سُمنونِ مُحبّ از عارفان صاحب ذوق بود. در کنار دجلهٔ بغدادش دیدند، شاخِ حیوانی در دست داشت و چندان بر رانش زده بود، زخم شده؛ و مُتالّم نبود و به این قطعه مترنّم بود و از مستیِ شوق، خود را نمیدانست.
قطعةٌ لطیفه:
كان لي قلب اعيش به
ضاع مني في تقلبه
رب فاردده علي فقد
ضاق صدري في تطلبه
واغث ما دام بي رمق
يا غياث المستغيث به
یعنی: پیشتر مرا دلی بود که بدان زندگی میکردم ولی در گردش دوران، آن دل از من گم گشت. بار پروردگارا دلم را به من باز گردان، که سینهام در جستجوی دلم تنگ گردیده و تا رمقی در من مانده است، مرا دستگیری فرما؛ ای که دستگیر پناه آورندگانی.
@malakuot
قطعةٌ لطیفه:
كان لي قلب اعيش به
ضاع مني في تقلبه
رب فاردده علي فقد
ضاق صدري في تطلبه
واغث ما دام بي رمق
يا غياث المستغيث به
یعنی: پیشتر مرا دلی بود که بدان زندگی میکردم ولی در گردش دوران، آن دل از من گم گشت. بار پروردگارا دلم را به من باز گردان، که سینهام در جستجوی دلم تنگ گردیده و تا رمقی در من مانده است، مرا دستگیری فرما؛ ای که دستگیر پناه آورندگانی.
@malakuot
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی
صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی
گر پیر مناجات است ور رند خراباتی
هر کس قلمی رفتهست بر وی به سرانجامی
فردا که خلایق را دیوان جزا باشد
هر کس عملی دارد من گوش به انعامی
ای بلبل اگر نالی من با تو هم آوازم
تو عشق گلی داری من عشق گل اندامی
سروی به لب جویی گویند چه خوش باشد
آنان که ندیدستند سروی به لب بامی
روزی تن من بینی قربان سر کویش
وین عید نمیباشد الا به هر ایامی
ای در دل ریش من مهرت چو روان در تن
آخر ز دعاگویی یاد آر به دشنامی
باشد که تو خود روزی از ما خبری پرسی
ور نه که برد هیهات از ما به تو پیغامی
گرچه شب مشتاقان تاریک بود اما
نومید نباید بود از روشنی بامی
سعدی به لب دریا دردانه کجا یابی
در کام نهنگان رو گر میطلبی کامی
صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی
گر پیر مناجات است ور رند خراباتی
هر کس قلمی رفتهست بر وی به سرانجامی
فردا که خلایق را دیوان جزا باشد
هر کس عملی دارد من گوش به انعامی
ای بلبل اگر نالی من با تو هم آوازم
تو عشق گلی داری من عشق گل اندامی
سروی به لب جویی گویند چه خوش باشد
آنان که ندیدستند سروی به لب بامی
روزی تن من بینی قربان سر کویش
وین عید نمیباشد الا به هر ایامی
ای در دل ریش من مهرت چو روان در تن
آخر ز دعاگویی یاد آر به دشنامی
باشد که تو خود روزی از ما خبری پرسی
ور نه که برد هیهات از ما به تو پیغامی
گرچه شب مشتاقان تاریک بود اما
نومید نباید بود از روشنی بامی
سعدی به لب دریا دردانه کجا یابی
در کام نهنگان رو گر میطلبی کامی
• ملکوت •
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی گر پیر مناجات است ور رند خراباتی هر کس قلمی رفتهست بر وی به سرانجامی فردا که خلایق را دیوان جزا باشد هر کس عملی دارد من گوش به انعامی ای بلبل اگر نالی من با تو هم آوازم تو عشق گلی داری من عشق گل…
این وجود خسته را، بعد این ایام فقط تنفس هوای شیراز میتوانست که جانی دوباره ببخشد
شیرازِ پر کرشمه و ناز و سراسر راز
شیرازِ پر کرشمه و ناز و سراسر راز
دوران آیگان خدا نیز بگذرد
اسماعیل خویی
چقدر دوست داشتم که چند خطی درباره خویی بنویسم. از قبلش، از بعدش و از مرگش...
خلاصه گویا چنین حالی هم نیست، شاید اهمیت هم نداشته باشد، خیلی چیزها هست که همه جا را پر کرده است و انگار که دیگر باید گذاشت و رفت...
حتی از شعر "وقتی که کودک بودم" اش هم نتوانستم که بنویسم...
اما بعد، این شعر و صدای اوست...
@malakuot
خلاصه گویا چنین حالی هم نیست، شاید اهمیت هم نداشته باشد، خیلی چیزها هست که همه جا را پر کرده است و انگار که دیگر باید گذاشت و رفت...
حتی از شعر "وقتی که کودک بودم" اش هم نتوانستم که بنویسم...
اما بعد، این شعر و صدای اوست...
@malakuot
• ملکوت •
تربت پاک استاد الاساتید علامه ذوالفنون، عارف کامل و کامل عامل، معین الدین ابومحمد محمود دهدار متخلص به عیانی، در گورستان نورانی دارالسلام شیراز @malakuot
بخشی از مثنوی اسم اعظم، سروده کاشف رموز سبحانی، عارف معارف حقانی، علامه محمود دهدار:
نزد اهل خرَد این هست عیان
حرف جیم و عدد اوست چو جان
آن یکی، وصف اله است و جمال
وین یکی، نفی صفات است و جلال
ای دو عالَم به یک امر از تو تمام
جسم و جان از تو به تنسیق و نظام
همه از جُودِ تو دارند وجود
رو بذات تو به نجوا و سجود
جام جَمجاهِ جلالست جهان
جلوه ی جان و جمالست جوان
فرَج و فجر و جِنان جاوید
جفت و زوجست و زِ جمعست امید
جَذر ِ مجهول ز جفر است و ز جبر
هر دو گنج آیدت از رنج، وَ صبر
تو ز جغرافی و از علم نجوم
بشو محظوظ ز انواع علوم
ز جواهر، تو چو فیروزج و جَزع
چو زَبَرجَد، دُر و مَرجان کن نزع
گنج اسرار الهی جیم است
جامع جوهر جاهی جیم است
اسم اعظم که بسی پراثر است
دیده ها جمله ازآن بیخبر است
اوّلش جیم و چهارم لام است
سِیُّمَش حرف دل ایّام است
بال جبریل، دوحرفست؛ بجوی!
زِ رُخ «جَم» بری از اسمش بوی!
عدد «جیم» چو «احمد» باشد
برترین خلق، «محمد» باشد
که ز ما باد بر او بس صلوات
و بر آن آل ِ رَفیع الدَّرَجات
• • • • • • •
در سَر ِ آیه اى از اَنفال است
اولش هفده و آخر سین است
متصل در وسط یاسین است
قلب او باعث خوشحالی هاست
فتح و نصبش همه با نور و ضیاست
شامل کلى اَدوار حروف
جامع علّت آثار حروف
عدد بینهاش هفتاد است
این هم از قاعده استاد است
خواهم آن دل که بیابد این رمز
نکته فاش رموزات به غمز
اى «عیانی» چو تو این کشف رموز
کردى و یافتى آن نقدِ کُنوز
بیش از این کاشف این راز مباش
راز پنهان کن و غمّاز مباش!
هر که اهلیّت این کارش است
به دعا حاصل ازین حالش هست
دم فرو بند که نا اهل شریر
نشود زین روش خاص خبیر
من به توفیق خداوند غفور
طالبان را بنمودم دستور
اصل و فرعش بنمودم به رموز
فاش کردم به همه، نقد کنوز
خواهش ما بُوَد از اهل کمال
چو گشایند ز هم این اَقفال
به «عیانی» همه از صدق و صفا
بکنند از سر اخلاص، دعا
@malakuot
نزد اهل خرَد این هست عیان
حرف جیم و عدد اوست چو جان
آن یکی، وصف اله است و جمال
وین یکی، نفی صفات است و جلال
ای دو عالَم به یک امر از تو تمام
جسم و جان از تو به تنسیق و نظام
همه از جُودِ تو دارند وجود
رو بذات تو به نجوا و سجود
جام جَمجاهِ جلالست جهان
جلوه ی جان و جمالست جوان
فرَج و فجر و جِنان جاوید
جفت و زوجست و زِ جمعست امید
جَذر ِ مجهول ز جفر است و ز جبر
هر دو گنج آیدت از رنج، وَ صبر
تو ز جغرافی و از علم نجوم
بشو محظوظ ز انواع علوم
ز جواهر، تو چو فیروزج و جَزع
چو زَبَرجَد، دُر و مَرجان کن نزع
گنج اسرار الهی جیم است
جامع جوهر جاهی جیم است
اسم اعظم که بسی پراثر است
دیده ها جمله ازآن بیخبر است
اوّلش جیم و چهارم لام است
سِیُّمَش حرف دل ایّام است
بال جبریل، دوحرفست؛ بجوی!
زِ رُخ «جَم» بری از اسمش بوی!
عدد «جیم» چو «احمد» باشد
برترین خلق، «محمد» باشد
که ز ما باد بر او بس صلوات
و بر آن آل ِ رَفیع الدَّرَجات
• • • • • • •
در سَر ِ آیه اى از اَنفال است
اولش هفده و آخر سین است
متصل در وسط یاسین است
قلب او باعث خوشحالی هاست
فتح و نصبش همه با نور و ضیاست
شامل کلى اَدوار حروف
جامع علّت آثار حروف
عدد بینهاش هفتاد است
این هم از قاعده استاد است
خواهم آن دل که بیابد این رمز
نکته فاش رموزات به غمز
اى «عیانی» چو تو این کشف رموز
کردى و یافتى آن نقدِ کُنوز
بیش از این کاشف این راز مباش
راز پنهان کن و غمّاز مباش!
هر که اهلیّت این کارش است
به دعا حاصل ازین حالش هست
دم فرو بند که نا اهل شریر
نشود زین روش خاص خبیر
من به توفیق خداوند غفور
طالبان را بنمودم دستور
اصل و فرعش بنمودم به رموز
فاش کردم به همه، نقد کنوز
خواهش ما بُوَد از اهل کمال
چو گشایند ز هم این اَقفال
به «عیانی» همه از صدق و صفا
بکنند از سر اخلاص، دعا
@malakuot
• ملکوت •
بخشی از مثنوی اسم اعظم، سروده کاشف رموز سبحانی، عارف معارف حقانی، علامه محمود دهدار: نزد اهل خرَد این هست عیان حرف جیم و عدد اوست چو جان آن یکی، وصف اله است و جمال وین یکی، نفی صفات است و جلال ای دو عالَم به یک امر از تو تمام جسم و جان از تو به تنسیق و نظام…
مثنوی طولانی است
نسخه های مغلوط زیادی از آن وجود دارد
سعی میکنم نسخه ای منقح ارسال کنم
نسخه های مغلوط زیادی از آن وجود دارد
سعی میکنم نسخه ای منقح ارسال کنم
سرود مجلس جمشید گفتهاند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود بدست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود بدست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
❤9
• ملکوت •
حسین پناهی – دیوونه کیه؟! عاقل کیه؟! جونور عاقل کیه؟!
سر تربت حسین پناهی، بهش گفتم فکر نکن اینجا تو یه جای پرت، فراموش شدی، بلاخره مجانین عالم فراموشت نمیکنن.
ازش پرسیدم چی شد، انجیر نشدی؟ اگه میتونستم بالا سر این مزار یه درخت انجیر میکاشتم.
کهگیلویه و بویراحمد، سوق - بهمن ۱۴۰۴
@malakuot
ازش پرسیدم چی شد، انجیر نشدی؟ اگه میتونستم بالا سر این مزار یه درخت انجیر میکاشتم.
کهگیلویه و بویراحمد، سوق - بهمن ۱۴۰۴
@malakuot
❤10
Audio
به مویی بسته صبرم نغمه تارست پنداری
دلم از هیچ میرنجد دل یارست پنداری
به تحریک نسیمی خاطرم آشفته میگردد
به خودرأیی سر زلفین دلدارست پنداری
نه پندم میدهد سودی نه کارم راست بهبودی
دلی دارم که هر امسال او پارست پنداری
ننوشم تا قدح بر من دری از غیب نگشاید
کلید روزنم در دست خمارست پنداری
چنانم با سر زلف صنم سر رشته محکم شد
که رگهای تنم پیوند زنارست پنداری
به نوعی طعن مردم را هدف گشتم که دامانم
ز سنگ کودکان دامان کهسارست پنداری
فلک را دیدهها بر هم نمیآید شب از کینم
چنان هشیار میخوابد که بیدارست پنداری
غم خونخوار نوعی در قفای جانم افتاده
که او را در جهان با من همین کارست پنداری
«نظیری» بوالعجب شیرین و نازک نکته میآری
تو را شکر به خرمن، گل به خروارست پنداری
• محمدحسین نظیری نیشابوری (م ۱۰۲۱ ق- آگره هند)
@malakuot
دلم از هیچ میرنجد دل یارست پنداری
به تحریک نسیمی خاطرم آشفته میگردد
به خودرأیی سر زلفین دلدارست پنداری
نه پندم میدهد سودی نه کارم راست بهبودی
دلی دارم که هر امسال او پارست پنداری
ننوشم تا قدح بر من دری از غیب نگشاید
کلید روزنم در دست خمارست پنداری
چنانم با سر زلف صنم سر رشته محکم شد
که رگهای تنم پیوند زنارست پنداری
به نوعی طعن مردم را هدف گشتم که دامانم
ز سنگ کودکان دامان کهسارست پنداری
فلک را دیدهها بر هم نمیآید شب از کینم
چنان هشیار میخوابد که بیدارست پنداری
غم خونخوار نوعی در قفای جانم افتاده
که او را در جهان با من همین کارست پنداری
«نظیری» بوالعجب شیرین و نازک نکته میآری
تو را شکر به خرمن، گل به خروارست پنداری
• محمدحسین نظیری نیشابوری (م ۱۰۲۱ ق- آگره هند)
@malakuot
❤1