This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ولادت امام علی علیه السلام و روز پدر بر همه مردان مبارک باد...🌺
❤2
برای خودت دلخوشی داشتهباش! شده به وسعت یک کتابخانه، باغچه، گلدان، قفسهی لیوان، مجسمه، یا حتی کمدی پر از عطر و کیف و لباسهایی که دوستشان داری. نگذار که پیچیدگیهای دنیا تو را ببلعد! نگذار رنجهای بزرگسالی و سختگیریهای زندگی از تو یک انسان دلمرده بسازد!
برای خودت دلخوشی داشتهباش و خوشحال باش که هنوز هم کودک درونی داری که اهمیتی نمیدهد تو چقدر درگیری و برای خواستههایش پا میکوبد و قشقرق به راه میاندازد و تو را تسلیم میکند!
برای خودت دلخوشی داشتهباش، نگذار لابلای پیچیدگیهای زیستن، بیپناه بمانی و از بین بروی.
#نرگس_صرافیان_طوفان
برای خودت دلخوشی داشتهباش و خوشحال باش که هنوز هم کودک درونی داری که اهمیتی نمیدهد تو چقدر درگیری و برای خواستههایش پا میکوبد و قشقرق به راه میاندازد و تو را تسلیم میکند!
برای خودت دلخوشی داشتهباش، نگذار لابلای پیچیدگیهای زیستن، بیپناه بمانی و از بین بروی.
#نرگس_صرافیان_طوفان
❤1
شیک موزیک
Musicshiks.com
_Shakila -
دراین دیار خسته کش دیگر بریده نفسم
هرچه تلاش میکنم به آرامش نمیرسم
در این دیار خسته کش وجوده من بیهوده شد
ارثیه های عاطفی این جا از من ربوده شد
روز نفس نفس زنان رو به سراب میروم
خشک گلو و تشنه لب به عشق آب میروم
شب که به خانه می رسم شکسته بال و خسته جان
در غم فردای دگر باز به خواب میروم
از تن خشک شاخ گل توقع جوانه نیست
اسبه نفس بریده را طاقت تازیانه نیست
از گل چهره سوخته طراوتی طلب نکن
برای رفعه تشنگی تکیه به تشنه لب نکن
فرشته نجات من دیر به ما رسیده ای
کهنه شده است زخم ما کوشش بی سبب نکن
کهنه شده است زخم ما کوشش بی سبب نکن
#شکیلا
دراین دیار خسته کش دیگر بریده نفسم
هرچه تلاش میکنم به آرامش نمیرسم
در این دیار خسته کش وجوده من بیهوده شد
ارثیه های عاطفی این جا از من ربوده شد
روز نفس نفس زنان رو به سراب میروم
خشک گلو و تشنه لب به عشق آب میروم
شب که به خانه می رسم شکسته بال و خسته جان
در غم فردای دگر باز به خواب میروم
از تن خشک شاخ گل توقع جوانه نیست
اسبه نفس بریده را طاقت تازیانه نیست
از گل چهره سوخته طراوتی طلب نکن
برای رفعه تشنگی تکیه به تشنه لب نکن
فرشته نجات من دیر به ما رسیده ای
کهنه شده است زخم ما کوشش بی سبب نکن
کهنه شده است زخم ما کوشش بی سبب نکن
#شکیلا
❤1
دلم سکوت
دلم آرامش میخواهد
دلم یک جای دور و دنج میخواهد
خسته ام از روزگار
از اینهمه صدا و قیل و قال
از اینهمه در و دیوار
از این سقفهای تیره و تار
از اینهمه پرده بر پنجره ها..
و از اینهمه سیم در کوچه ها...
سرم پر از صدای امواج است
هر جا که میروم حرف ناباب است
صحبت از گرانی و قحط ارزاق است
حرف اختلاس و اغتشاش و جنگ
خسته ام از این همه دنگادنگ
دلم لک زده برای یک حال قشنگ
شامگاه دوشنبه
پانزدهم دیماه ۱۴۰۴
دلم آرامش میخواهد
دلم یک جای دور و دنج میخواهد
خسته ام از روزگار
از اینهمه صدا و قیل و قال
از اینهمه در و دیوار
از این سقفهای تیره و تار
از اینهمه پرده بر پنجره ها..
و از اینهمه سیم در کوچه ها...
سرم پر از صدای امواج است
هر جا که میروم حرف ناباب است
صحبت از گرانی و قحط ارزاق است
حرف اختلاس و اغتشاش و جنگ
خسته ام از این همه دنگادنگ
دلم لک زده برای یک حال قشنگ
شامگاه دوشنبه
پانزدهم دیماه ۱۴۰۴
👏3🥰1
Forwarded from معرفت (دهقانی)
اویی
صدایی که از پشت کوههای کوشش میآید...
#سید محمد علوی
#نوش آباد# شهر زیر زمینی ص۱۹۰
مرگ واژه کاری خرد و خام نیست.
اگر واژهای بمیرد، سوگی است بزرگ و فراگیر.
زیرا واژه با مرگ خویش، پارهای از فرهنگ و تاریخ ایران را میمیراند.
#میرجلالالدین کزازی
اویی دیگر نمی میرد...
صدایی که از پشت کوههای کوشش میآید...
#سید محمد علوی
#نوش آباد# شهر زیر زمینی ص۱۹۰
مرگ واژه کاری خرد و خام نیست.
اگر واژهای بمیرد، سوگی است بزرگ و فراگیر.
زیرا واژه با مرگ خویش، پارهای از فرهنگ و تاریخ ایران را میمیراند.
#میرجلالالدین کزازی
اویی دیگر نمی میرد...
❤3
#نوش آباد
شهر زیر زمینی (ق۱)
این کتاب مانند تاجی مرصع است بر سر نوش آباد.
مانند قبایی زرین است بر پیکر فرهنگ و تاریخ ما.
و این اغراق نیست.
از دل این کتاب بوی هزاران سالگی میآید، بوی اصالت ما...
کتاب با مقدمه ای زیبا آغاز میشود.
با لحن توصیف ، با کلامی لطیف، آمیخته به رویا ، پرداخته با نثری زیبا،و آذین شده با شعر و سرشار از شور...
سفر بر بال رویا آغاز میشود.
نویسنده احوال کویر را چنان زیبا توصیف میکند که از جوهر قلمش بوی هبوط و اشراق میتراود.
گویی دست او در دست شریعتی است و ندوشن را مشق میکند و بوی سهروردی میدهد .
توصیف ها حس و حال مائده های زمینی را نیز دارد .
صفای ریگهای روان را رودکی وار میسراید و دل را با بال وجد به عهد میترا و ناهید میبرد .
به روزگار روشن آتش ...
و ناگاه لشکر تاریکی می تازد و سایه شوم خود را بر سر شهر میافکند...
باید پناهی جست...
پیشینیان راه نشان میدهند ،
باید به دل زمین پناه برد!
مثل جمشید.
کار با کندن زمین شروع میشود،
کلنگ به کلنگ...ساعت به ساعت...
روزها و هفته ها و ماه ها و سالها...
و بالاخره جان پناه ساخته میشود.
جان پناهی که اکنون نشان فخر و هویت ماست.
ادامه دارد...
شهر زیر زمینی (ق۱)
این کتاب مانند تاجی مرصع است بر سر نوش آباد.
مانند قبایی زرین است بر پیکر فرهنگ و تاریخ ما.
و این اغراق نیست.
از دل این کتاب بوی هزاران سالگی میآید، بوی اصالت ما...
کتاب با مقدمه ای زیبا آغاز میشود.
با لحن توصیف ، با کلامی لطیف، آمیخته به رویا ، پرداخته با نثری زیبا،و آذین شده با شعر و سرشار از شور...
سفر بر بال رویا آغاز میشود.
نویسنده احوال کویر را چنان زیبا توصیف میکند که از جوهر قلمش بوی هبوط و اشراق میتراود.
گویی دست او در دست شریعتی است و ندوشن را مشق میکند و بوی سهروردی میدهد .
توصیف ها حس و حال مائده های زمینی را نیز دارد .
صفای ریگهای روان را رودکی وار میسراید و دل را با بال وجد به عهد میترا و ناهید میبرد .
به روزگار روشن آتش ...
و ناگاه لشکر تاریکی می تازد و سایه شوم خود را بر سر شهر میافکند...
باید پناهی جست...
پیشینیان راه نشان میدهند ،
باید به دل زمین پناه برد!
مثل جمشید.
کار با کندن زمین شروع میشود،
کلنگ به کلنگ...ساعت به ساعت...
روزها و هفته ها و ماه ها و سالها...
و بالاخره جان پناه ساخته میشود.
جان پناهی که اکنون نشان فخر و هویت ماست.
ادامه دارد...
❤3
نوش آباد
شهر زیر زمینی (ق ۲)
شهری که بتواند حماسه خلق کند ، شهر بزرگی است.
در این دیار حماسهای خلق شده
شهری در زیر زمین ساخته میشود که حافظ زندگانِ روی زمین است.
با خاکی که از دل زمین برداشته میشود ، جان پناهی دیگر ساخته میشود در روی زمین .
قلعهای بزرگ و مستحکم در همین آبادی که قرنها مردم را در پناه خود جای میدهد.
نام این آبادی انوش آباد است.
ریشه این نام از کجاست؟
نویسنده با رجوع به اسناد ما را به دوره ساسانی و آب و هوای خوش و سرچشمهها میبرد.
به نامیراها و جاودانیها و روزگار انوشگی
از این رهگذر به نامهای باستانیِ دیگر همسایهها نیز میپردازد و ریشه و قدمت آنها را در ارتباط با نوش آباد، یاد آور میشود.
از پیشینههایی مثل زیارت چاه و چهل دختران و زیارت خاتون و ربط آنها با معابد ناهید که کمتر شنیدهایم.
از اویی که جلوه ای از آب است آنگاه که به قنات وصل میشود و به جریان حیات در زیر زمین .
از آیینهای دیروزی و امروزی میگوید و از پیشینه و ارتباط آنها با یکدیگر.
از جشنهای کهن میگوید و از مراسمهای به جا مانده از آن دوران.
و اینهمه یک حرف دارد و آن این است که :
هر چقدر تاریخ تحریف شود یا تغییر کند ، روزی هویت از دل خاک سر بر میدارد و میگوید من هنوز زندهام !
هویت و فرهنگ مثل درختی میماند کهن با ریشههایی دور و دراز در قلب یک خاک.
حتی اگر تنه درخت را قطع کنند ، ریشهها زنده اند و دوباره سر به آسمان بر میدارند.
حیات یک ملت در حفظ فرهنگ و هویت اوست.
کتابِ شهر زیر زمینی سند تاریخی و یادآور هویت ماست.
اگر طالب آینده روشنی هستیم باید به گذشته و تاریخ خود آگاه باشیم.
یادمان باشد :
ملتی که گذشته خود را فراموش کند آیندهای نخواهد داشت.
#مادر#دانیال
شهر زیر زمینی (ق ۲)
شهری که بتواند حماسه خلق کند ، شهر بزرگی است.
در این دیار حماسهای خلق شده
شهری در زیر زمین ساخته میشود که حافظ زندگانِ روی زمین است.
با خاکی که از دل زمین برداشته میشود ، جان پناهی دیگر ساخته میشود در روی زمین .
قلعهای بزرگ و مستحکم در همین آبادی که قرنها مردم را در پناه خود جای میدهد.
نام این آبادی انوش آباد است.
ریشه این نام از کجاست؟
نویسنده با رجوع به اسناد ما را به دوره ساسانی و آب و هوای خوش و سرچشمهها میبرد.
به نامیراها و جاودانیها و روزگار انوشگی
از این رهگذر به نامهای باستانیِ دیگر همسایهها نیز میپردازد و ریشه و قدمت آنها را در ارتباط با نوش آباد، یاد آور میشود.
از پیشینههایی مثل زیارت چاه و چهل دختران و زیارت خاتون و ربط آنها با معابد ناهید که کمتر شنیدهایم.
از اویی که جلوه ای از آب است آنگاه که به قنات وصل میشود و به جریان حیات در زیر زمین .
از آیینهای دیروزی و امروزی میگوید و از پیشینه و ارتباط آنها با یکدیگر.
از جشنهای کهن میگوید و از مراسمهای به جا مانده از آن دوران.
و اینهمه یک حرف دارد و آن این است که :
هر چقدر تاریخ تحریف شود یا تغییر کند ، روزی هویت از دل خاک سر بر میدارد و میگوید من هنوز زندهام !
هویت و فرهنگ مثل درختی میماند کهن با ریشههایی دور و دراز در قلب یک خاک.
حتی اگر تنه درخت را قطع کنند ، ریشهها زنده اند و دوباره سر به آسمان بر میدارند.
حیات یک ملت در حفظ فرهنگ و هویت اوست.
کتابِ شهر زیر زمینی سند تاریخی و یادآور هویت ماست.
اگر طالب آینده روشنی هستیم باید به گذشته و تاریخ خود آگاه باشیم.
یادمان باشد :
ملتی که گذشته خود را فراموش کند آیندهای نخواهد داشت.
#مادر#دانیال
❤3
نوش آباد
شهر زیر زمینی (ق۳)
تاریخ عمومی ایران را نمیشود نوشت، مگر این که تاریخ های محلی و سابقهی ولایات کوچک و بزرگ تنظیم شود.
#باستانی پاریزی
در کتاب شهر زیر زمینی در راستای پرداختن به تاریخ نوش آباد به فرمایش باستانی پاریزی عمل شده است.
در قسمتی از کتاب بعنوان همسایه هفت هزار سالگان با استناد به کتاب تمدن سیلک و چند کتاب تاریخی دیگر ، حدود نوش آباد و همجواری آن با آران و بیدگل و کاشان بیان شده و شکل گیری تمدن سیلک را به روایت تاریخ باز میگوید.
شکل گیری و پیدایش کاریزهای دیه فین را به جمشید شاه نسبت میدهد و از چشمه فین بعنوان قدیمی ترین چشمه این دیار نام میبرد.
چشمه ای که سی و سه آسیا را به گردش در میآورده است.
به روایت نویسنده تاریخ کاشان، حسن نراقی احتمال سکونت اهالی سیلک در نوش آباد نیز وجود داشته است .اما به گذر اکاسره نیز اشاره شده است.
در جایی دیگر از کتاب ،نوش آباد را همسایه آفتاب و آب و باد میخواند.
همسایه باد و بیدگل ،
نیاسر و دهنار و موغار و ابیانه.
همسایگی چهار عنصرِ آب و باد و آتش و خاک ، و حیات یعنی دوستی همین چهار عنصر.
بعد از ذکر حدود و همسایگان، از شیوه زندگی و خلق و خوی مردم کویر صحبت میشود.
زندگی کویر در گرو حیات قنات است.
نویسنده از قناتها میگوید و از مزارع کویر.
از قول راویان کویر ، گزیده و دلنشین میگوید.
و چنان اقوال را بجا و به موقع در کنار هم میچیند و با جملات مناسب بهم ربط میدهد که اگر منبع و مآخذ ذکر نشود خواننده متوجه چند دستی کلام نمیشود.
این توانایی در چینش و ربط کلام و ایجاد یک متن نو ، حاصل سالها مطالعه در آثار نویسندگان است.
نوشتن یک کتاب تاریخی ، با استناد به اسناد ، و روایت روایات ، و نیز برشمردن امثال، مزین شده با اشعار ناب و کمیاب و مرتب شده با قلمی سرشار از احساس کار آسانی نیست.
برای فهم بزرگی و سختی کار، کافیست تعداد منابع ذکر شده را بشماریم و به این فکر کنیم که خواندن و بررسی اینهمه کتاب و استخراج مطالب مربوطه ، چقدر زمان برده است!
و هنوز تا پایان کار راه بسیاری است.
پردازش و پیوستن و پیراستن و ویراستن مطالب که دیگر کار عظیمی است و دانش و دقت بسیار میخواهد.
انجام یک چنین کار بزرگی ، فقط در حوصله عشق میگنجد.
کاری که نه تنها نفع مادی ندارد ، مایه گذاشتن و از مایه خوردن هم دارد.
بماند که در این راه یارخاطر کم است و بار خاطر بسیار...
با اینهمه عشق کار خودش را میکند و میراث ماندگار شهر بدست فرزندی عاشق از خاک جویباره، خلق میشود.
این اثبات تعلق است به خاک خود .
این کتاب حاصل سالها خاک خوردن در دل زمین و خون دل خوردن از اهل زمانه است و
جوهری دارد به رنگ عشق...
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق...
این نامیرایی مبارک باد.
#مادر#دانیال
شهر زیر زمینی (ق۳)
تاریخ عمومی ایران را نمیشود نوشت، مگر این که تاریخ های محلی و سابقهی ولایات کوچک و بزرگ تنظیم شود.
#باستانی پاریزی
در کتاب شهر زیر زمینی در راستای پرداختن به تاریخ نوش آباد به فرمایش باستانی پاریزی عمل شده است.
در قسمتی از کتاب بعنوان همسایه هفت هزار سالگان با استناد به کتاب تمدن سیلک و چند کتاب تاریخی دیگر ، حدود نوش آباد و همجواری آن با آران و بیدگل و کاشان بیان شده و شکل گیری تمدن سیلک را به روایت تاریخ باز میگوید.
شکل گیری و پیدایش کاریزهای دیه فین را به جمشید شاه نسبت میدهد و از چشمه فین بعنوان قدیمی ترین چشمه این دیار نام میبرد.
چشمه ای که سی و سه آسیا را به گردش در میآورده است.
به روایت نویسنده تاریخ کاشان، حسن نراقی احتمال سکونت اهالی سیلک در نوش آباد نیز وجود داشته است .اما به گذر اکاسره نیز اشاره شده است.
در جایی دیگر از کتاب ،نوش آباد را همسایه آفتاب و آب و باد میخواند.
همسایه باد و بیدگل ،
نیاسر و دهنار و موغار و ابیانه.
همسایگی چهار عنصرِ آب و باد و آتش و خاک ، و حیات یعنی دوستی همین چهار عنصر.
بعد از ذکر حدود و همسایگان، از شیوه زندگی و خلق و خوی مردم کویر صحبت میشود.
زندگی کویر در گرو حیات قنات است.
نویسنده از قناتها میگوید و از مزارع کویر.
از قول راویان کویر ، گزیده و دلنشین میگوید.
و چنان اقوال را بجا و به موقع در کنار هم میچیند و با جملات مناسب بهم ربط میدهد که اگر منبع و مآخذ ذکر نشود خواننده متوجه چند دستی کلام نمیشود.
این توانایی در چینش و ربط کلام و ایجاد یک متن نو ، حاصل سالها مطالعه در آثار نویسندگان است.
نوشتن یک کتاب تاریخی ، با استناد به اسناد ، و روایت روایات ، و نیز برشمردن امثال، مزین شده با اشعار ناب و کمیاب و مرتب شده با قلمی سرشار از احساس کار آسانی نیست.
برای فهم بزرگی و سختی کار، کافیست تعداد منابع ذکر شده را بشماریم و به این فکر کنیم که خواندن و بررسی اینهمه کتاب و استخراج مطالب مربوطه ، چقدر زمان برده است!
و هنوز تا پایان کار راه بسیاری است.
پردازش و پیوستن و پیراستن و ویراستن مطالب که دیگر کار عظیمی است و دانش و دقت بسیار میخواهد.
انجام یک چنین کار بزرگی ، فقط در حوصله عشق میگنجد.
کاری که نه تنها نفع مادی ندارد ، مایه گذاشتن و از مایه خوردن هم دارد.
بماند که در این راه یارخاطر کم است و بار خاطر بسیار...
با اینهمه عشق کار خودش را میکند و میراث ماندگار شهر بدست فرزندی عاشق از خاک جویباره، خلق میشود.
این اثبات تعلق است به خاک خود .
این کتاب حاصل سالها خاک خوردن در دل زمین و خون دل خوردن از اهل زمانه است و
جوهری دارد به رنگ عشق...
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق...
این نامیرایی مبارک باد.
#مادر#دانیال
❤1
Forwarded from فاطمه رئیسی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🎥 کلیپ وایرال شده و پر بازدید این روزها از شهر زیرزمینی نوش آباد
اینجا شهر زیرزمینی نوش آباد است ✅
نه شهر زیرزمینی اویی ❌
🔹اون کسانی که واژه "شهر زیرزمینی اویی" را به جای "شهر زیرزمینی نوش آباد" بر سر زبان ها انداختند و همچنان به این اشتباه خود اصرار دارند، بی شک به این کهن دیار و مردمانش خیانتی کرده اند ماندگار.
🔹وقتی «شهر زیرزمینی نوشآباد» را عامدانه به «شهر زیرزمینی اویی» تقلیل میدهند، این فقط بازی با واژهها نیست؛ این حذف نام نوشآباد از حافظه تاریخی است.
«نام نوش آباد حذف شدنی نیست»
✅ #شهر_زیر_زمینی_نوشآباد ✅
•┈•┈✾🌐✾┈•┈•
📡 رسانه رسمی نوش آبادی ها :
🆔 @nooshabadiha
اینجا شهر زیرزمینی نوش آباد است ✅
نه شهر زیرزمینی اویی ❌
🔹اون کسانی که واژه "شهر زیرزمینی اویی" را به جای "شهر زیرزمینی نوش آباد" بر سر زبان ها انداختند و همچنان به این اشتباه خود اصرار دارند، بی شک به این کهن دیار و مردمانش خیانتی کرده اند ماندگار.
🔹وقتی «شهر زیرزمینی نوشآباد» را عامدانه به «شهر زیرزمینی اویی» تقلیل میدهند، این فقط بازی با واژهها نیست؛ این حذف نام نوشآباد از حافظه تاریخی است.
«نام نوش آباد حذف شدنی نیست»
✅ #شهر_زیر_زمینی_نوشآباد ✅
•┈•┈✾🌐✾┈•┈•
📡 رسانه رسمی نوش آبادی ها :
🆔 @nooshabadiha
👏3🥰1
Forwarded from 🌻 مهر و ماه 💝
و غم نخوری
و نومید نشوی
از دراز شدن ظلمت،
که چون تاریکی دراز آید
بعد از آن روشنی دراز آید…
#شمس_تبریزی
۱۳۵🌸
و نومید نشوی
از دراز شدن ظلمت،
که چون تاریکی دراز آید
بعد از آن روشنی دراز آید…
#شمس_تبریزی
۱۳۵🌸
😢1
وقت وقت است...
هر چه میخواهد دل تنگت بگو...
مهربانم امشب حال دلم با تو خوبست...
دلم میخاد برات حرف بزنم، یعنی حس میکنم امشب خودت به دلم اذن صحبت دادی.
امروز عجیب دل تنگ و بیقرار بودم
یه دلتنگی بی علاج که علاجش فقط حس حضور مهربان خودته...
امروز و امشب دوسه باری صدای شکستن دل خودم را شنیدم
بزار همین آخریشو برات بگم،
داشتم فیلم میدیم ، توی فیلم یه مرد ظالم به مرد مظلومی ستم کرد. پسر مرد مظلوم به طرفداری پدر آمد.
کار به شکایت و پاسگاه کشید.
اما چون دست ظالم قوی بود دستبند به دست پسر مرد مظلوم زدند که راهی زندان کنند.
پسر که سرباز بود یادش آمد به مافوق خود خبر بدهد و از او کمک بخواهد.
شماره مافوقش را به رئیس پاسگاه داد و از او خواست تا برایش شماره بگیرد.
رئیس پاسگاه با دیدن نام مافوق او را شناخت و دانست که مافوق او شخص قدرتمند و صاحب نفوذی است و بی اعتنایی به خواسته سرباز را جایز ندانست.
لذا اجازه داد سرباز تماس بگیرد.
مافوق سرباز را تحویل گرفت و به رئیس پاسگاه که مبهوت مانده بود گفت :امر میکنم بلافاصله او را آزاد کنید!
رئیس پاسگاه گفت چشم قربان و مشغول بستن پرونده بود که مجددا مافوق تماس گرفت تا از آزادی سرباز خاطر جمع شود.
رییس پاسگاهِ حیران، سرباز را آزاد کرد.
سرباز دل خوش به داشتن چنین پشتیبانی قدر ، لبخندی عمیق بر لب، با دلی قرص بسوی خانه رفت.
مهربانم دیدن این صحنه دل مرا زیر و رو کرد و اشکم را در آورد.
خودت در دلم بودی و شنیدی که صدایت کردم و گفتم ای مافوق همه عالم ، یک سرباز به عنایت مافوقی چنین پشت گرم و دلخوش است.
منهم دلم با تو خوشست
به همین نزدیکی قشنگت
به بنده نوازی های دم به دمت
به مهربانی های بی پایانت
به دلجویی های کبریایی ات...
چقدر خوبست که بنده تو را دارد
تو که قرار دل هر بیقراری
آه ای آرام دلم ...
من این نجوای عاشقانه مان را برای همه میگویم تا به یاد همه آشفتگان بیاورم که ما بندگان چون تو خدای مهربانی داریم که
همیشه آغوشت به رویمان باز است و هرگز تنهایمان نمیگذاری و امشب من با دلم شنیدم که گفتی هر چه میخواهد دل تنگت بگو...
مهربانم میدانم که دلتنگی ام را دیدی و رخصت بیان دادی و گرنه تو که همه چیز را میدانی...
مهربانم دعایی دارم بگویم و سر بدامنت بگذارم،
ای پناه مهربانم ، میدانی که ظالمان، روزگارمان را سخت آشفته اند، ما را در پناه امن خویش گیر و دلهایمان را با نگاه مهربانت آرام کن.
آااامین یا رحیم و یا لطیف
هر چه میخواهد دل تنگت بگو...
مهربانم امشب حال دلم با تو خوبست...
دلم میخاد برات حرف بزنم، یعنی حس میکنم امشب خودت به دلم اذن صحبت دادی.
امروز عجیب دل تنگ و بیقرار بودم
یه دلتنگی بی علاج که علاجش فقط حس حضور مهربان خودته...
امروز و امشب دوسه باری صدای شکستن دل خودم را شنیدم
بزار همین آخریشو برات بگم،
داشتم فیلم میدیم ، توی فیلم یه مرد ظالم به مرد مظلومی ستم کرد. پسر مرد مظلوم به طرفداری پدر آمد.
کار به شکایت و پاسگاه کشید.
اما چون دست ظالم قوی بود دستبند به دست پسر مرد مظلوم زدند که راهی زندان کنند.
پسر که سرباز بود یادش آمد به مافوق خود خبر بدهد و از او کمک بخواهد.
شماره مافوقش را به رئیس پاسگاه داد و از او خواست تا برایش شماره بگیرد.
رئیس پاسگاه با دیدن نام مافوق او را شناخت و دانست که مافوق او شخص قدرتمند و صاحب نفوذی است و بی اعتنایی به خواسته سرباز را جایز ندانست.
لذا اجازه داد سرباز تماس بگیرد.
مافوق سرباز را تحویل گرفت و به رئیس پاسگاه که مبهوت مانده بود گفت :امر میکنم بلافاصله او را آزاد کنید!
رئیس پاسگاه گفت چشم قربان و مشغول بستن پرونده بود که مجددا مافوق تماس گرفت تا از آزادی سرباز خاطر جمع شود.
رییس پاسگاهِ حیران، سرباز را آزاد کرد.
سرباز دل خوش به داشتن چنین پشتیبانی قدر ، لبخندی عمیق بر لب، با دلی قرص بسوی خانه رفت.
مهربانم دیدن این صحنه دل مرا زیر و رو کرد و اشکم را در آورد.
خودت در دلم بودی و شنیدی که صدایت کردم و گفتم ای مافوق همه عالم ، یک سرباز به عنایت مافوقی چنین پشت گرم و دلخوش است.
منهم دلم با تو خوشست
به همین نزدیکی قشنگت
به بنده نوازی های دم به دمت
به مهربانی های بی پایانت
به دلجویی های کبریایی ات...
چقدر خوبست که بنده تو را دارد
تو که قرار دل هر بیقراری
آه ای آرام دلم ...
من این نجوای عاشقانه مان را برای همه میگویم تا به یاد همه آشفتگان بیاورم که ما بندگان چون تو خدای مهربانی داریم که
همیشه آغوشت به رویمان باز است و هرگز تنهایمان نمیگذاری و امشب من با دلم شنیدم که گفتی هر چه میخواهد دل تنگت بگو...
مهربانم میدانم که دلتنگی ام را دیدی و رخصت بیان دادی و گرنه تو که همه چیز را میدانی...
مهربانم دعایی دارم بگویم و سر بدامنت بگذارم،
ای پناه مهربانم ، میدانی که ظالمان، روزگارمان را سخت آشفته اند، ما را در پناه امن خویش گیر و دلهایمان را با نگاه مهربانت آرام کن.
آااامین یا رحیم و یا لطیف
❤3😢1
منت زندگی....
یک ریز حرف میزند.
حتی نگاه هم نمیکند.
دستش به فرمان است و نگاهش به مسیر.
از همه چیز مینالد، از بی اعتقادی، از بی اعتمادی، از حال و روز جوانها، از بی ثباتی ازدواجها ، از جریمه های اشتباهی ،از بیدادِ گرانی ، از بی جانی خودش که دیگر رمق سگ دو زدن ندارد .
میگوید صاحب سه فرزندم ، یکی خانه شوهر است، یکی نرفته برگشته و افسردگی گرفته و مدام در راه دکتر اعصاب است ، یکی هم هشت سالشه و من حتی وقت ندارم او را سیر ببینم.
دخترم خوابست که من از خانه میزنم بیرون و خوابست که به خانه بر میگردم.
با ده تومن حقوق باز نشست شده ام و با اینکه صبح تا شب میدوم بازهم سر و ته زندگی به هم نمیآید.
با این ماشین قراضه هر چه در میاورم بیشترش خرج خودش میشه.
بریده ام آنقدر خسته ام که مرگ برام آرزو شده.
ای کاش عمر مثل لامپ برق کلید داشت و هر وقت دلت میخواست کلیدش را میزدی و خاموش میشد.
آخر این چه زنده بودنی است؟
فقط منت زندگی بر سرمان است.
از بوق سگ تا نصف شب میدوم که فقط یه بخور و نمیر در بیاورم.
خدا نکند مریضی یا خرابی پیش بیاید.
دیگر از پسش بر نمیایی.
به هیچ وجه نمی توانی کنده اش را تا کنی.
دندان بچه ات خراب میشود رهایش میکنی.
قلب زنت درد میکنه به رویت نمیآوری.
خودت را که دیگر خیلی وقت است از یاد برده ای...
فکر میکنید من چند سال دارم؟
همه فکر میکنند هفتاد سالمه از بس که درد توی دلمه...
مردی که نتونه یه زندگی ساده برای زن و بچه اش تامین کنه دیگه با چه غروری زندگی کنه؟
خسته ام از این زندگی...
خسته...خیلی خسته...
به مقصد رسیده ایم.پیاده میشویم و او را به صرف چای دعوت میکنیم.
تشکر میکند و میرود...
انگار خستگی او جا میماند روی روح و روان من...
مدام حرفهایش توی سرم تکرار میشود...
هر جا میروم همینست.
از همه ی جانها صدای جرق جرق میآید...
صدای خرد شدن استخوان آدمها ...
بیاد داستان بینوایان میافتم.
آنجا که مردی زیر چرخ گاری سنگین گرفتار شده بود و استخوانش زیر چرخ گاری در حال خرد شدن بود،شهردار مادلن رسید و شانه اش را زیر گاری داد و آن مرد را نجات داد.
او کسی نبود جز ژان والژان .
کسی از جنس مردم دردمند...
در دلم گفتم کاش هر شهری یک شهردار مادلن میداشت که درد مردم را بفهمد.که شانه هایش با درد مردم آشنا باشد.
نه یک خطیبی که با شکم سیر،خطبه قناعت بخواند...
یک ریز حرف میزند.
حتی نگاه هم نمیکند.
دستش به فرمان است و نگاهش به مسیر.
از همه چیز مینالد، از بی اعتقادی، از بی اعتمادی، از حال و روز جوانها، از بی ثباتی ازدواجها ، از جریمه های اشتباهی ،از بیدادِ گرانی ، از بی جانی خودش که دیگر رمق سگ دو زدن ندارد .
میگوید صاحب سه فرزندم ، یکی خانه شوهر است، یکی نرفته برگشته و افسردگی گرفته و مدام در راه دکتر اعصاب است ، یکی هم هشت سالشه و من حتی وقت ندارم او را سیر ببینم.
دخترم خوابست که من از خانه میزنم بیرون و خوابست که به خانه بر میگردم.
با ده تومن حقوق باز نشست شده ام و با اینکه صبح تا شب میدوم بازهم سر و ته زندگی به هم نمیآید.
با این ماشین قراضه هر چه در میاورم بیشترش خرج خودش میشه.
بریده ام آنقدر خسته ام که مرگ برام آرزو شده.
ای کاش عمر مثل لامپ برق کلید داشت و هر وقت دلت میخواست کلیدش را میزدی و خاموش میشد.
آخر این چه زنده بودنی است؟
فقط منت زندگی بر سرمان است.
از بوق سگ تا نصف شب میدوم که فقط یه بخور و نمیر در بیاورم.
خدا نکند مریضی یا خرابی پیش بیاید.
دیگر از پسش بر نمیایی.
به هیچ وجه نمی توانی کنده اش را تا کنی.
دندان بچه ات خراب میشود رهایش میکنی.
قلب زنت درد میکنه به رویت نمیآوری.
خودت را که دیگر خیلی وقت است از یاد برده ای...
فکر میکنید من چند سال دارم؟
همه فکر میکنند هفتاد سالمه از بس که درد توی دلمه...
مردی که نتونه یه زندگی ساده برای زن و بچه اش تامین کنه دیگه با چه غروری زندگی کنه؟
خسته ام از این زندگی...
خسته...خیلی خسته...
به مقصد رسیده ایم.پیاده میشویم و او را به صرف چای دعوت میکنیم.
تشکر میکند و میرود...
انگار خستگی او جا میماند روی روح و روان من...
مدام حرفهایش توی سرم تکرار میشود...
هر جا میروم همینست.
از همه ی جانها صدای جرق جرق میآید...
صدای خرد شدن استخوان آدمها ...
بیاد داستان بینوایان میافتم.
آنجا که مردی زیر چرخ گاری سنگین گرفتار شده بود و استخوانش زیر چرخ گاری در حال خرد شدن بود،شهردار مادلن رسید و شانه اش را زیر گاری داد و آن مرد را نجات داد.
او کسی نبود جز ژان والژان .
کسی از جنس مردم دردمند...
در دلم گفتم کاش هر شهری یک شهردار مادلن میداشت که درد مردم را بفهمد.که شانه هایش با درد مردم آشنا باشد.
نه یک خطیبی که با شکم سیر،خطبه قناعت بخواند...
👏1
ما هیچ
ما نگاه
مردم چشم دارند، بقدر خودشان فکر هم دارند.
حواسشان به همه چیز هست.
همه چیز را میبینند و پیش خودشان هم تحلیل میکنند.
پایش بیفتد و گوش شنوا پیدا کنند حرف دلشان را هم میزنند.
حرفهایی که مردم میزنند برای من جالب است.
این حرفها سطح هوشیاری مردم را نشان میدهد.
چشم راننده جماعت خیلی چیزها را میبیند و خیلی حرفها را میشنود.
سفر با تاکسی و آژانس این فرصت را به آدم میدهد که از متن جامعه با خبر شوی.
چند روز پیش یک آژانس درون شهری گرفتم.
ترافیک مسیر سنگین بود .افسری هم بر ترافیک نظارت میکرد .
راننده با دیدن افسر یاد جریمه و تصادف افتاد و بدنبال آن سر نطقش باز شد.
او گفت دوستی داشتم که به صدقه اعتقاد داشت.
یک روز سر خیابان می ایستد و پولی در صندوق میاندازد و میرود.
قدری جلوتر تصادف میکند و میافتد گوشه خانه.
هر کس به عیادتش میرود میگوید ، خوبست که قبلش صدقه دادم .روی صندوق نوشته بود صدقه هفتاد نوع بلا را دور میکند.
نمیدانم چرا بلا به من نزدیک شد؟
حالا دیگر اعتقادی ندارد!
آن روزها خیابانها پر از صندوق صدقه بود ، حالا همه را برداشته اند!
این گوشی ها با چیزهایی که نوشتند مردم را به صدقه بی اعتقاد کردند!
به گمان من ،بجای آن صندوقها ، این دوربین ها را گذاشتند، در آمدش بیشتر است.
ماشین توی خانه خوابیده یهو میبینی از فلان شهر برایت قبض جریمه آمد.اگر بخواهی اعتراض کنی چند روز از کار و زندگی میافتی و ضررش بیشتر است.مجبور میشوی جریمه را بپردازی !
صندوق بهتر از این؟
راننده منتظر تایید است و من مبهوت...
بار اولست چنین تفسیری را در باره صندوق و دوربین می شنوم!
آیا واقعا بین آنها ربطی هست؟
میگویم شایدم نباشد.
راننده میگوید اما خطای جریمهها که دروغ نیست !
نکند عمدا خطا میکنند؟
چرا هیچ خطایی به نفع ما روی نمیدهد؟
سکوت میکنم و فکر میکنم...
شما چی فکر میکنید؟
ما نگاه
مردم چشم دارند، بقدر خودشان فکر هم دارند.
حواسشان به همه چیز هست.
همه چیز را میبینند و پیش خودشان هم تحلیل میکنند.
پایش بیفتد و گوش شنوا پیدا کنند حرف دلشان را هم میزنند.
حرفهایی که مردم میزنند برای من جالب است.
این حرفها سطح هوشیاری مردم را نشان میدهد.
چشم راننده جماعت خیلی چیزها را میبیند و خیلی حرفها را میشنود.
سفر با تاکسی و آژانس این فرصت را به آدم میدهد که از متن جامعه با خبر شوی.
چند روز پیش یک آژانس درون شهری گرفتم.
ترافیک مسیر سنگین بود .افسری هم بر ترافیک نظارت میکرد .
راننده با دیدن افسر یاد جریمه و تصادف افتاد و بدنبال آن سر نطقش باز شد.
او گفت دوستی داشتم که به صدقه اعتقاد داشت.
یک روز سر خیابان می ایستد و پولی در صندوق میاندازد و میرود.
قدری جلوتر تصادف میکند و میافتد گوشه خانه.
هر کس به عیادتش میرود میگوید ، خوبست که قبلش صدقه دادم .روی صندوق نوشته بود صدقه هفتاد نوع بلا را دور میکند.
نمیدانم چرا بلا به من نزدیک شد؟
حالا دیگر اعتقادی ندارد!
آن روزها خیابانها پر از صندوق صدقه بود ، حالا همه را برداشته اند!
این گوشی ها با چیزهایی که نوشتند مردم را به صدقه بی اعتقاد کردند!
به گمان من ،بجای آن صندوقها ، این دوربین ها را گذاشتند، در آمدش بیشتر است.
ماشین توی خانه خوابیده یهو میبینی از فلان شهر برایت قبض جریمه آمد.اگر بخواهی اعتراض کنی چند روز از کار و زندگی میافتی و ضررش بیشتر است.مجبور میشوی جریمه را بپردازی !
صندوق بهتر از این؟
راننده منتظر تایید است و من مبهوت...
بار اولست چنین تفسیری را در باره صندوق و دوربین می شنوم!
آیا واقعا بین آنها ربطی هست؟
میگویم شایدم نباشد.
راننده میگوید اما خطای جریمهها که دروغ نیست !
نکند عمدا خطا میکنند؟
چرا هیچ خطایی به نفع ما روی نمیدهد؟
سکوت میکنم و فکر میکنم...
شما چی فکر میکنید؟
👏3
معنا زده !!!
نیمه شب است .
قصه ای شیرین خواب شبم را گرفته است.
با لذّت و حسرت مشغول خواندن رمان آهو خانم هستم.
حسرتِ اینکه چرا اینهمه سال من از خواندن چنین رمان پرمایهای غفلت کردم.
و لذت از غرق شدن در بحر معنا...
گرچه این کتاب، یک داستان است و طبعا خواندن آن مثل موضوعات علمی و فلسفی نیاز به وقت بسیار و تفکر و تدبر ندارد ، اما آنقدر پر از پند و نکته و اسطوره است که نمی شود کتاب را داستان وار خواند و براحتی از آن گذشت.
در هر گویش و مثلی باید تامل کرد و ریشه و منشا و معنایش را پیدا کرد و این خودش یک دنیا لذت دارد .
مثل لذت شنا در بحر است ، آنهم بحر معانی...
گاهی پیش میآید که فکر آدم، ساعتها در عمق یک واژه میماند ، مثلا واژه معنا زده!
در جایی از داستان میگوید:
زن از شوهر معنا زده شده بود !
من تابحال چنین تغییری را در باب جدایی نشنیده بودم!
زنی بدلیل بدخلقی و کج رفتاری های یک مرد دل از زندگی و فرزندان خود میکند!
وقتی آدم به ستوه بیاید ، دل کندن از زندگی سهل است.
اما دل کندن از فرزند جان کندن است.
با این حساب معنا زده شدن ، باید چنان دردی داشته باشد که مادری را به جدا شدن از فرزند هم راضی کند!
نمیدانم چرا فکر من از این واژه و وادی رفت به واژه دین زده و دل زده ...
درد امروز ما ، همین است .
بچه های ما از دین ، و حتی از خدا معنا زده شدند .
دل آدم از این درد خون میگرید.
کسانی که به نام خدا دم از دین میزدند ، با کج رویها و کجرفتاری هایشان ، مردم را از دین معنا زده کردند و حتی خیلی ها را از خدا زدند...
بچه هایی که پدران ومادرانشان به خدا اعتقاد دارند و دینشان را دوست دارند ، اکنون سر دینداری ندارند!
این مصیبت به حدی آشکار است که جای هیچ انکار ندارد.
این گناه عظیم بر گردن کیست؟
آدم به یاد داستان موسی و چوپان میافتد .
کاش خدا قهرش بگیرد و فریاد بزند ...
آی شمایان...
چرا بنده ما را زما کردید جدا؟؟؟
کاش کسی می آمد از سمت روشن خدا و برای نسل امروز و فردای ما دوای درد معنا زدگی را میآورد...
خدایا خودت نظری کن که کار ما سرگشتگان از دست رفت...
نیمه شب است .
قصه ای شیرین خواب شبم را گرفته است.
با لذّت و حسرت مشغول خواندن رمان آهو خانم هستم.
حسرتِ اینکه چرا اینهمه سال من از خواندن چنین رمان پرمایهای غفلت کردم.
و لذت از غرق شدن در بحر معنا...
گرچه این کتاب، یک داستان است و طبعا خواندن آن مثل موضوعات علمی و فلسفی نیاز به وقت بسیار و تفکر و تدبر ندارد ، اما آنقدر پر از پند و نکته و اسطوره است که نمی شود کتاب را داستان وار خواند و براحتی از آن گذشت.
در هر گویش و مثلی باید تامل کرد و ریشه و منشا و معنایش را پیدا کرد و این خودش یک دنیا لذت دارد .
مثل لذت شنا در بحر است ، آنهم بحر معانی...
گاهی پیش میآید که فکر آدم، ساعتها در عمق یک واژه میماند ، مثلا واژه معنا زده!
در جایی از داستان میگوید:
زن از شوهر معنا زده شده بود !
من تابحال چنین تغییری را در باب جدایی نشنیده بودم!
زنی بدلیل بدخلقی و کج رفتاری های یک مرد دل از زندگی و فرزندان خود میکند!
وقتی آدم به ستوه بیاید ، دل کندن از زندگی سهل است.
اما دل کندن از فرزند جان کندن است.
با این حساب معنا زده شدن ، باید چنان دردی داشته باشد که مادری را به جدا شدن از فرزند هم راضی کند!
نمیدانم چرا فکر من از این واژه و وادی رفت به واژه دین زده و دل زده ...
درد امروز ما ، همین است .
بچه های ما از دین ، و حتی از خدا معنا زده شدند .
دل آدم از این درد خون میگرید.
کسانی که به نام خدا دم از دین میزدند ، با کج رویها و کجرفتاری هایشان ، مردم را از دین معنا زده کردند و حتی خیلی ها را از خدا زدند...
بچه هایی که پدران ومادرانشان به خدا اعتقاد دارند و دینشان را دوست دارند ، اکنون سر دینداری ندارند!
این مصیبت به حدی آشکار است که جای هیچ انکار ندارد.
این گناه عظیم بر گردن کیست؟
آدم به یاد داستان موسی و چوپان میافتد .
کاش خدا قهرش بگیرد و فریاد بزند ...
آی شمایان...
چرا بنده ما را زما کردید جدا؟؟؟
کاش کسی می آمد از سمت روشن خدا و برای نسل امروز و فردای ما دوای درد معنا زدگی را میآورد...
خدایا خودت نظری کن که کار ما سرگشتگان از دست رفت...
😢1
فریب مار !
مارها برای فریب گنجشکان خود را بصورت چوب خشک در میآورند!
آیا شما تابحال چیزی در باره فریب مار شنیده اید؟
من امشب در ضمن داستان آهو خانم خواندم که مار برای فریب گنجشک خود را بصورت چوب خشک در میآورد!
تعجبم از فریب مار نیست، تعجبم از خویش است که فعل مار را دیده بودم ولی به فریبش فکر نکرده بودم!
خوب بیاد دارم روزی را که در زمان کودکی ، همراه خانواده در باغمان مشغول چیدن انار بودیم. ناگاه در میان شاخه های درخت چوب باریک و براقی توجه مرا به خود جلب کرد .
برادرم را صدا زدم و گفتم آن چوب قشنگ را ببین برویم برداریم!
و با هم به سمت درخت حرکت کردیم.
پدر که حواسش به ما جلب شده بود فریاد زد نزدیک نشوید و با بیل به سمت درخت رفت.
ناگاه دیدیم چوب تکان خورد و به زمین غلتید.
آن چوب ، مار بود !
جیغ ما به هوا رفت.
بیل بر سر مار فرود آمد و جان داد.
گفتند این مار جفت دارد و باید آن را هم کشت و گرنه زهرش را به ما خواهد ریخت.
امشب یاد آن مار افتادم .
چون ما چیزی از فریب نمیدانستیم فریب مار را خوردیم و نزدیک بود زهرش را هم بچشیم.
خوب که فکرش را میکنم می بینم هر فریبی که آدم در زندگی میخورد از سادگی و نادانی است.
آدم باید بداند تا در نماند.
باید بخواند تا بداند.
زندگی همه اش داستان است.
داستانها را برای خواندن نوشتهاند.
کسانی آنها را زیسته اند.
اگر آدم داستان بخواند، دیگر هر داستانی را تجربه نمیکند.
داستان آهو خانم داستان همه دوران هاست.
هر زنی هر مردی باید آن را بخواند ...
مارها برای فریب گنجشکان خود را بصورت چوب خشک در میآورند!
آیا شما تابحال چیزی در باره فریب مار شنیده اید؟
من امشب در ضمن داستان آهو خانم خواندم که مار برای فریب گنجشک خود را بصورت چوب خشک در میآورد!
تعجبم از فریب مار نیست، تعجبم از خویش است که فعل مار را دیده بودم ولی به فریبش فکر نکرده بودم!
خوب بیاد دارم روزی را که در زمان کودکی ، همراه خانواده در باغمان مشغول چیدن انار بودیم. ناگاه در میان شاخه های درخت چوب باریک و براقی توجه مرا به خود جلب کرد .
برادرم را صدا زدم و گفتم آن چوب قشنگ را ببین برویم برداریم!
و با هم به سمت درخت حرکت کردیم.
پدر که حواسش به ما جلب شده بود فریاد زد نزدیک نشوید و با بیل به سمت درخت رفت.
ناگاه دیدیم چوب تکان خورد و به زمین غلتید.
آن چوب ، مار بود !
جیغ ما به هوا رفت.
بیل بر سر مار فرود آمد و جان داد.
گفتند این مار جفت دارد و باید آن را هم کشت و گرنه زهرش را به ما خواهد ریخت.
امشب یاد آن مار افتادم .
چون ما چیزی از فریب نمیدانستیم فریب مار را خوردیم و نزدیک بود زهرش را هم بچشیم.
خوب که فکرش را میکنم می بینم هر فریبی که آدم در زندگی میخورد از سادگی و نادانی است.
آدم باید بداند تا در نماند.
باید بخواند تا بداند.
زندگی همه اش داستان است.
داستانها را برای خواندن نوشتهاند.
کسانی آنها را زیسته اند.
اگر آدم داستان بخواند، دیگر هر داستانی را تجربه نمیکند.
داستان آهو خانم داستان همه دوران هاست.
هر زنی هر مردی باید آن را بخواند ...
👏2
06. Chahar Bagh
Mohammadreza Shajarian
#محمدرضا_شجریان
#هاتف_اصفهانی
چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خدا کنی
که اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی
تو شهی و کشور جان تو را تو مهی و جان جهان تو را
ز ره کرم چه زیان تو را که نظر به حال گدا کنی
تو کمانکشیده و در کمین که زنی به تیرم و من غمین
همهٔ غمم بود از همین که خدانکرده خطا کنی
🍃🌺🍃
@ostadmajd
#هاتف_اصفهانی
چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خدا کنی
که اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی
تو شهی و کشور جان تو را تو مهی و جان جهان تو را
ز ره کرم چه زیان تو را که نظر به حال گدا کنی
تو کمانکشیده و در کمین که زنی به تیرم و من غمین
همهٔ غمم بود از همین که خدانکرده خطا کنی
🍃🌺🍃
@ostadmajd
👏1
#ابوالحسن_خرقانی
ارسال از طرف حضرت دوست
چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خدا کنی
که اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی
تو شهی و کشور جان تو را تو مهی و جان جهان تو را
ز ره کرم چه زیان تو را که نظر به حال گدا کنی
تو کمانکشیده و در کمین که زنی به تیرم و من غمین
همهٔ غمم بود از همین که خدانکرده خطا کنی
#هاتف_اصفهانی
🍃🌺🍃
@ostadmajd
ارسال از طرف حضرت دوست
چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خدا کنی
که اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی
تو شهی و کشور جان تو را تو مهی و جان جهان تو را
ز ره کرم چه زیان تو را که نظر به حال گدا کنی
تو کمانکشیده و در کمین که زنی به تیرم و من غمین
همهٔ غمم بود از همین که خدانکرده خطا کنی
#هاتف_اصفهانی
🍃🌺🍃
@ostadmajd
Forwarded from سخنرانیها
✍️ اکبر جباری
@sokhanranihaa
🖊 رقص بر مزار عزیزان، چنان سهمگین و دشوار است که تهیمغزان قادر به فهمش نیستند. این سنگدلانِ بیمعرفت را سخن عطاملک جوینی کافی است که میگفت: "خاموش باش! باد بینیازی خداوند است که میوزد. سامان سخن گفتن نیست."
اما برای صاحبدلانِ بامعرفت پیداست که رقص در سوگ (خاصه برای جوانان) در آیینهای فولکلور و سنتهای شفاهی اقوام ایرانی (بهخصوص در زاگرس: لر، لک، بختیاری، کرد) سابقهٔ کهن دارد:
در رقصِ رارا یا رقص عزا در مراسم چَمَر، زنان و مردان با سرنا و دهل بر مزار جوانان از دست رفته خویش میرقصیدند و گریه نمیکردند. این آیین را برخی پژوهشگران به سوگ سیاوش و سنتهای پیش از اسلام مرتبط میدانند.
در فرهنگ بختیاری، برای مرگ نابهنگام جوانان، موسیقی «چَپی» یا «مخالف» مینوازند و میرقصند.
برخی منابع معاصر این رفتار را ادامهٔ آیینهای باستانی میدانند که در آن مرگ جوان با مظاهر زندگی (رقص، کلکشیدن، شبیهسازی عروسی) همراه میشد تا روح را یاری کند یا دادخواهی را فریاد بزند.
تاریخ این سرزمین مشحون از ظلم ظالمانی است که گاهی شاعر بلندآوازهای چون "انوری" را به استمداد از بیگانه (خاقان) واداشته تا بسراید:
به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر
نامهٔ اهل خراسان به بر #خاقان بر
نامهای مطلع آن رنج تن و آفت جان
نامهای مقطع آن درد دل و سوز جگر
نامهای بر رقمش آه عزیزان پیدا
نامهای در شکنش خون شهیدان مضمر
نقش تحریرش از سینهٔ مظلومان خشک
سطر عنوانش از دیدهٔ محرومان تر
تا کنون حال خراسان و رعایا بودهست
بر خداوند جهان خاقان پوشیده مگر؟
نی نبودهست که پوشیده نباشد بر وی
ذرهای نیک و بد نه فلک و هفت اختر
کارها بسته بود بیشک در وقت و کنون
وقت آن است که راند سوی ایران لشکر
خبرت هست که از هرچه در او چیزی بود
در همه ایران امروز نماندهست اثر
خبرت هست کز این زیروزبر شومغزان
نیست یک پی ز خراسان که نشد زیروزبر
بر بزرگان زمانه شده خردان سالار
بر کریمان جهان گشته لئیمان مهتر
شاد الا به در مرگ نبینی مردم
بکر جز در شکم مام نیابی دختر
کشته فرزند گرامی را گر ناگاهان
بیند از بیم خروشید نیارد مادر
به خدایی که بیاراست به نامت دینار
به خدایی که بیفراخت به فرت افسر
که کنی فارغ و آسوده دل خلق خدا
زین فرومایهغز شومپی غارتگر
وقت آن است که یابند ز رمحت پاداش
گاه آن است که گیرند ز تیغت کیفر
.
🆔 @sokhanranihaa
🆔 @drakbarjabari
🆑 #کانالسخنرانیها
🌹
@sokhanranihaa
🖊 رقص بر مزار عزیزان، چنان سهمگین و دشوار است که تهیمغزان قادر به فهمش نیستند. این سنگدلانِ بیمعرفت را سخن عطاملک جوینی کافی است که میگفت: "خاموش باش! باد بینیازی خداوند است که میوزد. سامان سخن گفتن نیست."
اما برای صاحبدلانِ بامعرفت پیداست که رقص در سوگ (خاصه برای جوانان) در آیینهای فولکلور و سنتهای شفاهی اقوام ایرانی (بهخصوص در زاگرس: لر، لک، بختیاری، کرد) سابقهٔ کهن دارد:
در رقصِ رارا یا رقص عزا در مراسم چَمَر، زنان و مردان با سرنا و دهل بر مزار جوانان از دست رفته خویش میرقصیدند و گریه نمیکردند. این آیین را برخی پژوهشگران به سوگ سیاوش و سنتهای پیش از اسلام مرتبط میدانند.
در فرهنگ بختیاری، برای مرگ نابهنگام جوانان، موسیقی «چَپی» یا «مخالف» مینوازند و میرقصند.
برخی منابع معاصر این رفتار را ادامهٔ آیینهای باستانی میدانند که در آن مرگ جوان با مظاهر زندگی (رقص، کلکشیدن، شبیهسازی عروسی) همراه میشد تا روح را یاری کند یا دادخواهی را فریاد بزند.
تاریخ این سرزمین مشحون از ظلم ظالمانی است که گاهی شاعر بلندآوازهای چون "انوری" را به استمداد از بیگانه (خاقان) واداشته تا بسراید:
به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر
نامهٔ اهل خراسان به بر #خاقان بر
نامهای مطلع آن رنج تن و آفت جان
نامهای مقطع آن درد دل و سوز جگر
نامهای بر رقمش آه عزیزان پیدا
نامهای در شکنش خون شهیدان مضمر
نقش تحریرش از سینهٔ مظلومان خشک
سطر عنوانش از دیدهٔ محرومان تر
تا کنون حال خراسان و رعایا بودهست
بر خداوند جهان خاقان پوشیده مگر؟
نی نبودهست که پوشیده نباشد بر وی
ذرهای نیک و بد نه فلک و هفت اختر
کارها بسته بود بیشک در وقت و کنون
وقت آن است که راند سوی ایران لشکر
خبرت هست که از هرچه در او چیزی بود
در همه ایران امروز نماندهست اثر
خبرت هست کز این زیروزبر شومغزان
نیست یک پی ز خراسان که نشد زیروزبر
بر بزرگان زمانه شده خردان سالار
بر کریمان جهان گشته لئیمان مهتر
شاد الا به در مرگ نبینی مردم
بکر جز در شکم مام نیابی دختر
کشته فرزند گرامی را گر ناگاهان
بیند از بیم خروشید نیارد مادر
به خدایی که بیاراست به نامت دینار
به خدایی که بیفراخت به فرت افسر
که کنی فارغ و آسوده دل خلق خدا
زین فرومایهغز شومپی غارتگر
وقت آن است که یابند ز رمحت پاداش
گاه آن است که گیرند ز تیغت کیفر
.
🆔 @sokhanranihaa
🆔 @drakbarjabari
🆑 #کانالسخنرانیها
🌹
❤3
Forwarded from 🌻 مهر و ماه 💝
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَیتَنَا وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَةً إِنَّکَ أَنتَ الْوَهَّابُ
۱۳۵🌸
۱۳۵🌸
❤2