مجموعه نوشته های بلند من
9 subscribers
11 photos
1 video
1 link
راهی برای گریز

کانال دیگه ما:https://t.me/mahsaghassemii

Dear @durov
In this channel there isn't any content that violates copyright laws.
Contents of this channel are for helping Iranian people.
Please ignore traitors reports.
Download Telegram
مجموعه نوشته های بلند من pinned «#پیرمردعاشق #میشه_زنگ_بزنی؟ #روزبرفی #سردرگم»
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تو روز برفی زنگ بزنی
پاشو پاشو از خواب بسه کوالا خانوم
لباساتو بپوش دارم میام دنبالت
با قیافه خوابالود هر چی دم دستمه بپوشم بیام جلو در
پاشیم بریم تو پارک همیشگیمون بگی اینجا برف نیومده بود خاطره داشته باشیما تو برف
ببینی یخ کردم و خوابالودم فقط نگاهت میکنم
ادامه بعدی
یه تیکه برف برداری بمالی رو دماغ قرمز شدم
صدام در بیاد دنبالت کنم ببینم نمیتونم بهت برسم
خودم و بندازم زمین الکی
بیای نگران سمتم
بگی ببخشید پاشو چیشد بهت خوبی؟ گفتم این کفشاتو نپوش لیزه هیچ وقت بهم گوش نمیکنی
نگام کن عزیزم ببخشید بیا دستتو بده بهم
با یه حرکت غافلگیرانه هر چی برف دم دستمو بردارم بندازم تو گردنت زبون درازی کنم
هم عصبی شی هم خندت بگیره از حرکتم
بیای بغلم کنم بگی تسلیمتم
افتخار میدی قدم بزنیم؟

بعدی
دستمو قفل کنم تو دستات
بگم بخاری همراهه منییی
بگی فکر نکنا بذارم یه درصد دستای یخیتو بذاری رو شیکمم عمرا
مظلوم نگاهت کنم بگم میذاری مگه نه؟
زیر لب بگی استغفرالله دختر استغفرالله.
بغلت کنم هیچی نگم
کلاهمو بکشی رو سرم
قشنگ بپوشونیم آروم بگی
مثل دختربچه ها میمونه عزیزه من خانوم من بپوشون سرما نخوری دماغشو نگاه خدایا
((شیطون نگاهم کنی))
بیا بیا بریم اول لبو بگیریم بخوریم لبات گرم تر و قرمز تر شه
چپ نگاهت کنم
بگی بعدشش
چپ تر نگاهت کنم
بگی هیچی دیگه بریم قهوه بخوریم گرم تر تر شیم.

بخندیم بخندیم بخندیم

#یادداشتهای_مهسا
ولی نیستی و رد پامون رو برفا خالیه:)
Forwarded from مَهسا / تا نفس میکشم؛ (مهسا!)
سردرگمم
مثل آتیشی که  نمیدونه قرار دو دقیقه بعد سیگارمو بسوزونه یا خودمو به همراه کل خونه زندگیم!
آره... گمشدم
تو کوچه پس کوچه های تاریک ذهنم
چند لحظه عاشق مردم و به ظاهر دوستامم
و کمی بعد یه حس تنفر و گاهی بی حسی نسبت بهشون دارم
از تک تک صحبت هام باهاشون پشیمون میشم و حاضرم کل عمرمو بدم برگردم به عقب و چشمم به چشم هیچ کدوم از آدم ها نیافته که چیزی هم براشون تعریف نشده باشه!
گم شدم تو اتاق ۱۲ متریم خودمو پیدا نمیکنم.
جسمم چپیده گوشه افسرده اتاقم ولی روحم...
روحم نمیدونم کجا داره پرسه میزنه
چشمام خیره به یه سمتی هست که هیچی نیست
هیچ احساسی هم تو چشمهام نمیتونی پیدا کنی
نه ترسیده نه خوشحال نه غمگین و نه تنفری داره
فقط خیره نگاه میکنه چون گمشده....!
مثل یاد آوری خوابی که چند شب قبل دیدم
تا میخوام خودم رو به یاد بیارم و از این سردرگرمی رها شم
تا میخوام دست بندازم بگیرمش به زبون بیارمش میپره محو میشه مه میشه ابر میشم
میبارم دلم تنگ شده نمیدونم برای کی برای چی
مگه از خودم فرار نمیکردم؟ الان چرا باید دلم برای خودم تنگ بشه!
یه عالم نمیدونم و نمیدونم و نمیدونم  تو ذهنم بالا پایین میپرن و تمرکز حواسمو میبرن به ناکجا آباد.
آباد!!!! مگه اونی که پر از گم شدنه آباده؟ تازه
اصلا آباد بودن چطوریه؟
ما یه آبادان میشناختیم شاخ آبادا بود
تنها چیزی که نبود معنی آباد بود
پر از جنگ و مفقودی و بیچارگی بود.
نمیدونم
نمیدونم دلم چی میخواد...
مرگ؟ اگر بمیرم باز برگردم زمین چی؟
زندگی؟ خب که چی!!! اینجا هیچکس تکلیفش با خودش مشخص نیست
در حالی که همه ته ته وجودشون سیاهی نیش خند میزنه و دلشون مرگ میخواد و از همه آدما  تمام همجنس ها و غیر همجنس خودشون دوری میخوان...همه از نظرشون بد و دو رو و دغل باز و فلان و فلانن...هیچکس هیچکسو نمیتونه تحمل کنه و گربه ها و سگ ها قابل تحمل ترن برای همه...
تازه همه میدوئن دنبال موفقیتی که با سرعت دو ازشون دور میشه...شاید ترسیده که این همه آدم چرا دنبالشن. نکنه میخوان سرش بلا ملا بیارن!!!!!! شاید...

شاید کلا زندگی بر پایه سردرگمی بنا شده و هرکی فکر میکنه پیدا شده یه مرحله جدیدی از گم شدن ک شروع کرده
بهش فکر کن؛ از کجا اومدیم؟هیچ
پی چی میریم؟هیچ به قول همه تهش مرگه!
آخرش به چی ختم میشیم؟هیچ
برای هیچ داریم میدوئیم و حتی نمیدونیم این هیچ چیه
چون هیچی نیست
بیشتر گمت کردم؟ حق داری
ندونستن بهتره
اینکه فکر کنی همه چیو میدونی و راهتو بلدی و رسالتت چیه بهتره
بی معنی میشه وگرنه هر قدم و نفسی که برمیداری
میرسی به هیچ به گمشدن به ترسی که ناشی از تاریکی تو کوچه پس کوچه ای هست که فقط تو خوابت دیدیش و حالا پرتت کردن همونجا!

بیخیال برو بخواب....
میرم گوشه اتاقم گم شم شاید بهتر شم
شب بخیر:)

#یادداشتهای_مهسا
_ دلم آرامش میخواست یه آرامش به اندازه آرومیه اقیانوسه آرام...
+تا اون طبیعت گمشده تو چشماتو کشف کردم-
مثل اونی که قاره کشف میکرد
منم قاره آرامش و کشف کردم...
چشمات!
_شدی خانوادم نزدیک تر از من به من...
اون منطقه قرمز و برات آزاد کردم...
از عشق همیشه میترسیدم و دیدم مجنون تر از هر عاشقی شدم...
عشق!
+آرزو کردم انقدر زنده بمونم تا زمستونی که میخواد لونه کنه تو موهات و برفی کنه موج موهای قشنگتو ببینم
بعدم هر چی عمر دارم کم کنه اضافه کنه به عمرت...
من طاقت ندارم باید زودتر ازت دنیارو ترک‌کنم...
_+: به دنیای مشکی و سیاهم رنگ دادی
نور بخشیدی به وجود این متروکه،عشق بخشیدی تو من و من کردی...
من هیچی نبودم!
گم شده بودم...
پیدام کردی!نشونم دادی دوست داشتن تو قصه ها نیست
همیشه همراه غصه ها نیست...
نمیگم اشتباه نمیکنم نه..!
من مجموعه تاریکیام که با نور وجود تو روشن شده
نباشی روتو برگردونی گم میشم باز تاریکتر از قبل میشم...
ولی قول میدم بهت
قول میدم همیشه دوستت داشته باشم
حتی اگر چشماتو ازم بگیری-
تنفر نه رفتنت هم برای من یه موهبته
مگه چند نفر میتونن تو باشن و ترکم‌کنن!
من به تموم آدمایی که ترک‌کردیشون با هر نسبتی هم حسادت میکنم...
آره عزیزم
من دوستت خواهم داشت همیشه و همواره🤍

#یادداشتهای_مهسا

پ.ن: فقط چون حس خوبی میگیرم متنام‌رو عکسا خودم باشه اینطور میذارم!
بنا بر چیزی‌نیست!
مچکرم میخونید و حمایت میکنید🤍
خیلی عصبی و با اخم نگاهش میکردم
گفت چیشده؟چیکار کردم؟
جواب ندادم.
گفت: جان دلم؟چیشده؟
با بغض و عصبانیت داد زدم:دزدی کردی تو یه دزدی دزد...
چشماش دو برابر حد معمولش شده بود هیچی نمیگفت
ادامه دادم:توعه لعنتی دلمو روحمو جسممو کل وجودم و شبمو روزمو همه لحظه هامو دزدیدی و حتی گردن نمیگیری،چطور میتونی این همه خونسرد باشی؟
هنوز با بهت و گنگی نگاهم میکرد.
رفتم رو به روش وایسادم چشماشو بوسیدم،
گفتم به چشمات قسم بری میمیرم، مثل بند ناف مادر که اگر پاره شه یا بپیچه دور گردن بچه میمیره.
اگر بری اون بند میپیچه دور گردنم و به نفس میندازتم بعدشم پاره میشه میدونی چی میگم؟

بغلم کرد :)

#یادداشتهای_مهسا
Forwarded from مَهسا / تا نفس میکشم؛ (مهسا)
تو اشتباهی ؛ ولی ادامه میدمت
اصلا بعضی چیزا اشتباهشونم قشنگه
یه نادرستِ درست تر از درست ِلذت بخشتر از این پادکست لعنتیِ تو گوشم...
تو تو تو تو تو
منی دیگه نیست خب
چشم باز میکنم تو میبندم تو همش نو
هوا پسه تو هوا قشنگه تو
همه چی تو
به قول برا تو اصلا من برا تو تو برا خودت ولی من برا تو
خندت خندت نفسم بر میگرده حبس میشه باورش نمیشه نفسات قفل میشه رو نفسای میون حرفا و خنده هات یا وقتی اول هر حرف یه نفس عمیق میکشی میشه نفس بکشی؟ هوا میرسونتت بهم‌‌‌‌‌‌..
نمیرسم بهت اما هوا عطر پیچیده تو تنتو
میرسونه به گلای خونه ای که تو رویای شبمه‌....
رویا !
رویا داشتی؟
رویای من کوتاهه
یه منِ یه تو مابقیش هر چی تو دوست داریه
حتی اگه من دوست ندارم
تو دوست داری
مهم تر تویی
مگه نه؟
من به جای خودتم دوست دارم
همون اندازه که فکر میکنی خوب نیستی ، میتونم خاک شم واسه قشنگیت
همون اندازه که وقتی خودتو گم کردی میگردم پیدات کنم با اینکه شاید پسم بزنی یا یا هوا پس تر باشه یادت نیام
فراموش شدی؟
من خود فراموشیم اما تورو خوب یادم میمونه
نگو نه
این راه میره
یه روز میون شلوغیت رد میشم از سمتی که چشمات از فکر زیاد قفل شده به اون راه
با خودم میجنگم
دید منو؟
ندید؟
بگم سلام؟
نکنه بگه شما!
اگه بگه شما ...اصلا ولش کن...
اره ولش کن چون میگی‌شما
راستی شما بی مقدمه پا گذاشتی رو همه اعتقادات دلم
حالا کجا میخوای بری
حالا که میبینی مشکلم
حل میشه با دخیل بستن به دستات؟
امون از دستات...🤍
حرفات صدات چشمات امون امون امون از تو تو تو

امون یعنی راهه فراری ندارم ازت...
چرا فرار میکنی ازم؟
میشه خودتو ندزدی ازم؟
دزدت بشم غماتو بندازم رو دوشم با یه نقاشی که شبی کارتون بچگیته آره همون جوجه اردک زشتی که دوسش داشتی اما نخواستی تورو سهیم بشه ؛ شاید دلت می سوخت واسش شاید شاید
اره از دلسوزی بدم میاد
اما تو تا میخوای بذار بسوزه دلت برای منی که دیگه پر از توعه و از خودش یه اسم مونده واسش که سوزند عشقت پدرشو ای بر پدر تپش تند چپ سینه هم سفرم؛""
میشی هم سفرم؟
درش میارم میذارم تو مشتت
خودت بشین جاش
خواستی خودتو پمپاژ کن
نخواستی واسا نگاه کن
ایست قلبی به نام تو
به نام تو



مهساقاسمی...
Audio
یه خستگی عظیمی وجودم و بلعیده خسته ام از مردم روز شب برف بارون نور تاریکی عشق و تنفر و هر جزئیات و کلیات ای که روی زمین کهکشان هست ؛
دیگه حتی گریه های بی وقفه هم این غمارو بی حوصلگی ها رو نمیشوره ببره رنج میبرم، از پرسه زدن هر موجود زنده‌ای اذیت میشم از فکر کردن به اینکه فردای دیگه ای هم هست و این خواب عمیق نیست ؛ که باید باز حضور نور خورشیدی که تمام سعیشو میکنه خودشو از پرده های ضخیم و تیره ام عبور بده خبر بد روز پر از سیاهی و به گوشم برسونه
کاش این بار که میخوابم ،خستگیام از دوشم برداشته شه بره زیر خاک همراه جسمی که متعلق به خاکه؛
به خواب عمیق ؛خوابی که بدور از بیدار شدن روح و این حرف های دینی و اعتقادات برزخیه.
کاش گریه هام شب آخری زورش برسه و منو از ذهن همه بشوره طوری که اصلا انگار پا به این زمین همچین شخصی نذاشته بود و نخواهد گذاشت.
من برای عمر تو دعا میخونم تو هم بخون برای من باشه پایان این داستان تلخ باشه.
شبت دور از کابوس بودن من_

۱۴۰۱/۱۲/۲۴

#یادداشتهای_مهسا
Forwarded from مَهسا / تا نفس میکشم؛ (مهسا!)
سردرگمم
مثل آتیشی که  نمیدونه قرار دو دقیقه بعد سیگارمو بسوزونه یا خودمو به همراه کل خونه زندگیم!
آره... گمشدم
تو کوچه پس کوچه های تاریک ذهنم
چند لحظه عاشق مردم و به ظاهر دوستامم
و کمی بعد یه حس تنفر و گاهی بی حسی نسبت بهشون دارم
از تک تک صحبت هام باهاشون پشیمون میشم و حاضرم کل عمرمو بدم برگردم به عقب و چشمم به چشم هیچ کدوم از آدم ها نیافته که چیزی هم براشون تعریف نشده باشه!
گم شدم تو اتاق ۱۲ متریم خودمو پیدا نمیکنم.
جسمم چپیده گوشه افسرده اتاقم ولی روحم...
روحم نمیدونم کجا داره پرسه میزنه
چشمام خیره به یه سمتی هست که هیچی نیست
هیچ احساسی هم تو چشمهام نمیتونی پیدا کنی
نه ترسیده نه خوشحال نه غمگین و نه تنفری داره
فقط خیره نگاه میکنه چون گمشده....!
مثل یاد آوری خوابی که چند شب قبل دیدم
تا میخوام خودم رو به یاد بیارم و از این سردرگرمی رها شم
تا میخوام دست بندازم بگیرمش به زبون بیارمش میپره محو میشه مه میشه ابر میشم
میبارم دلم تنگ شده نمیدونم برای کی برای چی
مگه از خودم فرار نمیکردم؟ الان چرا باید دلم برای خودم تنگ بشه!
یه عالم نمیدونم و نمیدونم و نمیدونم  تو ذهنم بالا پایین میپرن و تمرکز حواسمو میبرن به ناکجا آباد.
آباد!!!! مگه اونی که پر از گم شدنه آباده؟ تازه
اصلا آباد بودن چطوریه؟
ما یه آبادان میشناختیم شاخ آبادا بود
تنها چیزی که نبود معنی آباد بود
پر از جنگ و مفقودی و بیچارگی بود.
نمیدونم
نمیدونم دلم چی میخواد...
مرگ؟ اگر بمیرم باز برگردم زمین چی؟
زندگی؟ خب که چی!!! اینجا هیچکس تکلیفش با خودش مشخص نیست
در حالی که همه ته ته وجودشون سیاهی نیش خند میزنه و دلشون مرگ میخواد و از همه آدما  تمام همجنس ها و غیر همجنس خودشون دوری میخوان...همه از نظرشون بد و دو رو و دغل باز و فلان و فلانن...هیچکس هیچکسو نمیتونه تحمل کنه و گربه ها و سگ ها قابل تحمل ترن برای همه...
تازه همه میدوئن دنبال موفقیتی که با سرعت دو ازشون دور میشه...شاید ترسیده که این همه آدم چرا دنبالشن. نکنه میخوان سرش بلا ملا بیارن!!!!!! شاید...

شاید کلا زندگی بر پایه سردرگمی بنا شده و هرکی فکر میکنه پیدا شده یه مرحله جدیدی از گم شدن ک شروع کرده
بهش فکر کن؛ از کجا اومدیم؟هیچ
پی چی میریم؟هیچ به قول همه تهش مرگه!
آخرش به چی ختم میشیم؟هیچ
برای هیچ داریم میدوئیم و حتی نمیدونیم این هیچ چیه
چون هیچی نیست
بیشتر گمت کردم؟ حق داری
ندونستن بهتره
اینکه فکر کنی همه چیو میدونی و راهتو بلدی و رسالتت چیه بهتره
بی معنی میشه وگرنه هر قدم و نفسی که برمیداری
میرسی به هیچ به گمشدن به ترسی که ناشی از تاریکی تو کوچه پس کوچه ای هست که فقط تو خوابت دیدیش و حالا پرتت کردن همونجا!

بیخیال برو بخواب....
میرم گوشه اتاقم گم شم شاید بهتر شم
شب بخیر:)

#یادداشتهای_مهسا
شروع کردم به فریاد زدن دیگه برام مهم نبود وسط خیابونیم و یه عالمه آدم که ممکنه توشون آشنا هم باشه ببینتمون
هرچی انرژی داشتم گذاشتم از صدام آزاد شه
گفتم تو هیچ وقت منو ندیدی و من تنها کسی که دیدم تو بودی
فقط ادعا کردی و من خونه ساختم روی ادعای تو
من دوستت دارم ولی معنی دوست داشتن مگه میدونی چیه تو؟ چرا نشونم نمیدی چرا ثابت نمیکنی دوستم داری چرا فقط میگی به وقتش وقتش کیه؟ چند ساله عمرمو
احساسمو ریختم برات و خودم خشک شدم ولی تو ریشه زدی انقدر رشد کردی که دیگه ندیدی اونی که باعث سربلدیته منم منم منم
...
همینطور میگفتم میگفتم میگفتم
عصبی نشدی دستامو گرفتی و همونجا با لبات ساکتم کردی
انقدر شوک شده بودم که چشمام از حدقه زده بود بیرون
هم خندت گرفته بود از نگاهم هم ...نمیدونم
ضعف رفت تموم قدرتی که داشتم باهاس ورجه وورجه میکردم و شکایت میکردم
مردم بر و بر مارو میدیدن انگار فیلم سینماییه
همگی شروع کردن به دست و هوار زدن
به خودم اومدم هلت دادم اون ور شروع کردی مستانه خندیدن اومدی کنار گوشم گفتی راضی شدی؟ الان دیگه کل دنیا میدونن فقط تورو دوست دارم
گفتم تو تو تو
گفتی:من چی؟ دییوونم؟ عقلمو از دست دادم؟
خب به من چه تو صبرت اندازه نخوده
فقط چپ چپ نگاهت میکردم
گفتی چیه؟ خوشگل ندیدی؟
راستی تو جمعیت دختر خاله جونت بود فک کنم فردا شب خونتون مراسم خاستگاری باشه
اونطورم زل نزن بهم بابا خوردیم تموم شدم هیچی نموند
گفتم چی داری میگی؟ دختر خالم؟
گفت: الان دختر خالت مهم بود یا خاستگاری؟
گفتم خاستگاری کیه؟ چه خاکی به سرم شد

همون موقع گوشی زنگ خورد
مامان بود قلبم هری ریخت پایین
گوشیو گذاشتم دم گوشم دستمو گذاشتم رو بینیم که هیسسس بذار صحبت کنم صدات در بیاد با دندونام خونتو میریزم

مامان: سلام کجایی؟
من:سلام با فلانی بیرونم مادرم جان چیشده؟
مامان: همون فلانی مامانش کسب اجازه کرده برای خاستگاری باهم برید لباس بگیرید بیاید من وقت ندارم باهات بیام
درست حسابی انتخاب کنید باز نباشه هاا زشته اولین جلسه است
من: چی چی شده؟ برو دختر وقت هنگ کردنت و لکنت گرفتنت نیست مراقبت کنید خدافظ
گوشی از دستم سر خورد
نگران گوشیو برداشتی گفتی چیشده؟مامان چی گفتش؟ نگاهم کن..ای خدا د حرف بزن سکتم دادی
گفتم: هیچی گفت بریم لباس بخریم...
گفتی: باشه میریم ولی تو چرا تو شوکی چشمات افتاد کف دستم
گفتم: گفت لباس مراسم خاستگاری باید پوشیده باشه درست انتخاب کنیم

تازه فهمیدی چیشده
شروع کردی خندیدن .......
The owner of this channel has been inactive for the last 1 month. If they remain inactive for the next 7 days, they may lose their account and admin rights in this channel. The contents of the channel will remain accessible for all users.