Forwarded from آموزشکده توانا
ساعتی پیش زهرا سعیدیانجو، خواهر جاویدنام میلاد سعیدیانجو، بازداشت شد
فاطمه حیدری در توییتر نوشت:
»زهرا سعیدیانجو، خواهر میلاد سعیدیانجو، دقایقی پیش با حملهی نیروهای جمهوریاسلامی به خانهیشان در ایذه بازداشت شد. ۲۵ آبان، اولین سالگرد به قتل رسیدن میلاد است. زهرا در اولین تولد میلاد هم بازداشت شده بود.
مرگ بر جمهوریاسلامی»
لازم به ذکر است، زهرا سعیدیانجو در یک ماه گذشته چند بار تهدید به مرگ شده بود.
#دادخواهی #زهرا_سعیدیان_جو #میلاد_سعیدیان_جو #ایذه #یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
فاطمه حیدری در توییتر نوشت:
»زهرا سعیدیانجو، خواهر میلاد سعیدیانجو، دقایقی پیش با حملهی نیروهای جمهوریاسلامی به خانهیشان در ایذه بازداشت شد. ۲۵ آبان، اولین سالگرد به قتل رسیدن میلاد است. زهرا در اولین تولد میلاد هم بازداشت شده بود.
مرگ بر جمهوریاسلامی»
لازم به ذکر است، زهرا سعیدیانجو در یک ماه گذشته چند بار تهدید به مرگ شده بود.
#دادخواهی #زهرا_سعیدیان_جو #میلاد_سعیدیان_جو #ایذه #یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
Forwarded from آموزشکده توانا
حکم اعدام میلاد زهرهوند، زندانی سیاسی، تایید شد
دیوان عالی کشور در ایران، حکم اعدام صادره علیه میلاد زهرهوند، جوان ۲۲ ساله اهل ملایر را تایید کرده است.
این جوان ۲۲ ساله تیر ماه سال جاری از سوی شعبه بدوی، به اتهام قتل عمد به قصاص نفس محکوم شده بود. در حکم صادره علیه میلاد زهرهوند، او به قتل یک مامور امنیتی وابسته به سازمان اطلاعات سپاه ملایر متهم شده است. بنا بر گزارشها این مامور امنیتی در روز چهارم آبان سال گذشته در جریان خیزش انقلابی ۱۴۰۱ به واسطه درگیری پیش آمده میان ماموران و مردم جان خود را از دست میدهد.
تایید حکم اعدام میلاد زهرهوند در دیوان عالی کشور در حالی است که به گفته منابع مطلع، او در جریان دوره بازداشت خود از دسترسی به وکیل محروم بوده و در این مدت خانوادهاش به شدت از سوی سازمان اطلاعات سپاه تحت فشار قرار داشتند تا درباره او اطلاعرسانی نکنند. همچنین بنا بر شواهد، برگزاری دادگاه رسیدگی به اتهام قتل عمد منتسب به او، تنها در کمتر از سه ماه پایان پذیرفته و حکم اعدام او با عجله صادر شده است.
لازم به ذکر است، در اسنادی که سال گذشته منتشر شده بود، خامنهای تأکید کرده بود که مردم انقلابی را به عنوان قصاص اعدام کنید...
#میلاد_زهره_وند #نه_به_اعدام #اعدام_نکنید #یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
دیوان عالی کشور در ایران، حکم اعدام صادره علیه میلاد زهرهوند، جوان ۲۲ ساله اهل ملایر را تایید کرده است.
این جوان ۲۲ ساله تیر ماه سال جاری از سوی شعبه بدوی، به اتهام قتل عمد به قصاص نفس محکوم شده بود. در حکم صادره علیه میلاد زهرهوند، او به قتل یک مامور امنیتی وابسته به سازمان اطلاعات سپاه ملایر متهم شده است. بنا بر گزارشها این مامور امنیتی در روز چهارم آبان سال گذشته در جریان خیزش انقلابی ۱۴۰۱ به واسطه درگیری پیش آمده میان ماموران و مردم جان خود را از دست میدهد.
تایید حکم اعدام میلاد زهرهوند در دیوان عالی کشور در حالی است که به گفته منابع مطلع، او در جریان دوره بازداشت خود از دسترسی به وکیل محروم بوده و در این مدت خانوادهاش به شدت از سوی سازمان اطلاعات سپاه تحت فشار قرار داشتند تا درباره او اطلاعرسانی نکنند. همچنین بنا بر شواهد، برگزاری دادگاه رسیدگی به اتهام قتل عمد منتسب به او، تنها در کمتر از سه ماه پایان پذیرفته و حکم اعدام او با عجله صادر شده است.
لازم به ذکر است، در اسنادی که سال گذشته منتشر شده بود، خامنهای تأکید کرده بود که مردم انقلابی را به عنوان قصاص اعدام کنید...
#میلاد_زهره_وند #نه_به_اعدام #اعدام_نکنید #یاری_مدنی_توانا
@Tavaana_TavaanaTech
Forwarded from پشت پرده ها
👤بچههای ما با مرگشون تبدیل به قهرمان ملی میشن و نامشون تو قلب میلیونها نفر جاودانه میشه.
بــچـــههــای شما بعد از سَــقَــط شدن تبدیل به پژو پارس میشن برای باباشون و چوب حراج به ننهشون میخوره و خودشون هم میرن تو زبـالــهدونی تاریخ.
ما مثل هم نیستیم
#میلاد_زهرهوند
بــچـــههــای شما بعد از سَــقَــط شدن تبدیل به پژو پارس میشن برای باباشون و چوب حراج به ننهشون میخوره و خودشون هم میرن تو زبـالــهدونی تاریخ.
ما مثل هم نیستیم
#میلاد_زهرهوند
Forwarded from پشت پرده ها
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
اگر خواهر یک جاویدنام وطن در کنار خیابان مجبور به فروختن بلال است، از بی تفاوتی شماست.
او #زهرا_سعیدیان_جو ، خواهر #میلاد_سعیدیان_جو است.
رژیم به او اجازه کار نمیدهد و هر کجا استخدام میشود با فشار حکومت اخراج میشود.
ما وظیفه داریم از خانواده های جاوید نامان وطن حمایت کنیم
او #زهرا_سعیدیان_جو ، خواهر #میلاد_سعیدیان_جو است.
رژیم به او اجازه کار نمیدهد و هر کجا استخدام میشود با فشار حکومت اخراج میشود.
ما وظیفه داریم از خانواده های جاوید نامان وطن حمایت کنیم
Forwarded from مدرسه جیبی
به مناسبت #میلاد و #شهادت تا #ایام_فاطمیه
#زبان_در_دهان #فاطمه و #بوسه بر #سینه های #فاطمه توسط محمد #رسولولا :
🔶احادیثی در مورد بوسه محمد بر دهان و سينه هاى دخترش فاطمه نوشته داوود احمدی (انتشارات صلوات قم ۱۳۸۸) است را بخوانید و درباره اش کمی فکر کنید. .
🔷#امام_صادق فرمود:
🔸#عایشه [از روی حسادت]…
گفت: یا رسول الله میبینم دهان فاطمه را زیاد میبوسی و زبانت را در دهانش قرار میدهی.
🔸پیامبر اکرم فرمودند: بله، هرگاه مشتاق #بهشت میشوم دهان فاطمه را میبوسم و زبان در دهانش میگذارم...
🔸من از فاطمه بوی بهشت را استشمام می کنم و بوی شجره طوبی را می یابم، زیرا او زنی آسمانیست”.
☑️این روایت در کتاب اعلام الوری صفحه ۱۵۰ نیز آمده است نکته قابل توجه، مغلطه نخ نمای شخص پیامبر است که با آن پاسخ عایشه را داده و دهانش را می بندد.
🔘محمد به عایشه می گوید: بله، هرگاه مشتاق بهشت میشوم دهان فاطمه را میبوسم و زبان در دهانش میگذارم…
😳پرسش اینجاست؛
⁉️آیا با زبان در دهان گذاشتن انسان میبوید؟ ؟؟
🔶پیامبر اسلام که با #الاغ مبارک شان #عفیر یا #براق به #معراج می رفتند و هر دم هوس بهشت می کردند #جبرئیل ایشان را با خود به بهشت می برد، چه نیازی داشت که برای استشمام بوی بهشت، زبان در دهان فاطمه، دختر خود کند؟ ؟؟
🔹آیا نمی توانست در یکی از سفرهایش به بهشت، از الله مدینه طلب یک شیشه #عطر #بهشت کند تا دست به چنین عمل قبیحانه ای نزند⁉️
🔹آیا با وجود این مغلطه آشکار، در نمی یابیم که پیامبر از بوسیدن دهان فاطمه، دختر خود، لذت جنسی می برده است⁉️
🔴آن دسته از دوستانی که مدعی هستند که بعضی ها احادیث را هرطوری که می خواهند تعبیر میکنند زحمت بکشند و تعبیر درست زبان در دهان کردن فاطمه را توسط پدرش به ما هم بگویند!
🔺تازه پیامبر به همین نیز بسنده نمیکرد : (طبق مستندات )
🔴رسول الله پیش از خواب گونهها و بین دو پستان فاطمه را میبوسید...
❎#الباقر و #الصادق (ع):
☪انه كان (ص) لاینام حتى یقبل عرض وجه فاطمه و یضع وجهه بینثدیی فاطمه و یدعو لها و فی روایه: حتى یقبل عرض وجنة فاطمة أو بین ثدییها
⬆️(مناقب آل أبی طالب تألیف ابن شهر آشوب جزء 3 صفحه 114)
👆ترجمه :
❎#امام_باقر و #امام_صادق میگویند:
☪همانا رسول (ص) نمیخوابید تا اینکه گونهی فاطمه را میبوسید و صورتش را بین دو پستانش قرار میداد....
❎كان رسول الله (ص) لاینام حتى یقبل عرض وجنة فاطمة (ع) أو بین ثدییها.
❎و عن جعفر صادق (ع) كان النبی(ص) لاینام لیلة حتى یضع وجهه بین ثدیی فاطمة (ع)
✅⬆️كشف الغمه إربلی /جزء2/صفحة 95
👆ترجمه :
☪رسول الله نمیخوابید مگر اینکه گونهی فاطمه یا بین دو پستانش را میبوسید و از جعفر صادق (ع) نقل است که رسول الله (ص) نمیخوابید مگر اینکه صورتش را بین دو پستان فاطمه قرار میداد
❎الباقر والصادق (ع):
أنه كان النبی (ص) لا ینام حتى یقبل عرض وجه فاطمة یضع وجهه بین ثدیی فاطمة و یدعو لها و فی روایه حتى یقبل عرض وجنه فاطمه أو بین ثدییها
⬆️✅(بحار الانوار/ جزء 43/صفحه 42)
👆ترجمه:
❎باقر و صادق (ع):
☪همانا پیامبر (ص) نمیخوابید مگر اینکه صورت فاطمه را میگرفت و صورتش را بین دو پستان فاطمه میگذاشت و در روایت دیگر اینکه یا گونه فاطمه را و یا بین دو پستانش را میبوسید.
❎و عن حذیفة كان رسول الله ( ص) لا ینام حتى یقبل عرض وجنة فاطمة ع أو بین ثدییها .
❎وعن جعفر بن محمد ع كان النبی لا ینام لیلته حتى یضع وجهه بین ثدیی فاطمه (ع)
⬆️بحار الانوار/جزء43/صفحة55
❎كان النبی ( ص) لاینام حتى یقبل عرض وجنة فاطمة ع أو بین ثدییها
❎و عن جعفر بن محمد (ع) قال:
كان رسول الله ( ص) لاینام حتى یضع وجهه الكریم بین ثدیی فاطمه (ع)
⬆️بحارالانوار/جزء 43صفحه 77
👇ترجمه:
رسول الله نمیخوابید مگر اینکه گونه یا بین دو پستان فاطمه را میبوسید...
آيا اگر در اطراف شما شخصى با دخترش اينكار را بكند براى شما جاى تعجب و تأمل ندارد و اورا يك انسان والا مقام ميدانيد يا يك انسان روانپريش و مريض و #بچه_باز ؟؟؟؟
#زبان_در_دهان #فاطمه و #بوسه بر #سینه های #فاطمه توسط محمد #رسولولا :
🔶احادیثی در مورد بوسه محمد بر دهان و سينه هاى دخترش فاطمه نوشته داوود احمدی (انتشارات صلوات قم ۱۳۸۸) است را بخوانید و درباره اش کمی فکر کنید. .
🔷#امام_صادق فرمود:
🔸#عایشه [از روی حسادت]…
گفت: یا رسول الله میبینم دهان فاطمه را زیاد میبوسی و زبانت را در دهانش قرار میدهی.
🔸پیامبر اکرم فرمودند: بله، هرگاه مشتاق #بهشت میشوم دهان فاطمه را میبوسم و زبان در دهانش میگذارم...
🔸من از فاطمه بوی بهشت را استشمام می کنم و بوی شجره طوبی را می یابم، زیرا او زنی آسمانیست”.
☑️این روایت در کتاب اعلام الوری صفحه ۱۵۰ نیز آمده است نکته قابل توجه، مغلطه نخ نمای شخص پیامبر است که با آن پاسخ عایشه را داده و دهانش را می بندد.
🔘محمد به عایشه می گوید: بله، هرگاه مشتاق بهشت میشوم دهان فاطمه را میبوسم و زبان در دهانش میگذارم…
😳پرسش اینجاست؛
⁉️آیا با زبان در دهان گذاشتن انسان میبوید؟ ؟؟
🔶پیامبر اسلام که با #الاغ مبارک شان #عفیر یا #براق به #معراج می رفتند و هر دم هوس بهشت می کردند #جبرئیل ایشان را با خود به بهشت می برد، چه نیازی داشت که برای استشمام بوی بهشت، زبان در دهان فاطمه، دختر خود کند؟ ؟؟
🔹آیا نمی توانست در یکی از سفرهایش به بهشت، از الله مدینه طلب یک شیشه #عطر #بهشت کند تا دست به چنین عمل قبیحانه ای نزند⁉️
🔹آیا با وجود این مغلطه آشکار، در نمی یابیم که پیامبر از بوسیدن دهان فاطمه، دختر خود، لذت جنسی می برده است⁉️
🔴آن دسته از دوستانی که مدعی هستند که بعضی ها احادیث را هرطوری که می خواهند تعبیر میکنند زحمت بکشند و تعبیر درست زبان در دهان کردن فاطمه را توسط پدرش به ما هم بگویند!
🔺تازه پیامبر به همین نیز بسنده نمیکرد : (طبق مستندات )
🔴رسول الله پیش از خواب گونهها و بین دو پستان فاطمه را میبوسید...
❎#الباقر و #الصادق (ع):
☪انه كان (ص) لاینام حتى یقبل عرض وجه فاطمه و یضع وجهه بینثدیی فاطمه و یدعو لها و فی روایه: حتى یقبل عرض وجنة فاطمة أو بین ثدییها
⬆️(مناقب آل أبی طالب تألیف ابن شهر آشوب جزء 3 صفحه 114)
👆ترجمه :
❎#امام_باقر و #امام_صادق میگویند:
☪همانا رسول (ص) نمیخوابید تا اینکه گونهی فاطمه را میبوسید و صورتش را بین دو پستانش قرار میداد....
❎كان رسول الله (ص) لاینام حتى یقبل عرض وجنة فاطمة (ع) أو بین ثدییها.
❎و عن جعفر صادق (ع) كان النبی(ص) لاینام لیلة حتى یضع وجهه بین ثدیی فاطمة (ع)
✅⬆️كشف الغمه إربلی /جزء2/صفحة 95
👆ترجمه :
☪رسول الله نمیخوابید مگر اینکه گونهی فاطمه یا بین دو پستانش را میبوسید و از جعفر صادق (ع) نقل است که رسول الله (ص) نمیخوابید مگر اینکه صورتش را بین دو پستان فاطمه قرار میداد
❎الباقر والصادق (ع):
أنه كان النبی (ص) لا ینام حتى یقبل عرض وجه فاطمة یضع وجهه بین ثدیی فاطمة و یدعو لها و فی روایه حتى یقبل عرض وجنه فاطمه أو بین ثدییها
⬆️✅(بحار الانوار/ جزء 43/صفحه 42)
👆ترجمه:
❎باقر و صادق (ع):
☪همانا پیامبر (ص) نمیخوابید مگر اینکه صورت فاطمه را میگرفت و صورتش را بین دو پستان فاطمه میگذاشت و در روایت دیگر اینکه یا گونه فاطمه را و یا بین دو پستانش را میبوسید.
❎و عن حذیفة كان رسول الله ( ص) لا ینام حتى یقبل عرض وجنة فاطمة ع أو بین ثدییها .
❎وعن جعفر بن محمد ع كان النبی لا ینام لیلته حتى یضع وجهه بین ثدیی فاطمه (ع)
⬆️بحار الانوار/جزء43/صفحة55
❎كان النبی ( ص) لاینام حتى یقبل عرض وجنة فاطمة ع أو بین ثدییها
❎و عن جعفر بن محمد (ع) قال:
كان رسول الله ( ص) لاینام حتى یضع وجهه الكریم بین ثدیی فاطمه (ع)
⬆️بحارالانوار/جزء 43صفحه 77
👇ترجمه:
رسول الله نمیخوابید مگر اینکه گونه یا بین دو پستان فاطمه را میبوسید...
آيا اگر در اطراف شما شخصى با دخترش اينكار را بكند براى شما جاى تعجب و تأمل ندارد و اورا يك انسان والا مقام ميدانيد يا يك انسان روانپريش و مريض و #بچه_باز ؟؟؟؟
Forwarded from پشت پرده ها
من #میلاد_زارع هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۹ شهریور ماه ۱۴۰۱. بیست و شش سالم بود، متولد ۷ مهر ماه ۱۳۷۵. اهل و ساکن روستای «حمزه کلا شش پل» از توابع بابل در استان مازندران بودم. دو تا برادر داشتم به نام فرهاد و رضا و فرزند آخر خانواده بودم. دیپلمه، شغلم آزاد بود و با فرهاد برادر بزرگم که مکانیک بود یه مغازه باطری سازی تو بابل داشتیم.هر وقت شب و نصف شب کسی مشکلی داشت با روی باز و بدون منت براش انجام میدادم. عاشق فوتبال بودم و طرفدار دو آتشه تیم استقلال.
Forwarded from پشت پرده ها
من #میلاد_زارع هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۲۹ شهریور ماه ۱۴۰۱. بیست و شش سالم بود، متولد ۷ مهر ماه ۱۳۷۵. اهل و ساکن روستای «حمزه کلا شش پل» از توابع بابل در استان مازندران بودم. دو تا برادر داشتم به نام فرهاد و رضا و فرزند آخر خانواده بودم. دیپلمه، شغلم آزاد بود و با فرهاد برادر بزرگم که مکانیک بود یه مغازه باطری سازی تو بابل داشتیم.هر وقت شب و نصف شب کسی مشکلی داشت با روی باز و بدون منت براش انجام میدادم. عاشق فوتبال بودم و طرفدار دو آتشه تیم استقلال.
با شروع اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا ژینا امینی مردم غیور مازندران و شهر من بابل هم به اعتراضات پیوستن. اوایل خیزش مردمی بود، روز ۲۹ شهریور برای اعتراض به خیابون رفته بودم. جلوی کلانتری ۱۱ شریعتی بین چهار راه فرهنگ و میدون شیر و خورشید بودم که مزدورای حکومتی شروع کردن به تیراندازی به سمت مردم بی دفاع. ناگهان گلوله ای به پشت سرم اصابت کرد و غرق در خون افتادم زمین. هنوز نفس میکشیدم که مردم منو سریع رسوندن بیمارستان بهشتی، اونجا کلی معطل کردن و هیچ گونه رسیدگی انجام نشد و وقتی با تاخیر زیاد منو فرستادن بیمارستان میلاد دیر شده بود و اونجا بخاطر عفونت شدید چشم از دنیا فرو بستم….
بعد از کشته شدنم مامورای امنیتی جسدمو گروگان گرفتن و پدرمو تحت فشار گذاشتن تا تعهدی مبنی بر برگزار نکردن مراسم در ازای تحویل جنازه امضا کنه.
پیکر بیجون من در زادگاهم روستای حمزه کلا شش پل مظلومانه در تاریخ ۳۱ شهریور ماه ۱۴۰۱ به خاک سپرده شد….
مراسم چهلم هم ۶ آبان ماه ۱۴۰۱ که مصادف بود با فراخوان گروههای مختلف با حضور گسترده همشهریام برگزار شد، بعد از مراسم مردم جلوی مغازه ام تجمع کردن و شروع کردن به شعار دادن. نیروهای امنیتی تلاش زیادی کردن که از برگزاری مراسم جلوگیری کنن. خانواده عزادارم تحت الحفظ مأمورای امنیتی تو خونمون حبس شدن و به اونا اجازه خروج از خونه و رفتن به مزار من داده نشد که این منجر به درگیری مردم با مامورا شد.
پیج اینستاگرام دو برادرم توسط نیروهای امنیتی بسته شد و هر دو توسط نیروهای امنیتی بازداشت و برای مدتی به مکان نامعلومی منتقل شدن.
روز تولدم دوستام با کیکی که آرم باشگاه استقلال روی اون نقش بسته بود بر سر مزارم اومدن و تولدمو جشن گرفتن.
هموطن، من پر از شور و شوق زندگی بودم و کلی آرزو در سر داشتم ولی رژیم جنایتکار با شلیک مستقیم یه گلوله به سرم منو ناجوانمردانه از بین برد. پیراهن آبی من تو خیابون به دست سرکوبگرا خونین شد. در شبکه های اجتماعی از من با عنوان پسر آبی یاد میکنن. وقتی تیم مورد علاقم استقلال قهرمان شد و با یاد من و بقیه جانباخته های راه آزادی جام قهرمانی رو بالا برد بازیکنانش حاضر به اجرای جشن قهرمانی نشدن و با اینکارشون از مردم معترض حمایت کردن. «عارف غلامی» و «مهدی قائدی» دو بازیکن تیم استقلال با نوشته های روی پیراهن و صفحات اجتماعیشون بعد از قهرمانی در سوپرجام، قهرمانیشون رو به من تقدیم کردن که در راه آزادی جان دادم…تو هم در برابر اینهمه ظلم سکوت نکن، دست به دست هم بدین و ظالمان رو از وطنمون بیرون کنین، روزی که جشن آزادی رو به پا کردین از منم یاد کنین…💔
#مهسا_امینی
با شروع اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا ژینا امینی مردم غیور مازندران و شهر من بابل هم به اعتراضات پیوستن. اوایل خیزش مردمی بود، روز ۲۹ شهریور برای اعتراض به خیابون رفته بودم. جلوی کلانتری ۱۱ شریعتی بین چهار راه فرهنگ و میدون شیر و خورشید بودم که مزدورای حکومتی شروع کردن به تیراندازی به سمت مردم بی دفاع. ناگهان گلوله ای به پشت سرم اصابت کرد و غرق در خون افتادم زمین. هنوز نفس میکشیدم که مردم منو سریع رسوندن بیمارستان بهشتی، اونجا کلی معطل کردن و هیچ گونه رسیدگی انجام نشد و وقتی با تاخیر زیاد منو فرستادن بیمارستان میلاد دیر شده بود و اونجا بخاطر عفونت شدید چشم از دنیا فرو بستم….
بعد از کشته شدنم مامورای امنیتی جسدمو گروگان گرفتن و پدرمو تحت فشار گذاشتن تا تعهدی مبنی بر برگزار نکردن مراسم در ازای تحویل جنازه امضا کنه.
پیکر بیجون من در زادگاهم روستای حمزه کلا شش پل مظلومانه در تاریخ ۳۱ شهریور ماه ۱۴۰۱ به خاک سپرده شد….
مراسم چهلم هم ۶ آبان ماه ۱۴۰۱ که مصادف بود با فراخوان گروههای مختلف با حضور گسترده همشهریام برگزار شد، بعد از مراسم مردم جلوی مغازه ام تجمع کردن و شروع کردن به شعار دادن. نیروهای امنیتی تلاش زیادی کردن که از برگزاری مراسم جلوگیری کنن. خانواده عزادارم تحت الحفظ مأمورای امنیتی تو خونمون حبس شدن و به اونا اجازه خروج از خونه و رفتن به مزار من داده نشد که این منجر به درگیری مردم با مامورا شد.
پیج اینستاگرام دو برادرم توسط نیروهای امنیتی بسته شد و هر دو توسط نیروهای امنیتی بازداشت و برای مدتی به مکان نامعلومی منتقل شدن.
روز تولدم دوستام با کیکی که آرم باشگاه استقلال روی اون نقش بسته بود بر سر مزارم اومدن و تولدمو جشن گرفتن.
هموطن، من پر از شور و شوق زندگی بودم و کلی آرزو در سر داشتم ولی رژیم جنایتکار با شلیک مستقیم یه گلوله به سرم منو ناجوانمردانه از بین برد. پیراهن آبی من تو خیابون به دست سرکوبگرا خونین شد. در شبکه های اجتماعی از من با عنوان پسر آبی یاد میکنن. وقتی تیم مورد علاقم استقلال قهرمان شد و با یاد من و بقیه جانباخته های راه آزادی جام قهرمانی رو بالا برد بازیکنانش حاضر به اجرای جشن قهرمانی نشدن و با اینکارشون از مردم معترض حمایت کردن. «عارف غلامی» و «مهدی قائدی» دو بازیکن تیم استقلال با نوشته های روی پیراهن و صفحات اجتماعیشون بعد از قهرمانی در سوپرجام، قهرمانیشون رو به من تقدیم کردن که در راه آزادی جان دادم…تو هم در برابر اینهمه ظلم سکوت نکن، دست به دست هم بدین و ظالمان رو از وطنمون بیرون کنین، روزی که جشن آزادی رو به پا کردین از منم یاد کنین…💔
#مهسا_امینی
Forwarded from Azadi | آزادی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴 حضور و بیقراری پدر دادخواه جاویدنام عرفان خزایی از جانفدایان خیزش ملی ایران بر مزار جاویدنام میلاد سعیدیانجو
#عرفان_خزایی #میلاد_سعیدانجو
#ایران #رای_بی_رای #رای_نمیدهم
@SepehrAzadi
#عرفان_خزایی #میلاد_سعیدانجو
#ایران #رای_بی_رای #رای_نمیدهم
@SepehrAzadi
Forwarded from Azadi | آزادی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🔴#میلاد_آرمون را به جرم قتل آرمان علیوردی بسیجی ای که در اکباتان کشته شد گرفتند. داره میگه من نزدم من اصلا چاقو نداشتم هی اصرار دارن که تو چاقو زدی تو کشتی. توی فیلم هم چاقو نداشته.
شما درحال مشاهده یک ظالم و یک مظلوم به معنای واقعی کلمه هستید
🔸۵۰۰ روز از بازداشت میلاد آرمون میگذرد. او به مشارکت در قتل آرمان علیوردی، از سوی دادگاه کیفری و به محاربه از جانب دادگاه انقلاب متهم شده است. بنا به گزارشها، برای مشارکت در قتل عمد حکم صادر، اما اعلام نشده است. در خصوص اتهام محاربه نیز در انتظار ابلاغیهی دادگاه هستند.
🔸نیروهای بسیجی کشته شده در اعتراضات از جمله آرمان علیوردی نیز، قربانیان نظام حاکم هستند. آنها امروز ابزار حکومت برای اعمال فشار بر زندانیانی همچون #میلاد_آرمون هستند. او و تمام زندانیان سیاسی و عقیدتی باید بیقید و شرط آزاد شوند.
@SepehrAzadi
شما درحال مشاهده یک ظالم و یک مظلوم به معنای واقعی کلمه هستید
🔸۵۰۰ روز از بازداشت میلاد آرمون میگذرد. او به مشارکت در قتل آرمان علیوردی، از سوی دادگاه کیفری و به محاربه از جانب دادگاه انقلاب متهم شده است. بنا به گزارشها، برای مشارکت در قتل عمد حکم صادر، اما اعلام نشده است. در خصوص اتهام محاربه نیز در انتظار ابلاغیهی دادگاه هستند.
🔸نیروهای بسیجی کشته شده در اعتراضات از جمله آرمان علیوردی نیز، قربانیان نظام حاکم هستند. آنها امروز ابزار حکومت برای اعمال فشار بر زندانیانی همچون #میلاد_آرمون هستند. او و تمام زندانیان سیاسی و عقیدتی باید بیقید و شرط آزاد شوند.
@SepehrAzadi
Forwarded from Azadi | آزادی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🟥 پیام شادباش مادر جاویدنام #میلاد_سعیدیان_جو از جانفدایان خیزش ملی آزادی ایران به مناسبت جشن نوروز باستانی ایرانزمین
#نوروز #مادران_دادخواه #ایران
@SepehrAzadi
#نوروز #مادران_دادخواه #ایران
@SepehrAzadi
Forwarded from پشت پرده ها
من #میلاد_آرمون هستم. من زنده هستم ولی زندانیم، از تاریخ ۱۲ آبان ماه ۱۴۰۱. بیست و پنج سالمه، متولد ۱۴ اسفندماه ۱۳۷۷. اصالتاً اهل روستای قوشا در استان اردبیل و تا قبل از بازداشتم ساکن شهرک اکباتان در غرب تهران بودم. اصولا پسری فعال، شاد، مهربون، پرشور و سرزنده و از نظر روانی و جسمی کاملا سالم بودم. به موزیکهایی با سبک دیپ هاوس، ملودیک هاوس و تکنو علاقمند بودم. اسکی روی برف رو خیلی دوست داشتم همینطور گیم. پسر ملایمی بودم، دور از روحیات خشن و پرخاشگرانه. تو یه بوتیک لباس فروشی کار میکردم. یه برادر داشتم که تو قهوه آرمون مشغول به کار بود. پدرمم تو یه مغازه نان فانتزی کار میکرد و مادرم هم متأسفانه درگیر سرطان بود.
Forwarded from پشت پرده ها
من #میلاد_آرمون هستم. من زنده هستم ولی زندانیم، از تاریخ ۱۲ آبان ماه ۱۴۰۱. بیست و پنج سالمه، متولد ۱۴ اسفندماه ۱۳۷۷. اصالتاً اهل روستای قوشا در استان اردبیل و تا قبل از بازداشتم ساکن شهرک اکباتان در غرب تهران بودم. اصولا پسری فعال، شاد، مهربون، پرشور و سرزنده و از نظر روانی و جسمی کاملا سالم بودم. به موزیکهایی با سبک دیپ هاوس، ملودیک هاوس و تکنو علاقمند بودم. اسکی روی برف رو خیلی دوست داشتم همینطور گیم. پسر ملایمی بودم، دور از روحیات خشن و پرخاشگرانه. تو یه بوتیک لباس فروشی کار میکردم. یه برادر داشتم که تو قهوه آرمون مشغول به کار بود. پدرمم تو یه مغازه نان فانتزی کار میکرد و مادرم هم متأسفانه درگیر سرطان بود.
اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا ژینا امینی تو شهریور ماه ۱۴۰۱ شروع شده بود. روز ۴ آبان ماه بود اونروز طلبه بسیجی بنام «آرمان علی وردی» به دستور فرمانده اش برای سرکوب اعتراضات به #شهرک_اکباتان اعزام شد. اونجا با مردم درگیر شد حسابی کتک خورد و بهش چاقو زدن ولی مردم عادی که معترض بودن سلاح سرد نداشتن و طبق اسناد موثق کسایی که بهش چاقو زدن و زخمیش کردن همون شب از کشور خارج شدن.
«آرمان علی وردی» تا زمانیکه نیروهای کمکی بهش برسن هشیاری کامل داشت و داد و فریاد میکرد و حتی با پای خودش سوار ماشین شد و به بیمارستان انتقالش دادن. اون موقع اصلا من در بین جمعیت معترض نبودم، وقتی متوجه شدم بیرون شلوغه و صدای جمعیت به گوشم خورد کنجکاو شدم و رفتم بیرون ببینم چه اتفاقی افتاده. من فقط بیننده بودم و وقتی متوجه درگیریها شدم مسیری رو همراه جمعیت طی کردم. اونشب من نه هیجانی داشتم که بخوام تخلیه کنم، نه اهل درگیری بودم و نه اصلا سلاحی همرام بود بنابراین با اطمینان خاطر كامل بعد از مشاهده اون درگیری ها برگشتم خونه. چند روز از اون اتفاق گذشت، روز ۱۲ آبان ماه بود که به گیم نت توی محله مون رفتم که ناگهان مأمورها که موقعیت مناسبی پیدا کرده بودن اومدن جلو و منو دستگیر کردن. من بیگناه بودم ولی مامورای امنیتی سعی داشتن خیلی زود ازم اعتراف اجباری ضبط کنن، با اجبار، شکنجه، تهدید و ارعاب منو بین چندین خبرنگار و جلوی دوربین آوردن و با وجود شوکی که بهم دست داده بود و آشفتگی هایی که از سر گذرونده بودم تمام واقعیتی که اتفاق افتاده بود رو عینا توضیح دادم. همش میگفتم: سر و صدا میومد، رفتم ببینم چی شده، بخدا من چاقو همراهم نداشتم، با ضاربین همکاری نکردم و فقط وقتی رسیدم اونجا بیننده بودم، بسیجیه فرار کرد رفت تو پارکینگ منم رفتم پشت سر بچه ها دیدم دارن میزننش ده نفر با چاقو و یک نفر با سنگ.
مامورا تو گرفتن اعتراف اجباری از من شکست خوردن به همین دلیل فشار رو روی من بیشتر کردن. به مدت ۶۰ روز فرستادنم انفرادی، تا ۱۴ روز مواد غذایی بهم ندادن، اینجوری قصد داشتن منو وادار به تسلیم کنن. حتی از لحاظ کلامی هم بسیار تهدیدم کردن ولی با این حال من قوی و استوار ایستادگی کردم و با وجود فشار و شکنجه جسمی و روحی که روم بود مبارزه کردم. مامورا صحنه جرم رو بازسازی کردن، من و دوستای دیگه ام که بخاطر این پرونده بازداشت شده بودیم بارها توضیح دادیم که ما هیچ درگیری با «علی وردی» پیدا نکردیم و به پدرش هم همین توضیحات رو دادیم. ما اول تو زندان رجائی شهر بودیم بعد در مرداد ماه ۱۴۰۲ به زندان قزلحصار منتقل شدیم. توی این مدت رنجهای فراوانی رو متحمل شدیم تا بیگناهیمونو ثابت کنیم ولی پرونده هنوز پر از ابهامه. همون اول که بازداشت شدیم طی تشکیل فقط یه جلسه دادگاه ما رو به محاربه محکوم کردن بدون هیچ سند و مدرکی!! منو ضارب اصلی اعلام کردن در صورتیکه من چاقو همراه نداشتم. توی دادگاه دو اتهام بمن زدن محاربه و مشارکت در قتل عمد!
اتهام مشارکت در قتل عمد تو دادگاه کیفری زیر نظر قاضی «ایمان افشاری» رسیدگی شد ولی هنوز هیچ حکمی برام صادر نشده، اتهام محاربه هم تو دادگاه انقلاب زیر نظر قاضی «صلواتی» هنوز بهش رسیدگی نشده ولی باید تو اردیبهشت ماه ۱۴۰۳ قراره دادگاه دیگه ای برام تشکیل بشه. من همچنان در بلاتکلیفی به سر میبرم.
هموطن من به ناحق بازداشت و زندانی شدم، همیشه پسر سالمی بودم و هرگز تو زندگیم جرمی مرتکب نشدم. به ناحق منو متهم کردن و جونم به شدت در خطره، یه سال و نیمه که تحت فشار روانی و جسمی قرار گرفتم که به جرم ناکرده اعتراف کنم! سکوت نکن صدای من و دوستای بیگناهم باش …
#علیه_فراموشی
اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا ژینا امینی تو شهریور ماه ۱۴۰۱ شروع شده بود. روز ۴ آبان ماه بود اونروز طلبه بسیجی بنام «آرمان علی وردی» به دستور فرمانده اش برای سرکوب اعتراضات به #شهرک_اکباتان اعزام شد. اونجا با مردم درگیر شد حسابی کتک خورد و بهش چاقو زدن ولی مردم عادی که معترض بودن سلاح سرد نداشتن و طبق اسناد موثق کسایی که بهش چاقو زدن و زخمیش کردن همون شب از کشور خارج شدن.
«آرمان علی وردی» تا زمانیکه نیروهای کمکی بهش برسن هشیاری کامل داشت و داد و فریاد میکرد و حتی با پای خودش سوار ماشین شد و به بیمارستان انتقالش دادن. اون موقع اصلا من در بین جمعیت معترض نبودم، وقتی متوجه شدم بیرون شلوغه و صدای جمعیت به گوشم خورد کنجکاو شدم و رفتم بیرون ببینم چه اتفاقی افتاده. من فقط بیننده بودم و وقتی متوجه درگیریها شدم مسیری رو همراه جمعیت طی کردم. اونشب من نه هیجانی داشتم که بخوام تخلیه کنم، نه اهل درگیری بودم و نه اصلا سلاحی همرام بود بنابراین با اطمینان خاطر كامل بعد از مشاهده اون درگیری ها برگشتم خونه. چند روز از اون اتفاق گذشت، روز ۱۲ آبان ماه بود که به گیم نت توی محله مون رفتم که ناگهان مأمورها که موقعیت مناسبی پیدا کرده بودن اومدن جلو و منو دستگیر کردن. من بیگناه بودم ولی مامورای امنیتی سعی داشتن خیلی زود ازم اعتراف اجباری ضبط کنن، با اجبار، شکنجه، تهدید و ارعاب منو بین چندین خبرنگار و جلوی دوربین آوردن و با وجود شوکی که بهم دست داده بود و آشفتگی هایی که از سر گذرونده بودم تمام واقعیتی که اتفاق افتاده بود رو عینا توضیح دادم. همش میگفتم: سر و صدا میومد، رفتم ببینم چی شده، بخدا من چاقو همراهم نداشتم، با ضاربین همکاری نکردم و فقط وقتی رسیدم اونجا بیننده بودم، بسیجیه فرار کرد رفت تو پارکینگ منم رفتم پشت سر بچه ها دیدم دارن میزننش ده نفر با چاقو و یک نفر با سنگ.
مامورا تو گرفتن اعتراف اجباری از من شکست خوردن به همین دلیل فشار رو روی من بیشتر کردن. به مدت ۶۰ روز فرستادنم انفرادی، تا ۱۴ روز مواد غذایی بهم ندادن، اینجوری قصد داشتن منو وادار به تسلیم کنن. حتی از لحاظ کلامی هم بسیار تهدیدم کردن ولی با این حال من قوی و استوار ایستادگی کردم و با وجود فشار و شکنجه جسمی و روحی که روم بود مبارزه کردم. مامورا صحنه جرم رو بازسازی کردن، من و دوستای دیگه ام که بخاطر این پرونده بازداشت شده بودیم بارها توضیح دادیم که ما هیچ درگیری با «علی وردی» پیدا نکردیم و به پدرش هم همین توضیحات رو دادیم. ما اول تو زندان رجائی شهر بودیم بعد در مرداد ماه ۱۴۰۲ به زندان قزلحصار منتقل شدیم. توی این مدت رنجهای فراوانی رو متحمل شدیم تا بیگناهیمونو ثابت کنیم ولی پرونده هنوز پر از ابهامه. همون اول که بازداشت شدیم طی تشکیل فقط یه جلسه دادگاه ما رو به محاربه محکوم کردن بدون هیچ سند و مدرکی!! منو ضارب اصلی اعلام کردن در صورتیکه من چاقو همراه نداشتم. توی دادگاه دو اتهام بمن زدن محاربه و مشارکت در قتل عمد!
اتهام مشارکت در قتل عمد تو دادگاه کیفری زیر نظر قاضی «ایمان افشاری» رسیدگی شد ولی هنوز هیچ حکمی برام صادر نشده، اتهام محاربه هم تو دادگاه انقلاب زیر نظر قاضی «صلواتی» هنوز بهش رسیدگی نشده ولی باید تو اردیبهشت ماه ۱۴۰۳ قراره دادگاه دیگه ای برام تشکیل بشه. من همچنان در بلاتکلیفی به سر میبرم.
هموطن من به ناحق بازداشت و زندانی شدم، همیشه پسر سالمی بودم و هرگز تو زندگیم جرمی مرتکب نشدم. به ناحق منو متهم کردن و جونم به شدت در خطره، یه سال و نیمه که تحت فشار روانی و جسمی قرار گرفتم که به جرم ناکرده اعتراف کنم! سکوت نکن صدای من و دوستای بیگناهم باش …
#علیه_فراموشی
Forwarded from پشت پرده ها
من #میلاد_آرمون هستم. من زنده هستم ولی زندانیم، از تاریخ ۱۲ آبان ماه ۱۴۰۱. بیست و پنج سالمه، متولد ۱۴ اسفندماه ۱۳۷۷. اصالتاً اهل روستای قوشا در استان اردبیل و تا قبل از بازداشتم ساکن شهرک اکباتان در غرب تهران بودم. اصولا پسری فعال، شاد، مهربون، پرشور و سرزنده و از نظر روانی و جسمی کاملا سالم بودم. به موزیکهایی با سبک دیپ هاوس، ملودیک هاوس و تکنو علاقمند بودم. اسکی روی برف رو خیلی دوست داشتم همینطور گیم. پسر ملایمی بودم، دور از روحیات خشن و پرخاشگرانه. تو یه بوتیک لباس فروشی کار میکردم. یه برادر داشتم که تو قهوه آرمون مشغول به کار بود. پدرمم تو یه مغازه نان فانتزی کار میکرد و مادرم هم متأسفانه درگیر سرطان بود.
Forwarded from پشت پرده ها
من #میلاد_آرمون هستم. من زنده هستم ولی زندانیم، از تاریخ ۱۲ آبان ماه ۱۴۰۱. بیست و پنج سالمه، متولد ۱۴ اسفندماه ۱۳۷۷. اصالتاً اهل روستای قوشا در استان اردبیل و تا قبل از بازداشتم ساکن شهرک اکباتان در غرب تهران بودم. اصولا پسری فعال، شاد، مهربون، پرشور و سرزنده و از نظر روانی و جسمی کاملا سالم بودم. به موزیکهایی با سبک دیپ هاوس، ملودیک هاوس و تکنو علاقمند بودم. اسکی روی برف رو خیلی دوست داشتم همینطور گیم. پسر ملایمی بودم، دور از روحیات خشن و پرخاشگرانه. تو یه بوتیک لباس فروشی کار میکردم. یه برادر داشتم که تو قهوه آرمون مشغول به کار بود. پدرمم تو یه مغازه نان فانتزی کار میکرد و مادرم هم متأسفانه درگیر سرطان بود.
اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا ژینا امینی تو شهریور ماه ۱۴۰۱ شروع شده بود. روز ۴ آبان ماه بود اونروز طلبه بسیجی بنام «آرمان علی وردی» به دستور فرمانده اش برای سرکوب اعتراضات به #شهرک_اکباتان اعزام شد. اونجا با مردم درگیر شد حسابی کتک خورد و بهش چاقو زدن ولی مردم عادی که معترض بودن سلاح سرد نداشتن و طبق اسناد موثق کسایی که بهش چاقو زدن و زخمیش کردن همون شب از کشور خارج شدن.
«آرمان علی وردی» تا زمانیکه نیروهای کمکی بهش برسن هشیاری کامل داشت و داد و فریاد میکرد و حتی با پای خودش سوار ماشین شد و به بیمارستان انتقالش دادن. اون موقع اصلا من در بین جمعیت معترض نبودم، وقتی متوجه شدم بیرون شلوغه و صدای جمعیت به گوشم خورد کنجکاو شدم و رفتم بیرون ببینم چه اتفاقی افتاده. من فقط بیننده بودم و وقتی متوجه درگیریها شدم مسیری رو همراه جمعیت طی کردم. اونشب من نه هیجانی داشتم که بخوام تخلیه کنم، نه اهل درگیری بودم و نه اصلا سلاحی همرام بود بنابراین با اطمینان خاطر كامل بعد از مشاهده اون درگیری ها برگشتم خونه. چند روز از اون اتفاق گذشت، روز ۱۲ آبان ماه بود که به گیم نت توی محله مون رفتم که ناگهان مأمورها که موقعیت مناسبی پیدا کرده بودن اومدن جلو و منو دستگیر کردن. من بیگناه بودم ولی مامورای امنیتی سعی داشتن خیلی زود ازم اعتراف اجباری ضبط کنن، با اجبار، شکنجه، تهدید و ارعاب منو بین چندین خبرنگار و جلوی دوربین آوردن و با وجود شوکی که بهم دست داده بود و آشفتگی هایی که از سر گذرونده بودم تمام واقعیتی که اتفاق افتاده بود رو عینا توضیح دادم. همش میگفتم: سر و صدا میومد، رفتم ببینم چی شده، بخدا من چاقو همراهم نداشتم، با ضاربین همکاری نکردم و فقط وقتی رسیدم اونجا بیننده بودم، بسیجیه فرار کرد رفت تو پارکینگ منم رفتم پشت سر بچه ها دیدم دارن میزننش ده نفر با چاقو و یک نفر با سنگ.
مامورا تو گرفتن اعتراف اجباری از من شکست خوردن به همین دلیل فشار رو روی من بیشتر کردن. به مدت ۶۰ روز فرستادنم انفرادی، تا ۱۴ روز مواد غذایی بهم ندادن، اینجوری قصد داشتن منو وادار به تسلیم کنن. حتی از لحاظ کلامی هم بسیار تهدیدم کردن ولی با این حال من قوی و استوار ایستادگی کردم و با وجود فشار و شکنجه جسمی و روحی که روم بود مبارزه کردم. مامورا صحنه جرم رو بازسازی کردن، من و دوستای دیگه ام که بخاطر این پرونده بازداشت شده بودیم بارها توضیح دادیم که ما هیچ درگیری با «علی وردی» پیدا نکردیم و به پدرش هم همین توضیحات رو دادیم. ما اول تو زندان رجائی شهر بودیم بعد در مرداد ماه ۱۴۰۲ به زندان قزلحصار منتقل شدیم. توی این مدت رنجهای فراوانی رو متحمل شدیم تا بیگناهیمونو ثابت کنیم ولی پرونده هنوز پر از ابهامه. همون اول که بازداشت شدیم طی تشکیل فقط یه جلسه دادگاه ما رو به محاربه محکوم کردن بدون هیچ سند و مدرکی!! منو ضارب اصلی اعلام کردن در صورتیکه من چاقو همراه نداشتم. توی دادگاه دو اتهام بمن زدن محاربه و مشارکت در قتل عمد!
اتهام مشارکت در قتل عمد تو دادگاه کیفری زیر نظر قاضی «ایمان افشاری» رسیدگی شد ولی هنوز هیچ حکمی برام صادر نشده، اتهام محاربه هم تو دادگاه انقلاب زیر نظر قاضی «صلواتی» هنوز بهش رسیدگی نشده ولی باید تو اردیبهشت ماه ۱۴۰۳ قراره دادگاه دیگه ای برام تشکیل بشه. من همچنان در بلاتکلیفی به سر میبرم.
هموطن من به ناحق بازداشت و زندانی شدم، همیشه پسر سالمی بودم و هرگز تو زندگیم جرمی مرتکب نشدم. به ناحق منو متهم کردن و جونم به شدت در خطره، یه سال و نیمه که تحت فشار روانی و جسمی قرار گرفتم که به جرم ناکرده اعتراف کنم! سکوت نکن صدای من و دوستای بیگناهم باش …
#علیه_فراموشی
اعتراضات سراسری بعد از کشته شدن مهسا ژینا امینی تو شهریور ماه ۱۴۰۱ شروع شده بود. روز ۴ آبان ماه بود اونروز طلبه بسیجی بنام «آرمان علی وردی» به دستور فرمانده اش برای سرکوب اعتراضات به #شهرک_اکباتان اعزام شد. اونجا با مردم درگیر شد حسابی کتک خورد و بهش چاقو زدن ولی مردم عادی که معترض بودن سلاح سرد نداشتن و طبق اسناد موثق کسایی که بهش چاقو زدن و زخمیش کردن همون شب از کشور خارج شدن.
«آرمان علی وردی» تا زمانیکه نیروهای کمکی بهش برسن هشیاری کامل داشت و داد و فریاد میکرد و حتی با پای خودش سوار ماشین شد و به بیمارستان انتقالش دادن. اون موقع اصلا من در بین جمعیت معترض نبودم، وقتی متوجه شدم بیرون شلوغه و صدای جمعیت به گوشم خورد کنجکاو شدم و رفتم بیرون ببینم چه اتفاقی افتاده. من فقط بیننده بودم و وقتی متوجه درگیریها شدم مسیری رو همراه جمعیت طی کردم. اونشب من نه هیجانی داشتم که بخوام تخلیه کنم، نه اهل درگیری بودم و نه اصلا سلاحی همرام بود بنابراین با اطمینان خاطر كامل بعد از مشاهده اون درگیری ها برگشتم خونه. چند روز از اون اتفاق گذشت، روز ۱۲ آبان ماه بود که به گیم نت توی محله مون رفتم که ناگهان مأمورها که موقعیت مناسبی پیدا کرده بودن اومدن جلو و منو دستگیر کردن. من بیگناه بودم ولی مامورای امنیتی سعی داشتن خیلی زود ازم اعتراف اجباری ضبط کنن، با اجبار، شکنجه، تهدید و ارعاب منو بین چندین خبرنگار و جلوی دوربین آوردن و با وجود شوکی که بهم دست داده بود و آشفتگی هایی که از سر گذرونده بودم تمام واقعیتی که اتفاق افتاده بود رو عینا توضیح دادم. همش میگفتم: سر و صدا میومد، رفتم ببینم چی شده، بخدا من چاقو همراهم نداشتم، با ضاربین همکاری نکردم و فقط وقتی رسیدم اونجا بیننده بودم، بسیجیه فرار کرد رفت تو پارکینگ منم رفتم پشت سر بچه ها دیدم دارن میزننش ده نفر با چاقو و یک نفر با سنگ.
مامورا تو گرفتن اعتراف اجباری از من شکست خوردن به همین دلیل فشار رو روی من بیشتر کردن. به مدت ۶۰ روز فرستادنم انفرادی، تا ۱۴ روز مواد غذایی بهم ندادن، اینجوری قصد داشتن منو وادار به تسلیم کنن. حتی از لحاظ کلامی هم بسیار تهدیدم کردن ولی با این حال من قوی و استوار ایستادگی کردم و با وجود فشار و شکنجه جسمی و روحی که روم بود مبارزه کردم. مامورا صحنه جرم رو بازسازی کردن، من و دوستای دیگه ام که بخاطر این پرونده بازداشت شده بودیم بارها توضیح دادیم که ما هیچ درگیری با «علی وردی» پیدا نکردیم و به پدرش هم همین توضیحات رو دادیم. ما اول تو زندان رجائی شهر بودیم بعد در مرداد ماه ۱۴۰۲ به زندان قزلحصار منتقل شدیم. توی این مدت رنجهای فراوانی رو متحمل شدیم تا بیگناهیمونو ثابت کنیم ولی پرونده هنوز پر از ابهامه. همون اول که بازداشت شدیم طی تشکیل فقط یه جلسه دادگاه ما رو به محاربه محکوم کردن بدون هیچ سند و مدرکی!! منو ضارب اصلی اعلام کردن در صورتیکه من چاقو همراه نداشتم. توی دادگاه دو اتهام بمن زدن محاربه و مشارکت در قتل عمد!
اتهام مشارکت در قتل عمد تو دادگاه کیفری زیر نظر قاضی «ایمان افشاری» رسیدگی شد ولی هنوز هیچ حکمی برام صادر نشده، اتهام محاربه هم تو دادگاه انقلاب زیر نظر قاضی «صلواتی» هنوز بهش رسیدگی نشده ولی باید تو اردیبهشت ماه ۱۴۰۳ قراره دادگاه دیگه ای برام تشکیل بشه. من همچنان در بلاتکلیفی به سر میبرم.
هموطن من به ناحق بازداشت و زندانی شدم، همیشه پسر سالمی بودم و هرگز تو زندگیم جرمی مرتکب نشدم. به ناحق منو متهم کردن و جونم به شدت در خطره، یه سال و نیمه که تحت فشار روانی و جسمی قرار گرفتم که به جرم ناکرده اعتراف کنم! سکوت نکن صدای من و دوستای بیگناهم باش …
#علیه_فراموشی
Forwarded from همگام با رضاشاه دوم
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امید سعیدیانجو، برادر جاویدنام #میلاد_سعیدیان_جو از جانباختگان خیزش ملی #ایران با انتشار ویدئویی از گریههای دردناک مادرش از غم برادر جاویدنامش را منتشر کرد.
@Siasattalkh
@Siasattalkh
Forwarded from پشت پرده ها
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هموطنان لطفاً صدای #میلاد_آرمون #نوید_نجاران #مهدی_حسینی #مهدی_ایمانی #قاسم_بهرامی ملقب به شیدای همدانی،و #خالد_پیرزاده باشیم،
Forwarded from پشت پرده ها
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
حرفای زهرا سعیدیان جو خواهر #میلاد_سعیدیان_جو
Forwarded from پشت پرده ها
بچههای اکباتان به نامهای #میلاد_آرمون، #مهدی_ایمانی، #نوید_نجاران و #مهدی_حسینی پس از چندین هفته بازجویی بهدست اطلاعات سپاه، ۲۰ خرداد به زندان قزلحصار برگردانده شدند.
رئیس پلیس: بگو چاقو زدی!
میلاد: من اصلاً چاقو نداشتم!
رئیس پلیس: بگو چاقو زدی!
میلاد: من اصلاً چاقو نداشتم!
Forwarded from کانال خبری راسویاب (برای مردمت زندگی کن)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
‼️پاسخ محمد خوشبیان به بیهوده گوییهای احمدرضا رادان و دیگر مزدوران جمهوری اسلامی: آقای رادان آنچه شایسته مبارزه است فساد سیستماتیک در نظام جمهوری اسلامی به رهبری آقای خامنهای است نه چند تار موی دختران سرزمینم ایران، آقای رادان مثل رهبرت یک شبه آیتالله نشو؛ ای #مگس عرصه #سیمرغ نه جولانگه توست/ عرض خود میبری و زحمت ما میداری
#نه_به_حجاب_اجباری #چادر #پوشش #آزادی
#میلاد_آرمون #محمدمهدی_حسینی #مهدی_ایمانی #نوید_نجاران
#کیان_پیرفلک #مجیدرضا_رهنورد
#نه_میبخشیم_نه_فراموش_میکنیم
#انقلاب_ملی
#انقلاب_مهسا
#مهسا_امینی
#نیکا_شاکرمی
#محمد_قبادلو
#مادران_دادخواه #دادخواهی #ایران
#efshagar_rasu
#rasuyab2
🔴 این #انقلابیست_تا_پیروزی
🆔 @Rasuyab2
🆔 https://t.me/rasuyab2
🆔 https://t.me/EfshagarRasu
🆔 @Kashef_Rasu
#نه_به_حجاب_اجباری #چادر #پوشش #آزادی
#میلاد_آرمون #محمدمهدی_حسینی #مهدی_ایمانی #نوید_نجاران
#کیان_پیرفلک #مجیدرضا_رهنورد
#نه_میبخشیم_نه_فراموش_میکنیم
#انقلاب_ملی
#انقلاب_مهسا
#مهسا_امینی
#نیکا_شاکرمی
#محمد_قبادلو
#مادران_دادخواه #دادخواهی #ایران
#efshagar_rasu
#rasuyab2
🔴 این #انقلابیست_تا_پیروزی
🆔 @Rasuyab2
🆔 https://t.me/rasuyab2
🆔 https://t.me/EfshagarRasu
🆔 @Kashef_Rasu
Forwarded from پشت پرده ها
من #میلاد_استاد_هاشم هستم. من کشته شدم، در تاریخ ۳ مهر ماه ۱۴۰۱. سی و شش سالم بود، متولد ۳ بهمن ماه ۱۳۶۴. فرزند مصطفی، پسر بزرگ خانواده و دو برادر کوچکتر داشتم. من تو یه خانواده مذهبی بزرگ شدم. اهل و ساکن تهران، متأهل و صاحب یه فرزند دختر ۸ ساله بنام اتریسا. من و اتریسا تولدمون تو یه روز بود و با هم جشن میگرفتیم! دیپلمه بودم و شغلم آزاد بود، من و برادرام و پدرم و عموهام همه کاسب تو میدون شوش بودیم. اصولا خانواده دوست، آروم، کم حرف و مهربون بودم و با اینکه وضع مالی متوسطی داشتم در حد توانم به خیلیها کمک میکردم که بعد از رفتنم کسانی که بهشون کمک کرده بودم اینو به خانوادم گفتن…
وقتی اعتراضات سراسری با کشته شدن مهسا ژینا امینی در اواخر شهریور ماه ۱۴۰۱ شروع شد، من اون موقع کربلا بودم و برای کمک به زوار رفته بودم. وقتی برگشتم هنوز خستگی سفر از تنم بیرون نرفته بود که روز ۳ مهر ماه ۱۴۰۱ که مصادف با ۲۸ ماه صفر بود رفته بودم هیئت که برای کشیدن و پخش غذای نذری کمک کنم. قرار بود ساعت ده شب برم دنبال دخترم که ببرمش پارک، توی راه برگشت به خونه تو هفت حوض به اعتراضات برخوردم، سرکوبگرا وحشیانه با گلوله های جنگی به مردم بیدفاع شلیک میکردن، ناگهان یکیشون گلوله ای به طرف من شلیک کرد که به پهلوم و بعد به ریه ام اصابت کرد و غرق در خون افتادم کف خیابون و در جا کشته شدم…
وقتی اعتراضات سراسری با کشته شدن مهسا ژینا امینی در اواخر شهریور ماه ۱۴۰۱ شروع شد، من اون موقع کربلا بودم و برای کمک به زوار رفته بودم. وقتی برگشتم هنوز خستگی سفر از تنم بیرون نرفته بود که روز ۳ مهر ماه ۱۴۰۱ که مصادف با ۲۸ ماه صفر بود رفته بودم هیئت که برای کشیدن و پخش غذای نذری کمک کنم. قرار بود ساعت ده شب برم دنبال دخترم که ببرمش پارک، توی راه برگشت به خونه تو هفت حوض به اعتراضات برخوردم، سرکوبگرا وحشیانه با گلوله های جنگی به مردم بیدفاع شلیک میکردن، ناگهان یکیشون گلوله ای به طرف من شلیک کرد که به پهلوم و بعد به ریه ام اصابت کرد و غرق در خون افتادم کف خیابون و در جا کشته شدم…