«فرستاده های ماه برای سایه‌ روشنِ جنگل»
Download Telegram
Forwarded from mahtab
یک نفر دارد مرا هر دَم هوایی می کند عاشقم کرده ولی بی اعتنایی می کند
بی وفا با اینکه می داند دلم درگیر اوست مثل یک بیگانه او از من جدایی می کند
دل به سودای کسی جز او نمی گوید سخن در دلِ من او فقط فرمانروایی می کند
آرزو کردم بماند ،در کنار من نماند من نمی دانم چرا او بی وفایی می کند
باوجود اینکه می آزارد این دل را ولی دل مرا همواره سمتش رهنمایی می کند
چند روزی می شود از او ندارم یک خبر غم درون سینه ام زور آزمایی می کند
شب که می آید دلم آرام می گیرد کمی شب مرا در گیرِ حسی ماورایی می کند
آسمان هم صحبت ماه است و می خندد ولی ماه من پس ای خدا کی رونمایی می کند?
Forwarded from mahtab
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم
تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم
شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه
گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم
با پرتو ماه آیم و چون سایه ی دیوار
گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم
دور از تو، من سوخته در دامن شب ها
چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم
فریاد ز بی مهری ات ای گل که درین باغ
چون غنچه ی پاییز شکفتن نتوانم
ای چشم سخن گوی تو بشنو ز نگاهم
دارم سخنی با تو وگفتن نتوانم
Forwarded from mahtab
تو را من چشم در راهم شباهنگام که می گیرند در شاخ تلاجن 
سایه ها رنگ سیاهی وزان دلخستگانت راست اندهی فراهم تو را من چشم در راهم.
شباهنگام، در آن دم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام. گرم یادآوری یا نه، من از یادت نمی کاهم تو را من چشم در راهم.
Forwarded from mahtab
مرا می‌خواستی تا شاعری را
ببینی روز و شب دیوانه‌ی خویش
مرا می‌خواستی تا در همه شهر
ز هر کس بشنوی افسانه‌ی خویش
مرا می‌خواستی تا از دل من
برانگیزی نوای بی‌نوایی
به صد افسون دهی هر دم فریبم
به دل سختی کنی بر من خدایی!
مرا می‌خواستی تا در غزل ها
تو را «زیباتر از مهتاب» گویم.
تنت را در میان چشمه‌ی نور
شبانگاهان مهتابی بشویم
مرا می‌خواستی تا نزد مردم
تو را الهام‌بخش خویش خوانم
به بال نغمه های آسمانی،
به بام آسمان‌هایت نشانم؛
مرا می‌خواستی تا از سر ناز
ببینی پیش پایت، زاری ام را
بخوانی هر زمان در دفتر من
غم شب تا سحر، بیداری ام را
مرا می‌خواستی اما چه حاصل
برایت هر چه کردم باز کم بود!
مرا روزی رها کردی در این شهر
که این یک قطره دل دریای غم بود!
تو را می‌خواستم تا در جوانی
نمیرم از غم بی‌همزبانی،
غم بی‌همزبانی سوخت جانم
چه می‌خواهم دگر زین زندگانی؟
Forwarded from mahtab
چه‌ها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم
مگر دشمن کند این‌ها که من با جان خود کردم
طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری
غلط می‌گفت خود را کشتم و درمان خود کردم
مگو وقتی دل صد پاره‌ای بودت کجا بردی
کجا بردم ز راه دیده در دامان خود کردم
ز سر بگذشت آب دیده‌اش از سر گذشت من
به هر کس شرح آب دیدهٔ گریان خود کردم
ز حرف گرم وحشی آتشی در سینه افکندم
به او اظهار سوز سینهٔ سوزان خود کردم
Forwarded from mahtab
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم  نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
من عاشق چشمت شدم شاید کمی هم بیشتر
چیزی در آن سوی یقین شاید کمی هم کیش تر
آغاز و ختم ماجرا لمس تماشای تو بود
دیگر فقط تصویر من در مردمک های تو بود
Forwarded from mahtab
آنقدر دارم یادگار از تو که فرزندم، با زخم‌های من بیاموزد شمردن را
Forwarded from mahtab
تو آرزوی منی، من وبال گردن تو
تو گرم کشتن من، من به گور بردن تو
تو آبروی منی، پس مخواه بنشینم
رقیب تاس بریزد به شوق بردن تو!
تویی نماز و منم مست، مانده ام چه کنم
که هم اقامه خطا هم سبک شمردن تو
سپرده ام به خدا هرچه کرده ای با من
خطاست دست کسی جز خدا سپردن تو
خدا کند که نفهمی غمت چه با من کرد
که مرگ من نمی‌ارزد به غصه خوردن تو
Forwarded from mahtab
با همین دست، به دستان تو عادت کردم
این گناه است ولی جان تو عادت کردم
جا برای منِ گنجشک زیاد است ولی
به درختان خیابان تو عادت کردم
گرچه گلدانِ من از خشک شدن می‌ترسد
به ته خالی لیوان تو عادت کردم
دستم اندازه‌ی یک لمس بهاری سبز است
بس‌که بی‌پرده به دستان تو عادت کردم
مانده‌ام آخر این شعر چه باشد انگار
به ندانستن پایان تو عادت کردم
Forwarded from mahtab
تو مرا آزردی، که خودم کوچ کنم از شهرت
تو خیالت راحت؛
می‌روم از قلبت
می‌شوم دورترین خاطره در شب‌هایت.
تو به من می‌خندی و به خود می‌گویی
باز می‌آید و می‌سوزد از این عشق
ولی برنمی‌گردم، نه
می‌روم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد
عشق زیباست و حرمت دارد.
Forwarded from mahtab
از بیم رقیب جستجویت نکنم
وز طعن حسود گفت‌وگویت نکنم
لب بستم و از پای نشستم اما
این را نتوان که آرزویت نکنم
Forwarded from mahtab
من و یک لحظه جدایی ز تو، آن گاه حیات؟
اینقدر صبر به عاشق نسپرده است کسی
لب نهادم به لب یار و سپردم جان را
تا به امروز به این مرگ نمرده است کسی
Forwarded from mahtab
گفته بودم شادمانم؟ بشنو و باور مکن
گاه می‌لغزد زبانم، بشنو و باور مکن
گفتی آیا در توانت هست از من بگذری؟
گفتم آری می‌توانم، بشنو و باور مکن
Forwarded from mahtab
نه غزل نوشته بودم نه ترانه‌ای سرودم
که به حرمت سکوتم، تو به دیدنم بیائی
نه سراغ من گرفتی، نه سخن به نامه گفتی
به همان بهانه‌ای که، نشنیده‌ای ندائی
Forwarded from mahtab
من آسمان پر از ابرهای دلگیرم
اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم
من آن طبیب زمین‌گیر زار و بیمارم
که هرچه زهر به خود می‌دهم، نمی‌میرم
من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمع
به سرنوشت تو وابسته است تقدیرم
به دام زلف بلندت دچار و سردرگم
مرا جدا مکن از حلقه‌های زنجیرم
درخت سوخته‌ای در کنار رودم من
اگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم
Forwarded from mahtab
غافل از اینکه تو را باد به هر جا ببرد
می‌دویدم پی تو، کاش که لایق بودی.
Forwarded from mahtab
نه کسی منتظر است، نه کسی چشم به راه
نه خیال گذر از کوچه ما دارد ماه
بین عاشق شدن و مرگ مگر فرقی هست
وقتی از عشق نصیبی نبری غیر از آه
Forwarded from mahtab
شرح دلتنگی من بی‌‌تو فقط یک جمله‌ست
تا جنون فاصله‌ای نیست از اینجا که منم.
Forwarded from mahtab
من همان رودم که بهر دیدنت مرداب شد
ماه من، بس کن ندیدن‌های بی‌اندازه را
Forwarded from mahtab
یک تو آزردی مرا و یک جهان شادم نکرد
در دو روز زندگی، جز تو کسی یادم نکرد
من که با آزار تو، هر دم به سر کردم چرا
خالق هستی دگر از بند آزادم نکرد.