نقش کسوشره شهروندی شما برای بقیه شهروندان قابل نمایش نیست !
با کیری بازی کردن و اجماع شدن توسط بقیه شهروندان آنان را مقصر و بهشان تبر یا نوب نگوییم ! برو بازی یاد بگیر چاقال !
#فشتک
با کیری بازی کردن و اجماع شدن توسط بقیه شهروندان آنان را مقصر و بهشان تبر یا نوب نگوییم ! برو بازی یاد بگیر چاقال !
#فشتک
چند نکته ساده ولی خیلی مهم
-همه چیزو سریع باورش نکن مثه کصخلا
-صحبتهای طرف مقابلتو خوب گوش کن و مثه پشمک ازش نگذر
-هرکسی که بهت انتقاد میکنه دشمنت نیس چاقال!!
#فشتک
-همه چیزو سریع باورش نکن مثه کصخلا
-صحبتهای طرف مقابلتو خوب گوش کن و مثه پشمک ازش نگذر
-هرکسی که بهت انتقاد میکنه دشمنت نیس چاقال!!
#فشتک
اگر مافیا هستید در ابتدای بازی به هیچ وجه به یاران خود رای ندهید؛چرا که وارد شدن هرکدام از مافیاها به دفاعیه و حرف زدن آنها باعث نمایان تر شدنشان خواهد بود!
#فشتک
#فشتک
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#پارت_۱۴
پلیر: دنیال
نقش: تروریست
یکی از معروف ترین چیزهای بازی مافیا دعوای زرگری بین دو مافیاست اما بیشتر پلیرها از روی ناشی گری دعوای زرگری رو با یار فروشی اشتباه میگیرن که فرقشونو براتون میگم.
فرق جنگ زرگری با یارفروشی اینه که تو یارفروشی برای سفید کردن خودت یارتو بدی بیرون ولی تو جنگ زرگری یارتو کنار یه شهروند میکوبی و میزاریشون تو یه تیم تا با تارگتت به یارت اعتماد شهروندان رو بخری و متقعادشون کنی که تارگت شهروندی تو رو بدن بیرون.
مثال بارزش همین کلیپ از دانیاله که به مهران آلفا(یارش اطلاق ترور میده و میگه این آقا که دیروز کاورش کرده امروز میگه بره بیرون باید با رایگیری خارج شه)
تو شور شب هم میتونید به یارتون که شو شده یا ترور بگید که فردا با یکی دو تا شهروند بازی کنه که بقیه مافیا ها بتونن شهروند هم در کنار یارشون تارگت کنن(به اصطلاح چند تا شهروند بدید لای در)
نکته مهم اینه برای جنگ زرگری اینه که به هیچ عنوان یارتونو طوری نکوبید که بقیه انتظار داشته باشن بهش رای بدید چون تو زرگری اصلن نباید به یارتون رای بدید مگر در شرایط حاد.
پلیر: دنیال
نقش: تروریست
یکی از معروف ترین چیزهای بازی مافیا دعوای زرگری بین دو مافیاست اما بیشتر پلیرها از روی ناشی گری دعوای زرگری رو با یار فروشی اشتباه میگیرن که فرقشونو براتون میگم.
فرق جنگ زرگری با یارفروشی اینه که تو یارفروشی برای سفید کردن خودت یارتو بدی بیرون ولی تو جنگ زرگری یارتو کنار یه شهروند میکوبی و میزاریشون تو یه تیم تا با تارگتت به یارت اعتماد شهروندان رو بخری و متقعادشون کنی که تارگت شهروندی تو رو بدن بیرون.
مثال بارزش همین کلیپ از دانیاله که به مهران آلفا(یارش اطلاق ترور میده و میگه این آقا که دیروز کاورش کرده امروز میگه بره بیرون باید با رایگیری خارج شه)
تو شور شب هم میتونید به یارتون که شو شده یا ترور بگید که فردا با یکی دو تا شهروند بازی کنه که بقیه مافیا ها بتونن شهروند هم در کنار یارشون تارگت کنن(به اصطلاح چند تا شهروند بدید لای در)
نکته مهم اینه برای جنگ زرگری اینه که به هیچ عنوان یارتونو طوری نکوبید که بقیه انتظار داشته باشن بهش رای بدید چون تو زرگری اصلن نباید به یارتون رای بدید مگر در شرایط حاد.
🔹جدید ترین قوانین آپدیت شده در رول بوک انجمن مافیای ایران:
🔴در بازی که کابوی وجود ندارد با استفاده از تفنگ واقعی ساید خوانده میشود
🔴محافظ زره یکبار مصرف دارد و با یکبار شات شدن در شب یا ابیلیتی های روز مثل کابوی٬ تفنگ٬کلمه لیدی و... زره محافظ از بین میرود ولی ابیلیتی جلوگیری از تروریست را دارد بصورتی که دیگر زره ای ندارد که از بین برود خود محافظ از بازی بیرون رفته و شخصی که ترور از بازی خارج میکند داخل بازی میماند
🔴تروریست هرجای بازی به جز شات شب از بازی خارج شود میتواند یک نفر را همراه خود خارج کند
(خروج توسط کابوی٬شات تفنگ واقعی و...)
🔴 استعلام وضعیت به انتخاب گاد بازی است اما در آپدیت فقط استعلام وضعیت رنگ استفاده میشود
🔴از نقش کارآگاه میتوان استفاده کرد اما در صورت نبود کارآگاه وجود نقش خبرنگار (استعلام ساید دونفر) الزامی است
🔴رویین تن با شات اسنایپر از بازی بیرون میرود
🔴اسنایپر اگر فرمانده داشته باشد شات او هر شخصی را به جز شخصی که دکتر سیو داده (حتی اگر مافیا باشد) یا زره شب داشته باشد از بازی خارج میکند حتی رییس مافیا
🔴ابیلیتی جدید کشیش به جز انسایلنت گرفتن اعتراف است اگر کشیش با رای گیری از بازی خارج شود میتواند نقش یک نفر را بپرسد و یا به انتخاب خودش میتواند از بازی خارج شود و از این ابیلیتی استفاده کند
(دادن این ابیلیتی به کشیش به انتخاب خود گاد میباشد)
🔴در بازی که کابوی وجود ندارد با استفاده از تفنگ واقعی ساید خوانده میشود
🔴محافظ زره یکبار مصرف دارد و با یکبار شات شدن در شب یا ابیلیتی های روز مثل کابوی٬ تفنگ٬کلمه لیدی و... زره محافظ از بین میرود ولی ابیلیتی جلوگیری از تروریست را دارد بصورتی که دیگر زره ای ندارد که از بین برود خود محافظ از بازی بیرون رفته و شخصی که ترور از بازی خارج میکند داخل بازی میماند
🔴تروریست هرجای بازی به جز شات شب از بازی خارج شود میتواند یک نفر را همراه خود خارج کند
(خروج توسط کابوی٬شات تفنگ واقعی و...)
🔴 استعلام وضعیت به انتخاب گاد بازی است اما در آپدیت فقط استعلام وضعیت رنگ استفاده میشود
🔴از نقش کارآگاه میتوان استفاده کرد اما در صورت نبود کارآگاه وجود نقش خبرنگار (استعلام ساید دونفر) الزامی است
🔴رویین تن با شات اسنایپر از بازی بیرون میرود
🔴اسنایپر اگر فرمانده داشته باشد شات او هر شخصی را به جز شخصی که دکتر سیو داده (حتی اگر مافیا باشد) یا زره شب داشته باشد از بازی خارج میکند حتی رییس مافیا
🔴ابیلیتی جدید کشیش به جز انسایلنت گرفتن اعتراف است اگر کشیش با رای گیری از بازی خارج شود میتواند نقش یک نفر را بپرسد و یا به انتخاب خودش میتواند از بازی خارج شود و از این ابیلیتی استفاده کند
(دادن این ابیلیتی به کشیش به انتخاب خود گاد میباشد)
یکی از روش های خوب بازی با نقش کارآگاه اینه که سریع تا یه استعلام مثبت گرفتیم اون شخص رو فقط تارگت نزنیم
کارآگاه میتونه با پیدا کردن یک مافیا از طریق استعلام با اون مافیا بازی کنه و خودش رو فریب خورده نشون بده تا از طریق اون مافیا هم یار هاشو پیدا کنه و افراد مظنون رو استعلام بگیره تا شهرونداشو پیدا کنه هم احتمال شات خوردن کمتری داشته باشه و بموقع با جمع آوری فکت های درست هم شهروند هارو به خودش جلب کنه هم تمامی مافیا هارو با خیال راحت از بازی خارج کنه(:
#سناریو
کارآگاه میتونه با پیدا کردن یک مافیا از طریق استعلام با اون مافیا بازی کنه و خودش رو فریب خورده نشون بده تا از طریق اون مافیا هم یار هاشو پیدا کنه و افراد مظنون رو استعلام بگیره تا شهرونداشو پیدا کنه هم احتمال شات خوردن کمتری داشته باشه و بموقع با جمع آوری فکت های درست هم شهروند هارو به خودش جلب کنه هم تمامی مافیا هارو با خیال راحت از بازی خارج کنه(:
#سناریو
استراتژیک ترین نقش در سناریو گروه ضربت ، که هردو تیم با او مانور میدهند؟
Anonymous Quiz
38%
خشم شب
16%
زندانبان
28%
فاحشه
18%
تفنگساز
سلام دوستان ، همونطور که قل دادیم قرار بود واسه بازی دیشب یه داستانم طبق بازی ای که انجام دادیم داستانشم بنویسیم ، امید وارم که خوشتون بیاد ❤️
داستان بازی سناریو صلیبی - متحدین
#قسمت۱
مقدمه
خورشید به قصد کشت میتابید ، زمین حاصل خیزی باقی نمانده بود بجز منطقه بد نیوز !
یاغیان و اسپارتان ها و ایرانیان از این جریان با خبر بودند و این را هم میدانستند که تنها کسانی نیستند که میدانند.
شروع داستان :
کوروش کبیر ( محمد قلبی ) بروی تخته سنگی در پاسارگاد ایستاده بود و مردمانی دور او جمع شده بودند که برایش میجنگیدند ، جان میدادند و باخت میدادند.
او از بحران بی آبی و خشکسالی سخن میگفت و از سپاه گارد جاویدان که برای حمله به مناطق دیگر فرستاده شده بودند و نیروی سپاه رزمی دیگری در اختیار نداشتند .
او مجبور شد با گردان کمی که دارد مردمان رعیت را به یاری بطلبد تا برای مبارزه به بد نیوز بروند..
او لشکری ترتیب داد که شامل ؛
کماندار ( محمد ) ، طبیب ( مهدی ) ، هرکول ( هستی ) ، سواره نظام ( محمد ) ، شوالیه ( زهرا ) ، جاسوس ( میکاییل ) ، پیشگو ( محمد K ) ، اهور عقاب ، آهنگر ( نگین ) ، ساحره ( سعید ) ، بیلی جان عزیز ، پرچمدار جاوید که یک شیر درنده به نام غزل او را همراهی میکرد..
جاسوس که از همان اول در گردان شایعه و تفرقه انداخته بود و لشکریان حتی به خودشان هم اعتماد نداشتند !
جاسوس اخبار را با کبوتر به سردار ( جیتی ) میرساند و او را از جریان با خبر میساخت.
لشکر کوروش به راه افتاد ، یک روز بعد به ورودی بدنیوز رسیدند ، چیزی که میدیدند پیش بینی شده بود !
گروه پر آوازه و تجهیز شده ی یاغیان نه برای خاک بدنیوز بلکه برای غارت لشکریان کوروش قد علم کرده بودند.
به راستی که آنان که بودند چنین جرأتی داشتند !
یاغی اعظم ( لینچ ) ، خفقان ( نیما ) ، گارد سیاه ( اسطوره ) ، روح خوار که به ترسناکی او در عمرتان ندیده اید که هیراد نام داشت .
گروهی یاغیان به فرماندهی سردار جیتی !
دو لشکر در برابر هم قرار گرفته بودند و لشکریان از خونسردی یاغیان میترسیدند !
سردار قصد جلو آمدن کرد و در همین حین زمین شروع به لرزیدن کرد !
سنگ ها از صخره میریختند و درختان از ریشه جدا میشدند ، این زمین لرزه نبود !
سپاه یک میلیون نفری گارد جاویدان بود که در حال عبور از منطقه بودند..
هر قدم آن ها کوه را به لرزه در می آورد و سردار از عظمت آن ها با خبر بود !
در سپاه ، گارد جاویدانی به اسم قلمیار وجود داشت که صحنه ی رجز خوانی کوروش و سردار را میدید ، فهمید که یاغیان همگی جنگجو ولی لشکریان کوروش اکثرا رعیت و بیشترشان جنگجو نیستند و شکست حتمی است !!
وی طاقت نیاورد و از سپاه جدا شد ، به سمت لشکر میدوید که ناگهان از پشتش صدای نعره ی شیری را شنید و تا به پشتش نگاهی انداخت شیر بروی آن سوار شد و سرش را از تنش جدا کرد !!
یاغیان قهقه میزدند و به بالای صخره برای استراحت رفتند و به کوروش 24 ساعت فرصت تسلیم شدن دادند !
کوروش از اسب پایین آمد و در خطاب به سردار گفت :
تمام مردمان من از جان و دل مایع گذاشته اند و قلب تک تک شما را میدرند و با استخون های درهم شکسته ی شما ، شکم سگ های ولگرد پاسارگاد را سیر میکنند !
سردار با خشم سر برگرداند و به راهش به طرف صخره ادامه داد و به یاغی گفت ؛
از امروز به بعد بخاطر کشته شدن کوروش به من احترام بیشتری خواهی گذاشت !
لشکریان خیمه زدند ، هوا تاریک شده بود ، کوروش ایستاد و شروع به سخنان انگیزشی کرد ، او میدانست که جنگ سختی در راه است .
تا دهان باز کرد ، تیری از سمت صخره به گلوی کوروش نشست و خون مانند چشمه از گلوی کوروش جاری شد !
سردار که بروی صخره ایستاده بود کمانش را پایین آورد و نوای جنگ را با شیپورش سر داد !
لشکریان مات و مبهوت مانده بودند و ایده ای به ذهنشان خطور نمیکرد .
خفقان به کوروش نزدیک شد و خنجرش را به یادگار در حلقوم کوروش جا کرد !
شوالیه به سمت کوروش دوید که ناگهان سر کوروش به زمین افتاد..
یاغی تبرش را با خون کوروش مقدس کرد ! ❤️🔥
یاغیان و لشکریان باهم گلاویز شدند ، صدای اهور عقاب در هیاهو ی میدان جنگ میپیچید و خون سیاهی شب را قرمز کرده بود !
کماندار بی هوا تیری پرتاب کرد که به سینه ی طبیب نشست ، طبیب کشان کشان خود را به پشت درختی رساند و مشغول مداوای زخمش شد .
اسپارتان ها سر رسیدند و صحنه را تماشا میکردند و از برتری یاغیان در برابر لشکریان آگاه شدند .
باید از قدرت یاغیان میکاستند !
یاغی تبر عظیم الجثه اش را بروی زمین میکشید و جرقه اش در تاریکی جولان میداد .
با فرمانده اسپارتان ها ( رادوین ) چشم تو چشم شد که اسپارتان ( چارلی ) سپرش را به اسپارتان ( شوماخ ) داد و نیزه خود را بلند کرد...
ادامه دارد..
#قسمت۱
مقدمه
خورشید به قصد کشت میتابید ، زمین حاصل خیزی باقی نمانده بود بجز منطقه بد نیوز !
یاغیان و اسپارتان ها و ایرانیان از این جریان با خبر بودند و این را هم میدانستند که تنها کسانی نیستند که میدانند.
شروع داستان :
کوروش کبیر ( محمد قلبی ) بروی تخته سنگی در پاسارگاد ایستاده بود و مردمانی دور او جمع شده بودند که برایش میجنگیدند ، جان میدادند و باخت میدادند.
او از بحران بی آبی و خشکسالی سخن میگفت و از سپاه گارد جاویدان که برای حمله به مناطق دیگر فرستاده شده بودند و نیروی سپاه رزمی دیگری در اختیار نداشتند .
او مجبور شد با گردان کمی که دارد مردمان رعیت را به یاری بطلبد تا برای مبارزه به بد نیوز بروند..
او لشکری ترتیب داد که شامل ؛
کماندار ( محمد ) ، طبیب ( مهدی ) ، هرکول ( هستی ) ، سواره نظام ( محمد ) ، شوالیه ( زهرا ) ، جاسوس ( میکاییل ) ، پیشگو ( محمد K ) ، اهور عقاب ، آهنگر ( نگین ) ، ساحره ( سعید ) ، بیلی جان عزیز ، پرچمدار جاوید که یک شیر درنده به نام غزل او را همراهی میکرد..
جاسوس که از همان اول در گردان شایعه و تفرقه انداخته بود و لشکریان حتی به خودشان هم اعتماد نداشتند !
جاسوس اخبار را با کبوتر به سردار ( جیتی ) میرساند و او را از جریان با خبر میساخت.
لشکر کوروش به راه افتاد ، یک روز بعد به ورودی بدنیوز رسیدند ، چیزی که میدیدند پیش بینی شده بود !
گروه پر آوازه و تجهیز شده ی یاغیان نه برای خاک بدنیوز بلکه برای غارت لشکریان کوروش قد علم کرده بودند.
به راستی که آنان که بودند چنین جرأتی داشتند !
یاغی اعظم ( لینچ ) ، خفقان ( نیما ) ، گارد سیاه ( اسطوره ) ، روح خوار که به ترسناکی او در عمرتان ندیده اید که هیراد نام داشت .
گروهی یاغیان به فرماندهی سردار جیتی !
دو لشکر در برابر هم قرار گرفته بودند و لشکریان از خونسردی یاغیان میترسیدند !
سردار قصد جلو آمدن کرد و در همین حین زمین شروع به لرزیدن کرد !
سنگ ها از صخره میریختند و درختان از ریشه جدا میشدند ، این زمین لرزه نبود !
سپاه یک میلیون نفری گارد جاویدان بود که در حال عبور از منطقه بودند..
هر قدم آن ها کوه را به لرزه در می آورد و سردار از عظمت آن ها با خبر بود !
در سپاه ، گارد جاویدانی به اسم قلمیار وجود داشت که صحنه ی رجز خوانی کوروش و سردار را میدید ، فهمید که یاغیان همگی جنگجو ولی لشکریان کوروش اکثرا رعیت و بیشترشان جنگجو نیستند و شکست حتمی است !!
وی طاقت نیاورد و از سپاه جدا شد ، به سمت لشکر میدوید که ناگهان از پشتش صدای نعره ی شیری را شنید و تا به پشتش نگاهی انداخت شیر بروی آن سوار شد و سرش را از تنش جدا کرد !!
یاغیان قهقه میزدند و به بالای صخره برای استراحت رفتند و به کوروش 24 ساعت فرصت تسلیم شدن دادند !
کوروش از اسب پایین آمد و در خطاب به سردار گفت :
تمام مردمان من از جان و دل مایع گذاشته اند و قلب تک تک شما را میدرند و با استخون های درهم شکسته ی شما ، شکم سگ های ولگرد پاسارگاد را سیر میکنند !
سردار با خشم سر برگرداند و به راهش به طرف صخره ادامه داد و به یاغی گفت ؛
از امروز به بعد بخاطر کشته شدن کوروش به من احترام بیشتری خواهی گذاشت !
لشکریان خیمه زدند ، هوا تاریک شده بود ، کوروش ایستاد و شروع به سخنان انگیزشی کرد ، او میدانست که جنگ سختی در راه است .
تا دهان باز کرد ، تیری از سمت صخره به گلوی کوروش نشست و خون مانند چشمه از گلوی کوروش جاری شد !
سردار که بروی صخره ایستاده بود کمانش را پایین آورد و نوای جنگ را با شیپورش سر داد !
لشکریان مات و مبهوت مانده بودند و ایده ای به ذهنشان خطور نمیکرد .
خفقان به کوروش نزدیک شد و خنجرش را به یادگار در حلقوم کوروش جا کرد !
شوالیه به سمت کوروش دوید که ناگهان سر کوروش به زمین افتاد..
یاغی تبرش را با خون کوروش مقدس کرد ! ❤️🔥
یاغیان و لشکریان باهم گلاویز شدند ، صدای اهور عقاب در هیاهو ی میدان جنگ میپیچید و خون سیاهی شب را قرمز کرده بود !
کماندار بی هوا تیری پرتاب کرد که به سینه ی طبیب نشست ، طبیب کشان کشان خود را به پشت درختی رساند و مشغول مداوای زخمش شد .
اسپارتان ها سر رسیدند و صحنه را تماشا میکردند و از برتری یاغیان در برابر لشکریان آگاه شدند .
باید از قدرت یاغیان میکاستند !
یاغی تبر عظیم الجثه اش را بروی زمین میکشید و جرقه اش در تاریکی جولان میداد .
با فرمانده اسپارتان ها ( رادوین ) چشم تو چشم شد که اسپارتان ( چارلی ) سپرش را به اسپارتان ( شوماخ ) داد و نیزه خود را بلند کرد...
ادامه دارد..
MafiaHub Community
داستان بازی سناریو صلیبی - متحدین #قسمت۱ مقدمه خورشید به قصد کشت میتابید ، زمین حاصل خیزی باقی نمانده بود بجز منطقه بد نیوز ! یاغیان و اسپارتان ها و ایرانیان از این جریان با خبر بودند و این را هم میدانستند که تنها کسانی نیستند که میدانند. شروع داستان…
داستان بازی سناریو صلیبی - متحدین
#قسمت۲ (پایانی)
ادامه روایت
چارلی نیزه اش را بالا گرفت و پرتاب کرد
نیزه صاف درون شکم یاغی فرود آمد و درحالی که یاغی در جویبار خون خود غرق میشد سردارش را بر بالین خود دید .
سردار به زانو نشست و تبر یاغی را درون دستانش گذاشت و گفت ؛
مانند یک یاغی زندگی کردی ، مانند یک یاغی جنگیدی و همچون یاغی خواهی مرد ! انتقامت را خواهم گرفت .
یاغی سری تکان داد و درگذشت..
سردار بلند شد و به طرف روح خوار رفت با شمشیرش زنجیر هایی که به دست و پای روح خوار بسته شده بود پاره کرد و با دست ، اسپارتان شوماخ را نشان داد و خطاب به روح خوار گفت ؛
روحش را تا آخرین قطره بمک !
روح خوار شروع به تسخیر کردن اسپارتان شوماخ کرد و گارد سیاه برای محافظت از روح خوار کنارش ایستاد ، کسی جرأت نزدیک شدن نداشت.
صدای فریاد و ناله ی اسپارتان شوماخ در کوه ها میپیچید و لاشخور هارا به صرف خود دعوت میکرد !
آهنگر که از خون و خونریزی ها هراسیده بود شمشیری به سمت اسپارتان شوماخ تسخیر شده پرتاب کرد تا خود را نجات دهد ، اما فایده ای نداشت.
پرچمدار جاوید که اوضاعِ بد را میدید و لشکریانی که خود را باخته بودند..
اما او پرچم را تا جایی که میتوانست بالا نگه داشت و قدم های خود را استوار تر و مردانه گام بر میداشت ، غرور و غیرت در چشمان او موج میزد و دل هر یاغی ای را میلرزاند ! ❤️🔥
بیلی جان عزیز ، برای نجات خود به سوراخی پناه برده بود و حتی مجال نفس کشیدن نداشت که مبادا بوی ترسش به مشام یاغیان گرسنه برسد و مبادا توسط یاغیان عریان و به بردگی گرفته شود !
تسخیر اسپارتان شوماخ توسط روح خوار تمام شد و جنگ بین کفتار ها و کرکس ها برای جنازه ی اسپارتان شوماخ شروع شد..
اکنون روح خوار تبدیل به اسپارتان نامیرایی شده بود که با سپر ۳ متری اش از کل یاغیان محافظت میکرد !
لحظه به لحظه لشکریان قتلو عام میشدند و یاغیان قوی تر !
شوالیه زیر زره های سنگینش به سختی خود را حرکت میداد و هرکس را که در مسیرش میدید کنار میزد و با خشم به سمت سردار حرکت میکرد.
به سردار نزدیک شد و سپر خود را رها کرد و با دو دست شمشیرش را محکم گرفت و با تمام قدرتش حمله کرد..
صحنه برایش آهسته شده بود..
در فکر خود فرو رفته بود و خوشحال بود که سردار بدستانش کشته میشود که ناگهان خود را بر زمین دید و گارد سیاه با آن قامت بلندش را رو به روی خود دید .
گارد سیاه جلو رفت و گلوی شوالیه را گرفت و او را در بین زمین و هوا نگه داشت .
گارد سیاه سال ها بود تفریح نکرده بود ، یک مشت به سر شوالیه زد که کلاه خُدش افتاد ، موهای شوالیه تا کمرش بیرون ریخت . چشمان گارد سیاه درشت شد و ازینکه یک دختر جوان شوالیه است تعجب کرد !
شوالیه بمانند جوجه در چنگال گربه گیر افتاده بود
گارد سیاه با لب و پشت گردن شوالیه بازی میکرد و فکر کثیفی در سر میپروراند که در همین حین سردار داد و فریاد شوالیه را شنید و به یاد دختر کوچکش که درگذشته بود افتاد و دلش به رحم آمد و به گارد سیاه دستور آزادیش را داد.
گارد سیاه خطاب به سردار گفت ؛
اما قربان ، این حق ماست !
سردار جواب داد ؛
احمق ، بعد از پیروز شدن در نبرد هرکاری دلت میخواهد بکن.
در همین حین جاسوس را دیدند که در حال فرار است و اسپارتان رادوین هم به دنبال او .
سردار از بالای صخره به جاسوس علامت داد که به بالای صخره بیا.
او میدانست که هر اسپارتان ده تن از جنگجویان را حریف است و مقابله ی تک به تک با آنان ریسک است.
جاسوس به بالای صخره رسید و اسپارتان رادوین دقیقا پشت سر او بود..
اسپارتان رادوین وقتی به آخرین نقطه ی صخره رسید و قصد بالا آمدن کرد ، گارد سیاه سپر خود را بالا برد و بر دستان اسپارتان کوبید!
دستان اسپارتان رادوین از مچ قطع شد و به درون دره افتاد. دیگر کسی برای مقابله با یاغیان باقی نمانده بود بجز چند مزاحم..
آرایش نظامی گرفتند و اسپارتان چارلی را دیدند که با هرکول تن به تن در حال مبارزه است ، زور اسپارتان به هرکول نمیچربید .
سردار کمانش را بدست گرفت و به سمت هرکول نشانه رفت ...
زه کمانش را ول کرد ... صدای اهور عقاب در میدان پیچید...
تیر به سمت هرکول پرتاب شد که اهور عقاب خود را سپر کرد و به قلبش نشست ❤️🔥
اسپارتان عقب کشید و به سمت بیرون میدان رفت .
یاغیان هرکول را دور کردند و با تمام قوا نیزه و شمشیرشان را در بدن هرکول فرو میکردند ، هرکول به زانو نشست و فریاد میزد : « تسلیم نشوید ! »
خفقان داو طلب شد و دستش را در حلقوم هرکول کرد و زبانش را از جا دراورد !
اسپارتان چارلی که به سمت درختان رفته بود طبیب را دید که زخمی نشسته است و با خود چیز هایی زمزمه میکند.
به قصد اینکه عذاب کمتری بکشد گردن طبیب را شکست و به سمت خواب ابدی هدایتش کرد و بعد به راه خود به طرف خانه ادامه داد و میدان را ترک کرد..
لشکریان که جنگ را بی فایده دیدند تسلیم شدند ..
#قسمت۲ (پایانی)
ادامه روایت
چارلی نیزه اش را بالا گرفت و پرتاب کرد
نیزه صاف درون شکم یاغی فرود آمد و درحالی که یاغی در جویبار خون خود غرق میشد سردارش را بر بالین خود دید .
سردار به زانو نشست و تبر یاغی را درون دستانش گذاشت و گفت ؛
مانند یک یاغی زندگی کردی ، مانند یک یاغی جنگیدی و همچون یاغی خواهی مرد ! انتقامت را خواهم گرفت .
یاغی سری تکان داد و درگذشت..
سردار بلند شد و به طرف روح خوار رفت با شمشیرش زنجیر هایی که به دست و پای روح خوار بسته شده بود پاره کرد و با دست ، اسپارتان شوماخ را نشان داد و خطاب به روح خوار گفت ؛
روحش را تا آخرین قطره بمک !
روح خوار شروع به تسخیر کردن اسپارتان شوماخ کرد و گارد سیاه برای محافظت از روح خوار کنارش ایستاد ، کسی جرأت نزدیک شدن نداشت.
صدای فریاد و ناله ی اسپارتان شوماخ در کوه ها میپیچید و لاشخور هارا به صرف خود دعوت میکرد !
آهنگر که از خون و خونریزی ها هراسیده بود شمشیری به سمت اسپارتان شوماخ تسخیر شده پرتاب کرد تا خود را نجات دهد ، اما فایده ای نداشت.
پرچمدار جاوید که اوضاعِ بد را میدید و لشکریانی که خود را باخته بودند..
اما او پرچم را تا جایی که میتوانست بالا نگه داشت و قدم های خود را استوار تر و مردانه گام بر میداشت ، غرور و غیرت در چشمان او موج میزد و دل هر یاغی ای را میلرزاند ! ❤️🔥
بیلی جان عزیز ، برای نجات خود به سوراخی پناه برده بود و حتی مجال نفس کشیدن نداشت که مبادا بوی ترسش به مشام یاغیان گرسنه برسد و مبادا توسط یاغیان عریان و به بردگی گرفته شود !
تسخیر اسپارتان شوماخ توسط روح خوار تمام شد و جنگ بین کفتار ها و کرکس ها برای جنازه ی اسپارتان شوماخ شروع شد..
اکنون روح خوار تبدیل به اسپارتان نامیرایی شده بود که با سپر ۳ متری اش از کل یاغیان محافظت میکرد !
لحظه به لحظه لشکریان قتلو عام میشدند و یاغیان قوی تر !
شوالیه زیر زره های سنگینش به سختی خود را حرکت میداد و هرکس را که در مسیرش میدید کنار میزد و با خشم به سمت سردار حرکت میکرد.
به سردار نزدیک شد و سپر خود را رها کرد و با دو دست شمشیرش را محکم گرفت و با تمام قدرتش حمله کرد..
صحنه برایش آهسته شده بود..
در فکر خود فرو رفته بود و خوشحال بود که سردار بدستانش کشته میشود که ناگهان خود را بر زمین دید و گارد سیاه با آن قامت بلندش را رو به روی خود دید .
گارد سیاه جلو رفت و گلوی شوالیه را گرفت و او را در بین زمین و هوا نگه داشت .
گارد سیاه سال ها بود تفریح نکرده بود ، یک مشت به سر شوالیه زد که کلاه خُدش افتاد ، موهای شوالیه تا کمرش بیرون ریخت . چشمان گارد سیاه درشت شد و ازینکه یک دختر جوان شوالیه است تعجب کرد !
شوالیه بمانند جوجه در چنگال گربه گیر افتاده بود
گارد سیاه با لب و پشت گردن شوالیه بازی میکرد و فکر کثیفی در سر میپروراند که در همین حین سردار داد و فریاد شوالیه را شنید و به یاد دختر کوچکش که درگذشته بود افتاد و دلش به رحم آمد و به گارد سیاه دستور آزادیش را داد.
گارد سیاه خطاب به سردار گفت ؛
اما قربان ، این حق ماست !
سردار جواب داد ؛
احمق ، بعد از پیروز شدن در نبرد هرکاری دلت میخواهد بکن.
در همین حین جاسوس را دیدند که در حال فرار است و اسپارتان رادوین هم به دنبال او .
سردار از بالای صخره به جاسوس علامت داد که به بالای صخره بیا.
او میدانست که هر اسپارتان ده تن از جنگجویان را حریف است و مقابله ی تک به تک با آنان ریسک است.
جاسوس به بالای صخره رسید و اسپارتان رادوین دقیقا پشت سر او بود..
اسپارتان رادوین وقتی به آخرین نقطه ی صخره رسید و قصد بالا آمدن کرد ، گارد سیاه سپر خود را بالا برد و بر دستان اسپارتان کوبید!
دستان اسپارتان رادوین از مچ قطع شد و به درون دره افتاد. دیگر کسی برای مقابله با یاغیان باقی نمانده بود بجز چند مزاحم..
آرایش نظامی گرفتند و اسپارتان چارلی را دیدند که با هرکول تن به تن در حال مبارزه است ، زور اسپارتان به هرکول نمیچربید .
سردار کمانش را بدست گرفت و به سمت هرکول نشانه رفت ...
زه کمانش را ول کرد ... صدای اهور عقاب در میدان پیچید...
تیر به سمت هرکول پرتاب شد که اهور عقاب خود را سپر کرد و به قلبش نشست ❤️🔥
اسپارتان عقب کشید و به سمت بیرون میدان رفت .
یاغیان هرکول را دور کردند و با تمام قوا نیزه و شمشیرشان را در بدن هرکول فرو میکردند ، هرکول به زانو نشست و فریاد میزد : « تسلیم نشوید ! »
خفقان داو طلب شد و دستش را در حلقوم هرکول کرد و زبانش را از جا دراورد !
اسپارتان چارلی که به سمت درختان رفته بود طبیب را دید که زخمی نشسته است و با خود چیز هایی زمزمه میکند.
به قصد اینکه عذاب کمتری بکشد گردن طبیب را شکست و به سمت خواب ابدی هدایتش کرد و بعد به راه خود به طرف خانه ادامه داد و میدان را ترک کرد..
لشکریان که جنگ را بی فایده دیدند تسلیم شدند ..
MafiaHub Community
داستان بازی سناریو صلیبی - متحدین #قسمت۱ مقدمه خورشید به قصد کشت میتابید ، زمین حاصل خیزی باقی نمانده بود بجز منطقه بد نیوز ! یاغیان و اسپارتان ها و ایرانیان از این جریان با خبر بودند و این را هم میدانستند که تنها کسانی نیستند که میدانند. شروع داستان…
یاغیان هم یاغی گری خود را ثابت کردند و همگی را بیخ تا بیخ گردن زدند .
بیلی جان عزیز را زنده گذاشتند تا برود و خبر نابود شدن لشکریان را به پاسارگاد بدهد !
یاغیان به سمت رودخانه ها رفتند تا چشمه هایی که به کشور های دیگر منتقل میشود را ببندند تا لشکر های دیگری را به سرنوشت لشکریان پاسارگاد دچار کنند !
آیا وجود یک آبادی در بدنیوز دروغی محض است یا واقعیت؟
ادامه ی داستان را شما در سناریوی متحدین ۲ رقم میزنید ⚔
بیلی جان عزیز را زنده گذاشتند تا برود و خبر نابود شدن لشکریان را به پاسارگاد بدهد !
یاغیان به سمت رودخانه ها رفتند تا چشمه هایی که به کشور های دیگر منتقل میشود را ببندند تا لشکر های دیگری را به سرنوشت لشکریان پاسارگاد دچار کنند !
آیا وجود یک آبادی در بدنیوز دروغی محض است یا واقعیت؟
ادامه ی داستان را شما در سناریوی متحدین ۲ رقم میزنید ⚔
پک فیزیکی و فایل PDF مافیا صلیبی بزودی...
شامل :
20 نقش مافیا
15 نقش مستقل
40 نقش شهروند
رول بوک + کاغذ گادی + طریقه ران و قوانین سناریو + مشخصات دقیق و توضیحات نقش ها
شامل :
20 نقش مافیا
15 نقش مستقل
40 نقش شهروند
رول بوک + کاغذ گادی + طریقه ران و قوانین سناریو + مشخصات دقیق و توضیحات نقش ها
بریم برای یه سناریو صلیبی دیگه..
Anonymous Poll
38%
سناریو متحدین 2 (22 نفره)
44%
سناریو قصه عشق ( 16 بازیکن )
18%
سناریو کاستوم ( به کمک شما دک بچینیم )
اگه پلیری گوه میخوری کیری بازی دربیاری اگزیت بدی وقت ده نفرو بگا بدی بعد اسم خودتو بذاری پلیر چون چار نفر کسخل تر از خودت بهت گفتن پلیر!
#فشتک
#فشتک
بست پلیر به کی میگن!؟
1- محترمانه بازی میکنه
2- با ذهن خودش بازی میکنه و رفاقتی و با لابی بازی نمیکنه!
3- با گرداننده چلنج نمیکنه!
4- تو نوبت کسی صحبت های بیجا نمیکنه!
5- برای برد و باخت بازی نمیکنه برای پیشرفت تو زندگی بازی میکنه!
6- بیشتر استدلال میاره به جای دادو بیداد الکی
7- شما بگید داخل کامنت؟!
1- محترمانه بازی میکنه
2- با ذهن خودش بازی میکنه و رفاقتی و با لابی بازی نمیکنه!
3- با گرداننده چلنج نمیکنه!
4- تو نوبت کسی صحبت های بیجا نمیکنه!
5- برای برد و باخت بازی نمیکنه برای پیشرفت تو زندگی بازی میکنه!
6- بیشتر استدلال میاره به جای دادو بیداد الکی
7- شما بگید داخل کامنت؟!