دلم میخواد یکم زندگیم روی روال بیفته. ولی برای این اتفاق باید زندگی دیگران روی روال بیفته🫠🫠
💔2❤1🕊1
خیابون نقدی برای من حکم جایی رو داشت که بهش میگفتن شهر آرزوها، آرزوی من دفتر نقدی بود. جایی که ایدههام مهم بود و برای اولین بار افکارم رو میتونستم اجرایی کنم. از من رزومه نخواسته بودن و حتی مصاحبه هم نگرفتن، بدون هیچچیزی دلشون خواست که باهام کار کنن، حتی تا همین یه ماه پیش نمیدونستن کجا درس میخونم. بهم فرصت دادن اشتباه کنم، آزمون و خطا کنم، از هیچی نترسم و تلاش کنم. من یاد گرفتم چجوری با آدمای مختلف سر و کله بزنم، چجوری بحران رو مدیریت کنم، چجوری در لحظه تصمیم گیری کنم و درنهایت به این رسیدم که چطور یه ایدهپرداز باشم.
این عکس مال اولین روزی بود که از دفتر نقدی اومدم بیرون و نمیتونم بگم چقدر عاشق اون حس و حالم بودم. اتفاقا اون روز مثل زیباترین سکانس هر فیلمی، بارون میومد و این گلفروشی توی اون لحظه برام زیباترین بود. حدودای ساعت شیش عصر، بیستویک بهمن ماه، برای من قشنگترین لحظات زندگیم بود و من خوشحالترین آدم جهان. چون به نظرم بالاخره به مقصد رسیده بودم.
امروز بعد از شش ماه اما از فکر کردن به دفتر نقدی طفره میرم، از متروی سر خیابون فراریام. اونجا تبدیل شده به جایی که آدمهاش رو دوست ندارم، نمیتونم مشکلم رو بهشون بفهمونم و در نهایت کاری میکنن دیگه خوشحال نباشم!
ولی من هیچوقت نفهمیدم چرا اینجوری میشه، چرا یه آرزویی انقدر یهو تلخ میشه و تبدیل به یه کابوس میشه. انگار خدا خیلی وقتها میذاره تا ته ته مسیر رو بری و خودت برگردی چون به جز این هیچ راهی وجود نداره که بفهمی اشتباه میکردی و الکی دست به دامنش شده بودی!
این متن رو میذارم اینجا، تا اگر بعدا اتفاقی افتاد خودم رو سرزنش نکنم، یادم باشه مقاومت کردم، صبر کردم، صدِ خودم رو گذاشتم، درحد توانم سعی کردم درستش کنم و حرف زدم دربارش و شاید برای اولین بار کافی بودم!..
این عکس مال اولین روزی بود که از دفتر نقدی اومدم بیرون و نمیتونم بگم چقدر عاشق اون حس و حالم بودم. اتفاقا اون روز مثل زیباترین سکانس هر فیلمی، بارون میومد و این گلفروشی توی اون لحظه برام زیباترین بود. حدودای ساعت شیش عصر، بیستویک بهمن ماه، برای من قشنگترین لحظات زندگیم بود و من خوشحالترین آدم جهان. چون به نظرم بالاخره به مقصد رسیده بودم.
امروز بعد از شش ماه اما از فکر کردن به دفتر نقدی طفره میرم، از متروی سر خیابون فراریام. اونجا تبدیل شده به جایی که آدمهاش رو دوست ندارم، نمیتونم مشکلم رو بهشون بفهمونم و در نهایت کاری میکنن دیگه خوشحال نباشم!
ولی من هیچوقت نفهمیدم چرا اینجوری میشه، چرا یه آرزویی انقدر یهو تلخ میشه و تبدیل به یه کابوس میشه. انگار خدا خیلی وقتها میذاره تا ته ته مسیر رو بری و خودت برگردی چون به جز این هیچ راهی وجود نداره که بفهمی اشتباه میکردی و الکی دست به دامنش شده بودی!
این متن رو میذارم اینجا، تا اگر بعدا اتفاقی افتاد خودم رو سرزنش نکنم، یادم باشه مقاومت کردم، صبر کردم، صدِ خودم رو گذاشتم، درحد توانم سعی کردم درستش کنم و حرف زدم دربارش و شاید برای اولین بار کافی بودم!..
❤9
ملکه روم💆🏻♀
اردوی سرزمین بازی روشانو🪸 |بیستوهفتِمردادِهزاروچهارصدپنج|
شاید بیخیال همهچی شدم و دوباره چسبیدم به حوزه کودک و نوجوان💆🏻♀
🕊5
-زیاد یاوه میگویم-
امشب رفتیم کافه این یارو مجاهد خلقه و باید بگم برندینگ چیکار میکنه با این مردم ترندباز که برای نشستن تو یه کافه ته یه کوچه بنبست صف وامیستن.
ببینید در واقع ما رفتیم که نگاه ابزارگرایانه صاحب کافه به پرسنلش رو بررسی کنیم.
اصلا هم اون تیرامیسو رو سفارش ندادیم. (پول نداشتیم)
اصلا هم اون تیرامیسو رو سفارش ندادیم. (پول نداشتیم)
🤣5
ملکه روم💆🏻♀
دلم میخواست الان تو نمازخونه علومج بودیم.
از این جمع برای مقطع ارشد
یه رتبه ۵
یه رتبه ۱۰
یه رتبه ۲۰
دوتا دانشجوی استعداد درخشان داریم.
قضاوت با شما🙂↔️🎀
یه رتبه ۵
یه رتبه ۱۰
یه رتبه ۲۰
دوتا دانشجوی استعداد درخشان داریم.
قضاوت با شما🙂↔️🎀
🤣5❤2
عهد کردم که ازین پس ندهم دل به خیال
که مرا جان به لب آمد ز خیالات محال...
که مرا جان به لب آمد ز خیالات محال...
💔3❤2
برام عجیبه که تا چهارسال پیش نمیدونستم وجود داری، نمیدونستم تو دنیا یکی هست که نه به اندازه من، خیلی بیشتر از من استرس داره و هریپاتر رو صدبار دیده
راستش من اونجایی فهمیدم تو دوستِخوبِمنی که سرکلاس بهم نگاه کردی و زدیم زیر خنده
از اون به بعد من شدم عاشق تمام وقتایی که با نگاه همهچی رو فهمیدیم
من خیلی وقتها غرغر و بداخلاقی آدما رو تحمل میکنم چون میدونم میام و باهم به همشون فحش میدیم
خلاصه بگم
روزایی که از صبح گوشیت رو چک نمیکنی بیشتر از همیشه یهچیزی تو زندگیم کمه!
تولدت مبارک فآ🫂❤️
راستش من اونجایی فهمیدم تو دوستِخوبِمنی که سرکلاس بهم نگاه کردی و زدیم زیر خنده
از اون به بعد من شدم عاشق تمام وقتایی که با نگاه همهچی رو فهمیدیم
من خیلی وقتها غرغر و بداخلاقی آدما رو تحمل میکنم چون میدونم میام و باهم به همشون فحش میدیم
خلاصه بگم
روزایی که از صبح گوشیت رو چک نمیکنی بیشتر از همیشه یهچیزی تو زندگیم کمه!
تولدت مبارک فآ🫂❤️
❤6😭1
Forwarded from -زیاد یاوه میگویم- (-Narges-)
روابط انسانی چقدر پیچیده شده. هر کی یه حس ناکافی بودن گرفته دستش یه گوشه نشسته غصه میخوره.
🕊1
شما فکر میکنی بیادبترین ورژنت رو سر انتخاب واحد خرج کردی
که
با فرایند فارغالتحصیلی آشنا میشی🤡
که
با فرایند فارغالتحصیلی آشنا میشی🤡
🤣6
برادرزاده یعنی دوساعت سیخ بشینی، چون میخواد از روی لباست اسب تکشاخ بکشه🎀🦄
❤4🤣1
راست میگفت که جمعهها پر از حسِ از دست دادنه.
کاش میشد همهجای زندگی کنارش باشم؛ مراقب باشم کسی اذیتش نکنه، اگه کسی بهش زور گفت، پدرش رو دربیارم، خندههاش با آدمهای جدید رو ببینم و اولین باری که مداد رو برای نوشتن توی دستاش میگیره رو ثبت کنم. دوست داشتم بزرگشدنش رو توی محیطی غیر از خونه ببینم، اولین باری رو که از خانممعلم اجازه میگیره و توی جمع حرف میزنه، لمس کنم. اصلاً کاش میتونستم تا ابد کنارش باشم.
چسبوندن اسمش روی لوازم جدیدش، کولهپشتیای که هزار بار باهاش دور خونه چرخیده، لیوانی که صد بار توش آب خورده، همگی قلبم رو ذوب میکنه. باهاش سناریوهای خیالی ساختم، گفتم توی هر موقعیتی چیکار کنه، چهار بار نشونش دادم که هر وسیله رو کجای کیفش گذاشتم؛ اما هنوزم به نظرم کافی نیست. کاش زمان یه کم کندتر حرکت میکرد.
از فردا، علی دیگه اون پسر کوچولویی نیست که تنها همبازیهاش خواهر و برادرهاش بودن و یه وقتایی با دخترعموش گرم میگرفت. دیگه یاد میگیره همهجا خونهی مامانبزرگ نیست تا ماه رو از آسمون جدا کنن و کف دستاش بذارن. راسته که میگن جمعهها پر از حسِ از دست دادنه...
مراقب خودت باش، عسلِ من ✨
|سومِمهرِهزاروچهارصدوپنج|
کاش میشد همهجای زندگی کنارش باشم؛ مراقب باشم کسی اذیتش نکنه، اگه کسی بهش زور گفت، پدرش رو دربیارم، خندههاش با آدمهای جدید رو ببینم و اولین باری که مداد رو برای نوشتن توی دستاش میگیره رو ثبت کنم. دوست داشتم بزرگشدنش رو توی محیطی غیر از خونه ببینم، اولین باری رو که از خانممعلم اجازه میگیره و توی جمع حرف میزنه، لمس کنم. اصلاً کاش میتونستم تا ابد کنارش باشم.
چسبوندن اسمش روی لوازم جدیدش، کولهپشتیای که هزار بار باهاش دور خونه چرخیده، لیوانی که صد بار توش آب خورده، همگی قلبم رو ذوب میکنه. باهاش سناریوهای خیالی ساختم، گفتم توی هر موقعیتی چیکار کنه، چهار بار نشونش دادم که هر وسیله رو کجای کیفش گذاشتم؛ اما هنوزم به نظرم کافی نیست. کاش زمان یه کم کندتر حرکت میکرد.
از فردا، علی دیگه اون پسر کوچولویی نیست که تنها همبازیهاش خواهر و برادرهاش بودن و یه وقتایی با دخترعموش گرم میگرفت. دیگه یاد میگیره همهجا خونهی مامانبزرگ نیست تا ماه رو از آسمون جدا کنن و کف دستاش بذارن. راسته که میگن جمعهها پر از حسِ از دست دادنه...
مراقب خودت باش، عسلِ من ✨
|سومِمهرِهزاروچهارصدوپنج|
❤8