مست شعر
33 subscribers
م̱ن̱ ب̱ه̱ ت̱ق̱د̱ی̱ر̱م̱ و̱ ت̱ق̱د̱ی̱ر̱ ه̱م̱ ا̱ز̱ ذ̱ا̱ت̱ م̱ن̱ ا̱س̱ت̱ ق̱ا̱د̱ر̱ ه̱ر̱ د̱و̱ ج̱ه̱ا̱ن̱م̱ ت̱ت̱ن̱ا̱ه̱و̱،̱ ی̱ا̱ ه̱و̱
Download Telegram
🖤

نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد
مگر از مردمک دیده مدادی طلبیم

#حافظ
🤍
دوستت می‌دارم و بیهوده پنهان می‌کنم
خلق می‌دانند و من انکار ایشان می‌کنم

عشق بی‌هنگام من تا از گریبان سر کشید
از غمِ رسوا شدن سر درگریبان می‌کنم

دست عشقت بند زرین زد به پایم این زمان
کاین سیه‌کاری به موی نقره افشان می‌کنم

سینه‌ی پر حسرت و سیمایِ خندانم ببین
زیر چترِ نسترن آتش فروزان می‌کنم

دیده بر هم می‌نهم تا بسته مانَد سِر عشق
این حبابِ ساده را سرپوشِ طوفان می‌کنم

#سیمین_بهبهانی
🖤
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم
شاکر نعمت و پرورده احسان بودم

چه کند بنده که بر جور تحمل نکند؟
بار بر گردن و سر بر خطّ فرمان بودم

خار عشقت ،نه چنان پایِ نشاط آبله کرد
که سر سبزه و پروای گلستان بودم

روز هجرانت، بدانستم قدرِ شب وصل
عجب ار قدر نبود آن شب و نادان بودم

گر به عقبی درم، از حاصل دنیا پرسند
گویم آن روز که در صحبت جانان بودم

که پسندد که فراموش کنی عهد قدیم؟؟
به وصالت که نه مُستُوجِب هجران بودم

خرم آن روز که بازآیی و سعدی گوید
آمدی ؟ وه که چه مشتاق و پریشان بودم

#مشرف_الدین
💖
در این میخانه مستی می‌کنند از فرطِ هشیاری
نمی‌بینند غیر از دوست را در خواب و بیداری

چو عطر از شیشه روح از جسم شوق پر زدن دارد
نمی‌گنجند جان‌ها در بدن‌ها از سبکباری

کمندِ عشق را پیچیدگی این بس که در دامش
گرفتاری‌ست آزادی و آزادی گرفتاری

به دندان هم نشد تا خیمه، مُشکِ آب را بردن
چه شرحِ جانگدازی داشت معنای وفاداری

بیابان داغ و مقصد دور، لب‌ها خشک و دل‌ها خون
مبار ای ابر دیگر! گر بر این صحرا نمی‌باری

#فاضل_نظری
💖
در روزهای بی‌نفسی هم‌نفس کجاست
یک عشق یک تبسم دور از هوس کجاست

من خسته از رهایی و بی‌سرپناهی‌ام
بال و پری نمانده برایم قفس کجاست

گفتی مگو به هیچ‌کسی راز خویش را
من حاضرم بگویم آن هیچ‌کس کجاست

برگرد ای جوانی از دست رفته‌ام
ای عمر اشتیاق قدیم تو پس کجاست؟

فریاد می‌زنیم و به جایی نمی‌رسد
نشنیده ماند ناله‌ی ما دادرس کجاست

#عطیه‌سادات_حجتی
💖
نشود فاش کسی آن‌چه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه‌رسان من و توست

گوش کن با لب خاموش سخن می‌گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه‌ی عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست

این همه قصه‌ی فردوس و تمنای بهشت
گفت‌وگویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه‌ی عقل
هرکجا نامه‌ی عشق است نشان من و توست

سایه ز آتشکده‌ی ماست فروغ مه و مهر
وه ازین آتش روشن که به جان من و توست

#هوشنگ_ابتهاج
🎉1
💖
اگر بی‌تابی من خاطرت را می‌کند محزون
غمت را مثل تیری از دل خون می‌کشم بیرون

تو هم شادابی‌ام را دیدی و هرگز نفهمیدی
که چون نیلوفری گل کرده‌ام در برکه‌ای از خون

در آغوش«وداعم»با تو و هر«بوسه‌ای»امشب
هجوم تلخی«معنا»ست بر شیرینی«مضمون»

کمر خم کرد هرکس برد بار عشق را بر دوش
«جوان» شد پیر، «گل»شد سربه‌زانو،«بید»شد مجنون

هدر شد مستی‌ام در یاد دیروز و غم فردا
بنوش از بادۀ اکنون، خوشا اکنون، خوشا اکنون

#فاضل_نظری
💖
خلوت نشین خاطر دیوانه‌ی منی
افسونگری و گرمی افسانه‌ی منی

بودیم با تو همسفر عشق، سال‌ها
ای آشنا نگاه، که بیگانه‌ی منی...

هرچند شمع بزم کسانی، ولی هنوز
آتش فروز خرمن پروانه‌ی منی

چون موج سر به صخره‌ی غم کوفتم زِ درد
دور از تو، ای که گوهر یک دانه‌ی منی

خالی مباد ساغر نازت، که جاودان
شورافکنی و ساقی میخانه‌ی منی

آنجا که سرگذشت غم شاعران بود
نازم تو را، که گرمی افسانه‌ی منی

#شفیعی_کدکنی
💖
بشنیده‌ام که عزم سفر می‌کنی مکن
مهر حریف و یار دگر می‌کنی مکن

تو در جهان غریبی غربت چه می‌کنی
قصد کدام خسته‌جگر می‌کنی، مکن!

از ما مدزد خویش، به بیگانگان مرو
دزدیده سوی غیر نظر می‌کنی، مکن!

ای مه که چرخ زیر و زبر از برای توست
ما را خراب و زیر و زبر می‌کنی، مکن!

چه وعده می‌دهی و چه سوگند می‌خوری
سوگند و عشوه را تو سپر می‌کنی، مکن!

کو عهد و کو وثیقه که با بنده کرده‌ای؟
از عهد و قول خویش عبر می‌کنی، مکن!

#مولانا
💖
در بندِ لحظه‌هایِ گرفتار تا کجا
راضی شدن به بازی تکرار تا کجا

آن‌سوی این حصار خبرهای تازه‌ای‌ست
در خانه جای پنجره دیوار تا کجا

فرصت همیشه نیست بیا دیر می‌شود
عمرم گذشت وعده‌ی دیدار تا کجا

خورشید پشتِ ابر که پنهان نمی‌شود
ای نورِ بی‌ملاحظه انکار تا کجا

عمری‌ست در پیِ تو به هر سو دویده‌ام
ای دوست می‌کشانی‌ام این بار تا کجا

#عطیه‌سادات_حجتی
💖
دارم دلی اما چه دل؟ صدگونه حرمان در بغل
چشمی و خون در آستین، اشکی و طوفان در بغل

باد صبا از کوی تو گر بگذرد سوی چمن
گل غنچه گردد تا کند بوی تو پنهان در بغل

نازم خدنگ غمزه را کز لذت آزار او
از هم جراحت‌های دل دزدند پیکان در بغل

کو قاصدی از کوی او تا در نثار مقدمش
هر طفل اشک از دیده‌ام بیرون دوَد جان در بغل

بخت مرا از تیرگی، صبح فراق و شام غم
پرورده چون طفل یتیم، این در کنار، آن در بغل

برقع ز عارض برفکن یک صبحدم تا جاودان
گردد فرامش صبح را خورشید تابان در بغل

قدسی ندانم چون شود سودای بازار جزا
او نقد آمرزش به کف، من جنس عصیان در بغل

#قدسی_مشهدی
💖
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

#حافظ
💖
تمام حادثه یک توده هیمه بود و شرر
و آن چه ماند ز من خاک بود و خاکستر

بدل به دود شد آن هم که بود در ذهنم
از آن تناورِ پرمیوه، سبزِ بارآور

وزآن پرنده آبی که آشیانش را
گرفته بود دو دستم –دوساقه‌ام- در بر

از آن حروف درخشان که بر زمرّدِ من
شعاع سوزنی صبح می‌نگاشت به زر

بدل به دود شد آری هر آنچه بود به جا
از آن درخت که من بودم -آن منِ دیگر

و آن چه خاطرۀ آخرین من بوده‌ست
همه کشاکش ارّه همه نهیب تبر

نه هیچ می‌نگرم دیگر و نه می‌شنوم
نه بر گلم نظری هست و نه‌از پرنده خبر

مرا به گردش تقویم و راز فصل چه کار؟
که نه‌از خزان خطرم هست و نه‌از بهار ثمر

درخت‌های جوان‌تر! مرا به یاد آرید
در آن بهار که گل می‌کنید رنگین‌تر

نسیم‌های جوان سر حرامتان! جز دوست،
به جای خالی من دیگری نشیند اگر

به باد می‌روم و می‌روم ز یاد شما
وزان شود چو به خاکسترم نسیم سحر

#حسین_منزوی
💖
طاقت کجاست روی عرقناک دیده را؟
آرام نیست کشتی طوفان رسیده را

بی حسن نیست خلوت آیینه‌مشربان
معشوق در کنار بود پاک دیده را

یاد بهشت، حلقهٔ بیرون در بود
در تنگنای گوشهٔ دل آرمیده را

ما را مبر به باغ که از سیر لاله‌زار
یک داغ صد هزار شود داغدیده را

با قد خم ز عمر اقامت طمع مدار
در آتش است نعل، کمان کشیده را

زندان جان پاک بود تنگنای جسم
در خم قرار نیست شراب رسیده را

شوخی که دارد از دل سنگین به کوه پشت
می‌دید کاش صائب در خون تپیده را

#صائب_تبریزی
💖
به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم
به دل امید درمان داشتم درمانده‌تر رفتم

تو کوته دستی‌ام می‌خواستی ورنه من مسکین
به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم

نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم
ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم

حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی
زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم

ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی
به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم

مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت
بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم

به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من
ازین ره بر نمی‌گردم که چون شمع سحر رفتم

تو رشک آفتابی کی به دست سایه می‌آیی
دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم

#هوشنگ_ابتهاج
💖
فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
دیدیم کزین جمع پراکنده کسی رفت

شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت

آن طفل که چون پیر ازین قافله درماند
وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت

از پیش و پس قافله‌ی عمر میندیش
گه پیشروی پی شد و گه بازپسی رفت

ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم
دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت

رفتی و فراموش شدی از دل دنیا
چون ناله‌ی مرغی که ز یاد قفسی رفت

رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد
بیدادگری آمد و فریادرسی رفت

این عمر سبک سایه‌ی ما بسته به آهی‌ست
دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت

زنده‌یاد #هوشنگ_ابتهاج
💖
اگر بی‌تابی من خاطرت را می‌کند محزون
غمت را مثل تیری از دل خون می‌کشم بیرون

تو هم شادابی‌ام را دیدی و هرگز نفهمیدی
که چون نیلوفری گل کرده‌ام در برکه‌ای از خون

در آغوش«وداعم»با تو و هر«بوسه‌ای»امشب
هجوم تلخی«معنا»ست بر شیرینی«مضمون»

کمر خم کرد هرکس برد بار عشق را بر دوش
«جوان» شد پیر، «گل»شد سربه‌زانو،«بید»شد مجنون

هدر شد مستی‌ام در یاد دیروز و غم فردا
بنوش از بادۀ اکنون، خوشا اکنون، خوشا اکنون

#فاضل_نظری
💖
تصور کن بهاری را که از دست تو خواهد رفت
خم گیسوی یاری را که از دست تو خواهد رفت

شبی در پیچ زلف موج در موجت تماشا کن
نسیم بی‌قراری را که از دست تو خواهد رفت

مزن تیر خطا! آرام بنشین و مگیر از خود
تماشای شکاری را که از دست تو خواهد رفت

همیشه رود با خود میوه غلتان نخواهد داشت
به دست‌آور اناری را که از دست تو خواهد رفت

به مرگی آسمانی فکر کن! محکم قدم بردار
به حلق آویز، داری را که از دست تو خواهد رفت

#فاضل_نظری
💖
موسیقی دردیم و سزاوار سکوتیم
با این همه فریاد، گرفتار سکوتیم

در شهر پریشانی، در کوچه اندوه
همسایه دیوار به دیوار سکوتیم

در خلوت ما جای سخن نیست، من و تو
چون آینه ها رازنگهدار سکوتیم

ِ گوش شنوا نیست در این دار مکافات
محکوم به زندانِ دل‌آزار سکوتیم

شعری نسرودیم که در یاد بماند
چون اهل نظر «حافظ» اسرار سکوتیم

#علی_مقیمی
👍2
💖
بس که جفا، ز خار و گل دید دل رمیده‌ام
همچو نسیم از این چمن، پای برون کشیده‌ام

شمع طرب ز بخت ما، آتش خانه‌سوز شد
گشت بلایِ جانِ من، عشق به جان خریده‌ام

حاصل دور زندگی، صحبت آشنا بود
تا تو ز من بریده‌ای من ز جهان بریده‌ام

تا به کنار بودیم، بود به جا قرارِ دل
رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده‌ام

تا تو مراد من دهی، کشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی، من به خدا رسیده‌ام

چون به بهار سر کند لاله ز خاک من برون
ای گل تازه، یاد کن از دل داغ دیده‌ام

یا ز ره وفا بیا، یا ز دل رهی برو
سوخت در انتظار تو، جان به لب رسیده‌ام
 
#رهى_معيرى