آدمها شبیه کسانی میشوند که دوستشان دارند؛ اما من شبیه تو نشدم آقا.
نه آنقدر دانشجو بودم که به دیدارهای دانشجویی برسم و نه آنقدر نخبه که دعوتم کنند. نه خیلی خاص بودم و نه خیلی عادی؛ من جزء مردمِ هیچ شهری نبودم و هیچ قشری مرا گردن نگرفت. هیچوقت روی انگشتهای پایم قدبلندی نکردم تا ببینمت. هیچوقت آنقدر غرقِ تماشایت نشدم که توی چشمهایم اشک جمع شود و دیدم را تار کند. هیچوقت جایی نبودم که انتظار ورودت را بکشم.
اما یکبار کارت داشتم. شب تا صبح استرس داشتم؛ توی دلم رخت میشستند. روسریِ وال نخی سرم کردم که روی سرم سُر نخورد. لباسهای خنکم تا ساعتهای آخر با هم رقابت داشتند که کدامشان را بپوشم. وقتی رسیدم به خیابان کشوردوست، دیگر روی پاهایم بند نبودم.
کارتی را که برایم حکمِ نشان ویژه داشت، دادم دست مسئول ورودی؛ و او سطل آب یخ را ریخت روی سرم. ساعت را به من اشتباه گفته بودند؛ رفتم «زینبیه». وقتی روی زمین نشستم، چادرم را کشیدم روی سرم و تا آخرِ مراسم فقط گریه کردم. خادمها رد میشدند، آب میآوردند، شکلات تعارف میکردند و مدام میپرسیدند: چی شده؟ میگفتند: «شام مهمان آقایی، اینجا هم مثل همانجاست، حالا دفعهٔ بعد میروی داخل.» ولی چشمهای من از ندیدنت تار شده بود.
از آن شب دو سال گذشته و دیگر به من کارت ندادند؛ تا همین پریشب. گفتند مراسمهای بیت را میآورند توی خیابان تا همه بتوانند بیایند. گفتند آقا هم میآید وسط جمعیت تا با همه دیدار کند؛ همین میدان امام حسینِ خودمان، بغل گوش من. انگار آقا تعمدی اینجا را انتخاب کرده تا غصهٔ آن شب را از دلم درآورد. من هم امشب همان لباسها را برای فردا آماده میکردم؛ باز هم با همان استرس و دلشوره که نکند این بار هم دیر برسم...
ایندفعه نمیآیم که فقط ببینمت؛ میخواهم بپرسم: به اندازهٔ کافی دوستت داشتم؟ از من راضی هستی؟ آخه من اصلاً شبیه تو نشدم آقا...
نه آنقدر دانشجو بودم که به دیدارهای دانشجویی برسم و نه آنقدر نخبه که دعوتم کنند. نه خیلی خاص بودم و نه خیلی عادی؛ من جزء مردمِ هیچ شهری نبودم و هیچ قشری مرا گردن نگرفت. هیچوقت روی انگشتهای پایم قدبلندی نکردم تا ببینمت. هیچوقت آنقدر غرقِ تماشایت نشدم که توی چشمهایم اشک جمع شود و دیدم را تار کند. هیچوقت جایی نبودم که انتظار ورودت را بکشم.
اما یکبار کارت داشتم. شب تا صبح استرس داشتم؛ توی دلم رخت میشستند. روسریِ وال نخی سرم کردم که روی سرم سُر نخورد. لباسهای خنکم تا ساعتهای آخر با هم رقابت داشتند که کدامشان را بپوشم. وقتی رسیدم به خیابان کشوردوست، دیگر روی پاهایم بند نبودم.
کارتی را که برایم حکمِ نشان ویژه داشت، دادم دست مسئول ورودی؛ و او سطل آب یخ را ریخت روی سرم. ساعت را به من اشتباه گفته بودند؛ رفتم «زینبیه». وقتی روی زمین نشستم، چادرم را کشیدم روی سرم و تا آخرِ مراسم فقط گریه کردم. خادمها رد میشدند، آب میآوردند، شکلات تعارف میکردند و مدام میپرسیدند: چی شده؟ میگفتند: «شام مهمان آقایی، اینجا هم مثل همانجاست، حالا دفعهٔ بعد میروی داخل.» ولی چشمهای من از ندیدنت تار شده بود.
از آن شب دو سال گذشته و دیگر به من کارت ندادند؛ تا همین پریشب. گفتند مراسمهای بیت را میآورند توی خیابان تا همه بتوانند بیایند. گفتند آقا هم میآید وسط جمعیت تا با همه دیدار کند؛ همین میدان امام حسینِ خودمان، بغل گوش من. انگار آقا تعمدی اینجا را انتخاب کرده تا غصهٔ آن شب را از دلم درآورد. من هم امشب همان لباسها را برای فردا آماده میکردم؛ باز هم با همان استرس و دلشوره که نکند این بار هم دیر برسم...
ایندفعه نمیآیم که فقط ببینمت؛ میخواهم بپرسم: به اندازهٔ کافی دوستت داشتم؟ از من راضی هستی؟ آخه من اصلاً شبیه تو نشدم آقا...
❤10
چاره ای کن به دلم ، یاد کن از من گاهی
خاکِ عالم به سرِ این همه دلتنگی کن...
خاکِ عالم به سرِ این همه دلتنگی کن...
❤4
دوستام فردا کنکور دارن و من با هرکدومشون یهدور استرس گرفتم.🙂↔️🎀
برا موفقیتشون هرکاری بلدین انجام بدین🪄
برا موفقیتشون هرکاری بلدین انجام بدین🪄
🕊5
روزنامه فرهیختگان
تصاویری از به خاکسپاری قطعات پیکر شهدای مدرسه میناب که تازه تفحص شدهاند
۶۲ قطعهٔ دیگه از پیکر شهدای مدرسهٔ شجرهٔ طیبهٔ میناب تفحص شده که متعلق به ۳۲ دانش آموزه
و من شبی نیست که به پدر و مادر ماکان فکر نکنم...
چی شد این بچه که هیچی ازش نمونده؟...در درک من نمیگنجه این مصیبتی که یه مادر باید تحمل کنه.
فکر کن پسرت میره مدرسه و دیگه برنمیگرده...حتی به اندازه یه تار مو... و تو هربار باید فیلم تولدش رو، لحظه ذوق کردنش رو از اول پلی کنی.
آره من برای گرفتن انتقام مسئله شخصی دارم.
و من شبی نیست که به پدر و مادر ماکان فکر نکنم...
چی شد این بچه که هیچی ازش نمونده؟...در درک من نمیگنجه این مصیبتی که یه مادر باید تحمل کنه.
فکر کن پسرت میره مدرسه و دیگه برنمیگرده...حتی به اندازه یه تار مو... و تو هربار باید فیلم تولدش رو، لحظه ذوق کردنش رو از اول پلی کنی.
آره من برای گرفتن انتقام مسئله شخصی دارم.
😭8
امسال تو زندگیم مثلِ اسپانیایجامجهانی بودم🧚🏻
|شروع ۲۳ سالگی✨️|
|یکمِمردادِهزاروچهارصدوپنج|
|شروع ۲۳ سالگی✨️|
|یکمِمردادِهزاروچهارصدوپنج|
❤8
در تاریخ ۰۵/۰۵/۰۵ همچنان باید به اساتید پاسخگو باشم که برای امتحان از هوش مصنوعی استفاده کردم یا نه🗿🗿
😭4
آره خانوم محمودک فروش!
دوستای من مثلِفرشتهها میمونن. با همه خوب و بدت کنار میان و دست آخر بهت حسِدوستداشتنی بودن میدن✨
|هفتمِمردادِهزاروچهارصدوپنج|
دوستای من مثلِفرشتهها میمونن. با همه خوب و بدت کنار میان و دست آخر بهت حسِدوستداشتنی بودن میدن✨
|هفتمِمردادِهزاروچهارصدوپنج|
❤6😭2