ما کانَ؛ گویی هرگز وجود نداشت.
هیچ شبی نبود که بهت فکر نکنم. هر وقت که غذا ماکارونی بود میگفتم حتما تو هم دوست داشتی، ولی تو از اون بچههایی بودی که روی ماکارونی سس میریزن یا مثل من بدون سس میخوردی؟ به این فکر میکنم که حتما دوست داشتی پنیر روی پیتزا حسابی کش بیاد و از فلفل سبزای روی غذا بیزار بودی. سیبزمینی سرخ کردهای که توی دهن خرچ خرچ صدا میکنه که اصلا هیچی، منم مثلِ تو عاشقشم، اونم با نمک.
من از خیال کردن به تو خیلی شبا خوابم نمیبرد. کیک تولدت، روپوش مدرسهات، کتونیهای قشنگت، من هر شب باهاشون هزارتا فکر میکردم و قصه میبافتم. میدونستی من حتی یه بارم نشده فیلم تولدت رو ببینم؟ هر دفعه که اون مثلث لعنتی وسط صفحه رو فشار دادم، قلبم تیر کشید و چشمام انقدر تار شد که گوشی رو پرت کردم اونور. لعنت به این دنیا که از بدن نحیف تو هیچی نموند، به اندازه سر ناخن هم از تو نموند.
این اواخر فکر میکردم مریض شدم، انقدر که به یه بچه، کیلومترها دورتر از خودم، بچهای که اصلا نمیدونستم وجود داره، فکر میکردم. من امسال، پشت کولهام فقط عکس تو رو زدم ماکان. از من هیچکاری برای تو برنمیومد، جز اینکه تو خیابونای نجف عکست رو حمل کنم و کوچه پس کوچههای کربلا رو با تو طی کنم. هر بار که کسی به عکس تو نگاه کرد قلبم آروم گرفت.
ولی کاش اسم تو ماکان نبود عزیزدلم...شاید اون روز خدا اسم تو رو جور دیگهای میخوند. حداقل نمیخوند: ما کانَ؛ گویی هرگز وجود نداشت.
|اربعین ۱۴۰۵|
|هفدهمِمردادِهزاروچهارصدوپنج|
هیچ شبی نبود که بهت فکر نکنم. هر وقت که غذا ماکارونی بود میگفتم حتما تو هم دوست داشتی، ولی تو از اون بچههایی بودی که روی ماکارونی سس میریزن یا مثل من بدون سس میخوردی؟ به این فکر میکنم که حتما دوست داشتی پنیر روی پیتزا حسابی کش بیاد و از فلفل سبزای روی غذا بیزار بودی. سیبزمینی سرخ کردهای که توی دهن خرچ خرچ صدا میکنه که اصلا هیچی، منم مثلِ تو عاشقشم، اونم با نمک.
من از خیال کردن به تو خیلی شبا خوابم نمیبرد. کیک تولدت، روپوش مدرسهات، کتونیهای قشنگت، من هر شب باهاشون هزارتا فکر میکردم و قصه میبافتم. میدونستی من حتی یه بارم نشده فیلم تولدت رو ببینم؟ هر دفعه که اون مثلث لعنتی وسط صفحه رو فشار دادم، قلبم تیر کشید و چشمام انقدر تار شد که گوشی رو پرت کردم اونور. لعنت به این دنیا که از بدن نحیف تو هیچی نموند، به اندازه سر ناخن هم از تو نموند.
این اواخر فکر میکردم مریض شدم، انقدر که به یه بچه، کیلومترها دورتر از خودم، بچهای که اصلا نمیدونستم وجود داره، فکر میکردم. من امسال، پشت کولهام فقط عکس تو رو زدم ماکان. از من هیچکاری برای تو برنمیومد، جز اینکه تو خیابونای نجف عکست رو حمل کنم و کوچه پس کوچههای کربلا رو با تو طی کنم. هر بار که کسی به عکس تو نگاه کرد قلبم آروم گرفت.
ولی کاش اسم تو ماکان نبود عزیزدلم...شاید اون روز خدا اسم تو رو جور دیگهای میخوند. حداقل نمیخوند: ما کانَ؛ گویی هرگز وجود نداشت.
|اربعین ۱۴۰۵|
|هفدهمِمردادِهزاروچهارصدوپنج|
😭12❤3
دلم میخواد یکم زندگیم روی روال بیفته. ولی برای این اتفاق باید زندگی دیگران روی روال بیفته🫠🫠
💔2❤1🕊1
خیابون نقدی برای من حکم جایی رو داشت که بهش میگفتن شهر آرزوها، آرزوی من دفتر نقدی بود. جایی که ایدههام مهم بود و برای اولین بار افکارم رو میتونستم اجرایی کنم. از من رزومه نخواسته بودن و حتی مصاحبه هم نگرفتن، بدون هیچچیزی دلشون خواست که باهام کار کنن، حتی تا همین یه ماه پیش نمیدونستن کجا درس میخونم. بهم فرصت دادن اشتباه کنم، آزمون و خطا کنم، از هیچی نترسم و تلاش کنم. من یاد گرفتم چجوری با آدمای مختلف سر و کله بزنم، چجوری بحران رو مدیریت کنم، چجوری در لحظه تصمیم گیری کنم و درنهایت به این رسیدم که چطور یه ایدهپرداز باشم.
این عکس مال اولین روزی بود که از دفتر نقدی اومدم بیرون و نمیتونم بگم چقدر عاشق اون حس و حالم بودم. اتفاقا اون روز مثل زیباترین سکانس هر فیلمی، بارون میومد و این گلفروشی توی اون لحظه برام زیباترین بود. حدودای ساعت شیش عصر، بیستویک بهمن ماه، برای من قشنگترین لحظات زندگیم بود و من خوشحالترین آدم جهان. چون به نظرم بالاخره به مقصد رسیده بودم.
امروز بعد از شش ماه اما از فکر کردن به دفتر نقدی طفره میرم، از متروی سر خیابون فراریام. اونجا تبدیل شده به جایی که آدمهاش رو دوست ندارم، نمیتونم مشکلم رو بهشون بفهمونم و در نهایت کاری میکنن دیگه خوشحال نباشم!
ولی من هیچوقت نفهمیدم چرا اینجوری میشه، چرا یه آرزویی انقدر یهو تلخ میشه و تبدیل به یه کابوس میشه. انگار خدا خیلی وقتها میذاره تا ته ته مسیر رو بری و خودت برگردی چون به جز این هیچ راهی وجود نداره که بفهمی اشتباه میکردی و الکی دست به دامنش شده بودی!
این متن رو میذارم اینجا، تا اگر بعدا اتفاقی افتاد خودم رو سرزنش نکنم، یادم باشه مقاومت کردم، صبر کردم، صدِ خودم رو گذاشتم، درحد توانم سعی کردم درستش کنم و حرف زدم دربارش و شاید برای اولین بار کافی بودم!..
این عکس مال اولین روزی بود که از دفتر نقدی اومدم بیرون و نمیتونم بگم چقدر عاشق اون حس و حالم بودم. اتفاقا اون روز مثل زیباترین سکانس هر فیلمی، بارون میومد و این گلفروشی توی اون لحظه برام زیباترین بود. حدودای ساعت شیش عصر، بیستویک بهمن ماه، برای من قشنگترین لحظات زندگیم بود و من خوشحالترین آدم جهان. چون به نظرم بالاخره به مقصد رسیده بودم.
امروز بعد از شش ماه اما از فکر کردن به دفتر نقدی طفره میرم، از متروی سر خیابون فراریام. اونجا تبدیل شده به جایی که آدمهاش رو دوست ندارم، نمیتونم مشکلم رو بهشون بفهمونم و در نهایت کاری میکنن دیگه خوشحال نباشم!
ولی من هیچوقت نفهمیدم چرا اینجوری میشه، چرا یه آرزویی انقدر یهو تلخ میشه و تبدیل به یه کابوس میشه. انگار خدا خیلی وقتها میذاره تا ته ته مسیر رو بری و خودت برگردی چون به جز این هیچ راهی وجود نداره که بفهمی اشتباه میکردی و الکی دست به دامنش شده بودی!
این متن رو میذارم اینجا، تا اگر بعدا اتفاقی افتاد خودم رو سرزنش نکنم، یادم باشه مقاومت کردم، صبر کردم، صدِ خودم رو گذاشتم، درحد توانم سعی کردم درستش کنم و حرف زدم دربارش و شاید برای اولین بار کافی بودم!..
❤9