آنچه تورم حکومت با یک ملت میکند
هاشم پسران،
اقتصاددان و استاددانشگاه
مؤثر ترین راه ِدرهم کوبیدن طبقه متوسط این است که آنها را بین دو سنگ آسیاب «تورم» و «مالیات» قرار دهند، طبقه متوسط که نابود شود، همه چیز فرو خواهد ریخت و طبقه متوسطی دیگر باقی نمیماند تا کتاب به دست بگیرد، سفر کند، یاد بگیرد، یاد بدهد یا اینکه حامل ارزش های دموکراتیک و فرهنگ باشد.
اکنون جامعه ایران منقسم است بین دو طبقه: فرادستان و فرودستان.
دو جبهه مشخص و مطلقأ متخاصم!
منازعه قطعی است، این بسیار خطرناک است. اوّلی را غرور کور کرده است، دوّمی را کینه و عقده.
بالایی میترسد و روز به روز محافظه کارتر میشود و پشت سنت و دین پناه میگیرد.
پایینی هم خشمگین شعله انتقام در دلش زبانه میکشد و مترصد حمله است.
سونامی که بیاید، دیگر کشتی هر چقدر هم غول پیکر باشد، عاقبتی جز واژگونی نخواهد داشت.
تورم نام دیگرش «مالیات پنهان» است.
طبق آمارهای رسمی خودِ نظام، تورم بالای ۴۰٪ است، یعنی به اِزای هر ۱۰۰ تومان درآمد مردم، ۴۰ تومانش مستقیم روانه جیب نظام (یا همان کسی که برای جبران ناکارآمدیش پول چاپ میکند) میشود.
این را بیفزایید به «مالیات رسمی» که با شروع دولتِ سیدِ محرومان دهها برابر شده است و اثر تورمی آن نیز به زودی بر تورم فعلی افزوده خواهد شد!
در واقع مردم ایران فقط دارند خرحمالی میکنند و هر چه جان بِکَنند، باید به صورت مالیات پنهان (تورم) و مالیات مستقیم، دو دستی تقدیم نظام کنند.
میلتون فریدمن معتقد بود تورم، یا همان «مالیات پنهان»، غیر مشروع و غیرقانونی است که اخذ میشود! و دقیقأ باج گیری به حساب میآید که خرج بیکفایتیهای حاکمان میشود، برداشتِ از درآمد مردم پیش از اینکه درآمد مردم بدستشان برسد.
در این شرايط نظام عملا جیب بُری میکند و سر گردنه ایستاده است و در حال غارت مردم است!
عوام نیز متوجه نمیشوند از کجا خوردهاند و به جان یکدیگر میافتند و این در حالی است که دزد اصلی (حکومت) این طور نشان میدهد که در صدد است که مشکل آنها را حل نماید!
چنین مجموعهای را هر نامی میتوان داد جز نام دولتِ مردمی.
@mahdashty
هاشم پسران،
اقتصاددان و استاددانشگاه
مؤثر ترین راه ِدرهم کوبیدن طبقه متوسط این است که آنها را بین دو سنگ آسیاب «تورم» و «مالیات» قرار دهند، طبقه متوسط که نابود شود، همه چیز فرو خواهد ریخت و طبقه متوسطی دیگر باقی نمیماند تا کتاب به دست بگیرد، سفر کند، یاد بگیرد، یاد بدهد یا اینکه حامل ارزش های دموکراتیک و فرهنگ باشد.
اکنون جامعه ایران منقسم است بین دو طبقه: فرادستان و فرودستان.
دو جبهه مشخص و مطلقأ متخاصم!
منازعه قطعی است، این بسیار خطرناک است. اوّلی را غرور کور کرده است، دوّمی را کینه و عقده.
بالایی میترسد و روز به روز محافظه کارتر میشود و پشت سنت و دین پناه میگیرد.
پایینی هم خشمگین شعله انتقام در دلش زبانه میکشد و مترصد حمله است.
سونامی که بیاید، دیگر کشتی هر چقدر هم غول پیکر باشد، عاقبتی جز واژگونی نخواهد داشت.
تورم نام دیگرش «مالیات پنهان» است.
طبق آمارهای رسمی خودِ نظام، تورم بالای ۴۰٪ است، یعنی به اِزای هر ۱۰۰ تومان درآمد مردم، ۴۰ تومانش مستقیم روانه جیب نظام (یا همان کسی که برای جبران ناکارآمدیش پول چاپ میکند) میشود.
این را بیفزایید به «مالیات رسمی» که با شروع دولتِ سیدِ محرومان دهها برابر شده است و اثر تورمی آن نیز به زودی بر تورم فعلی افزوده خواهد شد!
در واقع مردم ایران فقط دارند خرحمالی میکنند و هر چه جان بِکَنند، باید به صورت مالیات پنهان (تورم) و مالیات مستقیم، دو دستی تقدیم نظام کنند.
میلتون فریدمن معتقد بود تورم، یا همان «مالیات پنهان»، غیر مشروع و غیرقانونی است که اخذ میشود! و دقیقأ باج گیری به حساب میآید که خرج بیکفایتیهای حاکمان میشود، برداشتِ از درآمد مردم پیش از اینکه درآمد مردم بدستشان برسد.
در این شرايط نظام عملا جیب بُری میکند و سر گردنه ایستاده است و در حال غارت مردم است!
عوام نیز متوجه نمیشوند از کجا خوردهاند و به جان یکدیگر میافتند و این در حالی است که دزد اصلی (حکومت) این طور نشان میدهد که در صدد است که مشکل آنها را حل نماید!
چنین مجموعهای را هر نامی میتوان داد جز نام دولتِ مردمی.
@mahdashty
بندبازی
شاید یکی از استعارههایی که بهخوبی زندگی عقلانی را به ذهن نزدیک میکند استعاره «بندبازی» است. به هر جنبه از زندگی انسان که نگاهکنیم همین کیفیت را در آن میبینیم.
مثلا این که چقدر برای تغییردادن جهان بجنگیم و چقدر تسلیم و پذیرای جهان باشیم. در سبک زندگی «نرینه روانی» (آنیموسی) جنگاوری و سلحشوری تجویز شده و در سبک زندگی «مادینه روانی» (آنیمایی) انعطاف و تسلیم و سکوت توصیه میشود. پیدا کردن نقطه «بهینه» بین این دو همان چیزی است که به آن «ابراز وجود» Assertiveness میگوییم: مرز باریک بین «خشونت» و «انفعال».
پیدا کردن این مرز باریک کار آسانی نیست.
یکی از دوستانم مدتی پیش راجع به سبک مبارزه «مهاتما گاندی» صحبت میکرد و من دیدم برداشت او از «مبارزه بدون خشونت» و «قانون آهیمسا» چقدر اشتباه است. درست است که گاندی از پیروان خود نخواست دست به اسلحه ببرند ولی اسلحه دیگری بهدست آنان داد که شاهرگ کمپانی هند شرقی (استعمار انگلیس) را قطعکرد: «بایکوت»! هندیها طبق الگوی گاندی قرارشد نه از انگلیسیها چیزی بخرند نه به آنها چیزی بفروشند، نه برای آنها کار کنند و نه با آنان صحبتکنند!
قرنها پیش از گاندی «شیخ خلیفه» پیشوای معنوی سربداران خراسان با حکم «خراج دادن به مغولان حرام است» کاری شبیه گاندی انجام داد. این شیوه مبارزه کار آسانی نیست که شبیه «نشستن و نظاره کردن» باشد. خود گاندی کت و شلواری که پارچه انگلیسی داشت را از تن درآورد و با پارچهای که خودش از پشم بز ریسیده بود تنپوشی ساخت که همه ما عکس او را با آن دیدهایم. شیر بز نوشیدن و پشم بز پوشیدن هیچ شباهتی به الگوی «عرفانزدگی» و «روشنفکرمآبی» نخبگان ما یا انفعال پرخاشگرانه (Passive Aggression) تودهٔ جامعهٔ ما در مقابل نهادهای قدرت نامشروع ندارد.
یکی از دانشجویانم نیز برداشت اشتباهی از «آداپتاسیون» یا «انطباق» داشت، از نظر او «جنگیدن» نمودی از ناتوانی در آداپتاسیون بود و پذیرش و انطباق چیزی بود شبیه «انفعال»! در حالی که آداپتاسیون دو وجه دارد: در «Accommodation» ما خود را تغییر میدهیم تا با شرایط محیط هماهنگ شویم و در «Assimilation» ما محیط را تغییر میدهیم تا با ارزشها و نیازهای ما هماهنگ شود.
#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
کانال ماهدشتی
@mahdashty
شاید یکی از استعارههایی که بهخوبی زندگی عقلانی را به ذهن نزدیک میکند استعاره «بندبازی» است. به هر جنبه از زندگی انسان که نگاهکنیم همین کیفیت را در آن میبینیم.
مثلا این که چقدر برای تغییردادن جهان بجنگیم و چقدر تسلیم و پذیرای جهان باشیم. در سبک زندگی «نرینه روانی» (آنیموسی) جنگاوری و سلحشوری تجویز شده و در سبک زندگی «مادینه روانی» (آنیمایی) انعطاف و تسلیم و سکوت توصیه میشود. پیدا کردن نقطه «بهینه» بین این دو همان چیزی است که به آن «ابراز وجود» Assertiveness میگوییم: مرز باریک بین «خشونت» و «انفعال».
پیدا کردن این مرز باریک کار آسانی نیست.
یکی از دوستانم مدتی پیش راجع به سبک مبارزه «مهاتما گاندی» صحبت میکرد و من دیدم برداشت او از «مبارزه بدون خشونت» و «قانون آهیمسا» چقدر اشتباه است. درست است که گاندی از پیروان خود نخواست دست به اسلحه ببرند ولی اسلحه دیگری بهدست آنان داد که شاهرگ کمپانی هند شرقی (استعمار انگلیس) را قطعکرد: «بایکوت»! هندیها طبق الگوی گاندی قرارشد نه از انگلیسیها چیزی بخرند نه به آنها چیزی بفروشند، نه برای آنها کار کنند و نه با آنان صحبتکنند!
قرنها پیش از گاندی «شیخ خلیفه» پیشوای معنوی سربداران خراسان با حکم «خراج دادن به مغولان حرام است» کاری شبیه گاندی انجام داد. این شیوه مبارزه کار آسانی نیست که شبیه «نشستن و نظاره کردن» باشد. خود گاندی کت و شلواری که پارچه انگلیسی داشت را از تن درآورد و با پارچهای که خودش از پشم بز ریسیده بود تنپوشی ساخت که همه ما عکس او را با آن دیدهایم. شیر بز نوشیدن و پشم بز پوشیدن هیچ شباهتی به الگوی «عرفانزدگی» و «روشنفکرمآبی» نخبگان ما یا انفعال پرخاشگرانه (Passive Aggression) تودهٔ جامعهٔ ما در مقابل نهادهای قدرت نامشروع ندارد.
یکی از دانشجویانم نیز برداشت اشتباهی از «آداپتاسیون» یا «انطباق» داشت، از نظر او «جنگیدن» نمودی از ناتوانی در آداپتاسیون بود و پذیرش و انطباق چیزی بود شبیه «انفعال»! در حالی که آداپتاسیون دو وجه دارد: در «Accommodation» ما خود را تغییر میدهیم تا با شرایط محیط هماهنگ شویم و در «Assimilation» ما محیط را تغییر میدهیم تا با ارزشها و نیازهای ما هماهنگ شود.
#دکترمحمدرضاسرگلزایی_روانپزشک
کانال ماهدشتی
@mahdashty
✔️سخنان بیپایه وزیر
✍️بیژن اشتری، مترجم
🔸 دیدم آقای عبدالملکی در جایی اظهار نظر کرده که "کره شمالی و لیبی و یوگسلاوی الگوهای موفق عبور از تحریم های بین المللی بودهاند."
چون تازگی ها یک کتاب درباره قذافی و لیبی ترجمه کردم (قذافی،ظهور تا سقوط/ نوشته آلیسون پارجتر )دریغم آمد که در این باره سکوت کنم.ببینید حمودا الاسودا وزیر نفت لیبی در دوران قذافی چه گفته راجع به تحریم ها:
"آمریکایی ها شناخت کاملی از تجهیزات و دستگاه های ما داشتند و هر قطعه و وسیله ای را که ما نیاز داشتیم در فهرست کالاهای تحریمی گذاشته بودند. مشکلات ما پیچیده تر شد چون نمی توانستیم این قطعات را حتی از بازار آزاد بخریم.بعد مجبور شدیم به اوراق فروشی ها رو بیاوریم و دستگاه های خرابمان را تعمیر و بازسازی کنیم و حتی در مواردی سعی کردیم قطعات یدکی مورد نیازمان را خودمان بسازیم اما در این کار نا موفق بودیم."
🔸نویسنده کتاب در ادامه می نویسد:
تحریم ها زندگی را بر مردم لیبی مشکل تر از پیش ساخت.قیمت ها رو به افزایش گذاشت...تورم سالیانه حدود سی و پنج درصد بود که نفس مردم را گرفت....گرچه دولت نظام کوپنی را برقرار کرد تا مردم گرسنه نمانند اما ادامه معیشت برای اکثریت مردم دشوارتر شد.علاوه بر این، برای بسیاری از خانواده ها ، متکی شدن به کوپن تجربه حقارت باری بود.آنچه کار را بدتر می کرد فساد موجود در نظام کوپنی بود.مقامات فقط بخشی از کالاهای #کوپنی را بین مردم توزیع می کردند و بقیه کالاها سر از بازار سیاه در می آورد.تحریم ها موجب سربرآوردن طبقه ای از نوکیسگان شد. این طبقه جدید نه فقط شامل مقاماتی میشد که از راه دور زدن تحریم ها به سودهای آنچنانی رسیده بودند بلکه تجار بخش خصوصی را که پارتی های دم کلفت حکومتی داشتند را نیز شامل می شد.
این تجار به لطف دسترسی به ارزهای خارجی کالا وارد کشور میکردند و این کالاهای وارداتی را با قیمت های گزاف تورم زده میفروختند.نرخ تورم به قدری بالا بود که مردم قادر به خرید این کالاها نبودند.هر گوشی تلفن همراه معادل پنج برابر حقوق ماهیانه یک استاد دانشگاه بود.همزمان ویلاهای شیک که متعلق به کاسبان تحریم و اقوام و نزدیکان سران حکومت بود در #طرابلس و بنغازی ساخته می شد تا بر زخم مردم #لیبی نمک بپاشد.شکاف رو به گسترش میان اغنیا و فقرا موجب بروز نفرت تلخی در بین آنهایی شده بود که در نبرد برای یکی کردن خرج و دخلشان به حال خود وانهاده شده بودند.".
کانال تلگرام ماهدشتی
@mahdashty
✍️بیژن اشتری، مترجم
🔸 دیدم آقای عبدالملکی در جایی اظهار نظر کرده که "کره شمالی و لیبی و یوگسلاوی الگوهای موفق عبور از تحریم های بین المللی بودهاند."
چون تازگی ها یک کتاب درباره قذافی و لیبی ترجمه کردم (قذافی،ظهور تا سقوط/ نوشته آلیسون پارجتر )دریغم آمد که در این باره سکوت کنم.ببینید حمودا الاسودا وزیر نفت لیبی در دوران قذافی چه گفته راجع به تحریم ها:
"آمریکایی ها شناخت کاملی از تجهیزات و دستگاه های ما داشتند و هر قطعه و وسیله ای را که ما نیاز داشتیم در فهرست کالاهای تحریمی گذاشته بودند. مشکلات ما پیچیده تر شد چون نمی توانستیم این قطعات را حتی از بازار آزاد بخریم.بعد مجبور شدیم به اوراق فروشی ها رو بیاوریم و دستگاه های خرابمان را تعمیر و بازسازی کنیم و حتی در مواردی سعی کردیم قطعات یدکی مورد نیازمان را خودمان بسازیم اما در این کار نا موفق بودیم."
🔸نویسنده کتاب در ادامه می نویسد:
تحریم ها زندگی را بر مردم لیبی مشکل تر از پیش ساخت.قیمت ها رو به افزایش گذاشت...تورم سالیانه حدود سی و پنج درصد بود که نفس مردم را گرفت....گرچه دولت نظام کوپنی را برقرار کرد تا مردم گرسنه نمانند اما ادامه معیشت برای اکثریت مردم دشوارتر شد.علاوه بر این، برای بسیاری از خانواده ها ، متکی شدن به کوپن تجربه حقارت باری بود.آنچه کار را بدتر می کرد فساد موجود در نظام کوپنی بود.مقامات فقط بخشی از کالاهای #کوپنی را بین مردم توزیع می کردند و بقیه کالاها سر از بازار سیاه در می آورد.تحریم ها موجب سربرآوردن طبقه ای از نوکیسگان شد. این طبقه جدید نه فقط شامل مقاماتی میشد که از راه دور زدن تحریم ها به سودهای آنچنانی رسیده بودند بلکه تجار بخش خصوصی را که پارتی های دم کلفت حکومتی داشتند را نیز شامل می شد.
این تجار به لطف دسترسی به ارزهای خارجی کالا وارد کشور میکردند و این کالاهای وارداتی را با قیمت های گزاف تورم زده میفروختند.نرخ تورم به قدری بالا بود که مردم قادر به خرید این کالاها نبودند.هر گوشی تلفن همراه معادل پنج برابر حقوق ماهیانه یک استاد دانشگاه بود.همزمان ویلاهای شیک که متعلق به کاسبان تحریم و اقوام و نزدیکان سران حکومت بود در #طرابلس و بنغازی ساخته می شد تا بر زخم مردم #لیبی نمک بپاشد.شکاف رو به گسترش میان اغنیا و فقرا موجب بروز نفرت تلخی در بین آنهایی شده بود که در نبرد برای یکی کردن خرج و دخلشان به حال خود وانهاده شده بودند.".
کانال تلگرام ماهدشتی
@mahdashty
⭕️ کدام علی(ع)؟
🖋 حجت الاسلام #مجتبی_نامخواه
🔹درود خداوند بر او فرمود به #جنگ_فقر_و_غنا بیتوجهی میکنید و با این حال گمان میکنید در قیامت، در جوار قدس الهی خواهید بود؟ هیهات که نمیتوان برای به دست آوردن بهشت، خدا را فریب داد.
نهجالبلاغه خطبه ۱۲۹
🔸و درود خدا بر او که فرمود خداوند از عالمان پیمان گرفته که در میانه جنگ فقر و غنا بیقرار باشند و این «بیقراری» را فلسفه حکمرانی دینی میدانست.
نهجالبلاغه خطبه ۳
🔹و درود خدا بر او که فرمود هیچ فقیری گرسنه نمیماند مگر به آن سبب که غنیای حق او را خورده است؛ مگر به دلیل جنگ فقر و غنا.
نهجالبلاغه حکمت ۳۲۸
🔸ایده اجتماعی علی (علیهالسلام) محدود به جنگ فقر و غنا نیست، اما برای او #عدالت اجتماعی و #نابرابری مسئله است. برای او توزیع نابرابر ثروت و در پی آن، منزلت و قدرت مطرح است؛ نه فقط عدالت قضایی و برخورد با مفسدین.
🔹ایده اجتماعی علی (علیهالسلام) محدود به جنگ فقر و غنا نیست؛ اما برای او #عدالت تنها ارزش مطلق است.
🔸ایده اجتماعی علی(ع) محدود به جنگ فقر و غنا نیست، اما در زمانهای به سر میبریم که تقدسمآبی این همه رواج یافته و این همه تریبونِ رسمی، خرجِ خروارها تمجید بیحاصل از علی(ع) میشود و حتی با او هم عقبماندگی در عدالت توجیه و تمهید و تعمیق میشود..
🔹ایده اجتماعی علی(ع) محدود به جنگ فقر و غنا نیست، اما همین چند جمله نهجالبلاغهخوانی هم کافی است تا ما را در برابر این پرسش قرار می دهد که «کدام علی(ع)؟»
@mahdashty
🖋 حجت الاسلام #مجتبی_نامخواه
🔹درود خداوند بر او فرمود به #جنگ_فقر_و_غنا بیتوجهی میکنید و با این حال گمان میکنید در قیامت، در جوار قدس الهی خواهید بود؟ هیهات که نمیتوان برای به دست آوردن بهشت، خدا را فریب داد.
نهجالبلاغه خطبه ۱۲۹
🔸و درود خدا بر او که فرمود خداوند از عالمان پیمان گرفته که در میانه جنگ فقر و غنا بیقرار باشند و این «بیقراری» را فلسفه حکمرانی دینی میدانست.
نهجالبلاغه خطبه ۳
🔹و درود خدا بر او که فرمود هیچ فقیری گرسنه نمیماند مگر به آن سبب که غنیای حق او را خورده است؛ مگر به دلیل جنگ فقر و غنا.
نهجالبلاغه حکمت ۳۲۸
🔸ایده اجتماعی علی (علیهالسلام) محدود به جنگ فقر و غنا نیست، اما برای او #عدالت اجتماعی و #نابرابری مسئله است. برای او توزیع نابرابر ثروت و در پی آن، منزلت و قدرت مطرح است؛ نه فقط عدالت قضایی و برخورد با مفسدین.
🔹ایده اجتماعی علی (علیهالسلام) محدود به جنگ فقر و غنا نیست؛ اما برای او #عدالت تنها ارزش مطلق است.
🔸ایده اجتماعی علی(ع) محدود به جنگ فقر و غنا نیست، اما در زمانهای به سر میبریم که تقدسمآبی این همه رواج یافته و این همه تریبونِ رسمی، خرجِ خروارها تمجید بیحاصل از علی(ع) میشود و حتی با او هم عقبماندگی در عدالت توجیه و تمهید و تعمیق میشود..
🔹ایده اجتماعی علی(ع) محدود به جنگ فقر و غنا نیست، اما همین چند جمله نهجالبلاغهخوانی هم کافی است تا ما را در برابر این پرسش قرار می دهد که «کدام علی(ع)؟»
@mahdashty
⚫️ آن آواز باورنکردنی
هوشنگ ابتهاج | ۱۳۰۶ - ۱۴۰۱
من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم
بیا ای چشم روشن بین که خورشیدی عجب زادم
ز هر چاک گریبانم چراغی تازه می تابد
که در پیراهن خود آذرخش آسا درافتادم
چو از هر ذره ی من آفتابی نو به چرخ آمد
چه باک از آتش دوران که خواهد داد بر بادم
تنم افتاده خونین زیر این آوار شب ، اما
دری زین دخمه سوی خانه ی خورشید بگشادم
الا ای صبح آزادی به یاد آور در آن شادی
کزین شب های ناباور منت آواز می دادم
در آن دوری و بد حالی نبودم از رُخت خالی
به دل می دیدمت وز جان سلامت می فرستادم
سزد کز خون من نقشی بر آرد لعل پیروزت
که من بر درج دل مهری به جز مهر تو ننهادم
به جز دام سر زلفت که آرام دل سایه ست
به بندی تن نخواهد داد هرگز جان آزادم
درگذشت هوشنگ ابتهاج(سایه)بر تمامی دوستداران شعر فرهنگ و ادب تسلیت باد
https://www.instagram.com/reel/ChE4ixNlnUk/?igshid=MDJmNzVkMjY=
هوشنگ ابتهاج | ۱۳۰۶ - ۱۴۰۱
من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم
بیا ای چشم روشن بین که خورشیدی عجب زادم
ز هر چاک گریبانم چراغی تازه می تابد
که در پیراهن خود آذرخش آسا درافتادم
چو از هر ذره ی من آفتابی نو به چرخ آمد
چه باک از آتش دوران که خواهد داد بر بادم
تنم افتاده خونین زیر این آوار شب ، اما
دری زین دخمه سوی خانه ی خورشید بگشادم
الا ای صبح آزادی به یاد آور در آن شادی
کزین شب های ناباور منت آواز می دادم
در آن دوری و بد حالی نبودم از رُخت خالی
به دل می دیدمت وز جان سلامت می فرستادم
سزد کز خون من نقشی بر آرد لعل پیروزت
که من بر درج دل مهری به جز مهر تو ننهادم
به جز دام سر زلفت که آرام دل سایه ست
به بندی تن نخواهد داد هرگز جان آزادم
درگذشت هوشنگ ابتهاج(سایه)بر تمامی دوستداران شعر فرهنگ و ادب تسلیت باد
https://www.instagram.com/reel/ChE4ixNlnUk/?igshid=MDJmNzVkMjY=
باتلاق چاپلوسی و تملق!
علی مرادی مراغه ای
ایرانیان کمتر اهل نقد هستند غالبا چاپلوس و متظاهر هستند، جمالزاده در دارالمجانین خود، این دوگانگی را چنین به تصویر می کشد:
«در دو گوشه باغ خانه دو تخت برای آقا آماده می باشد روی یکی سجاده و تسبیح با هزار خضوع و دعا و روی دیگری بساط عرق با مزه ماست و خیار...»!
امروزه البته دهها سال از زمان نوشتن کتاب دارالمجانین می گذرد اما تظاهر و دورویی ایرانیان کمتر نگشته.
هر جا قسم خوردنی باشد خواه ناخواه، دروغ هم وجود دارد و گرنه چه نیازی به قسم خوردن خواهد بود. معمولا در ابتدا یا انتهای هر جمله ایرانیان، یک قسم وجود دارد، به قول حاج بابای اصفهانی مانند:
«به جان تو، به جان خودم، به جقه شاه، به سیبیل تو، به نان و نمک، به پیغمبر و... خلاصه آنکه در روح و جان مرده و زنده گرفته تا به سر و چشم مقدس و ریش و سیبیل مبارک و دندان شکسته و بازوی بریده تا به آتش و چراغ و آب حمام، همه را مایه می گذارد تا دروغ خود را به کرسی بنشاند. این دروغ ها را باور نکنید...که انسان یک ربع ساعت با یک نفر ایرانی صحبت بدارد بدون آنکه اصطلاحاتی ازین قبیل به گوشش نرسد؛ ماشاالله، ان شاالله، استغفرالله، سبحان الله، الحمدلله و عبارات دیگری از همین نوع...»(سرگذشت حاج بابای اصفهانی...صص89-90)
ادوارد بروان می نویسد: ایرانیان، ظاهر با باطن شان متفاوت است.
مثالی می زنم؛ در تاریخ ایران، طولانی ترین دوران نخست وزیری را هویدا داشت یعنی سیزده سال. با نقاطی مثبت و منفی. در مورد عصا و پیپ اش می گفت، کارِ کاریکاتوریستها را آسان کرده و بهانه های بیشتری برای کشیدن کاریکاتور من دارند!.
پس از سیزده سال نخست وزیری در ایران، تقریبا هیچ چیزی از دارِ دنیا نداشت، تورم صفر درصد در طی سیزده سال نخستوزیری او، رویایی ست که امروزه، باورش برای ما سخت است. در دادگاه آقای خلخالی گفت: خودکار بیک طی سیزده سال نخست وزیری من سه ریال باقی ماند.
اینها جنبه های مثبت او بوده.
اما تاسف در اینست که راز صدارت سیزده ساله هویدا و اینکه طولانی ترین دوره را داشته نه بخاطر این بوده که هیچ فساد مالی نداشته یا تورم را در صفر درصد نگهداشته بوده بلکه، تملق و کرنش افراطی او بوده، به قول میلانی: «شاه تشنه تعریف و تمجید بوده و هویدا به خوبی «برق چشمان شاه را به هنگام مقایسه با ژنرال دوگل دیده بود»!(میلانی ...ص305)
تمام وزیران کابینه اش به دستور شاه انتخاب می شدند جداگانه شرفیاب گشته و از شاه دستور می گرفتند. هویدا بدون توجه به حدود اختیارات و مسئولیت های نخست وزیر یک کشور مشروطه و با آشنایی با روحیه محمدرضا شاه، سعی می کرد مقام خود را حفظ کند و فرمانبردار بی چون و چرای «ارباب» باشد روابط هویدا با وزیرانش نیز، که اغلب از او حساب نمی بردند و خود را منصوب شاه می دانستند بطوریکه گاه وزیران در حضور او در جلسات هیئت وزیران، ضمن مشاجره با یکدیگر، فحاشی می کردند حتی در یک مورد، اردشیر زاهدی در حضور دیگر وزیران، هویدا را به باد دشنام گرفت. (نجاتی....1371ص317)
وی همیشه تأکید داشت که در مملکت، شخص دومی وجود ندارد و شاه همه چیز است. در دهمین سالگرد نخست وزیری اش، از او سؤال شد که فکر می کند تا چند سال دیگر بر این مسند بنشیند؟ با خنده گفت: «سند نخست وزیری را مادام العمر به نام من زده اند»!(دلدم1380 ج3ص1148)
هویدا، مِصداقِ بهتری از نخست وزیران در ایران معاصر ما بوده چون برعکس کثیری از دولتمردانِ فاسد ایرانی، هرگز فساد مالی نداشت اما به قول بیژن جزنی، اختیاراتش کمتر از اختیارات کریم شیره ایِ دلقکِ دربار ناصرالدین شاه بود! کبریت بی خطر بود و رمز ماندگاریش، کرنش و تملق بود، همیشه «تابع حزب باد» بود، پس از انقلاب نیز به صف موافقان جمهوری اسلامی درآمد و «در رفراندوم 12 فروردین 1358 در زندان قصر در کمال شگفتی به جمهوری اسلامی رأی داد و خدا را شکر کرد که بساط دیکتاتوری در این مملکت جمع شد! این تلون مزاج هویدا باعث شگفتی خبرنگاران شده و وقتی پرسیدند چه رأیی دادید؟ پاسخ داد به جمهوری اسلامی رأی دادم. ان شاالله مبارک است»(همان...ص 1225)
در شرایط استبدادی، همیشه شرط بقا، باد کردن و بله قربان گفتن بوده به قول فولر:
«در چنین فضایی از ابهام، خصوصیاتی از قبیل چاپلوسی، ارضای تمنیات دیگران، بله قربان گویی و نیرنگ و خیانت، به فنون عمده بقاء در دربار ایران تبدیل می شود»( فولر، گراهام ، قبله عالم، 1377....ص27)
اما تملق چون باتلاقی است که به مرور، هم گویندگان و هم شنونده را به درون خود می کشد،
بیچاره ضحاک نیز از اول ضحاک نبود و این، اطرافیان او بودند که با تملق و بوسیدن شانه هایش، او را کم کم ضحاک کرده و باعث روئیدن مارهایش شدند.
@mahdashty
علی مرادی مراغه ای
ایرانیان کمتر اهل نقد هستند غالبا چاپلوس و متظاهر هستند، جمالزاده در دارالمجانین خود، این دوگانگی را چنین به تصویر می کشد:
«در دو گوشه باغ خانه دو تخت برای آقا آماده می باشد روی یکی سجاده و تسبیح با هزار خضوع و دعا و روی دیگری بساط عرق با مزه ماست و خیار...»!
امروزه البته دهها سال از زمان نوشتن کتاب دارالمجانین می گذرد اما تظاهر و دورویی ایرانیان کمتر نگشته.
هر جا قسم خوردنی باشد خواه ناخواه، دروغ هم وجود دارد و گرنه چه نیازی به قسم خوردن خواهد بود. معمولا در ابتدا یا انتهای هر جمله ایرانیان، یک قسم وجود دارد، به قول حاج بابای اصفهانی مانند:
«به جان تو، به جان خودم، به جقه شاه، به سیبیل تو، به نان و نمک، به پیغمبر و... خلاصه آنکه در روح و جان مرده و زنده گرفته تا به سر و چشم مقدس و ریش و سیبیل مبارک و دندان شکسته و بازوی بریده تا به آتش و چراغ و آب حمام، همه را مایه می گذارد تا دروغ خود را به کرسی بنشاند. این دروغ ها را باور نکنید...که انسان یک ربع ساعت با یک نفر ایرانی صحبت بدارد بدون آنکه اصطلاحاتی ازین قبیل به گوشش نرسد؛ ماشاالله، ان شاالله، استغفرالله، سبحان الله، الحمدلله و عبارات دیگری از همین نوع...»(سرگذشت حاج بابای اصفهانی...صص89-90)
ادوارد بروان می نویسد: ایرانیان، ظاهر با باطن شان متفاوت است.
مثالی می زنم؛ در تاریخ ایران، طولانی ترین دوران نخست وزیری را هویدا داشت یعنی سیزده سال. با نقاطی مثبت و منفی. در مورد عصا و پیپ اش می گفت، کارِ کاریکاتوریستها را آسان کرده و بهانه های بیشتری برای کشیدن کاریکاتور من دارند!.
پس از سیزده سال نخست وزیری در ایران، تقریبا هیچ چیزی از دارِ دنیا نداشت، تورم صفر درصد در طی سیزده سال نخستوزیری او، رویایی ست که امروزه، باورش برای ما سخت است. در دادگاه آقای خلخالی گفت: خودکار بیک طی سیزده سال نخست وزیری من سه ریال باقی ماند.
اینها جنبه های مثبت او بوده.
اما تاسف در اینست که راز صدارت سیزده ساله هویدا و اینکه طولانی ترین دوره را داشته نه بخاطر این بوده که هیچ فساد مالی نداشته یا تورم را در صفر درصد نگهداشته بوده بلکه، تملق و کرنش افراطی او بوده، به قول میلانی: «شاه تشنه تعریف و تمجید بوده و هویدا به خوبی «برق چشمان شاه را به هنگام مقایسه با ژنرال دوگل دیده بود»!(میلانی ...ص305)
تمام وزیران کابینه اش به دستور شاه انتخاب می شدند جداگانه شرفیاب گشته و از شاه دستور می گرفتند. هویدا بدون توجه به حدود اختیارات و مسئولیت های نخست وزیر یک کشور مشروطه و با آشنایی با روحیه محمدرضا شاه، سعی می کرد مقام خود را حفظ کند و فرمانبردار بی چون و چرای «ارباب» باشد روابط هویدا با وزیرانش نیز، که اغلب از او حساب نمی بردند و خود را منصوب شاه می دانستند بطوریکه گاه وزیران در حضور او در جلسات هیئت وزیران، ضمن مشاجره با یکدیگر، فحاشی می کردند حتی در یک مورد، اردشیر زاهدی در حضور دیگر وزیران، هویدا را به باد دشنام گرفت. (نجاتی....1371ص317)
وی همیشه تأکید داشت که در مملکت، شخص دومی وجود ندارد و شاه همه چیز است. در دهمین سالگرد نخست وزیری اش، از او سؤال شد که فکر می کند تا چند سال دیگر بر این مسند بنشیند؟ با خنده گفت: «سند نخست وزیری را مادام العمر به نام من زده اند»!(دلدم1380 ج3ص1148)
هویدا، مِصداقِ بهتری از نخست وزیران در ایران معاصر ما بوده چون برعکس کثیری از دولتمردانِ فاسد ایرانی، هرگز فساد مالی نداشت اما به قول بیژن جزنی، اختیاراتش کمتر از اختیارات کریم شیره ایِ دلقکِ دربار ناصرالدین شاه بود! کبریت بی خطر بود و رمز ماندگاریش، کرنش و تملق بود، همیشه «تابع حزب باد» بود، پس از انقلاب نیز به صف موافقان جمهوری اسلامی درآمد و «در رفراندوم 12 فروردین 1358 در زندان قصر در کمال شگفتی به جمهوری اسلامی رأی داد و خدا را شکر کرد که بساط دیکتاتوری در این مملکت جمع شد! این تلون مزاج هویدا باعث شگفتی خبرنگاران شده و وقتی پرسیدند چه رأیی دادید؟ پاسخ داد به جمهوری اسلامی رأی دادم. ان شاالله مبارک است»(همان...ص 1225)
در شرایط استبدادی، همیشه شرط بقا، باد کردن و بله قربان گفتن بوده به قول فولر:
«در چنین فضایی از ابهام، خصوصیاتی از قبیل چاپلوسی، ارضای تمنیات دیگران، بله قربان گویی و نیرنگ و خیانت، به فنون عمده بقاء در دربار ایران تبدیل می شود»( فولر، گراهام ، قبله عالم، 1377....ص27)
اما تملق چون باتلاقی است که به مرور، هم گویندگان و هم شنونده را به درون خود می کشد،
بیچاره ضحاک نیز از اول ضحاک نبود و این، اطرافیان او بودند که با تملق و بوسیدن شانه هایش، او را کم کم ضحاک کرده و باعث روئیدن مارهایش شدند.
@mahdashty
🟢 متفکر نقاد چه ویژگیهایی دارد؟
☑ متفکر نقاد به کاربرد زبان آگاه است: نوع انتخاب کلمات میتواند حقیقت را پنهان سازد، ما را گمراه کند و فریب دهد.
☑ استفاده مغرضانه از کلمات شیوهای برای فریب خود و دیگران است. متفکر نقاد از یک سو خود باید از استفاده مغرضانه از زبان پرهیز کند و از سوی دیگر تشخیص دهد که کجا از زبان به منظور سلطه و جهتدهی به افکار و رفتار او استفاده شده است.
☑ استفاده مغرضانه از زبان به دو دلیل اتفاق میافتد. یکی برای توجیه کارهای اشتباه خود، و دیگری برای موجه جلوه دادن کارهای نادرست و ایجاد پذیرش اجتماعی. آدمی برای موجه جلوه دادن رفتارهای نادرست خود به کلماتِ دارای بار اخلاقی متوسل میشود.
◀ مثلاً در مقام مادر نام سلطهگری خود را هدایت میگذارد تا از بار منفی آن بکاهد. یا در مقام همکار فضولی خود را کنجکاوی مینامد تا از شماتت در امان بماند. یا در مقام فرزند نام پنهانکاری خود را محافظت از والدین میگذارد تا بر عدم صداقت خود سرپوش بگذارد.
☑ بیشترین فریب زبانی در تبلیغات تجاری و گفتارهای سیاسی اتفاق میافتد. بسیاری از آگهیهای تبلیغاتی استفاده نابجا از کلمات را ابزار جهتدهی افکار مشتریان خود میسازند و بسیاری از سیاستمداران استفاده مغرضانه از کلمات را وسیله ایجاد مقبولیت عمومی میکنند.
☑ از این رو آگاهی پیدا کردن به کاربرد درست یا غلط زبان، حقیقت را آشکار میکند و مانع گمراهی و فریب میگردد.
☑ متفکر نقاد به کاربرد زبان آگاه است: نوع انتخاب کلمات میتواند حقیقت را پنهان سازد، ما را گمراه کند و فریب دهد.
☑ استفاده مغرضانه از کلمات شیوهای برای فریب خود و دیگران است. متفکر نقاد از یک سو خود باید از استفاده مغرضانه از زبان پرهیز کند و از سوی دیگر تشخیص دهد که کجا از زبان به منظور سلطه و جهتدهی به افکار و رفتار او استفاده شده است.
☑ استفاده مغرضانه از زبان به دو دلیل اتفاق میافتد. یکی برای توجیه کارهای اشتباه خود، و دیگری برای موجه جلوه دادن کارهای نادرست و ایجاد پذیرش اجتماعی. آدمی برای موجه جلوه دادن رفتارهای نادرست خود به کلماتِ دارای بار اخلاقی متوسل میشود.
◀ مثلاً در مقام مادر نام سلطهگری خود را هدایت میگذارد تا از بار منفی آن بکاهد. یا در مقام همکار فضولی خود را کنجکاوی مینامد تا از شماتت در امان بماند. یا در مقام فرزند نام پنهانکاری خود را محافظت از والدین میگذارد تا بر عدم صداقت خود سرپوش بگذارد.
☑ بیشترین فریب زبانی در تبلیغات تجاری و گفتارهای سیاسی اتفاق میافتد. بسیاری از آگهیهای تبلیغاتی استفاده نابجا از کلمات را ابزار جهتدهی افکار مشتریان خود میسازند و بسیاری از سیاستمداران استفاده مغرضانه از کلمات را وسیله ایجاد مقبولیت عمومی میکنند.
☑ از این رو آگاهی پیدا کردن به کاربرد درست یا غلط زبان، حقیقت را آشکار میکند و مانع گمراهی و فریب میگردد.
زمینههای فروپاشی حکومت ساسانی
از نگاه شاهنامه
▪️در ریشهیابی رویداد شگرف فروپاشی شاهنشاهی ساسانی، دلایل تاریخی بسیاری یادکردنی است؛ اما پژوهش پیش روی موجبات این فروپاشی را از دریچهٔ نگاه خداوندگار حماسهٔ ملی میجوید.
جنگِ قدرت
هرچند پادشاهان همیشه با خونریزی و آدمکشی کار فرمانروایی خویش را پیش بردهاند و پیش از این نیز گاه و بیگاه، همالان تاج از سر یکدیگر ربوده یا تخت را به خون آلودهاند، اما آیین پدرکشی و تاجربایی از عهد خسروپرویز است که به جامهٔ کژآیینی اهریمنی درمیآید.
خسرو به دست هواخواهان شیرویه و از آن جمله عیسویان دستگاه، برکنار و سپس زندانی شد و شیرویه، فرمانروایی خود را آشکار کرد.
بدین قرار، کژآیینِ دیگری پایهگذاری شد و آن درازدستی درباریان و سرداران در نشانیدن و فروکشیدن شاهان بود.
در این شاهنشانی، بایستههایی چون با شرم و بیگفتوگوی بودن هم شایستهٔ باریکبینی است.
نقش وحدتآفرین دین
ساسانیان با سوء استفاده از مذهبِ زرتشت آن را پوک و منحرف کردند تا جایی که نهضتهای تازهٔ مانی و مزدک علیه مذهب زرتشت با استقبالِ گرم روبهرو میشوند و در نهایت بنای سست حکومت شاه–موبدی با اولین ضربهٔ اسلام فرو میریزد. اگر اسلام هم نمیآمد، ایرانیان به آیینهای مزدک و مانی پناه میجستند.
حکومتی که مشروعیت خود را از آسمان گرفته، دیگر وامی به مردم ندارد که بگذارد.
مرا تاج یزدان به سر برنهاد
پذیرفتم و بودم از تاج شاد
به یزدان سپردیم، چون بازخواست
ندانم زبان در دهانت چراست
فردوسی
نبود هویت ملی
حکومتها بر اساس نام بنیانگذاران خود نامیده میشدند؛ اشکانیان، ساسانیان، طاهریان و...نه بر اساس قلمرو جغرافیایی مثلاً حکومت ایران، حکومت خراسان یا مانند آنها و این خود نشانهای از نبود هویت ملی است. بنابراین پافشاری فردوسی بر ایران و ایرانی در جنگ با تازیان ساخته و پرداختهٔ خود اوست که آن را از مفاهیم پیشروتری که در عهد خودش به وجود آمده گرفته است.
تردیدی که پژوهندگان در درستی انتساب ابیاتی چون
«چو ایران نباشد تن من مباد
بر این بوم و بر زنده یک تن مباد»
به وی روا داشتهاند، میتوان بر آن بود که مفهوم هویت ملی در زمان خود او نیز شکل نگرفته بوده است، تا چه رسد به روزگار ساسانیان
کشته شدن رستم
از دیگر عواملی که در سرنوشت جنگ موثر افتاد، کشتهشدن سپاهسالار ایران بود.
اهمیت نقش رستم در پاسداشت کیان ساسانیان و بازیچه بودن یزدگرد در دست او به خوبی آشکار است.
کشته شدنش ستون فقرات سپاه ایران را شکست.
همی جست مر پهلوان را سپاه
برفتند تا پیشِ آوردگاه
بدیدندش از دور پر خون و خاک
سراپای کرده به شمشیر چاک
هزیمت گرفتند ایرانیان
بسی نامور کشته شد در میان
تجمل و تکبر ساسانیان
تجملِ بیش از حد ساسانیان خود از دلایل شکست آنان است.
چنانکه مورخان اشاره کردهاند این تجمل نشان رفاهزدگی و تنآسانی سپاهیان ایران بود. امری که در تاریخ، بسیاری بیابانگردان سختکوش را هم که به آهنگ آب و نان و علف به ایران میتاختند پیروزی بخشیده بود.
و این سبب شگفتی بسیار رستم میشود که چگونه تیغ او بر تازیان کارساز نیست و این کندی شمشیرِ آهنگذار او نه از سختپوستیِ تازیان، که از تبخترِ برآمده از تجمل ایرانیان سرچشمه گرفته بوده است.
هراس یزدگرد از سپاه عرب
در این گیرودار شاه ایران که باید پشت و پناه ملت و لشکر باشد، چنان از تازیان ترسان میشود که تاج بر گرفته و تختگاه به دشمن وامینهد و به هر شهر کـه میرسد، تخم دلهره در دل اهل دیار میپراکند، درست همچنانکه قرنها بعد محمد خوارزمشاه، شهر به شهر مردمان را به گریز میخواند و از رویارویی با تتاران پرهیز میداد.
دربارهٔ شکست امپراطوری ساسانی در برابر سپاه اندکشمار و بیبرگ مسلمانان، فردوسی به ریشههای ژرف قضیه توجه میدهد، آنچنانکه برخی از آنها با پیروزی حکومت ساسانی به دست اردشیر بنیان نهاده شده است؛ از جمله سپرده شدن قدرت سیاسی به دست موبدان و سوء استفاده آنان از این قدرت.
پارهای عوامل دیگر از این قرارند:
جنگهای درازدامن و بیسرانجام با رومیان، جنگِ قدرت همیشگی میان سرداران و بزرگان و شاهزادگان و گروههای حکومتگر نیرومند، ترک شیوهٔ پسندیدهٔ پیشینیان در تربیت جانشینان و برعکس خوگر کردن آنان به عیش و نوش در حرمسرا، نبودن هویت فراگیر ملی که همگان پاسداشت آن را بر خود واجب بدانند و بیکفایتی واپسین شاه ساسانی در مقابل ایمان راسخ و سستیناپذیر مسلمانان به هدف خویش در گستردن آیین نوبنیاد پیامبرشان در پهنهٔ گیتی و البته طمع آنان در ثروت بیکران ساسانیان.
دکتر محمدجعفر یاحقی
مجلهٔ دانشکدهٔ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد، شمارهٔ ۶۰، بهار ۱۳۸۷
مطالب این رسانه را دربارهٔ شاهنامه، کتابِ ملّی ایرانیان، با این هشتگ دنبال کنید:
@mahdashty
از نگاه شاهنامه
▪️در ریشهیابی رویداد شگرف فروپاشی شاهنشاهی ساسانی، دلایل تاریخی بسیاری یادکردنی است؛ اما پژوهش پیش روی موجبات این فروپاشی را از دریچهٔ نگاه خداوندگار حماسهٔ ملی میجوید.
جنگِ قدرت
هرچند پادشاهان همیشه با خونریزی و آدمکشی کار فرمانروایی خویش را پیش بردهاند و پیش از این نیز گاه و بیگاه، همالان تاج از سر یکدیگر ربوده یا تخت را به خون آلودهاند، اما آیین پدرکشی و تاجربایی از عهد خسروپرویز است که به جامهٔ کژآیینی اهریمنی درمیآید.
خسرو به دست هواخواهان شیرویه و از آن جمله عیسویان دستگاه، برکنار و سپس زندانی شد و شیرویه، فرمانروایی خود را آشکار کرد.
بدین قرار، کژآیینِ دیگری پایهگذاری شد و آن درازدستی درباریان و سرداران در نشانیدن و فروکشیدن شاهان بود.
در این شاهنشانی، بایستههایی چون با شرم و بیگفتوگوی بودن هم شایستهٔ باریکبینی است.
نقش وحدتآفرین دین
ساسانیان با سوء استفاده از مذهبِ زرتشت آن را پوک و منحرف کردند تا جایی که نهضتهای تازهٔ مانی و مزدک علیه مذهب زرتشت با استقبالِ گرم روبهرو میشوند و در نهایت بنای سست حکومت شاه–موبدی با اولین ضربهٔ اسلام فرو میریزد. اگر اسلام هم نمیآمد، ایرانیان به آیینهای مزدک و مانی پناه میجستند.
حکومتی که مشروعیت خود را از آسمان گرفته، دیگر وامی به مردم ندارد که بگذارد.
مرا تاج یزدان به سر برنهاد
پذیرفتم و بودم از تاج شاد
به یزدان سپردیم، چون بازخواست
ندانم زبان در دهانت چراست
فردوسی
نبود هویت ملی
حکومتها بر اساس نام بنیانگذاران خود نامیده میشدند؛ اشکانیان، ساسانیان، طاهریان و...نه بر اساس قلمرو جغرافیایی مثلاً حکومت ایران، حکومت خراسان یا مانند آنها و این خود نشانهای از نبود هویت ملی است. بنابراین پافشاری فردوسی بر ایران و ایرانی در جنگ با تازیان ساخته و پرداختهٔ خود اوست که آن را از مفاهیم پیشروتری که در عهد خودش به وجود آمده گرفته است.
تردیدی که پژوهندگان در درستی انتساب ابیاتی چون
«چو ایران نباشد تن من مباد
بر این بوم و بر زنده یک تن مباد»
به وی روا داشتهاند، میتوان بر آن بود که مفهوم هویت ملی در زمان خود او نیز شکل نگرفته بوده است، تا چه رسد به روزگار ساسانیان
کشته شدن رستم
از دیگر عواملی که در سرنوشت جنگ موثر افتاد، کشتهشدن سپاهسالار ایران بود.
اهمیت نقش رستم در پاسداشت کیان ساسانیان و بازیچه بودن یزدگرد در دست او به خوبی آشکار است.
کشته شدنش ستون فقرات سپاه ایران را شکست.
همی جست مر پهلوان را سپاه
برفتند تا پیشِ آوردگاه
بدیدندش از دور پر خون و خاک
سراپای کرده به شمشیر چاک
هزیمت گرفتند ایرانیان
بسی نامور کشته شد در میان
تجمل و تکبر ساسانیان
تجملِ بیش از حد ساسانیان خود از دلایل شکست آنان است.
چنانکه مورخان اشاره کردهاند این تجمل نشان رفاهزدگی و تنآسانی سپاهیان ایران بود. امری که در تاریخ، بسیاری بیابانگردان سختکوش را هم که به آهنگ آب و نان و علف به ایران میتاختند پیروزی بخشیده بود.
و این سبب شگفتی بسیار رستم میشود که چگونه تیغ او بر تازیان کارساز نیست و این کندی شمشیرِ آهنگذار او نه از سختپوستیِ تازیان، که از تبخترِ برآمده از تجمل ایرانیان سرچشمه گرفته بوده است.
هراس یزدگرد از سپاه عرب
در این گیرودار شاه ایران که باید پشت و پناه ملت و لشکر باشد، چنان از تازیان ترسان میشود که تاج بر گرفته و تختگاه به دشمن وامینهد و به هر شهر کـه میرسد، تخم دلهره در دل اهل دیار میپراکند، درست همچنانکه قرنها بعد محمد خوارزمشاه، شهر به شهر مردمان را به گریز میخواند و از رویارویی با تتاران پرهیز میداد.
دربارهٔ شکست امپراطوری ساسانی در برابر سپاه اندکشمار و بیبرگ مسلمانان، فردوسی به ریشههای ژرف قضیه توجه میدهد، آنچنانکه برخی از آنها با پیروزی حکومت ساسانی به دست اردشیر بنیان نهاده شده است؛ از جمله سپرده شدن قدرت سیاسی به دست موبدان و سوء استفاده آنان از این قدرت.
پارهای عوامل دیگر از این قرارند:
جنگهای درازدامن و بیسرانجام با رومیان، جنگِ قدرت همیشگی میان سرداران و بزرگان و شاهزادگان و گروههای حکومتگر نیرومند، ترک شیوهٔ پسندیدهٔ پیشینیان در تربیت جانشینان و برعکس خوگر کردن آنان به عیش و نوش در حرمسرا، نبودن هویت فراگیر ملی که همگان پاسداشت آن را بر خود واجب بدانند و بیکفایتی واپسین شاه ساسانی در مقابل ایمان راسخ و سستیناپذیر مسلمانان به هدف خویش در گستردن آیین نوبنیاد پیامبرشان در پهنهٔ گیتی و البته طمع آنان در ثروت بیکران ساسانیان.
دکتر محمدجعفر یاحقی
مجلهٔ دانشکدهٔ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد، شمارهٔ ۶۰، بهار ۱۳۸۷
مطالب این رسانه را دربارهٔ شاهنامه، کتابِ ملّی ایرانیان، با این هشتگ دنبال کنید:
@mahdashty
بازخوانی عاشورا از منظر خطبه منا
پوستین وارونه بر تن قیام حسینی
محمدرضا جوادی یگانه
اگر فقط نامی از امام حســین (ع)در تاریخ مانده بود؛ اما هیچ اطلاعی از جزئیات قیام او در دســترس نبود، مگر خطبهای که دو سال قبل عاشورا در مراسم حج در منا ایراد کرده بود، آنگاه
میشد همه علل و روندهای کلی حادثه کربلا را بازسازی کرد. خطبه منا، توضیح کربلا از زبان امام حسین است. و تأسفبار اینکه درباره عاشورا همه چیز گفته میشود؛ الا اصل ماجرا؛ چون
تکلیف را دشــوار میکند. خلاصه خطبه (با اندکی جابهجایی در فصول) چنین است که امام حسین وضعیت عالم اســلام را اینگونه توصیف میکند: سنت رسول خدا خوار شده و ناتوانان
و فقرا (کورها و کرها و زمینگیرها) در بلاد اســلامی به حال خود رها شــدهاند. مقصر کیست؟ مشخص است که کیست؛ اما چرا سلطان جور هنوز بر سریر قدرت است؟ چون آنها که
سرشــناس و محترم هســتند و نفوذ اجتماعی دارند (صحابه و تابعین در آن زمان) به خاطر ترس یا حفظ منافع خود ســکوت کردهاند. امام به آنها خطاب میکند که شــما در برابر نادیده
گرفته شــدن حدود الهی یا تضییع حقوق مردم ضعیف ســکوت کردید؛ اما از حق خودتان نگذشتید. مزد ســکوت خود را هم گرفتید. به دلیل همین سکوت هم هست که ملعونید همانگونه
که علمای بنیاســرائیل مورد غضب الهی واقع شــدند. و من که حسینم و بالاترین شخصیت عالم اسلام هستم (و این بالاتریبودن را با شــواهد متعدد در ابتدای خطبه نشان میدهد)، بیشترین وظیفه را هم دارم. و به پا خواهم خاست، نه برای منفعت و قدرت. هدف من، تنها، بازگرداندن جامعه به سنت پیامبر (ص) است. شما هم به تکلیف خود عمل کنید. اصلیترین پیام عاشورا، همین بُعد سیاسی آن است؛ یعنی آنها مصاحب و همنشین سلاطین جور هستند، شرکای اصلی ظلم حکام جور هســتند، به خاطر آنکه از حقوق الهی و حقوق مردم درمانده و گرفتار، یادی نمیکنند تا از این همنشــینی منفعتی ببرند. طُرفه آنکه همین خطبا و وعاظ که مخاطبان اصلی هشدار حسین هستند، از قضا همانها هم هستند که با بیان حماسی و تراژیک حادثه عاشــورا و با نقد و لعن کوفیان، ناخواســته و ناخودآگاه، خود را هم نقد کردهاند و با این نقد و خودزنی، تشفی خاطری هم پیدا کردهاند. اما شیعه در همه این قرون تلاش کرده تا عاشورا فراموش نشود، همه هیئات و مواکب و مراثی و مناســک و مراســم برای آن است که پیام اصلی عاشورا با صدای بلند بیان شود، همان که اتفاقا، بیشتر اوقات، نادیده گرفته شده است؛ بنابراین مقدمات و وسایل، همه در خدمت اصل هستند و نباید مقدمات را به جای اصل پیام گرفت. مسئله امام حســین، مسئله همیشه تاریخ است؛ اما نه آنچنان که روایت میشود. براســاس خطبه منا و رفتار امام حسین در قیام کربلا،
الف) مخاطب حسین (ع)، سرشناسان و متنفذان هستند، نه مردم عادی؛ بلکه کسانی که به درگاه قدرت راه دارند؛
ب) مسئله اصلی حسین هم تعطیلی حدود الهی و فقر محرومان است، از طرف حاکمان، یعنی مسئله مشخصا سیاسی است؛ و
ج) رفتار مطلوب حسینی هم نقد سلطان است، نه نقد مردم کوچه و بازار؛ اما شیعه صفوی، از پیش از صفویه، هر ســه را تغییر داد، تا «تنها» به مناسک عزا بپردازد و بنابراین بر قیام حسینی، پوستین وارونه پوشانده شــده، که داخلش گرم نمیکند و بیرونش اسباب تمسخر است (لبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا). البته همه میتوانند از خوان عاشورا بهره بگیرند که دریاســت و کم نخواهد شــد. مردم کوچه و بازار هم میتوانند؛ اما آنها که عامل فاجعه کربلا بودند و آنها مخاطب اصلی حســین بوده، مردم کوچه و بازار نبودند، مردم که دسترسی به حکام جور ندارند، کسی برایشان صف باز نمیکند و آنها را جلوی مجلس نمینشــانند. مخاطب اصلی، از طرف خود مخاطب اصلی حذف شــده! یعنی آنها که مینویسند و میگریانند و خطبه میخوانند، همانها باید در کنار بیان حماسه کربلا، به آنچه حسین گفته، عمل کنند و رفتار حکام جور را تقبیح کنند یا دستکم با آن همراهی نکنند؛ اما همانها، آنقدر بلند روضه میخواندند که صدای خطبه منا شنیده نشود. مداح صفویمآب در حضور حکام جور، مردم را برای حسین میگریاند و همزمان برای طول عمر پادشاه دعا میکرد! و باب تفسیرهای عرفانی و غیرسیاســی و انواع مراثی از حادثه کربلا باب شــد تا مسئله اقتصاد سیاسی حکومت ظلم فراموش شود، که چه بر سر مردم ناتوان و زمینگیر آورده است.
https://t.me/mahdashty
پوستین وارونه بر تن قیام حسینی
محمدرضا جوادی یگانه
اگر فقط نامی از امام حســین (ع)در تاریخ مانده بود؛ اما هیچ اطلاعی از جزئیات قیام او در دســترس نبود، مگر خطبهای که دو سال قبل عاشورا در مراسم حج در منا ایراد کرده بود، آنگاه
میشد همه علل و روندهای کلی حادثه کربلا را بازسازی کرد. خطبه منا، توضیح کربلا از زبان امام حسین است. و تأسفبار اینکه درباره عاشورا همه چیز گفته میشود؛ الا اصل ماجرا؛ چون
تکلیف را دشــوار میکند. خلاصه خطبه (با اندکی جابهجایی در فصول) چنین است که امام حسین وضعیت عالم اســلام را اینگونه توصیف میکند: سنت رسول خدا خوار شده و ناتوانان
و فقرا (کورها و کرها و زمینگیرها) در بلاد اســلامی به حال خود رها شــدهاند. مقصر کیست؟ مشخص است که کیست؛ اما چرا سلطان جور هنوز بر سریر قدرت است؟ چون آنها که
سرشــناس و محترم هســتند و نفوذ اجتماعی دارند (صحابه و تابعین در آن زمان) به خاطر ترس یا حفظ منافع خود ســکوت کردهاند. امام به آنها خطاب میکند که شــما در برابر نادیده
گرفته شــدن حدود الهی یا تضییع حقوق مردم ضعیف ســکوت کردید؛ اما از حق خودتان نگذشتید. مزد ســکوت خود را هم گرفتید. به دلیل همین سکوت هم هست که ملعونید همانگونه
که علمای بنیاســرائیل مورد غضب الهی واقع شــدند. و من که حسینم و بالاترین شخصیت عالم اسلام هستم (و این بالاتریبودن را با شــواهد متعدد در ابتدای خطبه نشان میدهد)، بیشترین وظیفه را هم دارم. و به پا خواهم خاست، نه برای منفعت و قدرت. هدف من، تنها، بازگرداندن جامعه به سنت پیامبر (ص) است. شما هم به تکلیف خود عمل کنید. اصلیترین پیام عاشورا، همین بُعد سیاسی آن است؛ یعنی آنها مصاحب و همنشین سلاطین جور هستند، شرکای اصلی ظلم حکام جور هســتند، به خاطر آنکه از حقوق الهی و حقوق مردم درمانده و گرفتار، یادی نمیکنند تا از این همنشــینی منفعتی ببرند. طُرفه آنکه همین خطبا و وعاظ که مخاطبان اصلی هشدار حسین هستند، از قضا همانها هم هستند که با بیان حماسی و تراژیک حادثه عاشــورا و با نقد و لعن کوفیان، ناخواســته و ناخودآگاه، خود را هم نقد کردهاند و با این نقد و خودزنی، تشفی خاطری هم پیدا کردهاند. اما شیعه در همه این قرون تلاش کرده تا عاشورا فراموش نشود، همه هیئات و مواکب و مراثی و مناســک و مراســم برای آن است که پیام اصلی عاشورا با صدای بلند بیان شود، همان که اتفاقا، بیشتر اوقات، نادیده گرفته شده است؛ بنابراین مقدمات و وسایل، همه در خدمت اصل هستند و نباید مقدمات را به جای اصل پیام گرفت. مسئله امام حســین، مسئله همیشه تاریخ است؛ اما نه آنچنان که روایت میشود. براســاس خطبه منا و رفتار امام حسین در قیام کربلا،
الف) مخاطب حسین (ع)، سرشناسان و متنفذان هستند، نه مردم عادی؛ بلکه کسانی که به درگاه قدرت راه دارند؛
ب) مسئله اصلی حسین هم تعطیلی حدود الهی و فقر محرومان است، از طرف حاکمان، یعنی مسئله مشخصا سیاسی است؛ و
ج) رفتار مطلوب حسینی هم نقد سلطان است، نه نقد مردم کوچه و بازار؛ اما شیعه صفوی، از پیش از صفویه، هر ســه را تغییر داد، تا «تنها» به مناسک عزا بپردازد و بنابراین بر قیام حسینی، پوستین وارونه پوشانده شــده، که داخلش گرم نمیکند و بیرونش اسباب تمسخر است (لبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا). البته همه میتوانند از خوان عاشورا بهره بگیرند که دریاســت و کم نخواهد شــد. مردم کوچه و بازار هم میتوانند؛ اما آنها که عامل فاجعه کربلا بودند و آنها مخاطب اصلی حســین بوده، مردم کوچه و بازار نبودند، مردم که دسترسی به حکام جور ندارند، کسی برایشان صف باز نمیکند و آنها را جلوی مجلس نمینشــانند. مخاطب اصلی، از طرف خود مخاطب اصلی حذف شــده! یعنی آنها که مینویسند و میگریانند و خطبه میخوانند، همانها باید در کنار بیان حماسه کربلا، به آنچه حسین گفته، عمل کنند و رفتار حکام جور را تقبیح کنند یا دستکم با آن همراهی نکنند؛ اما همانها، آنقدر بلند روضه میخواندند که صدای خطبه منا شنیده نشود. مداح صفویمآب در حضور حکام جور، مردم را برای حسین میگریاند و همزمان برای طول عمر پادشاه دعا میکرد! و باب تفسیرهای عرفانی و غیرسیاســی و انواع مراثی از حادثه کربلا باب شــد تا مسئله اقتصاد سیاسی حکومت ظلم فراموش شود، که چه بر سر مردم ناتوان و زمینگیر آورده است.
https://t.me/mahdashty
خطبه امام حسین در منا
حادثهی کربلا ابعاد متعددی دارد که درباره هریک از ابعاد آن میتوان مفصل سخن گفت؛ اما بُعد کمتر دیدهشده آن، به گمانم مهمترین بُعد آن است. مقاتل، نوعا آغاز قیام حسین بن علی (ع) را از مرگ معاویه در رجب سال ۶۰ هجری میدانند و پایان آن را بازگشت اسرا به مدینه. اما دقیقتر که ببینیم، ماجرا از دو، سه سال پیش از مرگ معاویه آغاز شده بود، همان زمان که معاویه سالخورده بیعتگرفتن برای یزید را آغاز کرده بود، خلاف عهدی که با حسن بن علی (ع) بسته بود.
حسین (ع) در مراسم حج سال ۵۸ (یا ۵۷) هجری، همه بزرگان عالم اسلام را در منا جمع کرد، دویست نفر از صحابه که پیامبر را درک کرده بودند و پانصد نفر از تابعین. و خطبهای برای آنها خواند که این خطبه کلید فهم قیام اوست. این خطبه سه بخش دارد، بخش اول برشمردن امتیازاتی است که خاندان پیامبر (ص) دارند و اصحاب حل و عقد با چشمپوشی از آنها، حکومت را پس از پیامبر به دیگران دادند. بخش دوم وظایفی است که مخاطبان، یعنی بزرگان عالم اسلام دارند و انجام ندادهاند و بخش سوم، وظیفهای است که حسین (ع) برعهده خود میبیند، پس از مرگ معاویه. در ابتدای خطبه هم دغدغه کلی خود را ذکر میکند که نگرانی او از این است که حق کهنه و مندرس شود: «فانی اتخوّف ان یدرُس هذا الامر و یذهب الحق و یُغلب». من در ادامه، مهمترین مطالب بخش دوم و سوم را به نقل از تحف العقول (ترجمه محمدباقر کمرهای، ۱۳۷۶: ۲۴۰-۲۴۳) میآورم.
در بخش دوم، ابتدا سرنوشت علمای یهود را به یاد آنها میآورد که طبق آیات قرآن، آنها لعن شدند؛ چون ستم حاکمان بنیاسرائیل را میدیدند؛ ولی آنها را نهی از منکر نمیکردند، به طمع اموالی که داشتند و از ترس اینکه در محذور واقع شوند و زیان ببینند. و توضیح میدهد که امر به معروف و نهی از منکری که خدا از علمای بنیاسرائیل و بزرگان عالم اسلام انتظار داشت و دارد، چیست؛ «امر به معروف و نهی از منکر، دعوت به اسلام است، به همراه رد مظالم، و مخالفت با ظالم، و قسمتکردن بیتالمال و غنایم، و گرفتن زکات از جای خودش و صرف آن در مورد خود.»
سپس جایگاه و اعتبار صحابه و تابعین را چنین توصیف میکند: «شما افراد توانمندی هستید، به علم و خیرخواهی شهرت دارید و به وسیله خدا در دل مردم مهابتی دارید. افراد بلندمرتبه از شما حساب میبرند و افراد طبقات پایین شما را گرامی میدارند و آنها که همرده شما هستند، شما را بر خود ترجیح میدهند. شما در راهها به هیبت پادشاهان و ارجمندی بزرگان گام برمیدارید». بااینهمه اعتبار و سرشناسی، بنا بود که «برای حق خدا قیام کنید»؛ اما نکردید.
امام آنها را مورد عتاب قرار میدهد که مقصر وضع موجود شما هستید: «شما آنچه میپنداشتید حقتان است، گرفتید؛ اما حق ضعفا را نادیده گرفتید. نه مالتان را خرج کردید نه جانتان را به خطر انداختید و نه به خاطر خدا با گروه و عشیرهای درافتادید.»
شما بزرگان و سرشناسان، میبینید که «عهدهای الهی از طرف سلاطین نقض میشود و هراسان نمیشوید؛ اما اگر حاکمان وعدههایی که به پدرانتان دادهاند انجام ندهند، سروصدا میکنید. میبینید که تعهد رسول خدا خوار و بیمقدار شده، کورها و لالها و زمینگیرها در همه شهرها بیسرپرست ماندهاند و کسی توجهی به آنها ندارد.»
مقصر کیست؟ مقصر اصلی شما هستید، شما که «به اندازه مقام خود و درخور مسئولیت خود کاری نمیکنید. و به کسی که امر و نهی میکند و وظیفه خود را انجام میدهد هم، خضوع ندارید. شما با مسامحه و سازش با ظالمان، خود را آسوده میدارید. خدا به شما فرمان داده بود که هم بهتنهایی و هم در معیت دیگر سرشناسان، نهی از منکر کنید؛ ولی شما از آن غفلت ورزیدید. مصیبت شما از همه مردم بیشتر است؛ زیرا نتوانستید منزلت علما را حفظ کنید. ای کاش تلاش میکردید.»
@mahdashty
حادثهی کربلا ابعاد متعددی دارد که درباره هریک از ابعاد آن میتوان مفصل سخن گفت؛ اما بُعد کمتر دیدهشده آن، به گمانم مهمترین بُعد آن است. مقاتل، نوعا آغاز قیام حسین بن علی (ع) را از مرگ معاویه در رجب سال ۶۰ هجری میدانند و پایان آن را بازگشت اسرا به مدینه. اما دقیقتر که ببینیم، ماجرا از دو، سه سال پیش از مرگ معاویه آغاز شده بود، همان زمان که معاویه سالخورده بیعتگرفتن برای یزید را آغاز کرده بود، خلاف عهدی که با حسن بن علی (ع) بسته بود.
حسین (ع) در مراسم حج سال ۵۸ (یا ۵۷) هجری، همه بزرگان عالم اسلام را در منا جمع کرد، دویست نفر از صحابه که پیامبر را درک کرده بودند و پانصد نفر از تابعین. و خطبهای برای آنها خواند که این خطبه کلید فهم قیام اوست. این خطبه سه بخش دارد، بخش اول برشمردن امتیازاتی است که خاندان پیامبر (ص) دارند و اصحاب حل و عقد با چشمپوشی از آنها، حکومت را پس از پیامبر به دیگران دادند. بخش دوم وظایفی است که مخاطبان، یعنی بزرگان عالم اسلام دارند و انجام ندادهاند و بخش سوم، وظیفهای است که حسین (ع) برعهده خود میبیند، پس از مرگ معاویه. در ابتدای خطبه هم دغدغه کلی خود را ذکر میکند که نگرانی او از این است که حق کهنه و مندرس شود: «فانی اتخوّف ان یدرُس هذا الامر و یذهب الحق و یُغلب». من در ادامه، مهمترین مطالب بخش دوم و سوم را به نقل از تحف العقول (ترجمه محمدباقر کمرهای، ۱۳۷۶: ۲۴۰-۲۴۳) میآورم.
در بخش دوم، ابتدا سرنوشت علمای یهود را به یاد آنها میآورد که طبق آیات قرآن، آنها لعن شدند؛ چون ستم حاکمان بنیاسرائیل را میدیدند؛ ولی آنها را نهی از منکر نمیکردند، به طمع اموالی که داشتند و از ترس اینکه در محذور واقع شوند و زیان ببینند. و توضیح میدهد که امر به معروف و نهی از منکری که خدا از علمای بنیاسرائیل و بزرگان عالم اسلام انتظار داشت و دارد، چیست؛ «امر به معروف و نهی از منکر، دعوت به اسلام است، به همراه رد مظالم، و مخالفت با ظالم، و قسمتکردن بیتالمال و غنایم، و گرفتن زکات از جای خودش و صرف آن در مورد خود.»
سپس جایگاه و اعتبار صحابه و تابعین را چنین توصیف میکند: «شما افراد توانمندی هستید، به علم و خیرخواهی شهرت دارید و به وسیله خدا در دل مردم مهابتی دارید. افراد بلندمرتبه از شما حساب میبرند و افراد طبقات پایین شما را گرامی میدارند و آنها که همرده شما هستند، شما را بر خود ترجیح میدهند. شما در راهها به هیبت پادشاهان و ارجمندی بزرگان گام برمیدارید». بااینهمه اعتبار و سرشناسی، بنا بود که «برای حق خدا قیام کنید»؛ اما نکردید.
امام آنها را مورد عتاب قرار میدهد که مقصر وضع موجود شما هستید: «شما آنچه میپنداشتید حقتان است، گرفتید؛ اما حق ضعفا را نادیده گرفتید. نه مالتان را خرج کردید نه جانتان را به خطر انداختید و نه به خاطر خدا با گروه و عشیرهای درافتادید.»
شما بزرگان و سرشناسان، میبینید که «عهدهای الهی از طرف سلاطین نقض میشود و هراسان نمیشوید؛ اما اگر حاکمان وعدههایی که به پدرانتان دادهاند انجام ندهند، سروصدا میکنید. میبینید که تعهد رسول خدا خوار و بیمقدار شده، کورها و لالها و زمینگیرها در همه شهرها بیسرپرست ماندهاند و کسی توجهی به آنها ندارد.»
مقصر کیست؟ مقصر اصلی شما هستید، شما که «به اندازه مقام خود و درخور مسئولیت خود کاری نمیکنید. و به کسی که امر و نهی میکند و وظیفه خود را انجام میدهد هم، خضوع ندارید. شما با مسامحه و سازش با ظالمان، خود را آسوده میدارید. خدا به شما فرمان داده بود که هم بهتنهایی و هم در معیت دیگر سرشناسان، نهی از منکر کنید؛ ولی شما از آن غفلت ورزیدید. مصیبت شما از همه مردم بیشتر است؛ زیرا نتوانستید منزلت علما را حفظ کنید. ای کاش تلاش میکردید.»
@mahdashty
Telegram
تفکر
روشنگری را فراموش نکنید. شعار روشنگری به قول کانت از این قرار است که “در به کار گیری فهم خود شهامت داشته باشیم.”
هدف از ایجاد این کانال هم، همین روشنگری و روشنفکری است.
رواج بدهید این مکتب عالمگیر را...
پل ارتباطی
@Zahramehr
هدف از ایجاد این کانال هم، همین روشنگری و روشنفکری است.
رواج بدهید این مکتب عالمگیر را...
پل ارتباطی
@Zahramehr
و در فراز آخر بخش دوم، امام میگوید این وضعیت به این دلیل است که شما دانشمندان و علما باید مجاری امور میبودید؛ ولی به خاطر تفرقه میان شما، این مقام از شما گرفته شده است. شما خودتان، ظلمه را مسلط کردید و حکومت را به آنها واگذار کردید. و نتیجه این کار شما این شده که: «ناتوانان را زیردست آنها کردهاید و اکنون... ناتوانان محتاج یک لقمه نان و مغلوب هستند ...و در هر شهری خطیبی سخنور بر منبر منصوب است و همه کشور اسلامی زیر پای آنهاست و دستشان در همه جا باز است و مردم همه در اختیار آنهایند... و زمین در تصرف مردی دغل و ستمکار است، یا زکاتبگیر نابکار، یا حاکم بر مؤمنان که با آنها مهربان نیست و ترحمی ندارد».
امام حسین در بخش سوم خطبه، هدف خود را از قیام آتی ذکر میکند که «خدایا تو میدانی که عمل و گفتار ما، برای کسب قدرت نیست، و به طمع متاع دنیا هم نیست؛ بلکه برای این است که دین تو را برپا ببینیم (برگردانیم) و در بلادت اصلاح کنیم. و بندههای ستمرسیدهات را آسودهخاطر کنیم و به واجب و سنت و احکام تو عمل شود.»
مسئله خواص
شناخت مخاطبان حسین (ع) در این خطبه، منظور او را روشن میکند. آن 700 نفر، مردم معمولی و عوام نبودند، خواص بودند. در زمانی که نیمقرن از رحلت پیامبر (ص) میگذشت، تعداد صحابی، یعنی آنها که محضر پیامبر را درک کرده بودند و حدیث از او نقل کرده بودند، زیاد نبود و نزد مردم شرافت داشتند. اما تابعین چطور؟ به تعبیری نسل پس از صحابه، تابعین بودند که در زمان امام حسین میشدند تمام مردم آن دوران. اما منظور از تابعین، لااقل تابعینی که مورد خطاب امام حسین قرار گرفتند، آنها بودند که همنشین صحابه بودند و از آنها حدیث و معارف دینی نقل میکردند و به این طریق، حامل علوم صحابه و مبلغ دین بودند. یعنی آنها که عالم دینی بودند و به علم و خیرخواهی مشهور بودند.
اما آنها، عالم دینی صرف نبودند، بلکه به سبب درک صحبت پیامبر (ص) یا همنشینی با صحابه او، از حسن شهرت هم برخوردار بودند و نزد مردم مورد احترام بودند. خواص، متنفذ و سرشناس هستند و به دلیل همین شهرت است که به مجلس سلاطین راه دارند و در جلوی مجلس هم مینشانندشان. همراهی سرآمدان و نخبگان و سرشناسان با حکومتها و حضورشان در مراسم آنان، به افزایش مشروعیت و مقبولیت حکومتها میانجامد. متنفذین جامعه، هم سرمایه نمادین دارند و هم سرمایه اجتماعی و از طریق همین شهرت و اعتبار است که میتوانند به سرمایه اقتصادی و سیاسی دست یابند.
سرمایه نمادین و شهرت، از طریق استفاده بیشتر خواهد شد. یعنی حضور هرچه بیشتر در مجالس رسمی حاکمان، بر شهرت فرد میافزاید، خاصه به این دلیل که افراد سرشناس، بیشتر در بالای مجلس و صفوف اول جماعت مینشینند، و هم حاکم آنها را میبیند و هم مردم آنها را میبینند. حضورشان به حاکم مشروعیت میدهد و حکومت را نزد مردم مقبولتر میکند. و آنها میتوانند به سرعت، نتیجه این حضور را تبدیل به سرمایه اقتصادی و سیاسی کنند، یعنی سریعتر از دیگران، به خواستههای خود برسند. این موضوع همان است که امام حسین در خطبه منا بیان کرده است. یعنی اگر وعدههایی که به خواص داده شده محقق نشود، صدایشان به اعتراض بلند میشود و حق خود را مطالبه میکنند. تا اینجایش مشکلی نیست، هر کسی در جستوجوی نفع خود است. مشکل آنجاست که برای کسب منفعت بیشتر یا ازدستندادن جایگاه و منفعت خود، در زمانه حکومت جور، ناچار هستند که چشم خود را بر تضییع احکام الهی و پایمالشدن حق مردم ناتوان، ببندند و ساکت شوند. در مقابل این ظلم آشکار، نه جانشان را به خطر میاندازند نه مالشان را و نه با دیگران درگیر میشوند.
سکوت و همراهی خواص بود که به حکومت ظلم در تبدیل خلافت به سلطنت و نقض علنی احکام علنی و تبعیض طبقاتی پشتگرمی داد. مهم نیست که خواص خودشان، چقدر از این وضعیت ناراضی بودند یا در جمع کوچک خودشان تا چه حد آن را خطرناک میدیدند و حتی از آن انتقاد میکردند، مهم این بود که جلوی حاکم ظالم، نهتنها سکوت کردند، بلکه همراهی هم کردند.
البته نیازی نبود که جان خود را به خطر بیندازند و حق را در مجلس حاکم بگویند، میتوانستند فقط در آن مجالس شرکت نکنند. در آن صورت چه میشد؟ منافع ناشی از شهرت، قطع میشد. امام حسین در منا بر همین منافع و تأثیر آن بر سکوت و همراهی آنها در مظالم حالم ظالم انگشت گذاشت و نشانشان داد که چرا مانند علمای بنیاسرائیل مورد لعن الهی هستند، چون شکمهایشان از چنین مالی پر شده بود، مال حرامی که باعث میشد تا سخن حق را نشنوند. مطلب آخری را صبح عاشورا گفت.
حسین (ع) میدانست نتیجه این مداهنه و مصانعه، سازشکاری است و سستشدن پا هنگام دیدن خطا، آن وقت که باید برخیزد و لااقل مجلس را ترک کند. در مجلس ظلم، سکوت میکند و سری هم به نشانه تأیید تکان میدهد، اما بیرون مجلس و در خلوت، منتقد است.
@mahdashty
امام حسین در بخش سوم خطبه، هدف خود را از قیام آتی ذکر میکند که «خدایا تو میدانی که عمل و گفتار ما، برای کسب قدرت نیست، و به طمع متاع دنیا هم نیست؛ بلکه برای این است که دین تو را برپا ببینیم (برگردانیم) و در بلادت اصلاح کنیم. و بندههای ستمرسیدهات را آسودهخاطر کنیم و به واجب و سنت و احکام تو عمل شود.»
مسئله خواص
شناخت مخاطبان حسین (ع) در این خطبه، منظور او را روشن میکند. آن 700 نفر، مردم معمولی و عوام نبودند، خواص بودند. در زمانی که نیمقرن از رحلت پیامبر (ص) میگذشت، تعداد صحابی، یعنی آنها که محضر پیامبر را درک کرده بودند و حدیث از او نقل کرده بودند، زیاد نبود و نزد مردم شرافت داشتند. اما تابعین چطور؟ به تعبیری نسل پس از صحابه، تابعین بودند که در زمان امام حسین میشدند تمام مردم آن دوران. اما منظور از تابعین، لااقل تابعینی که مورد خطاب امام حسین قرار گرفتند، آنها بودند که همنشین صحابه بودند و از آنها حدیث و معارف دینی نقل میکردند و به این طریق، حامل علوم صحابه و مبلغ دین بودند. یعنی آنها که عالم دینی بودند و به علم و خیرخواهی مشهور بودند.
اما آنها، عالم دینی صرف نبودند، بلکه به سبب درک صحبت پیامبر (ص) یا همنشینی با صحابه او، از حسن شهرت هم برخوردار بودند و نزد مردم مورد احترام بودند. خواص، متنفذ و سرشناس هستند و به دلیل همین شهرت است که به مجلس سلاطین راه دارند و در جلوی مجلس هم مینشانندشان. همراهی سرآمدان و نخبگان و سرشناسان با حکومتها و حضورشان در مراسم آنان، به افزایش مشروعیت و مقبولیت حکومتها میانجامد. متنفذین جامعه، هم سرمایه نمادین دارند و هم سرمایه اجتماعی و از طریق همین شهرت و اعتبار است که میتوانند به سرمایه اقتصادی و سیاسی دست یابند.
سرمایه نمادین و شهرت، از طریق استفاده بیشتر خواهد شد. یعنی حضور هرچه بیشتر در مجالس رسمی حاکمان، بر شهرت فرد میافزاید، خاصه به این دلیل که افراد سرشناس، بیشتر در بالای مجلس و صفوف اول جماعت مینشینند، و هم حاکم آنها را میبیند و هم مردم آنها را میبینند. حضورشان به حاکم مشروعیت میدهد و حکومت را نزد مردم مقبولتر میکند. و آنها میتوانند به سرعت، نتیجه این حضور را تبدیل به سرمایه اقتصادی و سیاسی کنند، یعنی سریعتر از دیگران، به خواستههای خود برسند. این موضوع همان است که امام حسین در خطبه منا بیان کرده است. یعنی اگر وعدههایی که به خواص داده شده محقق نشود، صدایشان به اعتراض بلند میشود و حق خود را مطالبه میکنند. تا اینجایش مشکلی نیست، هر کسی در جستوجوی نفع خود است. مشکل آنجاست که برای کسب منفعت بیشتر یا ازدستندادن جایگاه و منفعت خود، در زمانه حکومت جور، ناچار هستند که چشم خود را بر تضییع احکام الهی و پایمالشدن حق مردم ناتوان، ببندند و ساکت شوند. در مقابل این ظلم آشکار، نه جانشان را به خطر میاندازند نه مالشان را و نه با دیگران درگیر میشوند.
سکوت و همراهی خواص بود که به حکومت ظلم در تبدیل خلافت به سلطنت و نقض علنی احکام علنی و تبعیض طبقاتی پشتگرمی داد. مهم نیست که خواص خودشان، چقدر از این وضعیت ناراضی بودند یا در جمع کوچک خودشان تا چه حد آن را خطرناک میدیدند و حتی از آن انتقاد میکردند، مهم این بود که جلوی حاکم ظالم، نهتنها سکوت کردند، بلکه همراهی هم کردند.
البته نیازی نبود که جان خود را به خطر بیندازند و حق را در مجلس حاکم بگویند، میتوانستند فقط در آن مجالس شرکت نکنند. در آن صورت چه میشد؟ منافع ناشی از شهرت، قطع میشد. امام حسین در منا بر همین منافع و تأثیر آن بر سکوت و همراهی آنها در مظالم حالم ظالم انگشت گذاشت و نشانشان داد که چرا مانند علمای بنیاسرائیل مورد لعن الهی هستند، چون شکمهایشان از چنین مالی پر شده بود، مال حرامی که باعث میشد تا سخن حق را نشنوند. مطلب آخری را صبح عاشورا گفت.
حسین (ع) میدانست نتیجه این مداهنه و مصانعه، سازشکاری است و سستشدن پا هنگام دیدن خطا، آن وقت که باید برخیزد و لااقل مجلس را ترک کند. در مجلس ظلم، سکوت میکند و سری هم به نشانه تأیید تکان میدهد، اما بیرون مجلس و در خلوت، منتقد است.
@mahdashty
Telegram
تفکر
روشنگری را فراموش نکنید. شعار روشنگری به قول کانت از این قرار است که “در به کار گیری فهم خود شهامت داشته باشیم.”
هدف از ایجاد این کانال هم، همین روشنگری و روشنفکری است.
رواج بدهید این مکتب عالمگیر را...
پل ارتباطی
@Zahramehr
هدف از ایجاد این کانال هم، همین روشنگری و روشنفکری است.
رواج بدهید این مکتب عالمگیر را...
پل ارتباطی
@Zahramehr
آنان که سکوت کردند
و آنان که ساکت نماندند
در قیام حسینی، نمونههایی که حقانیت گفته امام حسین و پیشبینی دقیق او درباره تأثیر همراهی سرآمدان با حکومت اموی را نشان میدهد، بسیار است که به برخی از آنها اشاره میشود.
ابنزیاد که وارد کوفه شد، با ارعاب و تطمیعِ اَشراف و بزرگان کوفه و همراهکردن آنها با خود بود که توانست مردم را از کنار مسلم دور کند. سلیمان بن صرد خزاعی میگوید حسین را اَشراف کوفه و شجاعان عرب کشتند. اشراف کوفه بودند که در هنگام قیام مسلم، از برجهای چهار طرف دارالاماره، مردم را از لشکر شام که در راه است (و نبود)، و از قطع مقرری حکومت و از فرستادن جنگجویان خاطی کوفی به مناطق جنگی شام و از کیفر سخت امیر ترساندند.
تنها کوفه پیش از شهادت حسین نبود که بزرگان شریک خون حسین شوند، بلکه حضور بزرگان عالم اسلام که احتمالا خطبه منای حسین را هم شنیده بودند، در مجالس یزید و ابنزیاد پس از شهادت حسین ابن علی و اعتراض خفیف آنها باعث شد که بزرگترین فاجعه جهان اسلام، به سقوط حکومت اموی منجر نشود. البته همان اعتراضهای خفیف هم شجاعت میخواست و ازاینرو است که تعداد اعتراضها آنچنان اندک است که در تاریخ ثبت شده است.
تکاعتراضها بود، ولی در مقابل وسعت فاجعه هیچ مینماید. یحیی بن حکم (برادر مروان حکم) در مجلس یزید به او اعتراض میکند که آنها که در کربلا کشته شدند بیشتر با بنیامیه قرابت داشتند تا ابن زیاد که نسبی پست و فرومایه دارد. یزید بر سینه او کوفت که «ساکت شو، مادرت بمیرد».
اعتراض شدیدتر هم بود؛ ابو برزه اسلمی. آیا در مجلس یزید از صحابه و تابعین، کسی به جز ابو بَرَزَه اسلمی، صحابی رسول خدا، نبود که وقتی یزید به سر مقدس امام حسین جسارت کرد، به یاد او بیاورد که چرا جسارت میکنی و من خودم شاهد بودم که پیامبر ثنایای حسنین را میبوسید، و یزید خشمناک دستور بدهد که او را از مجلس بیرون کنند؟
یا آنگاه که یزید شادمان و کفرآلود، اشعار ابن زَبَعری را میخواند که انتقام بدر را گرفتیم و «لعبت هاشم بالملک، فلا/ خبر جاء و لا وحی نزل» گفت، کسی نبود که عربی بفهمد و بداند که اینها رسما اعلام کفر است و خروج از دین؟ میفهمیدند ولی میدانستند که کمترین سرنوشتشان، خشمی است که بر ابو برزه رفت. و این فقط خشم ناگهانی نیست که فروکش کند و از یاد برود، ازدستدادن همه امتیازات متصل به «نزدیکترین جا به منبر و محرابنشینی» است. ساکت شدند، همانگونه که حسین پیشبینی کرده بود و تنها زینب کبری و امام سجاد (ع) بودند که خطبه خواندند و پاسخ یزید را دادند در مجلس و در مسجد.
@mahdashty
و آنان که ساکت نماندند
در قیام حسینی، نمونههایی که حقانیت گفته امام حسین و پیشبینی دقیق او درباره تأثیر همراهی سرآمدان با حکومت اموی را نشان میدهد، بسیار است که به برخی از آنها اشاره میشود.
ابنزیاد که وارد کوفه شد، با ارعاب و تطمیعِ اَشراف و بزرگان کوفه و همراهکردن آنها با خود بود که توانست مردم را از کنار مسلم دور کند. سلیمان بن صرد خزاعی میگوید حسین را اَشراف کوفه و شجاعان عرب کشتند. اشراف کوفه بودند که در هنگام قیام مسلم، از برجهای چهار طرف دارالاماره، مردم را از لشکر شام که در راه است (و نبود)، و از قطع مقرری حکومت و از فرستادن جنگجویان خاطی کوفی به مناطق جنگی شام و از کیفر سخت امیر ترساندند.
تنها کوفه پیش از شهادت حسین نبود که بزرگان شریک خون حسین شوند، بلکه حضور بزرگان عالم اسلام که احتمالا خطبه منای حسین را هم شنیده بودند، در مجالس یزید و ابنزیاد پس از شهادت حسین ابن علی و اعتراض خفیف آنها باعث شد که بزرگترین فاجعه جهان اسلام، به سقوط حکومت اموی منجر نشود. البته همان اعتراضهای خفیف هم شجاعت میخواست و ازاینرو است که تعداد اعتراضها آنچنان اندک است که در تاریخ ثبت شده است.
تکاعتراضها بود، ولی در مقابل وسعت فاجعه هیچ مینماید. یحیی بن حکم (برادر مروان حکم) در مجلس یزید به او اعتراض میکند که آنها که در کربلا کشته شدند بیشتر با بنیامیه قرابت داشتند تا ابن زیاد که نسبی پست و فرومایه دارد. یزید بر سینه او کوفت که «ساکت شو، مادرت بمیرد».
اعتراض شدیدتر هم بود؛ ابو برزه اسلمی. آیا در مجلس یزید از صحابه و تابعین، کسی به جز ابو بَرَزَه اسلمی، صحابی رسول خدا، نبود که وقتی یزید به سر مقدس امام حسین جسارت کرد، به یاد او بیاورد که چرا جسارت میکنی و من خودم شاهد بودم که پیامبر ثنایای حسنین را میبوسید، و یزید خشمناک دستور بدهد که او را از مجلس بیرون کنند؟
یا آنگاه که یزید شادمان و کفرآلود، اشعار ابن زَبَعری را میخواند که انتقام بدر را گرفتیم و «لعبت هاشم بالملک، فلا/ خبر جاء و لا وحی نزل» گفت، کسی نبود که عربی بفهمد و بداند که اینها رسما اعلام کفر است و خروج از دین؟ میفهمیدند ولی میدانستند که کمترین سرنوشتشان، خشمی است که بر ابو برزه رفت. و این فقط خشم ناگهانی نیست که فروکش کند و از یاد برود، ازدستدادن همه امتیازات متصل به «نزدیکترین جا به منبر و محرابنشینی» است. ساکت شدند، همانگونه که حسین پیشبینی کرده بود و تنها زینب کبری و امام سجاد (ع) بودند که خطبه خواندند و پاسخ یزید را دادند در مجلس و در مسجد.
@mahdashty
Telegram
تفکر
روشنگری را فراموش نکنید. شعار روشنگری به قول کانت از این قرار است که “در به کار گیری فهم خود شهامت داشته باشیم.”
هدف از ایجاد این کانال هم، همین روشنگری و روشنفکری است.
رواج بدهید این مکتب عالمگیر را...
پل ارتباطی
@Zahramehr
هدف از ایجاد این کانال هم، همین روشنگری و روشنفکری است.
رواج بدهید این مکتب عالمگیر را...
پل ارتباطی
@Zahramehr
سهل بن سعد ساعدی، آخرین صحابی رسول خدا، که هنگام سفر به بیتالمقدس، به شام رسیده بود و برایش غریب بود که مردم شام جشن گرفتهاند، آن اندازه معرفت داشت که به نزد سکینه دختر امام حسین رفت و از او پرسید چه کاری میتواند برایش بکند و به درخواست سکینه، چهارصد دینار طلا به حامل رأس امام داد تا مردم با تماشای سر بریده امام حسین از مشاهده اهل بیتش، غافل شوند. اما خواسته حسین بالاتر بود. حسین، صبح عاشورا نام او را برده بود به همراه جابر بن عبدالله انصاری و ابوسعید خدری و زید بن ارقم و انس بن مالک و آنها را به شهادت طلبیده بود، و از سپاه کوفه خواسته بود که از این صحابه رسول خدا بپرسند آیا جمله «من و برادرم سید جوانان اهل بهشتیم» را پیامبر در حق ما گفته است یا خیر. آنها این شهادت را کجا باید میدادند؟ در مجلس یزید در شام، نه کنار کاروان اسرا و به خود آنها؛ یعنی سهل بن سعد ساعدی همان کاری را باید میکرد که چند روز بعد امام سجاد کرد، آنگاه که خطیب منصوب یزید از علی و آل علی بد گفت، بالای منبر رفت و آنقدر «انا انا» گفت و مناقب اهل بیت را یادآوری کرد که صدای گریه مردم بلند شد و یزید از وقوع فتنه و انقلاب مردم ترسید (خشی یزید ان تکون فتنه، فامر الموذن بالاذان). اما جز همان یک لحظه کوتاه، خبری از سهل بن سعد نیست، آیا کاروان اسرا را همانجا رها کرد و به سفر خود ادامه داد؟ یا در مجلس یزید بود ولی سکوت کرده بود؟ در هر دو حالت، آنجا که باید شهادت میداد، نبود و نداد.
اما انس بن مالک و زید بن ارقم آنجا که باید شهادت میدادند، دادند. وقتی که ابن زیاد مجلس فتح گذاشت و به سر بریده حسین بن علی توهین کرد، انس بن مالک گریست و گفت که حسین شبیهترین فرد به پیامبر است و زید بن ارقم که کنار ابن زیاد نشسته بود، گریهکنان به ابن زیاد گفت که شلاق را از این دو لب بردار که من بارها دیده بودم که پیامبر بر این لبان بوسه میزد. ابن زیاد به او تشر زد که «آیا اکنون که فتح الهی نصیب ما شده، گریه میکنی؟ اگر پیر و خرفت نبودی و عقلت زایل نشده بود، گردنت را میزدم». اما زید بن ارقم، از پیش او برخاست و به مردم گفت که از این پس، بندهی اَشرار شدید، چون به ذلت و خواری رضایت دادید. و سپس شهادتی را که باید میداد، کامل کرد و حدیث دیگری هم از پیامبر خواند که حسنین را بر شانههای خود مینشاند و میگفت که خدایا این دو ودیعه را به تو میسپارم. و خطاب به ابن زیاد گفت که تو با امانت رسول خدا چه کردی؟
انس و زید شهادت دادند، اما دیگران چه؟ از آن هفتصد نفر هیچ خبری نیست. و اگر اعتراض میکردند یا در مجلس ابنزیاد و یزید حاضر نمیشدند، وضعیت اینگونه نمیشد. اعتراضی در حد انس بن مالک و زید بن ارقم هم شجاعت زیادی میخواست در ارعاب تامی که ابن زیاد ایجاد کرده بود. کلمهای بالاتر از آن به مرگ منتهی میشد، همان که عبدالله بن عفیف ازدی در مجلس ابن زیاد گفت و فرستاده قیصر روم در مجلس یزید و هر دو به شهادت رسیدند.
عبدالله بن عفیف ازدی، از بزرگان شیعه بود که یک چشمش در جنگ جمل و چشم دیگرش در جنگ صفین نابینا شده بود. وقتی ابن زیاد در مسجد کوفه، در حضور مردمان، به منبر رفت و حسین و پدرش را کذاب خواند و خدا را بر این فتح شکر کرد، عبدالله نگذاشت ابن زیاد کلام دیگری بگوید و برخاست و گفت که «کذاب، تو هستی و پدرت و آنکه تو را منصوب کرده و پدرش. این چه حرفی است که بر منبر مسلمانان میگویی ای دشمن خدا؟!» (ان الکذّاب انت و ابوک، و من استعملک و ابوه) این سخن شجاعانه البته با سکوت دیگران همراه شد، و بزرگان قبیله ازد، تنها کاری که کردند، او را از دست مأموران ابن زیاد رهانیدند و به خانهاش رساندند، و در نهایت هم مأموران ابن زیاد او را دستگیر کردند در حالی که تنها دخترش به او کمک میکرد و ابن زیاد دستور قتلش را داد.
mahdashty
ادامه دارد…
اما انس بن مالک و زید بن ارقم آنجا که باید شهادت میدادند، دادند. وقتی که ابن زیاد مجلس فتح گذاشت و به سر بریده حسین بن علی توهین کرد، انس بن مالک گریست و گفت که حسین شبیهترین فرد به پیامبر است و زید بن ارقم که کنار ابن زیاد نشسته بود، گریهکنان به ابن زیاد گفت که شلاق را از این دو لب بردار که من بارها دیده بودم که پیامبر بر این لبان بوسه میزد. ابن زیاد به او تشر زد که «آیا اکنون که فتح الهی نصیب ما شده، گریه میکنی؟ اگر پیر و خرفت نبودی و عقلت زایل نشده بود، گردنت را میزدم». اما زید بن ارقم، از پیش او برخاست و به مردم گفت که از این پس، بندهی اَشرار شدید، چون به ذلت و خواری رضایت دادید. و سپس شهادتی را که باید میداد، کامل کرد و حدیث دیگری هم از پیامبر خواند که حسنین را بر شانههای خود مینشاند و میگفت که خدایا این دو ودیعه را به تو میسپارم. و خطاب به ابن زیاد گفت که تو با امانت رسول خدا چه کردی؟
انس و زید شهادت دادند، اما دیگران چه؟ از آن هفتصد نفر هیچ خبری نیست. و اگر اعتراض میکردند یا در مجلس ابنزیاد و یزید حاضر نمیشدند، وضعیت اینگونه نمیشد. اعتراضی در حد انس بن مالک و زید بن ارقم هم شجاعت زیادی میخواست در ارعاب تامی که ابن زیاد ایجاد کرده بود. کلمهای بالاتر از آن به مرگ منتهی میشد، همان که عبدالله بن عفیف ازدی در مجلس ابن زیاد گفت و فرستاده قیصر روم در مجلس یزید و هر دو به شهادت رسیدند.
عبدالله بن عفیف ازدی، از بزرگان شیعه بود که یک چشمش در جنگ جمل و چشم دیگرش در جنگ صفین نابینا شده بود. وقتی ابن زیاد در مسجد کوفه، در حضور مردمان، به منبر رفت و حسین و پدرش را کذاب خواند و خدا را بر این فتح شکر کرد، عبدالله نگذاشت ابن زیاد کلام دیگری بگوید و برخاست و گفت که «کذاب، تو هستی و پدرت و آنکه تو را منصوب کرده و پدرش. این چه حرفی است که بر منبر مسلمانان میگویی ای دشمن خدا؟!» (ان الکذّاب انت و ابوک، و من استعملک و ابوه) این سخن شجاعانه البته با سکوت دیگران همراه شد، و بزرگان قبیله ازد، تنها کاری که کردند، او را از دست مأموران ابن زیاد رهانیدند و به خانهاش رساندند، و در نهایت هم مأموران ابن زیاد او را دستگیر کردند در حالی که تنها دخترش به او کمک میکرد و ابن زیاد دستور قتلش را داد.
mahdashty
ادامه دارد…
Telegram
تفکر
روشنگری را فراموش نکنید. شعار روشنگری به قول کانت از این قرار است که “در به کار گیری فهم خود شهامت داشته باشیم.”
هدف از ایجاد این کانال هم، همین روشنگری و روشنفکری است.
رواج بدهید این مکتب عالمگیر را...
پل ارتباطی
@Zahramehr
هدف از ایجاد این کانال هم، همین روشنگری و روشنفکری است.
رواج بدهید این مکتب عالمگیر را...
پل ارتباطی
@Zahramehr
انتظار این اندازه شجاعت، نه در حد عبدالله بن عفیف، بلکه در حد انس و زید هم زیاد بود، از این جماعت. اما مخاطبان حسین (ع)، علما و مشاهیر عالم اسلام، لااقل میتوانستند در مجلس ابن زیاد نباشند وقتی که گفت «یوم به یوم بدر»، و میتوانستند در مجلس یزید نباشند آنگاه که خواند «و عدلناه ببدر فاعتدل» و میتوانستند در نماز جماعت یزید نباشند.
آنگاه که خطیب منصوب یزید، بالای منبر از علی و خاندانش بدگویی میکرد.
نرفتن سهلتر است از بلند شدن. ولی جز یکی، دو موردی که اشاره کردم جایی ندیدم کسی بلند شده باشد به اعتراض، یا اعتراضی کرده باشد که بیرونش کنند. اما خواص، ماجرا را که میدانستند، میتوانستند نروند. ولی همان منفعت، هم آنها را به مجلس و مسجد کشاند و هم ساکتشان کرد. اگر نمیرفتند و اگر رفتنشان را به رخ حاکم و مردم نمیکشیدند، منافع خود را از دست میدادند. ولی همین طلب منافع و مال حرام برآمده از سکوت در مقابل ظلم حاکم و یزید بود که باعث شد تا نگذارند صدای حسین در روز عاشورا شنیده شود. و مگر حرام چیست؟ مالی که بهواسطه سکوت و همراهی با ظالم به دست آمده است.
انتظار اینکه مردم عادی بتوانند آن اندازه شجاعت داشته باشند که اصحاب امام حسین داشتند، انتظار زیادی است؛ اما انتظار از خواص که آن اندازه طمع نداشته باشند که چشم بر حق ببندند، انتظار زیادی نیست. فقط کافی است به مجلس سلاطین جور نمیرفتند تا حضورشان و سکوتشان بهمثابه تأیید نباشد. میشود با مردم کوفه همدلی کرد که ارعاب ابنزیاد آن اندازه بود که بیش از این نتوانستند در راه حق استقامت کنند، ولی هیچکس حق را به خواص نمیدهد که طلب منافع، آنها را به مشارکت در خون حسین کشاند.
@mahdashty
آنگاه که خطیب منصوب یزید، بالای منبر از علی و خاندانش بدگویی میکرد.
نرفتن سهلتر است از بلند شدن. ولی جز یکی، دو موردی که اشاره کردم جایی ندیدم کسی بلند شده باشد به اعتراض، یا اعتراضی کرده باشد که بیرونش کنند. اما خواص، ماجرا را که میدانستند، میتوانستند نروند. ولی همان منفعت، هم آنها را به مجلس و مسجد کشاند و هم ساکتشان کرد. اگر نمیرفتند و اگر رفتنشان را به رخ حاکم و مردم نمیکشیدند، منافع خود را از دست میدادند. ولی همین طلب منافع و مال حرام برآمده از سکوت در مقابل ظلم حاکم و یزید بود که باعث شد تا نگذارند صدای حسین در روز عاشورا شنیده شود. و مگر حرام چیست؟ مالی که بهواسطه سکوت و همراهی با ظالم به دست آمده است.
انتظار اینکه مردم عادی بتوانند آن اندازه شجاعت داشته باشند که اصحاب امام حسین داشتند، انتظار زیادی است؛ اما انتظار از خواص که آن اندازه طمع نداشته باشند که چشم بر حق ببندند، انتظار زیادی نیست. فقط کافی است به مجلس سلاطین جور نمیرفتند تا حضورشان و سکوتشان بهمثابه تأیید نباشد. میشود با مردم کوفه همدلی کرد که ارعاب ابنزیاد آن اندازه بود که بیش از این نتوانستند در راه حق استقامت کنند، ولی هیچکس حق را به خواص نمیدهد که طلب منافع، آنها را به مشارکت در خون حسین کشاند.
@mahdashty
Telegram
تفکر
روشنگری را فراموش نکنید. شعار روشنگری به قول کانت از این قرار است که “در به کار گیری فهم خود شهامت داشته باشیم.”
هدف از ایجاد این کانال هم، همین روشنگری و روشنفکری است.
رواج بدهید این مکتب عالمگیر را...
پل ارتباطی
@Zahramehr
هدف از ایجاد این کانال هم، همین روشنگری و روشنفکری است.
رواج بدهید این مکتب عالمگیر را...
پل ارتباطی
@Zahramehr
امام حسین به آنها که توان همراهی او را نداشتند، میگفت که بروید تا شاهد کشتهشدن من نباشید. از هرثمه بن ابیمسلم، مجاهد جنگ صفین، نقل شده که در کربلا به دیدار امام رفت و نماز صبح را با او خواند و امام از او پرسید که «با مایی یا بر ما؟» و هرثمه گفت نه با تو و نه بر تو؛ زن و فرزندانم در کوفه هستند و نگران آنها هستم. اینجا بود که امام به او گفت لااقل اینجا نباش، برو. «به جایی برو که کشتن ما را نبینی و صدای ما را نشنوی. که اگر کسی دادخواهی ما را بشنود و به فریاد ما نرسد، خدا او را به رو در آتش جهنم خواهد انداخت» (فامض حیثُ لاتری لنا مقتلا و لاتسمع لنا صوتا). از اینرو است که هر کس در کوفه و در شام بود و اعتراضی نکرد، شریک قتل حسین(ع) است و آنها بودند که حسین نفرینشان کرد.
مخاطب اصلی امام
حسین، چه در منا و چه در کربلا، بزرگان قوم هستند. حسین(ع) از پیران میخواهد که شهادت بدهند و سکوت نکنند و به یاد بزرگان و سران سپاه کوفه میآورد که خودشان برایش نامه نوشتند بیا که وقت ثمردادن کوفه است. چه کسانی؟ شبث بن ربعی، حجار بن ابجر، قیس بن اشعث و زید بن حارث؛ همانها که اکنون صف اول لشکر عمر سعد ایستاده بودند که سهم بیشتری از نتیجه جنگ ببرند. و انکار کردند که خودشان به حسین نامه دادهاند. و وقتی همهمه کردند تا مردمان صدای حسین را نشنوند، به آنها خطاب کرد: «من شما را به راه راست میخوانم، ولی نافرمانی میکنید؛ چون شکمهایتان از حرام پر شده و بر دلهایتان مهر غفلت خورده است» (فقد مُلِئَت بُطونُکُم مِن الحَرامِ و طُبِعَ على قُلوبِکُم). حسین آنها و لشکر کوفه را نفرین کرد که: «خدایا غلام ثقیف را بر آنها مسلط کن که ما را دروغگو شمردند و دست از یاری ما برداشتند». آنگاه خود را به خدا سپرد و مهیای جنگ شد.
و انگشتشمار بودند آنها که نفرین حسین در آن روز، دلشان را لرزاند و سپاه ابنزیاد را ترک کردند. مسروق بن وائل حَضرمی شاهد بود که صبح عاشورا، امام حسین، عبدالله بن حَوزَه تمیمی را که او را بشارت به دوزخ داده بود، نفرین کرد که خدایا او را به سمت دوزخ بکشان (حُزهُ الی النار) و مسروق دید که ابنحوزه پایش در رکاب اسب گیر کرد و اسب او را به سمت هر سنگ و بوتهای میکشاند تا در خندق پر از آتش انداخت و سوخت. مسروق میگوید: «آمده بودم که شاید بتوانم سر حسین را ببرم و جایگاهی نزد ابنزیاد پیدا کنم، اما وقتی دیدم چه بر سر ابنحوزه آمد، متوجه شدم که این خانواده نزد خدا حرمت و منزلت دارند. لذا جنگ را ترک کردم که در آتش نباشم».
همان زمان در کوفه بودند بسیاری از شیعیان که از همراهی با لشکر ابنزیاد سرپیچی کرده بودند و چهار هزار نفر آنها در زندان کوفه بودند؛ و بودند بسیاری از مردم کوفه که در مسیر کوفه تا نخیله و نخیله تا کربلا، فرار کرده بودند و پشت پا به همه امتیازات خود زده بودند. از 60 هزار مقاتلی که در آن زمان در کوفه بود، تنها 30 هزار نفر در کربلا حاضر بودند و بقیه یا در زندان بودند یا گریخته بودند.
پس راههایی جز بودن در صف اول سپاه عمر سعد در کربلا و بودن در صف اول مجلس یزید و مجلس ابنزیاد پیش پای بزرگان عالم اسلام بود، اما خواص نه فقط سکوت کردند بلکه همراهی هم کردند و ذرهذره آنقدر در شقاوت غرق شدند که حسین را به قتل صبر کشتند و عمر سعد در حالی دستور تمامکردن کار حسین(ع) را داد که اشک از پهنای صورتش روان بود. (دُمُوعُه تسیلُ علی لِحیَته.)
@mahdashty
مخاطب اصلی امام
حسین، چه در منا و چه در کربلا، بزرگان قوم هستند. حسین(ع) از پیران میخواهد که شهادت بدهند و سکوت نکنند و به یاد بزرگان و سران سپاه کوفه میآورد که خودشان برایش نامه نوشتند بیا که وقت ثمردادن کوفه است. چه کسانی؟ شبث بن ربعی، حجار بن ابجر، قیس بن اشعث و زید بن حارث؛ همانها که اکنون صف اول لشکر عمر سعد ایستاده بودند که سهم بیشتری از نتیجه جنگ ببرند. و انکار کردند که خودشان به حسین نامه دادهاند. و وقتی همهمه کردند تا مردمان صدای حسین را نشنوند، به آنها خطاب کرد: «من شما را به راه راست میخوانم، ولی نافرمانی میکنید؛ چون شکمهایتان از حرام پر شده و بر دلهایتان مهر غفلت خورده است» (فقد مُلِئَت بُطونُکُم مِن الحَرامِ و طُبِعَ على قُلوبِکُم). حسین آنها و لشکر کوفه را نفرین کرد که: «خدایا غلام ثقیف را بر آنها مسلط کن که ما را دروغگو شمردند و دست از یاری ما برداشتند». آنگاه خود را به خدا سپرد و مهیای جنگ شد.
و انگشتشمار بودند آنها که نفرین حسین در آن روز، دلشان را لرزاند و سپاه ابنزیاد را ترک کردند. مسروق بن وائل حَضرمی شاهد بود که صبح عاشورا، امام حسین، عبدالله بن حَوزَه تمیمی را که او را بشارت به دوزخ داده بود، نفرین کرد که خدایا او را به سمت دوزخ بکشان (حُزهُ الی النار) و مسروق دید که ابنحوزه پایش در رکاب اسب گیر کرد و اسب او را به سمت هر سنگ و بوتهای میکشاند تا در خندق پر از آتش انداخت و سوخت. مسروق میگوید: «آمده بودم که شاید بتوانم سر حسین را ببرم و جایگاهی نزد ابنزیاد پیدا کنم، اما وقتی دیدم چه بر سر ابنحوزه آمد، متوجه شدم که این خانواده نزد خدا حرمت و منزلت دارند. لذا جنگ را ترک کردم که در آتش نباشم».
همان زمان در کوفه بودند بسیاری از شیعیان که از همراهی با لشکر ابنزیاد سرپیچی کرده بودند و چهار هزار نفر آنها در زندان کوفه بودند؛ و بودند بسیاری از مردم کوفه که در مسیر کوفه تا نخیله و نخیله تا کربلا، فرار کرده بودند و پشت پا به همه امتیازات خود زده بودند. از 60 هزار مقاتلی که در آن زمان در کوفه بود، تنها 30 هزار نفر در کربلا حاضر بودند و بقیه یا در زندان بودند یا گریخته بودند.
پس راههایی جز بودن در صف اول سپاه عمر سعد در کربلا و بودن در صف اول مجلس یزید و مجلس ابنزیاد پیش پای بزرگان عالم اسلام بود، اما خواص نه فقط سکوت کردند بلکه همراهی هم کردند و ذرهذره آنقدر در شقاوت غرق شدند که حسین را به قتل صبر کشتند و عمر سعد در حالی دستور تمامکردن کار حسین(ع) را داد که اشک از پهنای صورتش روان بود. (دُمُوعُه تسیلُ علی لِحیَته.)
@mahdashty
Telegram
تفکر
روشنگری را فراموش نکنید. شعار روشنگری به قول کانت از این قرار است که “در به کار گیری فهم خود شهامت داشته باشیم.”
هدف از ایجاد این کانال هم، همین روشنگری و روشنفکری است.
رواج بدهید این مکتب عالمگیر را...
پل ارتباطی
@Zahramehr
هدف از ایجاد این کانال هم، همین روشنگری و روشنفکری است.
رواج بدهید این مکتب عالمگیر را...
پل ارتباطی
@Zahramehr
آنان که همراه شدند
حسین(ع) شیعیان کوفه را نفرین نکرد و من در مقاله «بررسی نقش و سهم شیعیان کوفی در فاجعه کربلا» نشان دادهام که شیعیان کوفه در سپاه عمر سعد در کربلا حضور نداشتند؛ یا در زندان بودند یا فرار کرده بودند.
امام حسین، تنها و فرادا، قیام کرد. کسی را با دستور و اجبار، وادار به ماندن نکرد. کشتی نسوزاند و راه بازگشت را خراب نکرد؛ حتی شب عاشورا هم ابتدا از اصحاب خود تقدیر کرد که: «من اصحابی بهتر و صالحتر از شما نمیشناسم، خدا به شما دعای خیر بدهد»، سپس به آنها گفت «از تاریکی شب استفاده کنید و بروید. اینها ارادهای جز من ندارند. بروید و هرکدام دست یکی از مردان اهل بیت مرا هم بگیرید و ببرید» (و لیَاخُذ کل رجل منکم رجل بیَد رجل من اهل بیتی، و تفرقوا فی سواد هذا الیل). برای هرکس هم عذر موجهی برای نماندن پیدا کرد؛ به فرزندان عقیل گفت مصیبت مسلم برای شما بس است، من شما را اذن دادم، هر جا که میخواهید بروید. به بشیر بن عمرو حضرمی هم گفت فرزندت در سرحد ری اسیر کفار شده، تو را از بیعت خود حلال کردم، برو و فرزندت را از اسیری برهان. و وقتی او حاضر به تنهاگذاشتن امام نشد، امام پنج جامه بُرد یمانی به او داد که به فرزند دیگرت بده که او به وسیله آنها برادر خود را از اسیری نجات دهد. نام پسر دیگر بشیر جزء شهدای کربلا نیست، بنابراین احتمالا کربلا را ترک کرده که برادرش را نجات دهد و کسی هم او را نفرین نمیکند.
مورد کمتر شنیدهشده، داستان ضحاک بن عبدالله مشرقی است. ضحاک میگوید من و مالک بن نضر در کربلا به نزد حسین(ع) رفتیم و به او خبر دادیم که همه مردم تصمیم به جنگ با او گرفتهاند. حسین بعد از اینکه میگوید من توکلم به خداست، از آن دو میخواهد که بمانند و یاریاش کنند. مالک بن نضر میگوید من هم عیالوارم و هم مقروض و رفت. اما ضحاک گفت من هم مانند مالک، هم عیالوارم و هم مقروض، اما حاضرم تا زمانی در رکاب شما بجنگم که سربازانی داشته باشید و جنگیدن من برای شما فایده داشته باشد و حضرت تقاضای او را میپذیرد. عصر عاشورا وقتی کسی از یاران حسین نمانده بود جز سوید بن عمرو و بشیر بن عمر حضرمی، ضحاک به نزد امام میرود و شرطش را یادآور میشود. امام نه نفرینش میکند و نه از او گلایه میکند، تنها نگران است که چگونه میخواهد از مهلکه بگریزد: «درست میگویی، اما چگونه میتوانی از اینجا خود را نجات بدهی؟ اگر میتوانی بروی، از طرف من آزاد هستی» (صدقت و کیف لک بالنجاه. ان قدرت علی ذلک فانت فی حلّ). ضحاک که اسب خود را میان خیمهها بسته بود که سپاه عمر سعد آن را پی نکند، سوار بر اسب شد و توانست بگریزد و جان خود را نجات دهد. حسین آن روز چند بار از او تقدیر کرده بود: «دستت شل مباد، خداوند به تو جزای خیر بدهد» (لا تشلل، لا یقطع اللّه یدک، جزاک اللّه خیرا عن اهل بیت نبیک). هرچند ضحاک همه عمر پشیمان بود که حسین را ترک کرده، ولی حسین او را نفرین نکرد و میان این دو فرق بسیار است.
حسین، «تنها» قیام کرد، اما قیام کرد. او بزرگترین خطر امت اسلام را،حاکم ظالم (و به تبع آن یزید) میدانست و در پاسخ نامهای به معاویه نوشت: «من هیچ فتنهاى را بزرگتر از فرمانروایى تو بر این امت نمىشناسم». تبدیل خلافت به سلطنت، چرخشی بود که اسلام را از اسلام تهی میکرد و وقتی مروان حکم از او خواست با یزید بیعت کند، استرجاع کرد و گفت که باید با اسلامی که حاکمی مانند یزید بر آن حکومت کند، خداحافظی کرد (و علی الاسلام السلام، اذ قَد بُلیَت الامه براع مثل یزید). اما کسی را مجبور به همراهی با خود نکرد. به دیگران پیشنهاد میداد و راه را به آنها نشان میداد، اما کسی را مجبور نکرد. بیعت خود را از همه برداشت، اما بیعت خدا را از هیچکس برنداشت. به دیگران نشان داد که تکلیف شما هم همین کاری است که من میکنم. شهدای کربلا «کنار» حسین جنگیدند تا شهید شدند، نه به اجبار او. خودشان به میدان میرفتند نه به دستور او. بنابراین حسین خود به تنهایی ایستاد، بیعت نکرد و عوارض بیعتنکردن را پذیرفت. دنبال مأمنی در زمین بود؛ اگر مکه نشد، شنزارها و شکاف کوهها (رمّال و شعوب الجبال). اما نکته مهم، بیعتنکردن او بود به هر قیمتی؛ حتی اگر هیچ ملجأ و مأوایی در زمین نداشته باشد.
در وصیتنامه خود به محمد حنفیه هم زمانی که قصد خروج از مدینه را داشت، صراحتا فرمود: «من تنها برای اصلاح در امت جدم خروج کردم... هرکس پذیرفت راه خدا را پذیرفته». اما اگر مردم حرف او را نپذیرفتند چه؟ اگر نپذیرفتند، «من صبر خواهم کرد» (و من رد علی هذا، اصبر حتی یقضی الله بینی و بین القوم بالحق). صبر میکنم، به کوه و بیابان پناه میبرم، اما بیعت نمیکنم.
@mahdashty
ادامه دارد…
حسین(ع) شیعیان کوفه را نفرین نکرد و من در مقاله «بررسی نقش و سهم شیعیان کوفی در فاجعه کربلا» نشان دادهام که شیعیان کوفه در سپاه عمر سعد در کربلا حضور نداشتند؛ یا در زندان بودند یا فرار کرده بودند.
امام حسین، تنها و فرادا، قیام کرد. کسی را با دستور و اجبار، وادار به ماندن نکرد. کشتی نسوزاند و راه بازگشت را خراب نکرد؛ حتی شب عاشورا هم ابتدا از اصحاب خود تقدیر کرد که: «من اصحابی بهتر و صالحتر از شما نمیشناسم، خدا به شما دعای خیر بدهد»، سپس به آنها گفت «از تاریکی شب استفاده کنید و بروید. اینها ارادهای جز من ندارند. بروید و هرکدام دست یکی از مردان اهل بیت مرا هم بگیرید و ببرید» (و لیَاخُذ کل رجل منکم رجل بیَد رجل من اهل بیتی، و تفرقوا فی سواد هذا الیل). برای هرکس هم عذر موجهی برای نماندن پیدا کرد؛ به فرزندان عقیل گفت مصیبت مسلم برای شما بس است، من شما را اذن دادم، هر جا که میخواهید بروید. به بشیر بن عمرو حضرمی هم گفت فرزندت در سرحد ری اسیر کفار شده، تو را از بیعت خود حلال کردم، برو و فرزندت را از اسیری برهان. و وقتی او حاضر به تنهاگذاشتن امام نشد، امام پنج جامه بُرد یمانی به او داد که به فرزند دیگرت بده که او به وسیله آنها برادر خود را از اسیری نجات دهد. نام پسر دیگر بشیر جزء شهدای کربلا نیست، بنابراین احتمالا کربلا را ترک کرده که برادرش را نجات دهد و کسی هم او را نفرین نمیکند.
مورد کمتر شنیدهشده، داستان ضحاک بن عبدالله مشرقی است. ضحاک میگوید من و مالک بن نضر در کربلا به نزد حسین(ع) رفتیم و به او خبر دادیم که همه مردم تصمیم به جنگ با او گرفتهاند. حسین بعد از اینکه میگوید من توکلم به خداست، از آن دو میخواهد که بمانند و یاریاش کنند. مالک بن نضر میگوید من هم عیالوارم و هم مقروض و رفت. اما ضحاک گفت من هم مانند مالک، هم عیالوارم و هم مقروض، اما حاضرم تا زمانی در رکاب شما بجنگم که سربازانی داشته باشید و جنگیدن من برای شما فایده داشته باشد و حضرت تقاضای او را میپذیرد. عصر عاشورا وقتی کسی از یاران حسین نمانده بود جز سوید بن عمرو و بشیر بن عمر حضرمی، ضحاک به نزد امام میرود و شرطش را یادآور میشود. امام نه نفرینش میکند و نه از او گلایه میکند، تنها نگران است که چگونه میخواهد از مهلکه بگریزد: «درست میگویی، اما چگونه میتوانی از اینجا خود را نجات بدهی؟ اگر میتوانی بروی، از طرف من آزاد هستی» (صدقت و کیف لک بالنجاه. ان قدرت علی ذلک فانت فی حلّ). ضحاک که اسب خود را میان خیمهها بسته بود که سپاه عمر سعد آن را پی نکند، سوار بر اسب شد و توانست بگریزد و جان خود را نجات دهد. حسین آن روز چند بار از او تقدیر کرده بود: «دستت شل مباد، خداوند به تو جزای خیر بدهد» (لا تشلل، لا یقطع اللّه یدک، جزاک اللّه خیرا عن اهل بیت نبیک). هرچند ضحاک همه عمر پشیمان بود که حسین را ترک کرده، ولی حسین او را نفرین نکرد و میان این دو فرق بسیار است.
حسین، «تنها» قیام کرد، اما قیام کرد. او بزرگترین خطر امت اسلام را،حاکم ظالم (و به تبع آن یزید) میدانست و در پاسخ نامهای به معاویه نوشت: «من هیچ فتنهاى را بزرگتر از فرمانروایى تو بر این امت نمىشناسم». تبدیل خلافت به سلطنت، چرخشی بود که اسلام را از اسلام تهی میکرد و وقتی مروان حکم از او خواست با یزید بیعت کند، استرجاع کرد و گفت که باید با اسلامی که حاکمی مانند یزید بر آن حکومت کند، خداحافظی کرد (و علی الاسلام السلام، اذ قَد بُلیَت الامه براع مثل یزید). اما کسی را مجبور به همراهی با خود نکرد. به دیگران پیشنهاد میداد و راه را به آنها نشان میداد، اما کسی را مجبور نکرد. بیعت خود را از همه برداشت، اما بیعت خدا را از هیچکس برنداشت. به دیگران نشان داد که تکلیف شما هم همین کاری است که من میکنم. شهدای کربلا «کنار» حسین جنگیدند تا شهید شدند، نه به اجبار او. خودشان به میدان میرفتند نه به دستور او. بنابراین حسین خود به تنهایی ایستاد، بیعت نکرد و عوارض بیعتنکردن را پذیرفت. دنبال مأمنی در زمین بود؛ اگر مکه نشد، شنزارها و شکاف کوهها (رمّال و شعوب الجبال). اما نکته مهم، بیعتنکردن او بود به هر قیمتی؛ حتی اگر هیچ ملجأ و مأوایی در زمین نداشته باشد.
در وصیتنامه خود به محمد حنفیه هم زمانی که قصد خروج از مدینه را داشت، صراحتا فرمود: «من تنها برای اصلاح در امت جدم خروج کردم... هرکس پذیرفت راه خدا را پذیرفته». اما اگر مردم حرف او را نپذیرفتند چه؟ اگر نپذیرفتند، «من صبر خواهم کرد» (و من رد علی هذا، اصبر حتی یقضی الله بینی و بین القوم بالحق). صبر میکنم، به کوه و بیابان پناه میبرم، اما بیعت نمیکنم.
@mahdashty
ادامه دارد…
Telegram
تفکر
روشنگری را فراموش نکنید. شعار روشنگری به قول کانت از این قرار است که “در به کار گیری فهم خود شهامت داشته باشیم.”
هدف از ایجاد این کانال هم، همین روشنگری و روشنفکری است.
رواج بدهید این مکتب عالمگیر را...
پل ارتباطی
@Zahramehr
هدف از ایجاد این کانال هم، همین روشنگری و روشنفکری است.
رواج بدهید این مکتب عالمگیر را...
پل ارتباطی
@Zahramehr
Forwarded from ─═हई╬ احمد عطار ╬ईह═─ (Ah At)
➖به مناسبت 8 مهرماه، سالروز بزرگداشت مولانا
⭕️انانیت و لوازم آن
✍مصطفی ملکیان
زان که بیخود فانی است و آمن است
تا ابد در ایمنی او ساکن است
نقش او فانی و او شد آینه
غیر نقش روی غیر آنجای نه
( مولانا، دفتر چهارم ابیات 2138 )
🔹اگر تو مثل آینه شوی و از خود فانی شوی ، همۀ نقش ها در تو منتقش می شود و با همه احساس یگانگی خواهی کرد. من که با تو احساس یگانگی نمی کنم ، تصویری از تو بر بک گراندم دارم که با تصویر تو تداخل و طبعا تزاحم پیدا می کند. فرض کنید من انانیت ملی داشته باشم. اگر کسی به ملیت من توهین کرد ، دوستی من با او از بین خواهد رفت. اگر انانیت دینی داشته باشم. کسی که دین مرا نقد یا عیب جویی یا مخالفت کرد ، من با او هم نمی توانم رابطه ای داشته باشم.
🔹اگر انانیت جنسی داشته باشم. دوستی ام با کسی که از مردان بدی بگوید ، مکدر می شود. فرض کنید انانیت شغلی حرفه ای داشته باشم. دوستی من با کسی که از فلسفه مخالفت کرد ، مکدر می شود. به تعداد انانیت هایی که من داریم تعدادی انسانها را از دست می دهم. غیرت ورزی به رشتۀ تحصیلی ، شغل و حرفه ، ملیت ، دین و مذهب ، مکتب و مسلک ، مشرب و مرام ، ایدئولوژی ، ایسم ، رنگ پوست و اقلیمی که در آن بوجود آمدم ، اصفهانی بودن خود و ... باعث از دست دادن تعدادی از دوستانم می شود. فرض کنید من هیچ انانیتی ندارم. مثل مولانا در پاسخ به یک یهودی که گفت ، دین من از دین شما برتر است ، گفت تو راست می گویی ، حق با توست.
🔹مردم به دو دسته تقسیم می شوند ، موافقان و مخالفان دین من. اگر من غیرت ورزی دینی داشته باشم ، نیمی از مردم با من دوستی نخواهند داشت. حتی اگر پیش یک پزشک مدرن ، دم از پزشکی سنتی زدید ، جوری به شما نگاه می کند که انگار شما می خواهید بنیاد هستی او را بر باد دهید. نمی توانند بپذیرند که حق فوق این است که من در چه رشته ای در حال درس خواندن هستم. و در کجا تخصص پیدا کرده ام. به همین ترتیب پیش یک مارکسیست دم از لیبرال زدن و بر عکس ، گرایش چپ و راست و ... دوستی ها را کم می کند. چون انانیت داریم. اگر کسی هیچ گونه انانیتی نداشته باشد ، شما چگونه می توانید او را بیازارید؟ و او چگونه می تواند شما را بیازارد.
🔹زمانی بحثی راجع به لذت پیش کشیده بودم که ما تا عاشق چیزی غیر از لذت نباشیم ، هرگز نمی توانیم لذب ببریم. کسانی که فقط عاشق لذتند ابسیلونی ، سر سوزنی از هیچ چیزی لذت نمی برند. آدم باید عاشق چیزی غیر از لذت باشد و آنوقت به آن چیز رسید لذت می برد. پارادوکس لذت ، یعنی کسانی که فقط عاشق لذتند از هر لذتی محرومند. کسانی که عاشق چیزهایی غیر از لذتند به لذت دست می یابند.
🔹همان پارادوکس در اینجا است. انانیت تریلیاردها نوع دارد مثل موی بلوند کسی و نگاهش به کله سیاه ها و برعکس. به میزان یک انانیت ، یک خط بین موافقان و مخالفان آدمیان می افتد. گاهی از لحاظ گرایش سیاسی من ، شکافی بین موافقان دینی می افتد و تعدادی از آنها بیرون می روند. فلسفه و موسیقی شرق در مقابل موسیقی غرب و ... کم کم علی می ماند و حوضش. به ازای هر جلوۀ انانیت ما یک بخشی از آنانی که می توانستند بالقوه دوست ما باشند ، نمی گذاریم بالفعل دوست ما باشند. حالا اگر انانیت را کنار گذاشتی می توانی با همه دوستی داشته باشی ، زیرا نقشی نداری که بخاطر آن کسان را از خودت برانی. معنایش این نیست که من به چیزی عقیده یا احساس و عاطفۀ خاصی یا خواسته های خاصی ندارم. هر انسانی همۀ اینها را دارد. ما نمی توانیم دست از اینها ، بی دلیل برداریم. اگر حقیقت طلب باشیم ، دلیلی اقامه شود دست بر می داریم ولی بی جهت نه. مسئله این است که باورها ، احساسات و عواطف ، خواسته های خودت را ترازوی تشخیص حق از باطل قرار نده.
🌂درسگفتار روان درمانگری در مثنوی(برگزار کننده: مؤسسه سروش مولانا)،جلسه 11
@attar
⭕️انانیت و لوازم آن
✍مصطفی ملکیان
زان که بیخود فانی است و آمن است
تا ابد در ایمنی او ساکن است
نقش او فانی و او شد آینه
غیر نقش روی غیر آنجای نه
( مولانا، دفتر چهارم ابیات 2138 )
🔹اگر تو مثل آینه شوی و از خود فانی شوی ، همۀ نقش ها در تو منتقش می شود و با همه احساس یگانگی خواهی کرد. من که با تو احساس یگانگی نمی کنم ، تصویری از تو بر بک گراندم دارم که با تصویر تو تداخل و طبعا تزاحم پیدا می کند. فرض کنید من انانیت ملی داشته باشم. اگر کسی به ملیت من توهین کرد ، دوستی من با او از بین خواهد رفت. اگر انانیت دینی داشته باشم. کسی که دین مرا نقد یا عیب جویی یا مخالفت کرد ، من با او هم نمی توانم رابطه ای داشته باشم.
🔹اگر انانیت جنسی داشته باشم. دوستی ام با کسی که از مردان بدی بگوید ، مکدر می شود. فرض کنید انانیت شغلی حرفه ای داشته باشم. دوستی من با کسی که از فلسفه مخالفت کرد ، مکدر می شود. به تعداد انانیت هایی که من داریم تعدادی انسانها را از دست می دهم. غیرت ورزی به رشتۀ تحصیلی ، شغل و حرفه ، ملیت ، دین و مذهب ، مکتب و مسلک ، مشرب و مرام ، ایدئولوژی ، ایسم ، رنگ پوست و اقلیمی که در آن بوجود آمدم ، اصفهانی بودن خود و ... باعث از دست دادن تعدادی از دوستانم می شود. فرض کنید من هیچ انانیتی ندارم. مثل مولانا در پاسخ به یک یهودی که گفت ، دین من از دین شما برتر است ، گفت تو راست می گویی ، حق با توست.
🔹مردم به دو دسته تقسیم می شوند ، موافقان و مخالفان دین من. اگر من غیرت ورزی دینی داشته باشم ، نیمی از مردم با من دوستی نخواهند داشت. حتی اگر پیش یک پزشک مدرن ، دم از پزشکی سنتی زدید ، جوری به شما نگاه می کند که انگار شما می خواهید بنیاد هستی او را بر باد دهید. نمی توانند بپذیرند که حق فوق این است که من در چه رشته ای در حال درس خواندن هستم. و در کجا تخصص پیدا کرده ام. به همین ترتیب پیش یک مارکسیست دم از لیبرال زدن و بر عکس ، گرایش چپ و راست و ... دوستی ها را کم می کند. چون انانیت داریم. اگر کسی هیچ گونه انانیتی نداشته باشد ، شما چگونه می توانید او را بیازارید؟ و او چگونه می تواند شما را بیازارد.
🔹زمانی بحثی راجع به لذت پیش کشیده بودم که ما تا عاشق چیزی غیر از لذت نباشیم ، هرگز نمی توانیم لذب ببریم. کسانی که فقط عاشق لذتند ابسیلونی ، سر سوزنی از هیچ چیزی لذت نمی برند. آدم باید عاشق چیزی غیر از لذت باشد و آنوقت به آن چیز رسید لذت می برد. پارادوکس لذت ، یعنی کسانی که فقط عاشق لذتند از هر لذتی محرومند. کسانی که عاشق چیزهایی غیر از لذتند به لذت دست می یابند.
🔹همان پارادوکس در اینجا است. انانیت تریلیاردها نوع دارد مثل موی بلوند کسی و نگاهش به کله سیاه ها و برعکس. به میزان یک انانیت ، یک خط بین موافقان و مخالفان آدمیان می افتد. گاهی از لحاظ گرایش سیاسی من ، شکافی بین موافقان دینی می افتد و تعدادی از آنها بیرون می روند. فلسفه و موسیقی شرق در مقابل موسیقی غرب و ... کم کم علی می ماند و حوضش. به ازای هر جلوۀ انانیت ما یک بخشی از آنانی که می توانستند بالقوه دوست ما باشند ، نمی گذاریم بالفعل دوست ما باشند. حالا اگر انانیت را کنار گذاشتی می توانی با همه دوستی داشته باشی ، زیرا نقشی نداری که بخاطر آن کسان را از خودت برانی. معنایش این نیست که من به چیزی عقیده یا احساس و عاطفۀ خاصی یا خواسته های خاصی ندارم. هر انسانی همۀ اینها را دارد. ما نمی توانیم دست از اینها ، بی دلیل برداریم. اگر حقیقت طلب باشیم ، دلیلی اقامه شود دست بر می داریم ولی بی جهت نه. مسئله این است که باورها ، احساسات و عواطف ، خواسته های خودت را ترازوی تشخیص حق از باطل قرار نده.
🌂درسگفتار روان درمانگری در مثنوی(برگزار کننده: مؤسسه سروش مولانا)،جلسه 11
@attar
از نادیده گرفتن حق مردم تا تحریف شریعت
آقای پناهیان در مصاحبه تلویزیونی خود میگویند که از زیادی قانونمند بودن در کشور راضی نیست: «اگر امکان پرده پوشی به افراد ندهیم رشد نمی کنند… ما زیادی داریم به افراد سخت میگیریم»
و از همه شگفتآورتر اینکه از «تغافل» (نادیده گرفتن) در روش مدیریتی امامعلی(ع) سخن میگوید که دروغ یا دستکم برداشتی اشتباه است.
البته جناب پناهیان میتواند دست از خجالتی بودن بردارد و به صراحت بگوید که چرا این روزها تشخیص داده که اینطور وانمود کند که امامعلی خطاها را نادیده میگرفت اما این ادعاها نمیتواند تاریخ را دستخوش تغییر کند.
امامعلی نه تنها خطاها را نادیده نمیگرفت که در داستان «حديده محماة»؛ (آهن داغ) نشان داد که نه تنها با این تخلفها و دستدرازیها به بیتالمال به سختی برخورد میکند که حتی در مواردی پیشگیری میکند. آنجا که برادرش عقیل از او کمک خواست و امامعلی گفت که اگر صبر کند از اموال اندک خود به او کمک میکند. عقیل نپذیرفت و گفت که وقتی بیتالمال در اختیار علی است چرا حواله به اموال اندک خود میدهد؟ که علی(ع) حرارت آهن داغ را به دست برادر نزدیک کرد و گفت:
اين آهنى است كه با آتش دنيا داغ شده، پس چه خواهد بود براى من و تو در فرداى قيامت اگر در زنجيرهاى جهنم بسته شويم. سپس اين آيه را تلاوت كرد: «إِذِ الاَْغْلاَلُ فِى أَعْنَاقِهِمْ وَ السَّلاَسِلُ يُسْحَبُونَ».
او حتی زمانی که به اجبار مردم بر مسند خلافت نشست در همان آغاز اعلام کرد که آن اموال غارت شده بیتالمال را که مهر زنان شده را نیز بازخواهد گرداند( خطبه ۱۵نهجالبلاغه)
وَ اللَّهِ لَوْ وَجَدْتُهُ قَدْ تُزُوِّجَ بِهِ النِّسَاءُ وَ مُلِكَ بِهِ الْإِمَاءُ لَرَدَدْتُهُ فَإِنَّ فِي الْعَدْلِ سَعَةً وَ مَنْ ضَاقَ عَلَيْهِ الْعَدْلُ فَالْجَوْرُ عَلَيْهِ أَضْيَقُ
معنی این عبارت این است که عدل همان رعایت قانون است. اگر ما از رعایت قانون احساس سختی کردیم، نخواستیم به قانون تن بدهیم، آنچه که بر سر ما (از بیقانونی خواهد آمد)بمراتب از این تلخیِ تحمل قانون، سختتر است.
بنابراین شاید بهتر باشد که امثال آقای پناهیان مثلا بگویند بخاطر اینکه طشت رسوایی فلانکس از بام افتاده رغبتی به بازخوانی سیره امام علی ندارند اما تحریف آن شیوه با واژه «تغافل» نسبت به خطاها، ظلمی عظیم است و از آن جهت که مردم تا پیش از این بر سر منابر چیز دیگری از روش بزرگان دین خود میشنیدند و حالا چیز دیگر، خسرانی عظیمتر و مصداق نگرش به شریعتومذهب به مثابه جویدن «مستکی!»
در قدیم کودکان مَستکی می جویدند که تا دقایقی لذیذ بود، وقتی به صورت تفاله در می آمد، دور می انداختند؛. این مَستکی سابق و آدامس عصر کنونی را (لَعِق)، (لَعوق) می گویند.
امام حسین فرمود؛ (النّاس عبید الدنیا و الدّین لعق علی السنتهم یحوطون ما درّت معایشهم فاذا محّصوا بالبلاء قلّ الدّیانون).فرمود: تا در دهان اینها هست و مزه دارد، داعیه اسلام دارند؛ همین که به صورت تفاله در آمد، تُف می کنند دور!
@mahdashty
آقای پناهیان در مصاحبه تلویزیونی خود میگویند که از زیادی قانونمند بودن در کشور راضی نیست: «اگر امکان پرده پوشی به افراد ندهیم رشد نمی کنند… ما زیادی داریم به افراد سخت میگیریم»
و از همه شگفتآورتر اینکه از «تغافل» (نادیده گرفتن) در روش مدیریتی امامعلی(ع) سخن میگوید که دروغ یا دستکم برداشتی اشتباه است.
البته جناب پناهیان میتواند دست از خجالتی بودن بردارد و به صراحت بگوید که چرا این روزها تشخیص داده که اینطور وانمود کند که امامعلی خطاها را نادیده میگرفت اما این ادعاها نمیتواند تاریخ را دستخوش تغییر کند.
امامعلی نه تنها خطاها را نادیده نمیگرفت که در داستان «حديده محماة»؛ (آهن داغ) نشان داد که نه تنها با این تخلفها و دستدرازیها به بیتالمال به سختی برخورد میکند که حتی در مواردی پیشگیری میکند. آنجا که برادرش عقیل از او کمک خواست و امامعلی گفت که اگر صبر کند از اموال اندک خود به او کمک میکند. عقیل نپذیرفت و گفت که وقتی بیتالمال در اختیار علی است چرا حواله به اموال اندک خود میدهد؟ که علی(ع) حرارت آهن داغ را به دست برادر نزدیک کرد و گفت:
اين آهنى است كه با آتش دنيا داغ شده، پس چه خواهد بود براى من و تو در فرداى قيامت اگر در زنجيرهاى جهنم بسته شويم. سپس اين آيه را تلاوت كرد: «إِذِ الاَْغْلاَلُ فِى أَعْنَاقِهِمْ وَ السَّلاَسِلُ يُسْحَبُونَ».
او حتی زمانی که به اجبار مردم بر مسند خلافت نشست در همان آغاز اعلام کرد که آن اموال غارت شده بیتالمال را که مهر زنان شده را نیز بازخواهد گرداند( خطبه ۱۵نهجالبلاغه)
وَ اللَّهِ لَوْ وَجَدْتُهُ قَدْ تُزُوِّجَ بِهِ النِّسَاءُ وَ مُلِكَ بِهِ الْإِمَاءُ لَرَدَدْتُهُ فَإِنَّ فِي الْعَدْلِ سَعَةً وَ مَنْ ضَاقَ عَلَيْهِ الْعَدْلُ فَالْجَوْرُ عَلَيْهِ أَضْيَقُ
معنی این عبارت این است که عدل همان رعایت قانون است. اگر ما از رعایت قانون احساس سختی کردیم، نخواستیم به قانون تن بدهیم، آنچه که بر سر ما (از بیقانونی خواهد آمد)بمراتب از این تلخیِ تحمل قانون، سختتر است.
بنابراین شاید بهتر باشد که امثال آقای پناهیان مثلا بگویند بخاطر اینکه طشت رسوایی فلانکس از بام افتاده رغبتی به بازخوانی سیره امام علی ندارند اما تحریف آن شیوه با واژه «تغافل» نسبت به خطاها، ظلمی عظیم است و از آن جهت که مردم تا پیش از این بر سر منابر چیز دیگری از روش بزرگان دین خود میشنیدند و حالا چیز دیگر، خسرانی عظیمتر و مصداق نگرش به شریعتومذهب به مثابه جویدن «مستکی!»
در قدیم کودکان مَستکی می جویدند که تا دقایقی لذیذ بود، وقتی به صورت تفاله در می آمد، دور می انداختند؛. این مَستکی سابق و آدامس عصر کنونی را (لَعِق)، (لَعوق) می گویند.
امام حسین فرمود؛ (النّاس عبید الدنیا و الدّین لعق علی السنتهم یحوطون ما درّت معایشهم فاذا محّصوا بالبلاء قلّ الدّیانون).فرمود: تا در دهان اینها هست و مزه دارد، داعیه اسلام دارند؛ همین که به صورت تفاله در آمد، تُف می کنند دور!
@mahdashty
Telegram
attach 📎