره ای ادای داریوش مهرجویی رو در میارند و داریوش مهرجویی هم برای اولین بار در تاریخ سینما نقش استاد انتظامی رو برای چند ثانیه بازی میکنه.
❤1🤗1
🍒 زندگی یعنی اینکه *طعم گیلاس* را بچشی؛
در سادهترین لحظهها دلیلی برای ادامه پیدا کنی.
یعنی توی یک تاکسی بنشینی و بگویی:
آقا یه توت ما رو نجات داد!
🏡 یعنی وقتی کسی به کمک تو نیاز دارد، بیآنکه بدانی راه به کجا میرسد، به دنبال *خانه دوست* روانه شوی.
یعنی آنقدر به آدمها نزدیک شوی که هیچکس برایت فقط یک چهره نباشد؛ همه را در یک *کلوزآپ* بزرگ ببینی، با ترسها، آرزوها و ضعفهایشان.
زندگی یعنی پرده سینما روشن باشد. بعضیها بخندند، بعضیها اشک بریزند. و داستان *شیرین* را از اشکها و لبخندهای زنان زندگی کنی!
و شاید برای همین است که که ژان-لوک گدار گفته:
سینما با گریفیث آغاز میشود و با کیارستمی پایان مییابد. 🎬
اما گاهی با خودم فکر میکنم:
اگر عباس کیارستمی امروز اینجا بود، جهان را چگونه میدید؟
آیا هنوز هم در هیاهوی این روزها، میشد طعم گیلاسی پیدا کرد که آدم را به زندگی امیدوار کند؟
به بهانه یکم تیرماه سالروز تولد عباس کیارستمی
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
در سادهترین لحظهها دلیلی برای ادامه پیدا کنی.
یعنی توی یک تاکسی بنشینی و بگویی:
آقا یه توت ما رو نجات داد!
🏡 یعنی وقتی کسی به کمک تو نیاز دارد، بیآنکه بدانی راه به کجا میرسد، به دنبال *خانه دوست* روانه شوی.
یعنی آنقدر به آدمها نزدیک شوی که هیچکس برایت فقط یک چهره نباشد؛ همه را در یک *کلوزآپ* بزرگ ببینی، با ترسها، آرزوها و ضعفهایشان.
زندگی یعنی پرده سینما روشن باشد. بعضیها بخندند، بعضیها اشک بریزند. و داستان *شیرین* را از اشکها و لبخندهای زنان زندگی کنی!
و شاید برای همین است که که ژان-لوک گدار گفته:
سینما با گریفیث آغاز میشود و با کیارستمی پایان مییابد. 🎬
اما گاهی با خودم فکر میکنم:
اگر عباس کیارستمی امروز اینجا بود، جهان را چگونه میدید؟
آیا هنوز هم در هیاهوی این روزها، میشد طعم گیلاسی پیدا کرد که آدم را به زندگی امیدوار کند؟
به بهانه یکم تیرماه سالروز تولد عباس کیارستمی
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
Telegram
روزشمار به زبان داستان ✍📆
ثبت روزها در قاب داستان. نگاهی دیگر به تقویمی که میشناسید.
🥰3❤2
✍️ فلاش دوربینها یکییکی خاموش شدند.
مأمورها هنوز کنار کیسههای سفید ایستاده بودند؛ انگار کنار شکار بزرگی عکس یادگاری میگرفتند.
خبرنگار آنجا ایستاده بود،
«چند تُن مواد مخدر کشف و امحا شد...»
جمله را آنقدر شنیده بود که دیگر شبیه خبر نبود؛ شبیه تیتراژ فیلمی بود که پایانش را از قبل میدانست.
از انبار بیرون آمد. بیاختیار یاد برادرش افتاد. عجیب بود... برادرش هیچوقت داخل چنین انباری نبود. هیچوقت قاچاقچی نبود. فقط یک روز، یک نفر به او گفته بود: «فقط یک بار.»
بعد انگار تمام شهر، دست به دست هم داده بود تا آن «یک بار» تکرار شود.
خبرنگار ایستاد.
با خودش فکر کرد اگر تمام این کیسهها هفت سال زودتر کشف شده بودند، برادرش زنده میماند؟
نه...
برادرش با این کیسهها نمرده بود.
با آن دستی مرده بود که همیشه زودتر از همه، بسته بعدی را پیدا میکرد.
صدای بستن درِ انبار آمد. همهچیز تمام شده بود.
یا شاید تازه شروع شده بود.
فردا دوباره عدهای میکارند. عدهای میسازند. عدهای حمل میکنند. عدهای چشم میبندند. عدهای هم با افتخار، جلوی دوربینها از مبارزه حرف میزنند.
و جایی، پسری یا دختری برای اولین بار خواهد شنید: «فقط یک بار...»
خبرنگار گوشیاش را از جیبش بیرون آورد.
تیتر آماده بود:
«چند تُن مواد مخدر کشف و امحا شد.»
اما دستش روی دکمه انتشار ماند. با خودش فکر کرد:
اگر قرار بود برادرم با کشف این محمولهها نجات پیدا کند... باید هفت سال پیش زنده میشد.
صفحه را بست.
پشت سرش، مأمورها مشغول جمع کردن بنر «مبارزه با مواد مخدر» بودند.
فردا، بنر دیگری نصب میشد. خبر دیگری نوشته میشد. محموله دیگری کشف میشد.
و احتمالاً... یک نفر دیگر، برای اولین بار، میشنید:
«فقط یک بار...»
📆 به مناسبت، ۲۶ جون، روز جهانی مبارزه با مواد مخدر
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
مأمورها هنوز کنار کیسههای سفید ایستاده بودند؛ انگار کنار شکار بزرگی عکس یادگاری میگرفتند.
خبرنگار آنجا ایستاده بود،
«چند تُن مواد مخدر کشف و امحا شد...»
جمله را آنقدر شنیده بود که دیگر شبیه خبر نبود؛ شبیه تیتراژ فیلمی بود که پایانش را از قبل میدانست.
از انبار بیرون آمد. بیاختیار یاد برادرش افتاد. عجیب بود... برادرش هیچوقت داخل چنین انباری نبود. هیچوقت قاچاقچی نبود. فقط یک روز، یک نفر به او گفته بود: «فقط یک بار.»
بعد انگار تمام شهر، دست به دست هم داده بود تا آن «یک بار» تکرار شود.
خبرنگار ایستاد.
با خودش فکر کرد اگر تمام این کیسهها هفت سال زودتر کشف شده بودند، برادرش زنده میماند؟
نه...
برادرش با این کیسهها نمرده بود.
با آن دستی مرده بود که همیشه زودتر از همه، بسته بعدی را پیدا میکرد.
صدای بستن درِ انبار آمد. همهچیز تمام شده بود.
یا شاید تازه شروع شده بود.
فردا دوباره عدهای میکارند. عدهای میسازند. عدهای حمل میکنند. عدهای چشم میبندند. عدهای هم با افتخار، جلوی دوربینها از مبارزه حرف میزنند.
و جایی، پسری یا دختری برای اولین بار خواهد شنید: «فقط یک بار...»
خبرنگار گوشیاش را از جیبش بیرون آورد.
تیتر آماده بود:
«چند تُن مواد مخدر کشف و امحا شد.»
اما دستش روی دکمه انتشار ماند. با خودش فکر کرد:
اگر قرار بود برادرم با کشف این محمولهها نجات پیدا کند... باید هفت سال پیش زنده میشد.
صفحه را بست.
پشت سرش، مأمورها مشغول جمع کردن بنر «مبارزه با مواد مخدر» بودند.
فردا، بنر دیگری نصب میشد. خبر دیگری نوشته میشد. محموله دیگری کشف میشد.
و احتمالاً... یک نفر دیگر، برای اولین بار، میشنید:
«فقط یک بار...»
📆 به مناسبت، ۲۶ جون، روز جهانی مبارزه با مواد مخدر
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
Telegram
روزشمار به زبان داستان ✍📆
ثبت روزها در قاب داستان. نگاهی دیگر به تقویمی که میشناسید.
❤5
✍ کرکره را که بالا کشید، صدایش مثل همیشه در کوچه پیچید.
چند ثانیه همانجا ایستاد.
انگار منتظر بود کسی از مغازه کناری سرش را بیرون بیاورد و بگوید: خوش اومدی!
اما کسی نبود. گرد و غبار روی پیشخوان نشسته بود. قاب عکس قدیمی روز افتتاح، کج شده بود. گوشهای از شیشهی ویترین هنوز بوی چسب میداد.
این اولین بار نبود که از نو شروع میکرد.
سالها پیش، وقتی کارگاه و فروشگاهش را راه انداخت، سرمایهاش فقط پول نبود؛ خوابش، جوانیاش و سالهایی بود که در روزهای تعطیل، پشت همین پیشخوان ایستاده بود.
بعد کمکم، کار بزرگتر شد.
یک نفر استخدام شد.
بعد دو نفر.
بعد چند نفر دیگر.
از آن روز به بعد، هر صبح که کرکره بالا میرفت، فقط در یک فروشگاه باز نمیشد؛ چند خانواده خیالشان راحتتر میشد که آخر ماه، چراغ خانهشان روشن میماند.
بعدتر اما روزگار سختتر شد. یک روز مواد اولیه گران شد. یک روز برق رفت. یک روز اینترنت نبود. یک روز دلار رفت بالا و یک روز، جنگ نازل شد.
حالا دوباره ایستاده بود؛ روبهروی همان مغازه، همان رؤیا، با موهایی که چند تارشان سفیدتر شده بود. نه به خاطر اینکه ضررها را بتواند تبدیل به سود کند. چون کار دیگری بلد نبود.
دستش را روی پیشخوان کشید. گرد و غبار روی انگشتانش نشست.
لبخند زد. با خودش گفت: گرد و غبار که چیزی نیست... ای کاش این چرخ بچرخد.
📅 امروز، روز جهانی کارآفرینان خرد، کوچک و متوسط است.
برای آدمهایی که شاید نامشان روی بیلبوردها نباشد، اما بخشی از اقتصاد هر کشور، روی شانههای همان آنلاینشاپهای کوچک، همان کارگاههای بیادعا و همان کرکرههایی ایستاده که با وجود همه سختیها، هر صبح دوباره بالا میروند.
آنها فقط کالا تولید نمیکنند؛ فقط خدمات ارائه نمیدهند.
هر بار که از نو شروع میکنند، امید را هم دوباره به کار میگیرند.
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
چند ثانیه همانجا ایستاد.
انگار منتظر بود کسی از مغازه کناری سرش را بیرون بیاورد و بگوید: خوش اومدی!
اما کسی نبود. گرد و غبار روی پیشخوان نشسته بود. قاب عکس قدیمی روز افتتاح، کج شده بود. گوشهای از شیشهی ویترین هنوز بوی چسب میداد.
این اولین بار نبود که از نو شروع میکرد.
سالها پیش، وقتی کارگاه و فروشگاهش را راه انداخت، سرمایهاش فقط پول نبود؛ خوابش، جوانیاش و سالهایی بود که در روزهای تعطیل، پشت همین پیشخوان ایستاده بود.
بعد کمکم، کار بزرگتر شد.
یک نفر استخدام شد.
بعد دو نفر.
بعد چند نفر دیگر.
از آن روز به بعد، هر صبح که کرکره بالا میرفت، فقط در یک فروشگاه باز نمیشد؛ چند خانواده خیالشان راحتتر میشد که آخر ماه، چراغ خانهشان روشن میماند.
بعدتر اما روزگار سختتر شد. یک روز مواد اولیه گران شد. یک روز برق رفت. یک روز اینترنت نبود. یک روز دلار رفت بالا و یک روز، جنگ نازل شد.
حالا دوباره ایستاده بود؛ روبهروی همان مغازه، همان رؤیا، با موهایی که چند تارشان سفیدتر شده بود. نه به خاطر اینکه ضررها را بتواند تبدیل به سود کند. چون کار دیگری بلد نبود.
دستش را روی پیشخوان کشید. گرد و غبار روی انگشتانش نشست.
لبخند زد. با خودش گفت: گرد و غبار که چیزی نیست... ای کاش این چرخ بچرخد.
📅 امروز، روز جهانی کارآفرینان خرد، کوچک و متوسط است.
برای آدمهایی که شاید نامشان روی بیلبوردها نباشد، اما بخشی از اقتصاد هر کشور، روی شانههای همان آنلاینشاپهای کوچک، همان کارگاههای بیادعا و همان کرکرههایی ایستاده که با وجود همه سختیها، هر صبح دوباره بالا میروند.
آنها فقط کالا تولید نمیکنند؛ فقط خدمات ارائه نمیدهند.
هر بار که از نو شروع میکنند، امید را هم دوباره به کار میگیرند.
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
Telegram
روزشمار به زبان داستان ✍📆
ثبت روزها در قاب داستان. نگاهی دیگر به تقویمی که میشناسید.
👏3❤2👍2
✍ پیرمرد خوشاخلاق محله هر روز ساعت هشت صبح، صندلی کنار پنجره را رو به خیابان میگذاشت. سالها بود که همین کار را میکرد.
رهگذرها میآمدند و میرفتند. همسایهها سلامی میکردند. گاهی هم دختر و نوههایش به دیدنش میآمدند.
تا اینکه یک روز، نوه بزرگش برایش یک صفحه در اینستاگرام ساخت تا حوصلهاش سر نرود.
پیرمرد چیزی بلد نبود. اما هر روز، از گلهای باغچهاش عکس میگرفت.
رز قرمز. ریحان. یاس.
زیر هر عکس هم فقط یک جمله مینوشت:
«امروز هم شکفت.» و دکمه انتشار را میزد.
یک هفته بعد، کسی از شهری دیگر نوشت: «پدرم دیروز از دنیا رفت. امروز اولین باری بود که دوباره به یک گل نگاه کردم.»
چند روز بعد، دختری نوشت: «هر صبح، قبل از رفتن به شیمیدرمانی، صفحه شما را میبینم.»
یک ماه بعد، مردی از آن سوی دنیا نوشت: «پدربزرگم را سالهاست از دست دادهام. نمیدانید دیدن دستهای شما که گلها را آب میدهد، چه آرامشی دارد.»
پیرمرد هنوز همان صندلی را کنار پنجره میگذاشت. تنها یک چیز عوض شده بود.
قبلاً فکر میکرد پنجره خانهاش رو به خیابان باز میشود، حالا فهمیده بود گاهی، یک پنجره، میتواند دنیا را به هم متصل کند...
📆 ۳۰ ژوئن، روز جهانی شبکههای اجتماعی
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
رهگذرها میآمدند و میرفتند. همسایهها سلامی میکردند. گاهی هم دختر و نوههایش به دیدنش میآمدند.
تا اینکه یک روز، نوه بزرگش برایش یک صفحه در اینستاگرام ساخت تا حوصلهاش سر نرود.
پیرمرد چیزی بلد نبود. اما هر روز، از گلهای باغچهاش عکس میگرفت.
رز قرمز. ریحان. یاس.
زیر هر عکس هم فقط یک جمله مینوشت:
«امروز هم شکفت.» و دکمه انتشار را میزد.
یک هفته بعد، کسی از شهری دیگر نوشت: «پدرم دیروز از دنیا رفت. امروز اولین باری بود که دوباره به یک گل نگاه کردم.»
چند روز بعد، دختری نوشت: «هر صبح، قبل از رفتن به شیمیدرمانی، صفحه شما را میبینم.»
یک ماه بعد، مردی از آن سوی دنیا نوشت: «پدربزرگم را سالهاست از دست دادهام. نمیدانید دیدن دستهای شما که گلها را آب میدهد، چه آرامشی دارد.»
پیرمرد هنوز همان صندلی را کنار پنجره میگذاشت. تنها یک چیز عوض شده بود.
قبلاً فکر میکرد پنجره خانهاش رو به خیابان باز میشود، حالا فهمیده بود گاهی، یک پنجره، میتواند دنیا را به هم متصل کند...
📆 ۳۰ ژوئن، روز جهانی شبکههای اجتماعی
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
Telegram
روزشمار به زبان داستان ✍📆
ثبت روزها در قاب داستان. نگاهی دیگر به تقویمی که میشناسید.
👏5❤3
✍ میگویند صائب تبریزی بیشتر عمرش را میان تبریز، اصفهان و هند گذراند؛ شاعری که در روزگار جنگها، جابهجاییها و کشمکشهای قدرت زندگی کرد. او به دربار شاه عباس دوم راه یافت و ضمن رابطه خوبی که با او داشت، از نزدیک با قدرت و سیاست آشنا بود. شاید برای همین، اشعارش ابعاد اجتماعی، سیاسی و گاه پند و نصیحت دارد؛ او جهان را با چشم کسی میدید که خوب میدانست ظلم، هرچقدر هم قدرتمند باشد، ماندنی نیست.
در میان هزاران بیتی که از او به یادگار مانده، یکی از آنها هنوز هم انگار برای امروز سروده شده است:
"اثرِ ظلم محال است به ظالم نرسد
ناله پیش از هدف از پشتِ کمان میخیزد"
صائب نمیگوید عدالت همیشه فورا محقق خواهد شد؛ میگوید هر ظلمی از همان لحظهای که آغاز میشود، پایان خودش را هم با خود حمل میکند. همانطور که صدای رها شدن تیر، پیش از رسیدنش به هدف شنیده میشود، ستم هم پیش از آنکه نتیجهاش آشکار شود، سرنوشت خود را رقم زده است.
📆 دهم تیرماه، روز بزرگداشت صائب تبریزی؛ شاعر سبک هندی
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
در میان هزاران بیتی که از او به یادگار مانده، یکی از آنها هنوز هم انگار برای امروز سروده شده است:
"اثرِ ظلم محال است به ظالم نرسد
ناله پیش از هدف از پشتِ کمان میخیزد"
صائب نمیگوید عدالت همیشه فورا محقق خواهد شد؛ میگوید هر ظلمی از همان لحظهای که آغاز میشود، پایان خودش را هم با خود حمل میکند. همانطور که صدای رها شدن تیر، پیش از رسیدنش به هدف شنیده میشود، ستم هم پیش از آنکه نتیجهاش آشکار شود، سرنوشت خود را رقم زده است.
📆 دهم تیرماه، روز بزرگداشت صائب تبریزی؛ شاعر سبک هندی
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
❤5👍1
✍ جوانی ۲۹ ساله بود که ترور شد!
شاعری که قلمش از اسلحه برای حکومت خطرناکتر بود. نامش میرزاده عشقی بود. او از استبداد مینوشت و رویای ایرانی آزاد را فریاد میزد.
عشقی از همان نسل مشروطه بود؛ نسلی که خیال میکرد قانون میتواند جای زور را بگیرد. اما خیلی زود فهمید آزادی را روی کاغذ نمیبخشند.
او روزنامه منتشر کرد، نمایشنامه نوشت، شعر سرود و بیپروا به صاحبان قدرت تاخت. وقتی بسیاری سکوت را انتخاب کردند، او نوشت؛ آنقدر صریح که هر شماره روزنامهاش میتوانست برایش حکم مرگ باشد.
و خودش گفته بود:
"خاکم به سر، ز غصه به سر، خاک اگر کنم
خاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟"
اما عشقی فقط از آزادی سیاسی نمیگفت.
او باور داشت جامعهای که نیمی از مردمش، یعنی زنان، از حق آموزش، حضور اجتماعی و انتخاب محروم باشند، هرگز رنگ پیشرفت را نمیبیند. در شعرها و نوشتههایش بارها از آموزش زنان، کنار رفتن تعصب و حضور آنان در ساختن آینده ایران دفاع کرد؛ حرفهایی که برای جامعه آن روز، بسیار جلوتر از زمانه بود.
"چیست این چادر و روبنده نازیبنده؟
گر کفن نیست بگو چیست پس از این روبنده؟
مرده باد آنکه زنان، زنده به گور افکنده"
سرانجام صبح ۱۲ تیر ۱۳۰۳، دو مرد مسلح مقابل خانهاش ظاهر شدند. چند گلوله شلیک شد و شاعر جوان روی پلههای خانه افتاد.
قاتلان هیچوقت به معنای واقعی کلمه پاسخگوی آن جنایت نشدند؛ اما تاریخ، نام قاتلان را کمرنگ کرد و نام شاعری را به خاطر سپرد که حاضر نشد قلمش را بفروشد.
شاید به همین دلیل است که میرزاده عشقی فقط یک شاعر نیست؛ یادآوری این حقیقت است که گاهی خطرناکترین سلاح، اندیشهای است که با صدای بلند نوشته میشود.
یادش گرامی. 💫
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
شاعری که قلمش از اسلحه برای حکومت خطرناکتر بود. نامش میرزاده عشقی بود. او از استبداد مینوشت و رویای ایرانی آزاد را فریاد میزد.
عشقی از همان نسل مشروطه بود؛ نسلی که خیال میکرد قانون میتواند جای زور را بگیرد. اما خیلی زود فهمید آزادی را روی کاغذ نمیبخشند.
او روزنامه منتشر کرد، نمایشنامه نوشت، شعر سرود و بیپروا به صاحبان قدرت تاخت. وقتی بسیاری سکوت را انتخاب کردند، او نوشت؛ آنقدر صریح که هر شماره روزنامهاش میتوانست برایش حکم مرگ باشد.
و خودش گفته بود:
"خاکم به سر، ز غصه به سر، خاک اگر کنم
خاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟"
اما عشقی فقط از آزادی سیاسی نمیگفت.
او باور داشت جامعهای که نیمی از مردمش، یعنی زنان، از حق آموزش، حضور اجتماعی و انتخاب محروم باشند، هرگز رنگ پیشرفت را نمیبیند. در شعرها و نوشتههایش بارها از آموزش زنان، کنار رفتن تعصب و حضور آنان در ساختن آینده ایران دفاع کرد؛ حرفهایی که برای جامعه آن روز، بسیار جلوتر از زمانه بود.
"چیست این چادر و روبنده نازیبنده؟
گر کفن نیست بگو چیست پس از این روبنده؟
مرده باد آنکه زنان، زنده به گور افکنده"
سرانجام صبح ۱۲ تیر ۱۳۰۳، دو مرد مسلح مقابل خانهاش ظاهر شدند. چند گلوله شلیک شد و شاعر جوان روی پلههای خانه افتاد.
قاتلان هیچوقت به معنای واقعی کلمه پاسخگوی آن جنایت نشدند؛ اما تاریخ، نام قاتلان را کمرنگ کرد و نام شاعری را به خاطر سپرد که حاضر نشد قلمش را بفروشد.
شاید به همین دلیل است که میرزاده عشقی فقط یک شاعر نیست؛ یادآوری این حقیقت است که گاهی خطرناکترین سلاح، اندیشهای است که با صدای بلند نوشته میشود.
یادش گرامی. 💫
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
Telegram
روزشمار به زبان داستان ✍📆
ثبت روزها در قاب داستان. نگاهی دیگر به تقویمی که میشناسید.
🔥4❤1👍1💔1
روزشمار به زبان داستان ✍📆
Photo
✍ روزی که ایران روی شانههای یک نفر ایستاد...
روزی رسید که دیگر شمشیرها نمیتوانستند مرزها را تعیین کنند. قرار شد سرنوشت ایران را یک تیر رقم بزند؛ تیری که هرجا فرود آید، همانجا پایان این سرزمین باشد.
همه به آسمان نگاه میکردند، اما تنها یک نفر میدانست بهای این پرواز چیست.
آرش، کمانش را برداشت و بر بلندای البرز ایستاد. نه برای فتح سرزمینی تازه، بلکه برای حفظ آنچه از ایران باقی مانده بود. میگویند پیش از رها کردن تیر، ایزدبانوی زمین از او خواست همه نیروی جانش را در آن بدمد؛ و آرش پذیرفت.
زه کمان کشیده شد؛ آنقدر که گویی زمان از حرکت ایستاد.
تیر رها شد.
از قلهها گذشت، از جنگلها و رودها گذشت، از دشتهای بیپایان گذشت و باد، آن را تا دورترین نقطه برد؛ جایی که از آن پس، مرز ایران شد.
اما وقتی مردم از شوق به دنبال تیر دویدند، آرش دیگر آنجا نبود.
از آن روز، نام آرش فقط نام یک کمانگیر نیست؛ یادآور این حقیقت است که گاهی یک سرزمین، با جان یک انسان باقی میماند.
در اسطورههای ایران، سیزدهم تیرماه را روز پرتاب تیر آرش کمانگیر میدانند؛ روزی که مرزهای ایران، نه با شمشیر، که با ایثار ترسیم شد.
و بهرام بیضایی در پایان کتاب آرش مینویسد:
«و من مردمی را میشناسم که هنوز میگویند آرش بازخواهد گشت.»
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
روزی رسید که دیگر شمشیرها نمیتوانستند مرزها را تعیین کنند. قرار شد سرنوشت ایران را یک تیر رقم بزند؛ تیری که هرجا فرود آید، همانجا پایان این سرزمین باشد.
همه به آسمان نگاه میکردند، اما تنها یک نفر میدانست بهای این پرواز چیست.
آرش، کمانش را برداشت و بر بلندای البرز ایستاد. نه برای فتح سرزمینی تازه، بلکه برای حفظ آنچه از ایران باقی مانده بود. میگویند پیش از رها کردن تیر، ایزدبانوی زمین از او خواست همه نیروی جانش را در آن بدمد؛ و آرش پذیرفت.
زه کمان کشیده شد؛ آنقدر که گویی زمان از حرکت ایستاد.
تیر رها شد.
از قلهها گذشت، از جنگلها و رودها گذشت، از دشتهای بیپایان گذشت و باد، آن را تا دورترین نقطه برد؛ جایی که از آن پس، مرز ایران شد.
اما وقتی مردم از شوق به دنبال تیر دویدند، آرش دیگر آنجا نبود.
از آن روز، نام آرش فقط نام یک کمانگیر نیست؛ یادآور این حقیقت است که گاهی یک سرزمین، با جان یک انسان باقی میماند.
در اسطورههای ایران، سیزدهم تیرماه را روز پرتاب تیر آرش کمانگیر میدانند؛ روزی که مرزهای ایران، نه با شمشیر، که با ایثار ترسیم شد.
و بهرام بیضایی در پایان کتاب آرش مینویسد:
«و من مردمی را میشناسم که هنوز میگویند آرش بازخواهد گشت.»
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
Telegram
روزشمار به زبان داستان ✍📆
ثبت روزها در قاب داستان. نگاهی دیگر به تقویمی که میشناسید.
❤2🕊2✍1
🖋 امروز روز قلم است.
نمیدانم از چه بنویسم و چرا بنویسم؟
از نویسندگانی که در غربت زندگی را وداع گفتند؟
از آنانی که در هر عصر و در دوره هر حکومتی، به جرم نوشتن حذف شدند؟ از کتابهایی که سانسور شدند، از صداهایی که خاموش شدند، از آدمهایی که فقط میخواستند جهان را کمی صادقانهتر روایت کنند؟
قلم همیشه بهای خودش را داشته؛ گاهی تبعید، گاهی سکوت، گاهی حتی حذف فیزیکی.
و امروز، در روز قلم، بیشتر از هر چیز به خودمان فکر میکنم؛ به سالهایی که فقط نوشتیم. برای رویاها، برای فیلمها، برای آدمها، حتی برای کسب و کارها، برای جهانهایی که هنوز وجود نداشتند.
من نه خودمان را همردیف آن نامهای بزرگ میدانم و نه رنجمان را با رنج آنها یکی میکنم. ما فقط یکی از هزاران آدم گمنامی هستیم که در گوشهای از این دنیا، هنوز به نوشتن چنگ میزند؛ کسانی که سهمشان نه تاریخ است و نه شهرت، فقط چند صفحه، چند فیلمنامه، چند رؤیا و امیدهایی که هنوز خاموش نشده اند.
اما حالا میان این همه صفحهی نوشتهشده، گاهی نمیدانم خودم کجای داستان ایستادهام. نه قهرمانم، نه راوی مطمئن قابل اطمینان.
فقط کسی هستم که سالها قلم را زمین نگذاشت، اما امروز با آیندهای مبهم، با جیبهایی خالی و با انبوهی از سؤالها روبهروست.
با این حال، شاید معنای واقعی قلم همین باشد: اینکه حتی وقتی راه روشن نیست، باز هم چیزی درونت تو را به نوشتن هل میدهد. اینکه جهان میتواند نویسنده را خسته کند، اما میل به روایت لحظهها را نه.
پس امروز، به احترام همهی آنهایی که نوشتند و هزینه دادند، به احترام آنانی که هنوز هم به واقعیتها نور میتابانند و به احترام همهی ما که بیسروصدا هنوز داریم تلاش میکنیم، میگویم:
ادامه بدهیم، شاید هنوز پایان این داستان نوشته نشده باشد...
🗓 به مناسبت ۱۴ تیرماه، روز قلم
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
نمیدانم از چه بنویسم و چرا بنویسم؟
از نویسندگانی که در غربت زندگی را وداع گفتند؟
از آنانی که در هر عصر و در دوره هر حکومتی، به جرم نوشتن حذف شدند؟ از کتابهایی که سانسور شدند، از صداهایی که خاموش شدند، از آدمهایی که فقط میخواستند جهان را کمی صادقانهتر روایت کنند؟
قلم همیشه بهای خودش را داشته؛ گاهی تبعید، گاهی سکوت، گاهی حتی حذف فیزیکی.
و امروز، در روز قلم، بیشتر از هر چیز به خودمان فکر میکنم؛ به سالهایی که فقط نوشتیم. برای رویاها، برای فیلمها، برای آدمها، حتی برای کسب و کارها، برای جهانهایی که هنوز وجود نداشتند.
من نه خودمان را همردیف آن نامهای بزرگ میدانم و نه رنجمان را با رنج آنها یکی میکنم. ما فقط یکی از هزاران آدم گمنامی هستیم که در گوشهای از این دنیا، هنوز به نوشتن چنگ میزند؛ کسانی که سهمشان نه تاریخ است و نه شهرت، فقط چند صفحه، چند فیلمنامه، چند رؤیا و امیدهایی که هنوز خاموش نشده اند.
اما حالا میان این همه صفحهی نوشتهشده، گاهی نمیدانم خودم کجای داستان ایستادهام. نه قهرمانم، نه راوی مطمئن قابل اطمینان.
فقط کسی هستم که سالها قلم را زمین نگذاشت، اما امروز با آیندهای مبهم، با جیبهایی خالی و با انبوهی از سؤالها روبهروست.
با این حال، شاید معنای واقعی قلم همین باشد: اینکه حتی وقتی راه روشن نیست، باز هم چیزی درونت تو را به نوشتن هل میدهد. اینکه جهان میتواند نویسنده را خسته کند، اما میل به روایت لحظهها را نه.
پس امروز، به احترام همهی آنهایی که نوشتند و هزینه دادند، به احترام آنانی که هنوز هم به واقعیتها نور میتابانند و به احترام همهی ما که بیسروصدا هنوز داریم تلاش میکنیم، میگویم:
ادامه بدهیم، شاید هنوز پایان این داستان نوشته نشده باشد...
🗓 به مناسبت ۱۴ تیرماه، روز قلم
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
❤5✍1🙏1
😒 امروز داستانی برای تعریف کردن نداشتم.
صبح که بیدار شدم، مثل شکارچیهای حرفهای دنبال سوژه افتادم. اول یخچال را باز کردم؛ شاید یک گوجهفرنگی سرنوشتساز پیدا شود که بخواهد علیه خیارها کودتا کند. چیزی نبود. 🍅🥒
از پنجره بیرون را نگاه کردم؛ شاید همسایه با لباس بتمن رفته باشد نان بخرد. نبود. 🦇
حتی چند دقیقه به فنجان چایم خیره شدم تا شاید تهمانده برگهایش آیندهای، رازی، یا دستکم یک داستان کوتاه نشانم بدهند. فقط فهمیدم چایم دارد سرد میشود. 🍵
تا ظهر هر اتفاقی را زیر نظر گرفتم. یک مگس وارد اتاق شد. امیدوار شدم. گفتم شاید قهرمان داستان همین باشد. اما بعد از سه دور پرواز ناشیانه، رفت به شیشه خورد و اعتبار هنریاش را از دست داد. 🪰
عصر دیگر کاملاً ناامید شده بودم. نه عشقی شکل گرفت، نه جنایتی رخ داد، نه کشف مهمی اتفاق افتاد. حتی اینترنت هم درست کار میکرد و فرصتی برای غر زدن باقی نگذاشته بود. 🪐
شب، روبهروی صفحه سفید نشستم و نوشتم:
«امروز هیچ داستانی نداشتم.»
بعد مکث کردم.
جمله دوم را نوشتم:
«هنوز هم ندارم.»
جمله سوم را که نوشتم، ناگهان متوجه شدم سه جمله نوشتهام. بعد چهارمی را نوشتم تا درباره سه جمله قبلی توضیح بدهم. بعد پنجمی را نوشتم تا توضیح دهم چرا توضیح دادهام. 🗒
نیم ساعت بعد، یک صفحه کامل نوشته بودم درباره اینکه چیزی برای نوشتن ندارم.
به نظرم داستانها موجودات بسیار موذیای هستند؛ وقتی دنبالشـان میدوی قایم میشوند، اما کافی است با صدای بلند بگویی «امروز هیچ داستانی ندارم»، همان لحظه از پشت مبل بیرون میپرند و میگویند:
«پس این همه صفحه را چه کسی نوشته؟»
#داستانک
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
صبح که بیدار شدم، مثل شکارچیهای حرفهای دنبال سوژه افتادم. اول یخچال را باز کردم؛ شاید یک گوجهفرنگی سرنوشتساز پیدا شود که بخواهد علیه خیارها کودتا کند. چیزی نبود. 🍅🥒
از پنجره بیرون را نگاه کردم؛ شاید همسایه با لباس بتمن رفته باشد نان بخرد. نبود. 🦇
حتی چند دقیقه به فنجان چایم خیره شدم تا شاید تهمانده برگهایش آیندهای، رازی، یا دستکم یک داستان کوتاه نشانم بدهند. فقط فهمیدم چایم دارد سرد میشود. 🍵
تا ظهر هر اتفاقی را زیر نظر گرفتم. یک مگس وارد اتاق شد. امیدوار شدم. گفتم شاید قهرمان داستان همین باشد. اما بعد از سه دور پرواز ناشیانه، رفت به شیشه خورد و اعتبار هنریاش را از دست داد. 🪰
عصر دیگر کاملاً ناامید شده بودم. نه عشقی شکل گرفت، نه جنایتی رخ داد، نه کشف مهمی اتفاق افتاد. حتی اینترنت هم درست کار میکرد و فرصتی برای غر زدن باقی نگذاشته بود. 🪐
شب، روبهروی صفحه سفید نشستم و نوشتم:
«امروز هیچ داستانی نداشتم.»
بعد مکث کردم.
جمله دوم را نوشتم:
«هنوز هم ندارم.»
جمله سوم را که نوشتم، ناگهان متوجه شدم سه جمله نوشتهام. بعد چهارمی را نوشتم تا درباره سه جمله قبلی توضیح بدهم. بعد پنجمی را نوشتم تا توضیح دهم چرا توضیح دادهام. 🗒
نیم ساعت بعد، یک صفحه کامل نوشته بودم درباره اینکه چیزی برای نوشتن ندارم.
به نظرم داستانها موجودات بسیار موذیای هستند؛ وقتی دنبالشـان میدوی قایم میشوند، اما کافی است با صدای بلند بگویی «امروز هیچ داستانی ندارم»، همان لحظه از پشت مبل بیرون میپرند و میگویند:
«پس این همه صفحه را چه کسی نوشته؟»
#داستانک
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
Telegram
روزشمار به زبان داستان ✍📆
ثبت روزها در قاب داستان. نگاهی دیگر به تقویمی که میشناسید.
🔥4❤3
✍ کودکان، پیش از آنکه یاد بگیرند ترسهایشان را توضیح دهند، با قصهها با آنها روبهرو میشوند. پیش از آنکه بدانند شجاعت چیست، آن را در دل یک شخصیت داستانی تجربه میکنند. پیش از آنکه جهان را بشناسند، آن را در خیالشان میسازند؛ و هیچکدام از اینها بدون ادبیات ممکن نیست.
شاید به همین دلیل است که روز ملی ادبیات کودک و نوجوان، فقط یادبود یک نویسنده یا چند کتاب نیست؛ یادآوری این حقیقت است که قصه، یکی از نخستین ابزارهای ساختن انسان است.
این روز، به نام مهدی آذریزدی ثبت شده؛ نویسندهای که با «قصههای خوب برای بچههای خوب» پلی میان ادبیات کهن و کودکان ساخت. در کنار او، آثاری چون «ماهی سیاه کوچولو»، «قصههای مجید»، «خمره» و دهها کتاب ماندگار دیگر، نه فقط خاطره کودکی چند نسل، که بخشی از حافظه فرهنگی ما شدهاند.
ریشههای این جریان به سالها پیش از انقلاب و تلاشهای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و شورای کتاب کودک بازمیگردد. اما پس از پایان جنگ ایران و عراق، اهمیت ادبیات کودک بیش از همیشه دیده شد. از اواخر دهه شصت و بهویژه در دهه هفتاد، نویسندگان، تصویرگران و فیلمسازان، همراه با کانون پرورش فکری، کوشیدند با کتاب، فیلم و هنر، نسلی را که کودکیاش زیر سایه جنگ گذشته بود، دوباره با خیال و امید آشتی دهند. آن سالها، همه فهمیده بودند که بازسازی یک کشور، فقط با ساختن خانهها ممکن نیست؛ باید دنیای کودکان را هم از نو ساخت.
امروز، در عصر شبکههای اجتماعی و انبوه تصویرها و روایتهای کوتاه، شاید بیش از هر زمان دیگری به ادبیات کودک نیاز داشته باشیم. کودکان هر روز با حجم عظیمی از محتوا روبهرو هستند، اما همه این محتواها، فرصت اندیشیدن، خیالپردازی و همدلی را به آنها نمیدهند.
کتاب، هنوز هم یکی از معدود جاهایی است که کودک میتواند آرام بگیرد، سؤال بپرسد، از ترسهایش عبور کند و جهان را از چشم دیگری ببیند.
و اگر روزگار دوباره بوی جنگ بگیرد، بیش از هر چیز باید از جهان درونی کودکان محافظت کنیم. قصهها جنگ را متوقف نمیکنند، اما میتوانند نگذارند جنگ، تمام کودکی را با خود ببرد.
شاید به همین دلیل، هر کتابی که امروز به دست یک کودک میرسد، فقط یک کتاب نیست؛ تکهای از آینده است.
۱۸ تیرماه، روز ملی ادبیات کودک و نوجوان گرامی 📚👶
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
شاید به همین دلیل است که روز ملی ادبیات کودک و نوجوان، فقط یادبود یک نویسنده یا چند کتاب نیست؛ یادآوری این حقیقت است که قصه، یکی از نخستین ابزارهای ساختن انسان است.
این روز، به نام مهدی آذریزدی ثبت شده؛ نویسندهای که با «قصههای خوب برای بچههای خوب» پلی میان ادبیات کهن و کودکان ساخت. در کنار او، آثاری چون «ماهی سیاه کوچولو»، «قصههای مجید»، «خمره» و دهها کتاب ماندگار دیگر، نه فقط خاطره کودکی چند نسل، که بخشی از حافظه فرهنگی ما شدهاند.
ریشههای این جریان به سالها پیش از انقلاب و تلاشهای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و شورای کتاب کودک بازمیگردد. اما پس از پایان جنگ ایران و عراق، اهمیت ادبیات کودک بیش از همیشه دیده شد. از اواخر دهه شصت و بهویژه در دهه هفتاد، نویسندگان، تصویرگران و فیلمسازان، همراه با کانون پرورش فکری، کوشیدند با کتاب، فیلم و هنر، نسلی را که کودکیاش زیر سایه جنگ گذشته بود، دوباره با خیال و امید آشتی دهند. آن سالها، همه فهمیده بودند که بازسازی یک کشور، فقط با ساختن خانهها ممکن نیست؛ باید دنیای کودکان را هم از نو ساخت.
امروز، در عصر شبکههای اجتماعی و انبوه تصویرها و روایتهای کوتاه، شاید بیش از هر زمان دیگری به ادبیات کودک نیاز داشته باشیم. کودکان هر روز با حجم عظیمی از محتوا روبهرو هستند، اما همه این محتواها، فرصت اندیشیدن، خیالپردازی و همدلی را به آنها نمیدهند.
کتاب، هنوز هم یکی از معدود جاهایی است که کودک میتواند آرام بگیرد، سؤال بپرسد، از ترسهایش عبور کند و جهان را از چشم دیگری ببیند.
و اگر روزگار دوباره بوی جنگ بگیرد، بیش از هر چیز باید از جهان درونی کودکان محافظت کنیم. قصهها جنگ را متوقف نمیکنند، اما میتوانند نگذارند جنگ، تمام کودکی را با خود ببرد.
شاید به همین دلیل، هر کتابی که امروز به دست یک کودک میرسد، فقط یک کتاب نیست؛ تکهای از آینده است.
۱۸ تیرماه، روز ملی ادبیات کودک و نوجوان گرامی 📚👶
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
Telegram
روزشمار به زبان داستان ✍📆
ثبت روزها در قاب داستان. نگاهی دیگر به تقویمی که میشناسید.
❤5👏1
🖋 صبح تو بخیر
که ساعت حرکت قطار را به من غلط گفتی
که من بتوانم یک روز دیگر در کنار تو باشم
دوستان من ساعت حرکت قطار را
در شب گذشته به من گفته بودند
بر شانههای تو خزه و خزان روییده بود
تو توانستی با این شانههای مملو از خزه و خزان
سوار قطار شوی
دستانات را تا صبح نزد من
به امانت نهادی
نان را گرم کردی به من دادی
دیگر در سکوت تو کنار میز صبحانه
ما طلاها و سنگهای فیروزهی جهان را
تصاحب کردیم
سکوت تو را چون مدالی گرم و نایاب
بر سینه آویختم
هر روز در آینه به این سکوت خیره میشدم
سپس روز را آغاز میکردم
میخواستم زیر پای تو را پس از صبحانه
از آفتاب فرش کنم
دندانهای تو ارج و قرب فراوان داشت
که نان بیات شدهی خانهی مرا
گاز زدی
ما
من و تو
چگونه به صدای پرندگان رسیدیم
که کنار پنجره از سرما جان باختند
پرندگان بیآشیانه را همیشه دوست داشتی
اما دیگر عمر آنان تکرار نمیشد
همچنان که عمر من و تو هم
دیگر تکرار نمیشد
📒 شعر عمر ما دیگر تکرار نمیشود؛ احمدرضا احمدی
به مناسبت ۲۰ تیرماه سالروز درگذشت او
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
که ساعت حرکت قطار را به من غلط گفتی
که من بتوانم یک روز دیگر در کنار تو باشم
دوستان من ساعت حرکت قطار را
در شب گذشته به من گفته بودند
بر شانههای تو خزه و خزان روییده بود
تو توانستی با این شانههای مملو از خزه و خزان
سوار قطار شوی
دستانات را تا صبح نزد من
به امانت نهادی
نان را گرم کردی به من دادی
دیگر در سکوت تو کنار میز صبحانه
ما طلاها و سنگهای فیروزهی جهان را
تصاحب کردیم
سکوت تو را چون مدالی گرم و نایاب
بر سینه آویختم
هر روز در آینه به این سکوت خیره میشدم
سپس روز را آغاز میکردم
میخواستم زیر پای تو را پس از صبحانه
از آفتاب فرش کنم
دندانهای تو ارج و قرب فراوان داشت
که نان بیات شدهی خانهی مرا
گاز زدی
ما
من و تو
چگونه به صدای پرندگان رسیدیم
که کنار پنجره از سرما جان باختند
پرندگان بیآشیانه را همیشه دوست داشتی
اما دیگر عمر آنان تکرار نمیشد
همچنان که عمر من و تو هم
دیگر تکرار نمیشد
📒 شعر عمر ما دیگر تکرار نمیشود؛ احمدرضا احمدی
به مناسبت ۲۰ تیرماه سالروز درگذشت او
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
Telegram
روزشمار به زبان داستان ✍📆
ثبت روزها در قاب داستان. نگاهی دیگر به تقویمی که میشناسید.
❤8
✍ بعضی فیلمسازها فیلم میسازند.
بعضیها جهان خلق میکنند.
و بعضیها حتی وقتی سالها فیلم نمیسازند، باز هم نامشان ستونی است برای سینمای یک کشور.
او ناصر تقوایی است. کارنامهاش به لحاظ تعدد آثار زیاد نیست؛ اما کافی است فقط «ناخدا خورشید» را ببینید تا بفهمید چرا هنوز از او به عنوان یکی از بزرگترین فیلمنامهنویسان و فیلمسازان ایران یاد میکنند. «ناخدا خورشید» فقط یک اقتباس از همینگوی نیست؛ درسی است برای هر کسی که میخواهد فیلمنامه بنویسد. اینکه چطور میشود داستانی را از آن سوی دنیا برداشت و آنقدر با جغرافیا، فرهنگ و آدمهای جنوب ایران آمیخت که انگار از همانجا متولد شده است.
تقوایی هیچوقت اهل پرکار بودن نبود. وسواس داشت؛ روی جزئیات، روی دیالوگ، روی شخصیتها و روی احترام به مخاطب. شاید به همین دلیل است که تعداد فیلمهایش کم است، اما کمتر فیلمسازی را میشود پیدا کرد که اینهمه اثر ماندگار در کارنامهاش داشته باشد.
او سالها تن به استبداد، سانسور و سلیقههای تحمیلی نداد و ترجیح داد سکوت کند تا اینکه فیلمی بسازد که به آن باور ندارد. سکوتی که برای سینمای ایران، از هزار فیلم متوسط تلختر بود.
آخرین شاهکارش، «کاغذ بیخط»، شاید شخصیترین فیلم او باشد؛ فیلمی درباره زندگی مشترک، رؤیاهای نیمهتمام و رنج نوشتن. اثری که مثل بسیاری از فیلمهای تقوایی، هر بار که دوباره دیده میشود، چیز تازهای برای کشف کردن دارد.
یکی او را با «آرامش در حضور دیگران» به خاطر میآورد.
یکی با «ناخدا خورشید».
یکی با «کاغذ بیخط».
اما همه، او را با همان چیزی به یاد میآورند که این سالها کمیابتر از همیشه بوده است؛ شرافت هنری.
برای ۲۲ تیرماه، زادروز ناصر تقوایی؛ فیلمسازی که ثابت کرد گاهی نبودن از بودن به هر قیمت ماندگارتر است.
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
بعضیها جهان خلق میکنند.
و بعضیها حتی وقتی سالها فیلم نمیسازند، باز هم نامشان ستونی است برای سینمای یک کشور.
او ناصر تقوایی است. کارنامهاش به لحاظ تعدد آثار زیاد نیست؛ اما کافی است فقط «ناخدا خورشید» را ببینید تا بفهمید چرا هنوز از او به عنوان یکی از بزرگترین فیلمنامهنویسان و فیلمسازان ایران یاد میکنند. «ناخدا خورشید» فقط یک اقتباس از همینگوی نیست؛ درسی است برای هر کسی که میخواهد فیلمنامه بنویسد. اینکه چطور میشود داستانی را از آن سوی دنیا برداشت و آنقدر با جغرافیا، فرهنگ و آدمهای جنوب ایران آمیخت که انگار از همانجا متولد شده است.
تقوایی هیچوقت اهل پرکار بودن نبود. وسواس داشت؛ روی جزئیات، روی دیالوگ، روی شخصیتها و روی احترام به مخاطب. شاید به همین دلیل است که تعداد فیلمهایش کم است، اما کمتر فیلمسازی را میشود پیدا کرد که اینهمه اثر ماندگار در کارنامهاش داشته باشد.
او سالها تن به استبداد، سانسور و سلیقههای تحمیلی نداد و ترجیح داد سکوت کند تا اینکه فیلمی بسازد که به آن باور ندارد. سکوتی که برای سینمای ایران، از هزار فیلم متوسط تلختر بود.
آخرین شاهکارش، «کاغذ بیخط»، شاید شخصیترین فیلم او باشد؛ فیلمی درباره زندگی مشترک، رؤیاهای نیمهتمام و رنج نوشتن. اثری که مثل بسیاری از فیلمهای تقوایی، هر بار که دوباره دیده میشود، چیز تازهای برای کشف کردن دارد.
یکی او را با «آرامش در حضور دیگران» به خاطر میآورد.
یکی با «ناخدا خورشید».
یکی با «کاغذ بیخط».
اما همه، او را با همان چیزی به یاد میآورند که این سالها کمیابتر از همیشه بوده است؛ شرافت هنری.
برای ۲۲ تیرماه، زادروز ناصر تقوایی؛ فیلمسازی که ثابت کرد گاهی نبودن از بودن به هر قیمت ماندگارتر است.
روزشمار به زبان داستان | مهسا علینقیان
https://t.me/MAtimewriter
Telegram
روزشمار به زبان داستان ✍📆
ثبت روزها در قاب داستان. نگاهی دیگر به تقویمی که میشناسید.
❤4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سکانسی از فیلم کاغذ بیخط،
کارگردان: ناصر تقوایی
بر اساس طرحی از مینو فرشچی
در باب نوشتن ❤️
کارگردان: ناصر تقوایی
بر اساس طرحی از مینو فرشچی
در باب نوشتن ❤️
❤3✍1