«از تمام این تلاشهای بی نتیجهای که مانند ماهی قلابم را خونی و خالی رها میکنند و میروند خستهام. زندگی چه دریای بی انتها اما پوچی بود...»
Forwarded from ماهورا🌿
در من دختریست که میخواهد زندگی کند..
در من جنگلیست که در آرزوی تصرف جهان، شاخههایش را تا ابرهای آسمان سوق میدهد.
و ماده شیری سرکش و یاغی،
در انتظار رهایی از بند...
در من صاعقه ایست که برقش جهان را گرفته اما،
الکن است رعدش.
چرا که گلویش در دستان مرگ فشرده و
قلاب عشق حنجرهاش را میخراشد.
در من غنچه ایست،
که از بیآبی پژمرده اما،
تمام رودها به عشق او میخروشند...
در من ماه میخندد.
خورشید میگرید.
و هیچکس بیاد نمی آورد که آخرین بار چه کسی ستاره ها را شمرد...
در من جنگلیست که در آرزوی تصرف جهان، شاخههایش را تا ابرهای آسمان سوق میدهد.
و ماده شیری سرکش و یاغی،
در انتظار رهایی از بند...
در من صاعقه ایست که برقش جهان را گرفته اما،
الکن است رعدش.
چرا که گلویش در دستان مرگ فشرده و
قلاب عشق حنجرهاش را میخراشد.
در من غنچه ایست،
که از بیآبی پژمرده اما،
تمام رودها به عشق او میخروشند...
در من ماه میخندد.
خورشید میگرید.
و هیچکس بیاد نمی آورد که آخرین بار چه کسی ستاره ها را شمرد...
"مآهدُخت"
من نه در یادش، که در میانِ غیابِ او، زندگی میکنم؛ در میانهیِ همان “لفافهای” که هر روز، کمی تنگتر و سنگینتر، بر شانههایِ تنهاییام پیچیده میشود...
Forwarded from خیابانِ مجاورِ خانهی تو
عزیزترینم روزگار عجیبیست
این روزها به قند حل نشدهی تهِ استکان چای میمانم که کسی رغبتی به نوشیدنش ندارد
شبیه به شلیلِ رنگباختهای هستم
سخت و زبر که دندانِ لقِ دختربچهای را کنده و خونین و مالین برجای مانده
شبیه به البالویِ تهِ دیگِ مربا، لهشده تا زوالِ تن
خستهام درست مثل کودکی
که بهانتظار تابستان ماند اما تابستان هم چندان وفایی به او نکرد
عزیزترینم
اگر روزی به کنارت نشستم
دستانت را روی موهایم گذاشتم و از تو تمنای نوازش کردم؛
بدان انقدر از این جهان بریدهام که حتی سخنگفتن هم برایم معضل است
آنوقت برخیز
برایم چای دارچین دم کن
دستم را بگیر و ملحفهای از کشوی کنار کابینت قرض کن و میانِ حیاط گستردهاش کن
در آغوشم بکش و با من به تماشای آسمانِ کبود بنشین
به من اطمینان بده که غم خواهد رفت
هرچند که خود میدانم
اما شنیدنش از زبانِ پرحلاوت تو خالی از لطف نیست
جانانم
ایکاش دستکم من تنها نبودم که تو در خیالش زندهای ...
کاش اثری از من در رویاهای شبانهات پیدا میشد...
این روزها به قند حل نشدهی تهِ استکان چای میمانم که کسی رغبتی به نوشیدنش ندارد
شبیه به شلیلِ رنگباختهای هستم
سخت و زبر که دندانِ لقِ دختربچهای را کنده و خونین و مالین برجای مانده
شبیه به البالویِ تهِ دیگِ مربا، لهشده تا زوالِ تن
خستهام درست مثل کودکی
که بهانتظار تابستان ماند اما تابستان هم چندان وفایی به او نکرد
عزیزترینم
اگر روزی به کنارت نشستم
دستانت را روی موهایم گذاشتم و از تو تمنای نوازش کردم؛
بدان انقدر از این جهان بریدهام که حتی سخنگفتن هم برایم معضل است
آنوقت برخیز
برایم چای دارچین دم کن
دستم را بگیر و ملحفهای از کشوی کنار کابینت قرض کن و میانِ حیاط گستردهاش کن
در آغوشم بکش و با من به تماشای آسمانِ کبود بنشین
به من اطمینان بده که غم خواهد رفت
هرچند که خود میدانم
اما شنیدنش از زبانِ پرحلاوت تو خالی از لطف نیست
جانانم
ایکاش دستکم من تنها نبودم که تو در خیالش زندهای ...
کاش اثری از من در رویاهای شبانهات پیدا میشد...
تمنایِ یاری
❤2🔥1
این قلب ترک خورده من بند به مو بود
من عاشق او بودم و او عاشق “او” بود
باشد که به عشقش برسد هیچ نگفتم
یک عمر در این سینه غمش راز مگو بود
من روی خوش زندگی ام را که ندیدم
هر روز دعا کردم ای کاش دو رو بود
عمر کم و بی همدم و غرق غم و بی تو
چاقوی نداری همه دم زیر گلو بود
من زیر سرم سنگ لحد بود و دلم خوش
او زیر سرش نرم شبیه پر قو بود
✍سید تقی سیدی
من عاشق او بودم و او عاشق “او” بود
باشد که به عشقش برسد هیچ نگفتم
یک عمر در این سینه غمش راز مگو بود
من روی خوش زندگی ام را که ندیدم
هر روز دعا کردم ای کاش دو رو بود
عمر کم و بی همدم و غرق غم و بی تو
چاقوی نداری همه دم زیر گلو بود
من زیر سرم سنگ لحد بود و دلم خوش
او زیر سرش نرم شبیه پر قو بود
✍سید تقی سیدی
🕊3
واژه به واژه، ادبیات فارسی میتواند پناهی باشد برای ذهنی که از شلوغیِ جهان به تنگ آمده؛ و یکی از زیباترین اشکالِ نجات این است که جایی داشته باشی برای تمامِ آنچه نمیتوانی به آدمها بگویی ...
واژگان شنونده صبوری هستند ، اگر نیمهشب برگردید، با یک فنجان چای، منتظرتان نشسته اند . هروقت نیاز به تا صبح حرف زدن داشته باشید اعتراض نمیکنندواما شب هایی که چیزی برای گفتن نداشته باشید، باز هم کنارتان میمانند و از سکوت شما دلگیر نمیشود.
میتوانید ساعتها، در آغوش کلمات بمانید؛ بیآنکه کسی بپرسد چرا هنوز بیدارید، چرا اینقدر فکر میکنید، چرا امروز شبیه دیروز نیستید....
یک شب که دیدید جهان زیادی سنگین شده و حرفها آنقدر در گلویتان ماندهاند که دیگر راه نفس را بستهاند؛ بنویسید؛
اجازه دهید دلتنگی، شکل کلمه پیدا کند. بگذارید خشم، خودش را بنویسد و ترس، برای چند دقیقه از بدنتان بیرون بیاید و روی کاغذ بنشیند.
شاید شاهکار ادبی خلق نشود ولی بعضی نوشتهها هدفشان غوغا به پا کردن نیست، بعضی از نوشته ها هستند تا فقط شما را سالم از یک شب عبور دهند و تا صبح زنده برسانند...
قلم را رها بگذارید و آزادانه به رقص دراورید و فدصت دهید واژهها پیش از آنکه «درست» باشند، «زنده» باشند؛قرار نیست وقتی حالتان خراب است، نگرانِ نهاد و گزاره و فعل و فاعل باشید؛ بنویسید ،حتی اگر جملههایتان نیمهکارهاند و واژهها به هم نمیآیند، حتی اگر نوشتنتان به قیمت قهر کرد فعل و فاعل تمام شد ....
با چینش واژگان،جهانی را بر مبنای ارزو ها منطق خودتان خلق کنید، دنیایی که خالق و رب و پرودگارش شمایید و شما میتوانید بر هر چه حکومت کنید؛
گاه بر یک جمله، گاه بر یک صفحه و گاه بر یک جهان...
در این دنیا،شما تعیین میکنید چه چیزی متولد شود، چه چیزی بمیرد، چه کسی بماند و چه کسی برای همیشه از صفحهی بعد عبور نکند.
شما تصمیم میگیرید کدام آدم سزاوار رحمت باشد و کدامیک گرفتار غضب؛
میتوانید پادشاهی را با یک فعل از تخت پایین بکشید و با یک اسم، گدایی را صاحب تمام آسمان کنید.
اگر خواستید، غروب را آبی بنویسید و خورشید را بنفش و ماه را سبز ، یا شهری را که هرگز ندیدید، با جزئیاتِ کوچههایش خلق کنید...
میتوانید برای کسی که هیچوقت عذرخواهی نکرد، ده صفحه فرصتِ اعتراف بسازید... وگاه کسی را که در واقعیت هرگز به شما نرسید، در یک سطر به آغوش خود برگردانید، آدمی را که در جهان واقعی هیچوقت نتوانستید از خودتان دور کنید، در آخرین سطر تبعید کنید....
و بعد، قلم را زمین بگذارید
خواهید دید نوشتن نجات تان داده و شما را به زندگی بازگردانده ...
✍نغمه ترابی
واژگان شنونده صبوری هستند ، اگر نیمهشب برگردید، با یک فنجان چای، منتظرتان نشسته اند . هروقت نیاز به تا صبح حرف زدن داشته باشید اعتراض نمیکنندواما شب هایی که چیزی برای گفتن نداشته باشید، باز هم کنارتان میمانند و از سکوت شما دلگیر نمیشود.
میتوانید ساعتها، در آغوش کلمات بمانید؛ بیآنکه کسی بپرسد چرا هنوز بیدارید، چرا اینقدر فکر میکنید، چرا امروز شبیه دیروز نیستید....
یک شب که دیدید جهان زیادی سنگین شده و حرفها آنقدر در گلویتان ماندهاند که دیگر راه نفس را بستهاند؛ بنویسید؛
اجازه دهید دلتنگی، شکل کلمه پیدا کند. بگذارید خشم، خودش را بنویسد و ترس، برای چند دقیقه از بدنتان بیرون بیاید و روی کاغذ بنشیند.
شاید شاهکار ادبی خلق نشود ولی بعضی نوشتهها هدفشان غوغا به پا کردن نیست، بعضی از نوشته ها هستند تا فقط شما را سالم از یک شب عبور دهند و تا صبح زنده برسانند...
قلم را رها بگذارید و آزادانه به رقص دراورید و فدصت دهید واژهها پیش از آنکه «درست» باشند، «زنده» باشند؛قرار نیست وقتی حالتان خراب است، نگرانِ نهاد و گزاره و فعل و فاعل باشید؛ بنویسید ،حتی اگر جملههایتان نیمهکارهاند و واژهها به هم نمیآیند، حتی اگر نوشتنتان به قیمت قهر کرد فعل و فاعل تمام شد ....
با چینش واژگان،جهانی را بر مبنای ارزو ها منطق خودتان خلق کنید، دنیایی که خالق و رب و پرودگارش شمایید و شما میتوانید بر هر چه حکومت کنید؛
گاه بر یک جمله، گاه بر یک صفحه و گاه بر یک جهان...
در این دنیا،شما تعیین میکنید چه چیزی متولد شود، چه چیزی بمیرد، چه کسی بماند و چه کسی برای همیشه از صفحهی بعد عبور نکند.
شما تصمیم میگیرید کدام آدم سزاوار رحمت باشد و کدامیک گرفتار غضب؛
میتوانید پادشاهی را با یک فعل از تخت پایین بکشید و با یک اسم، گدایی را صاحب تمام آسمان کنید.
اگر خواستید، غروب را آبی بنویسید و خورشید را بنفش و ماه را سبز ، یا شهری را که هرگز ندیدید، با جزئیاتِ کوچههایش خلق کنید...
میتوانید برای کسی که هیچوقت عذرخواهی نکرد، ده صفحه فرصتِ اعتراف بسازید... وگاه کسی را که در واقعیت هرگز به شما نرسید، در یک سطر به آغوش خود برگردانید، آدمی را که در جهان واقعی هیچوقت نتوانستید از خودتان دور کنید، در آخرین سطر تبعید کنید....
و بعد، قلم را زمین بگذارید
خواهید دید نوشتن نجات تان داده و شما را به زندگی بازگردانده ...
✍نغمه ترابی
❤🔥2💘1
نخست دیر زمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی باز گرفتم
در پیرامون من ، همه چیز
به هیات او در آمده بود
آن گاه دانستم که مرا دیگر از او گزیر نیست
چندان که چون نظر از وی باز گرفتم
در پیرامون من ، همه چیز
به هیات او در آمده بود
آن گاه دانستم که مرا دیگر از او گزیر نیست
من از نیامدنِ تو ، هزاران فردا ساختم
نه دستِ تو به دلم خورد نه قولِ ماندن دادی
من از خیالِ تو، آرامشِ بیجا ساختم
اگر شکست دلم از گناهِ عشق نبود
من از شایدِ تو، تمام حتما هارا ساختم
تو هیچ جرمی نداشتی، خطا همیشه از من است که از سکوتت، آواز دوستت دارم ساختم...
نه دستِ تو به دلم خورد نه قولِ ماندن دادی
من از خیالِ تو، آرامشِ بیجا ساختم
اگر شکست دلم از گناهِ عشق نبود
من از شایدِ تو، تمام حتما هارا ساختم
تو هیچ جرمی نداشتی، خطا همیشه از من است که از سکوتت، آواز دوستت دارم ساختم...
هر چه به جز خيالِ او
قصد حريمِ دل كند
دَر نگشايمش به رو،
از دَرِ دل، برانمش ...
✍️مولانا
قصد حريمِ دل كند
دَر نگشايمش به رو،
از دَرِ دل، برانمش ...
✍️مولانا
Forwarded from «خُـنـیـاگَـر»
به هدف نیست ، هر اندازه که ماهر باشی
عشق ، تیریست که آخر به خطا خواهد رفت
عشق ، تیریست که آخر به خطا خواهد رفت
Forwarded from Ali Saedi | علی ساعدی
شب شروع ماجراست
خالی از راه فرار
غم قیام میکنه
لشکر مست بی قرار.......
خالی از راه فرار
غم قیام میکنه
لشکر مست بی قرار.......