گردهمایی‌جملات‌فراموش‌شده
333 subscribers
280 photos
1 file
16 links
Download Telegram
ستاره‌ی نورانی روز آفرین؛
چگونه این چنین تابان و پاک مانده‌ای پس از آن همه سیاهی؟
چه شبی‌ست این مکافات که هرچه طلوع می‌کنی صبح نمی‌شود؟
زین پس به هر آبادی و ناآبادی رفتی، به سبزِ امیدِ دامنِ طبیعت و تیره‌ی ماتم چارقد کویر، بگو از ما.
از ما دریای خروشان خواهان آزادی‌، که چنان بی‌گناه، به آتشِ خشمِ گلوله‌شان بخار شدیم و به آسمان رفتیم.
تو باد شو و ابرِ باران ما را به هرکجا که تابیدی ببر،
ببر که به گرمایی، جز گرمای عدالت تو، عزیزانمان ابر شدند و اشک تا ابد بر ما می‌بارد.
و در نهایت هیچکس آزاد نبود.
یکی را افسار،
دیگری را خود،
به بند می‌کشید.
مهم نبود دو پا باشی یا چهار پا،
همیشه ریسمانی از جایی آغاز و به گردنی آویخته می‌شد.
آزادی عطری بود که عجولانه به هوا می‌پرید و
تنها ردی تلخ از خود بر جا می‌گذاشت...
درخت روبه‌روی خانه‌ی پلاک پنجاه و چهار،
سنگین ترین بارش را آن سال تا همیشه به دوش کشید.
او آنجا بود،
نه فقط آن دو شب،
پنجاه و هشت سال بود که آنجا بود.
آن شب که مجید رفت،
او ریشه هایش را تکاند و تکاند و تکاند،
میخواست درخت نباشد،
ایران باشد،
ایرانی باشد،
کنار مجید و مجید ها باشد.
اما نشد.
ریشه کرد و در بند ماند.
همچون ایران.
همچون ایرانی.
همچون مجید، امروز در بند خاک.
درخت ها ریشه می‌کنند،
اما آدم‌ها می‌روند.
مجید آن شب رفت.
مجید امروز ۱۵۸ روز است که رفته است.
اما درخت هنوز اینجاست،
خانه‌ی پلاک ۵۴ هم هنوز هست،
عکس مجید با پیشوند جاویدنام هم روی در خانه بود تا ۲۲ بهمن ماه که تصمیم گرفتند پاره پاره‌اش کنند.
من هم هنوز هستم،
هر روز کوچه ۲۴ را که پا می‌گذارم‌، تکه‌ای از من کنار خانه ۵۴ می‌ماند و من مجبور به گذرم.
من هم پاره پاره ام امروز.
همچون عکس مجید.
مادر می‌گوید من زیادی سخت گرفته‌ام
اما درخت هم امروز خم تر از پیش است.
آدم که آدم است...
3
Forwarded from دخترک ژولیـده
Hotel California
Eagles
در این سرزمین هم خاک سرخ بود،
هم زن؛
در خیابان‌ها راه می‌روم،
دست به خاک می‌کشم.
منتظرم چیزی بروید.
سبزه‌ای سر زند.
خاک سر باز کند و قصه‌ای بیرون تراود.
سردتر از همیشه‌ست اما.
ولع بلعیدن دارد انگار.
قصه هایمان را خورد.
غصه هایمان را نه.
بذر کاشتیم و بذر کاشتیم و بذر کاشتیم.
آروزوهایمان را،
جوانی‌مان را،
عزیزانمان را.
همه چیز بذر شد و به زیر خاک رفت.
سال‌هاست می‌کاریم و می‌کاریم و می‌کاریم،
سبزه‌ها در کدام جهان می‌رویند پس؟
خاک‌مان خاکستری‌ست،
خانه هایمان،
شهرمان،
آنقدر زیر این خاک آدم دفن کرده‌اند،
همه چیز بوی یاد می‌دهد.
گندم‌ها بوی یاد سپهر،
انار‌ها بوی یاد رها.
انگورها هم مست نمی‌کنند دیگر،
شیره‌شان خشکیده،
به درون خشت خشت دیوارهایمان رفته.
شهر مست‌تر از همیشه‌ست.
خیابان‌ها تلو تلو می خورند.
کوچه ها به هم تنه می‌زنند.
خانه‌ها با هم یکی می‌شوند.
همه سر یک سفره‌ایم انگار.
مادر برای من کمتر غذا می‌کشد،
تا سهمی برای مرده‌های زنده‌تر از زندگان زیر خاک هم باقی بماند.
و من هر روز به خاک دست می‌کشم،
منتظرم چیزی بروید.
سبزه‌ای سر زند.
خاک ثمر نداده را،
چطور ز مشت رها کنم؟
2
بچه تر که بودم،
گرگم به هوا بازی نمی‌کردم.
می‌ترسیدم از بالا و پایین پریدن.
می‌ترسیدم زمین فرو بپاشد.
قل بخورد و همه‌ ما بیرون بیوفتیم از رویش.
بزرگ‌تر که شدم،
فهمیدم نه!
این خبر ها هم نیست.
محکم تر از آن چنگ و دندان آویخته‌ایم بر جان این بیچاره.
اما هنوز هم از پریدن می‌ترسیدم.
امروز من خواب بودم،
اما زمین بیدار.
تکانم داد و تکانم داد و تکانم داد.
خوابم را دزدید.
بیدار که شدم زمین بود،
آسمان بود،
تو اما نبودی.
خانه‌ات هم نبود.
گلی که شبش از دست من به دست تو پرواز کرد هم نبود.
آن روز من بیدار نشدم.
منِ سالیان پیش جای من بیدار شد.
منِ ترسان از سستی زمین.
از همان موقع ها می‌دانستم روزی زمین فرو می‌ریزد،
تو و گل را باهم می‌بلعد.
من اما هیچوقت گرگم به هوا بازی نمی‌کردم.
کس دیگری بود.
تصمیم گرفت بپرد.
آنقدر بپرد و بپرد و بپرد تا زمین فرو بپاشد.
آنقدر محکم که تو بروی.
ولی نه آنقدر محکم که من هم با تو بیایم.
امروز من اینجا ایستاده‌ام.
و به تو نگاه میکنم.
که چقدر زیر آوار هم زیبایی.
قدم از قدم برنمی‌دارم اما.
زمین سست تر از همیشه است.
نکند که من گام بردارم و جای تو تنگ شود آن زیر...