عهد کردم که ازین پس ندهم دل به خیال
که مرا جان به لب آمد ز خیالات محال...
که مرا جان به لب آمد ز خیالات محال...
💔3❤2
برام عجیبه که تا چهارسال پیش نمیدونستم وجود داری، نمیدونستم تو دنیا یکی هست که نه به اندازه من، خیلی بیشتر از من استرس داره و هریپاتر رو صدبار دیده
راستش من اونجایی فهمیدم تو دوستِخوبِمنی که سرکلاس بهم نگاه کردی و زدیم زیر خنده
از اون به بعد من شدم عاشق تمام وقتایی که با نگاه همهچی رو فهمیدیم
من خیلی وقتها غرغر و بداخلاقی آدما رو تحمل میکنم چون میدونم میام و باهم به همشون فحش میدیم
خلاصه بگم
روزایی که از صبح گوشیت رو چک نمیکنی بیشتر از همیشه یهچیزی تو زندگیم کمه!
تولدت مبارک فآ🫂❤️
راستش من اونجایی فهمیدم تو دوستِخوبِمنی که سرکلاس بهم نگاه کردی و زدیم زیر خنده
از اون به بعد من شدم عاشق تمام وقتایی که با نگاه همهچی رو فهمیدیم
من خیلی وقتها غرغر و بداخلاقی آدما رو تحمل میکنم چون میدونم میام و باهم به همشون فحش میدیم
خلاصه بگم
روزایی که از صبح گوشیت رو چک نمیکنی بیشتر از همیشه یهچیزی تو زندگیم کمه!
تولدت مبارک فآ🫂❤️
❤6😭1
Forwarded from -زیاد یاوه میگویم- (-Narges-)
روابط انسانی چقدر پیچیده شده. هر کی یه حس ناکافی بودن گرفته دستش یه گوشه نشسته غصه میخوره.
🕊1
شما فکر میکنی بیادبترین ورژنت رو سر انتخاب واحد خرج کردی
که
با فرایند فارغالتحصیلی آشنا میشی🤡
که
با فرایند فارغالتحصیلی آشنا میشی🤡
🤣6
برادرزاده یعنی دوساعت سیخ بشینی، چون میخواد از روی لباست اسب تکشاخ بکشه🎀🦄
❤4🤣1
راست میگفت که جمعهها پر از حسِ از دست دادنه.
کاش میشد همهجای زندگی کنارش باشم؛ مراقب باشم کسی اذیتش نکنه، اگه کسی بهش زور گفت، پدرش رو دربیارم، خندههاش با آدمهای جدید رو ببینم و اولین باری که مداد رو برای نوشتن توی دستاش میگیره رو ثبت کنم. دوست داشتم بزرگشدنش رو توی محیطی غیر از خونه ببینم، اولین باری رو که از خانممعلم اجازه میگیره و توی جمع حرف میزنه، لمس کنم. اصلاً کاش میتونستم تا ابد کنارش باشم.
چسبوندن اسمش روی لوازم جدیدش، کولهپشتیای که هزار بار باهاش دور خونه چرخیده، لیوانی که صد بار توش آب خورده، همگی قلبم رو ذوب میکنه. باهاش سناریوهای خیالی ساختم، گفتم توی هر موقعیتی چیکار کنه، چهار بار نشونش دادم که هر وسیله رو کجای کیفش گذاشتم؛ اما هنوزم به نظرم کافی نیست. کاش زمان یه کم کندتر حرکت میکرد.
از فردا، علی دیگه اون پسر کوچولویی نیست که تنها همبازیهاش خواهر و برادرهاش بودن و یه وقتایی با دخترعموش گرم میگرفت. دیگه یاد میگیره همهجا خونهی مامانبزرگ نیست تا ماه رو از آسمون جدا کنن و کف دستاش بذارن. راسته که میگن جمعهها پر از حسِ از دست دادنه...
مراقب خودت باش، عسلِ من ✨
|سومِمهرِهزاروچهارصدوپنج|
کاش میشد همهجای زندگی کنارش باشم؛ مراقب باشم کسی اذیتش نکنه، اگه کسی بهش زور گفت، پدرش رو دربیارم، خندههاش با آدمهای جدید رو ببینم و اولین باری که مداد رو برای نوشتن توی دستاش میگیره رو ثبت کنم. دوست داشتم بزرگشدنش رو توی محیطی غیر از خونه ببینم، اولین باری رو که از خانممعلم اجازه میگیره و توی جمع حرف میزنه، لمس کنم. اصلاً کاش میتونستم تا ابد کنارش باشم.
چسبوندن اسمش روی لوازم جدیدش، کولهپشتیای که هزار بار باهاش دور خونه چرخیده، لیوانی که صد بار توش آب خورده، همگی قلبم رو ذوب میکنه. باهاش سناریوهای خیالی ساختم، گفتم توی هر موقعیتی چیکار کنه، چهار بار نشونش دادم که هر وسیله رو کجای کیفش گذاشتم؛ اما هنوزم به نظرم کافی نیست. کاش زمان یه کم کندتر حرکت میکرد.
از فردا، علی دیگه اون پسر کوچولویی نیست که تنها همبازیهاش خواهر و برادرهاش بودن و یه وقتایی با دخترعموش گرم میگرفت. دیگه یاد میگیره همهجا خونهی مامانبزرگ نیست تا ماه رو از آسمون جدا کنن و کف دستاش بذارن. راسته که میگن جمعهها پر از حسِ از دست دادنه...
مراقب خودت باش، عسلِ من ✨
|سومِمهرِهزاروچهارصدوپنج|
❤8
ذوق کارِجدید مدتها بود درونم خاموش شده بود
ولی امروز دوباره روشن شد🙂↔️🎀
ولی امروز دوباره روشن شد🙂↔️🎀
🍓2💅1
تموم شد؛ درست مثل آخرین باری که با شقایق و هلیا و سحر روی نیمکتهای حیاط مدرسه نشستهبودیم!
از وقتی یادم میاد هربار که از خیابون انقلاب رد میشدیم، هر زمان که به بهونه راهپیمایی و هیئت وارد دانشگاه میشدیم، به مامانم میگفتم اینجا دانشگاه منه! دیروز وقتی جلوی سردر دسته گل آفتابگردون غولپیکر رو اینور و اونور میبردم به خودم میگفتم واقعا تو چی از خدا خواستی که بهت نداده؟!
نمیدونم چیشد و از کجا شروع شد ولی مطمئنم خودش همهجوره پای انتخابم ایستاد و کاری کرد از بین همه آدمهایی که میان علومج، از بین اونهمه افراد رنگارنگ و استادای مختلف من با آدم حسابیها بُر خوردم، با کسایی که حالِخوب و بدم رو میفهمیدن، بهم حس دوستداشتنی بودن میدادن و حاضر بودن ساعتها پای غر زدنهام بشینن، این چیزا توی دانشکده ما خیلی نایابه، در این حد که حتی صندلیهای سلف علومج رو چهارنفره گذاشتن تا یهوقت تعداد آدمهای بیشتر منجر به دعوا نشه.
امروز که ثمره یکی از مهمترین انتخابهای زندگیم رو میبینم، خیالم راحته که اگه برگردم عقب، برای بار هزارم، همین دانشکده و قطعا همین رشته رو انتخاب میکنم، درسته که طبیعت علومج همیشه جوری بوده که سیلی حقایق جهان رو محکمتر از هرجای دیگهای توی صورتت میکوبه، درسته علومج تو رو بهخاطر نخوندن کتابهای وبر و مارکس و هابرماس تحقیر میکنه و حتی قبول دارم که علومج تو رو به اندازه دهسال پیر میکنه ولی من اینجا رو دوست دارم چون اولین جایی بود که خودم رو درونش پیدا کردم.
غمگینم که تموم شد؛ درست مثل آخرین باری که با شقایق و هلیا و سحر روی نیمکتهای حیاط مدرسه نشستهبودیم، دیروز هم آخرین باری بود که با مینا و فاطمهها توی نیمطبقه اول راه رفتیم، آخرین باری بود که با حدیث و زهره و نرگس و فاطمه روی صندلیهای جلوی هیئت نشستیم و حرف زدیم و متاسفانه دیگه هیچوقت من و سارا و مهدیه دانشجوهای کارشناسی ارتباطات نخواهیم بود.
از اون روزی که توی گوگل سرچ کردم دانشکده علوماجتماعیدانشگاهتهران تا همین لحظه چهارسال میگذره، و این چهارسال بهترین چهارسال عمرم بود...
|هشتمِمهرِهزاروچهارصدوپنج|
از وقتی یادم میاد هربار که از خیابون انقلاب رد میشدیم، هر زمان که به بهونه راهپیمایی و هیئت وارد دانشگاه میشدیم، به مامانم میگفتم اینجا دانشگاه منه! دیروز وقتی جلوی سردر دسته گل آفتابگردون غولپیکر رو اینور و اونور میبردم به خودم میگفتم واقعا تو چی از خدا خواستی که بهت نداده؟!
نمیدونم چیشد و از کجا شروع شد ولی مطمئنم خودش همهجوره پای انتخابم ایستاد و کاری کرد از بین همه آدمهایی که میان علومج، از بین اونهمه افراد رنگارنگ و استادای مختلف من با آدم حسابیها بُر خوردم، با کسایی که حالِخوب و بدم رو میفهمیدن، بهم حس دوستداشتنی بودن میدادن و حاضر بودن ساعتها پای غر زدنهام بشینن، این چیزا توی دانشکده ما خیلی نایابه، در این حد که حتی صندلیهای سلف علومج رو چهارنفره گذاشتن تا یهوقت تعداد آدمهای بیشتر منجر به دعوا نشه.
امروز که ثمره یکی از مهمترین انتخابهای زندگیم رو میبینم، خیالم راحته که اگه برگردم عقب، برای بار هزارم، همین دانشکده و قطعا همین رشته رو انتخاب میکنم، درسته که طبیعت علومج همیشه جوری بوده که سیلی حقایق جهان رو محکمتر از هرجای دیگهای توی صورتت میکوبه، درسته علومج تو رو بهخاطر نخوندن کتابهای وبر و مارکس و هابرماس تحقیر میکنه و حتی قبول دارم که علومج تو رو به اندازه دهسال پیر میکنه ولی من اینجا رو دوست دارم چون اولین جایی بود که خودم رو درونش پیدا کردم.
غمگینم که تموم شد؛ درست مثل آخرین باری که با شقایق و هلیا و سحر روی نیمکتهای حیاط مدرسه نشستهبودیم، دیروز هم آخرین باری بود که با مینا و فاطمهها توی نیمطبقه اول راه رفتیم، آخرین باری بود که با حدیث و زهره و نرگس و فاطمه روی صندلیهای جلوی هیئت نشستیم و حرف زدیم و متاسفانه دیگه هیچوقت من و سارا و مهدیه دانشجوهای کارشناسی ارتباطات نخواهیم بود.
از اون روزی که توی گوگل سرچ کردم دانشکده علوماجتماعیدانشگاهتهران تا همین لحظه چهارسال میگذره، و این چهارسال بهترین چهارسال عمرم بود...
|هشتمِمهرِهزاروچهارصدوپنج|
❤9