Mental Processes
49 subscribers
336 photos
31 videos
16 files
57 links
"How can those who live in the light of day possibly comprehend the depths of night?"

من: https://telegram.me/HarfBeManBot?start=MTAzNzMwNTk4

پراببلی از شنیدن حرفاتون خوشحال میشم.
Download Telegram
Forwarded from Amir
"The death of the cog"

Machines race towards the end of time
till time runs out
inside the minds, all kinds
of hope, before the onset of doubt
in which, ourselves we sought.
Alas, none is left
to right the wrong, the privileged, the false
prophets who deceived, robbed us
of rights, pushed us, to leave
our soil, thus boiled the blood
of machines, crossed the borders,
and time ran out.

AMJ_3rdPerson, August 12th, 2024
"The Sea People"

Brushing against the boulders in such treacherous seas
Waves crush the stone, carve into its core
the prophetic promise of the tides
***
Black banner high, a messenger rides
Glumly, he looks at Seas creeping close, pondering
Said they "he is a tyrant, the ruler of all but land"
Said they "he should be put down, rest then can stone and sand"
"Trident up in the air, ruin his only heir, hope is captive in his lair. "
Now he is dead, so where is hope? Where is the land where fairies elope?
***
Ride he does to distant shores, thinking of those sacred lores
Past the forest, the trees, the rain
Past the wetlands of sugar cane
Came he upon the desertland, dunes he saw, motherland of all the sand
Nought he found, no tide or wave,
No man, no tree, only a cave
There he sat, his banner out on sway,
There, he saw a painting still
Shape or word he knew not, but will
forced him to demystify those words of men
***
"This once was where all men dwelt, prosperous
were all his wills, all his farms, all his lands
that have now turned into sand
Afraid we were of the loss of hope
Nothing could we use to cope
Thus, swords, lances, and spears went up
Chanting all our only want: to kill the god
Alas all gods had been dead,
Since the first word mankind said,
Now everything is made in his head

AMJ_3rdPerson, August 19th, 2024
Forwarded from Amir
امیدوارم فردا صبح ترامپ از صحنه سیاسی آمریکا خارج شده باشه و جمهوری‌خواها بتونن از حزب رائفی‌پورهای مقیم جنوب به حزب محافظه‌کاران حافظ قانون‌اساسی برگردن. این هموطنانی هم که سنگ ترامپ رو به سینه می‌زنن یا هیچی در مورد هیچی نمی‌دونن، یا همراه با ترند جهانی دارن عقلشون رو با دوپامین معاوضه می‌کنن. واقعا امیدوارم شاهد پایان Pax Americana نباشیم.
Forwarded from 1pezeshk یک پزشک
مردی که خونش جان میلیون‌ها نوزاد را نجات داد، درگذشت، داستان جیمز هریسون

https://www.1pezeshk.com/archives/2025/03/james-harrison-blood-donor.html
5 روز و 5 شب شیفتِ یه سره تموم شد.
Now let's go and put a ring on it *_*
Yup. We went and put a ring on it. I'm now a married man ^_^
گلوله‌ای بسازید که کوچه‌ها رو دور بزند از لای کرکره پارکینگ بیاید داخل از راه‌پله بیاید بالا، از لای در واحد برود تو، اتاق سپاهی را پیدا کند، و وقتی زنش کنارش نیست بخورد به کله‌اش، تا خون نپاشد روی صورت زنش و بعدا پی‌تی‌اس‌دی نگیرد، چون زنش غیرنظامی است و هموطن.
Forwarded from غرقه در نیل
▪️بابای خارکصه

جوجه‌عرزشی که از کودکی در یک محیط ایزوله‌ی مسموم رشد کرده، فکر می‌کند «بابا» کسی‌ست که با مامان توی اتاق می‌رود و چون افراد دیگری را در رفت‌وآمد به اتاق مادرش نمی‌بیند (حالا یا چون کص مادرش تار عنکبوت بسته یا ساعت کاری مادرش با ساعت خواب او تطابق دارد یا شاید هم مادرش زن مجبورا متعهدی است که یکی دوبار اوایل زندگی کیر حاج‌آقا را در سوراخش پذیرفته و هر بارش یک توله پس انداخته و غایت زندگی‌اش را انجام داده و به کمال رسیده و دیگر کیر حاجی را ندیده) توی ذهنش اینطور نقش بسته که سیستم دنیا اینطور است که یک «مامان» وجود دارد، یک «بابا» و این‌ها باهم عروسی می‌کنند و از خدای مهربون طلب نی‌نی کرده و به بیمارستان می‌روند و آن را تحویل می‌گیرند و تا ابد به خوبی و خوشی زندگی می‌کنند و آدم‌ها همیشه یک بابا دارند ولی این بابا می‌تواند مامان‌های مختلفی برای ما پیدا کند. می‌شود حتی همزمان چند مامان داشته باشیم. بچه‌عرزشی که از کودکی شیعه‌مال شده و رگ گردنش و رگ دول پدرش و رگ کص مادرش همه به هم وصل هستند فکر می‌کند این بابا هر طور که باشد بابا است و باید خم شد و پای چرکینش را بوسید. او که از کودکی با روایات مختلف اسلامی مورد تجاوز قرار گرفته، روایاتی مبنی بر اینکه یک‌روزی یک کافری پدرش کونش گذاشت ولی چون او ناله نکرد ملائک پیغام آوردند که جایش در بهشت محفوظ است و نگران پارگی‌های کونش نباشد چون آن را ملائک می‌بوسند و بخیه الهی زده می‌شود و چون این گوزبچه عرزشی با مفهوم خون و ولایت و کیر خر بزرگ شده برای «پدر» جایگاه خاصی قائل است. این‌ها ایرادی ندارد. بعضی‌ها گاو می‌پرستند بعضی‌ها چیزهای دیگر. منتها مشکل این‌ها این است که فکر می‌کند هرکس مامان را گایید بابا است. در نظر نمی‌گیرند که شاید بابا درواقع آن خاله‌ای باشد که همیشه حواسش به این‌ها هست و کیر پولدار برای مامان جور می‌کند. یا اصلا بابا، مامان‌بزرگ باشد که از لای ممه‌اش اسکناس می‌کشد بیرون و شکمشان را سیر می‌کند یا آن خواهر بزرگ‌تر است که هربار خودش را جلوی کمربند بابا می‌اندازد تا بقیه کمتر کتک بخورند یا اصلا شاید این بابا از بابا بودن فقط گاییدن مامان را بلد است و معتاد و لش است و پولی به خانه نمی‌آورد یا حتی بابا فقط به گاییدن مامان اکتفا نمی‌کند و بعضی وقت‌ها که مامان درگیر پختن غذا با سابیدن توالت است می‌آید در پذیرایی یکی از بچه‌ها که مشقش تمام شده را می‌برد در اتاق و می‌گاید. این کسمغز عرزشی نمی‌فهمد که هرکس که مامان را می‌گاید بابا نیست و بعضی باباها اگر نباشند اوضاع بهتر است. چون این را نمی‌فهمند مدام ج.ا را به بابای بداخلاقی تشبیه می‌کنند که همسایه آمده او را به باد کتک گرفته و ما باید بچه‌های باغیرتی باشیم و از همین بابای گه دفاع کنیم. این‌ها کیر پدر تو کص مادرشان را موهبت می‌بینند و بعضی اوقات که آن کیر توی خودشان هم فرو می‌رود می‌گذارند پای مشغله و خستگی و نیاز جنسی پدر و فراموش می‌کنند و فکر می‌کنند ایرادی ندارد که بابا بچه‌اش را بکند چون بابای آدم است. این‌ها اقدامات ج.ا را صرفا یک بداخلاقی می‌دانند و اسرائیل و آمریکا را همسایه بی‌تربیت. اما اگر من بخواهم با تشبیهات خودشان حرف بزنم می‌گویم ج.ا بابا نیست. فقط کسی است که مامان را مدام می‌گاید و حتی اگر بابا بود بابای صرفا بداخلاقی نیست. یک لکه ننگ و کثافت محض است. بابایی‌ست که بچه‌اش را در سه‌سالگی گاییده و در حالی که زیپ شلوارش را می‌بسته گفته «خوب می‌شه بابایی گریه نکن» و همینطور گریان رهایش کرده. این بابا را باید اخته کرد. باید آهسته مثله کرد. حتی لیاقت یک‌دفعه کشته شدن ندارد. حالا اسرائیل و آمریکا چه کسانی هستند؟ آن قلدرهای محل هستند که کل بازی دستشان است و حالا دارند بابایی که در زمین بازی این‌ها چپ‌و‌چوله و کیرم‌به‌طاقی قاچاق می‌زده و خرابکاری می‌کرده را از کون می‌گایند. این گاییدن بابا توسط آن قلدرها باعث می‌شود ما بی‌سرپناه شویم؟ عالی است. باعث می‌شود یک بابای ریقوی دیگر بیاید که بطور مرتب به قلدرها کون می‌دهد تا حال ما بهتر باشد؟ زنده‌باد. خانه‌‌مان خراب می‌شود؟ بشود. مامان می‌میرد؟ بمیرد. مادری که گایش فرزندش را دیده و پذیرفته همان بهتر که بمیرد. ولی بابا هرچه باشد از گوشت و خون ماست؟ کص ننه این بابا و خونش. خودمان این وسط کشته می‌شویم؟ کسی را که فردایی برای خودش نمی‌بیند را از مرگ نترسانید. بدم نمی‌آید قبل مردن، شاهد گاییده شدن آرتیستیک بابای خارکصه‌ام از کون باشم. تخمه هم کنار دستم است. زندگی ما که از ابتدای تولد در این کیر‌آبادِ خاورمیانه عن‌مال شد، این هم روش.
Forwarded from Anarconomy
آب شدن آدم‌ها فقط با مریضی رخ نمیده، یا با قحطی. یه حالت دیگه هم داره که ظاهر فرد سالم و عادیه، ولی از درون چیزی ازش باقی نمونده. در انگلیسی یه فعل هست به نام succumb که هم به معنی زانو زدن ازش استفاده می‌کنند، هم جان دادن. ما واژه‌ای که جفتش رو در بربگیره نداریم. یعنی زانوزدنی که منجر به نیستی می‌شود. نه اینکه زانو بزنی و بعدش زندگی عادی ادامه پیدا کنه. آب شدن بعضی‌ها ازین نوع زانو زدنه که دیگه چیزی درون‌شون باقی نمیمونه. و اونوقت دیگه اهمیت نداره که ظاهر سالم و عادیه یا نه.
آدمی که یک عمر به حقوق انسانی و «زمین بازی مسطح» باور داشته رو می‌بینی که از یه جایی به بعد داره همه‌چیز رو میندازه گردن خودش. که «این من بودم که ژنم خوب نبود و نتونستم به آرزوهام برسم». «این من بودم که تلاش نکردم و به موفقیت نرسیدم». «این من بودم که مدلم طوری نبود که بعضی تصمیمات رو بگیرم و الان دارم چوبش رو می‌خورم». طوری که انگار همه اون حرف‌ها درباره ساختارهای تبعیض‌آمیز، اجحاف‌ها، تجاوز به حقوق و حدود، و زمین بازی کج که به نفع یک طرفه، که برای همه‌شون منطق و شاهد داشت، فراموش کرده و یا اهمیتی ندارند. انگار این ها جلوه‌هایی از واقعیت نبوده‌اند که بدون اینکه لازم باشه کاری بکنی خودشون رو جلوی چشمانت به نمایش میذارن. بلکه تا الان داشته «بیرق منطق» رو حمل می‌کرده، و به اینجا که رسیده خسته شده، و نفس کم آورده، و زانو زده و رهاش کرده، و میخواد روی برانکارد «مشکل از من بود» دراز بکشه تا از زمین ببرنش بیرون. اینکه مشکل رو از خودت بدونی درد داره، مثل کسی که تو بازی پاش شکسته، ولی بیرون رفتن از زمین هم شونه رو سبک می‌کنه، مثل کسی که پاش شکسته ولی دیگه لازم نیست مسئول شکست تیم باشه، و حتی ممکنه بگن «اگه مصدوم نمیشد نتیجه رو عوض می‌کرد».
باورهای خیلی‌ها، حتی از نوع یقین درباره واقعیات، مثل اون بیرق سنگینه، و فقط تا جایی می‌تونند حملش کنند که سرحالند. این باورها برای وقت خستگی‌شون نیست. و این یعنی وقتی زانو زدند، دیگه هیچ چیز ندارند و آب میشن. توی میانسالی ناگهان نژادپرست شدن، ناگهان به نذر و نیایش متوسل شدن، ناگهان علاقمند به شعر شدن، و ناگهان تقدیرگرا شدن، نشانه همین آب شدنه. ظاهر غلط‌اندازش اینطوره که انگار باورهای متفاوت، و طناب نجات جدیدی پیدا کرده‌اند. اما «از درون، خالی شدن» اتفاقیه که افتاده. این زانو زدنیه که منجر به مرگ میشه. انگار وقتی زانو میزنند، روی زمین نزده‌اند، بلکه در چاه تاریکی فرو رفته‌اند که قراره صدا هم بشون نرسه.
اگه می‌تونستی این زانو زدن‌ها رو ببینی، می‌دیدی که همه‌جا جنازه ریخته و داری در دنیای مردگان زندگی می‌کنی.
تاریکه همش آسمون محل، به روت نیار اگه جنازه دیدی رو زمین
خالیه قفس، خاکه روی محل، رو شیشه ی ماشینا میشه نقاشی کشید.‌‌..
Mahal - Fadaei
1
این ترکیب انقدر هاته که اگه از دختری دیده شد باید سریع باش ازدواج کرد.
Mental Processes
Fadaei – Soghoot
شما می‌رید و ما میمونیم، شیر و خورشید دوباره میگه طلوع 🌄
3
Forwarded from غرقه در نیل
امروز رفتم که این کالابرگِ کیری را خرج کنم. قصد داشتم دستمال توالت و مایع دستشویی بخرم. چون مبلغش به‌اندازه خرید همین‌هاست و فقط هم بدرد همین خریدها می‌خورد. اما نمی‌خواستم همه‌اش را از آن فروشگاه بگیرم. از دخترک پشت دخل خواستم که برایم موجودی بگیرد. چون اصلا نمی‌دانم این کیرِ خر چقدر است و چطور کار می‌کند. دخترک پرسید «می‌خواهی همه موجودی‌ات را همین‌جا خرید کنی؟» چون مجموعه بزرگ بود و بخش‌های مختلف داشت من گفتم که آری. اما بعد فهمیدم که هرکس برای خودش حساب جدا دارد که عجیب بود. (یک سوتفاهم ساده!) دخترک نه گذاشت نه برداشت، همه موجودی را یک‌جا کارت کشید و من ماندم و قسمتی از فروشگاه که چیزهایی که می‌خواستم را نداشت. حالا من در چنین شرایطی همیشه به شوخی و خنده می‌زنم. خصوصا وقتی که پشت دخل، یک دختر زیبا ایستاده باشد. در کل هم که با وجود کلۀ کیری و هاری و دریدگیِ مزمن‌ام، اخیرا با مردم کمی مهربان‌تر شده‌ام و دشمنم مشخص‌تر است و حتی خنگی و گیجی و عصبانیت مردم را هم پای همان دشمن می‌گذارم نه خودشان و فازِ «أَشِدّاءُ عَلَى الكُفّارِ رُحَماءُ بَينَهُم» برداشته‌ام. برای همین اعتراض خاصی نکردم و با لاس و خنده گفتم «بخدا من یه موجودی خواستم فقط. چرا این‌کارو کردی باهام؟ چرا دوسم نداری؟!». رئیس آن بخش، یک مرد کثیف و بوگندو و چیپ بود. به محض شنیدن این مکالمه، مثل کفتار پرید وسط و داستان را فهمید و چنان فحش و فریاد بر سر دختر بیچاره پاشید که کلِ مجموعه متوجه شدند و دخترک بغضش ترکید و رفت به انبار و گریست. فریاد مرد تمام نمی‌شد. من سعی کردم مردک را آرام کنم و مدام تذکر می‌دادم که «برادر! بنده مشکلی ندارم و اتفاقی نیفتاده و تقصیر دخترک نیست. همه‌اش تقصیر من است». اما اهمیتی نمی‌داد و ناسزا می‌گفت. می‌خواستم دسته جارویی که کنارش بود را در ماتحتش فرو کنم اما غم‌انگیز است که چنین اقدامی قانونی نیست. سرپرست خانوارم یک‌لنگه‌پا ایستاده بود یک گوشه و بارهای دیگر به دست داشت و نمی‌خواستم خسته شود. این‌ها هم این‌وسط تیاتر راه انداخته بودند! نیمی از مبلغ را از یک بخش خرید کردم (این «نیم» که می‌گویم یعنی یک میلیون تومان! خودتان می‌دانید با یک میلیون تومان نمی‌شود زیر پل یک جنده ایدزی گایید، چه برسد به خرید مایحتاج!) اما نیمی دیگر را گذاشتم که حتما از آن بخش خرید کنم که مردک کسمغز به دخترک سخت نگیرد. دیدم دخترک هنوز دارد هق‌هق می‌زند. دلم طاقت نیاورد. بغلش کردم و معذرت خواستم و سعی کردم آرامش کنم و مثل همیشه با کسکلک و کسنمک، قضیه را جمع کنم و قانعش کنم که تقصیر او نبوده و این سوتفاهم‌ها پیش می‌آید و مردک نباید سرت داد می‌زد. حتی وسط گریه‌اش ازم خواست انقدر به یارو فحش ندهم چون مرد خوبی است‌. که متاسفانه نتوانستم در جواب دخترک بگویم «به کیرم. مرد که اصلا نیست. حتی آدم هم نیست که سر یک دختربچه اینطور داد می‌زند و غمِ داشتنِ یک دول کوچک را اینجور آرام می‌کند» نگفتم. چنان در حساب و کتاب گیج شده بودند که به‌اشتباه برای من یک میلیون بیشتر درنظر گرفتند که من قبل از فاجعه متوجه شدم و بهشان گفتم و کلی خندیدند و گفتند «چرا صداشو درآوردی؟ می‌تونستی راحت با کلی جنس اضافه بری خونه!» گفتم اینطور از گلویم پایین نمی‌رود. یکیشان گفت «خب با نوشابه بخور». خلاصه چنان در جمع و تفریق ابتدایی مانده بودند که در نهایت بخشی از موجودیِ من را به اسم خرید زدند، اما من کالایی برنداشتم. همانجا متوجه شدم ولی دیگر حوصله نداشتم بایستم.

آری. می‌خواهم بگویم کص مادر آخوند. اینکه من مجبورم چص‌تومن را چک کنم و موجودی بگیرم و با اضطراب خرید کنم، تقصیر آخوند مادرجنده است. اینکه دخترک استرس گرفت و مردک فریاد زد و اشک‌ها سرازیر شد، تقصیر آخوند مادرجنده است. اینکه با همین چص‌تومن فقط می‌شود دستمال توالت خرید و اگر خود اسکناس را به جای دستمال به کون گهی بکشیم به‌صرفه‌تر است، تقصیر آخوند مادرجنده است. اینکه از من می‌پرسند «سرپرستت» کیست و چند نفرید و چقدر سهم دارید از ته این بشکه خالی و این‌همه تحقیر را باید تحمل کنم، تقصیر آخوند مادرجنده است. ترس‌ها و اضطراب‌ها و فقر و کالای بی‌کیفیت که در شان انسان که هیچ، در شان گاو و گوسفند هم نیست، همه تقصیر آخوند مادرجنده است. و البته مهربان شدن منِ وحشیِ بی‌قلاده با انسان‌ها، با هم‌بندی‌هایم در این زندان، هرچقدر هم بنظرم احمق و کودن باشند هم تقصیر آخوند مادرجنده است.


و پروردگار من امروز، آن دخترک فروشنده‌ای بود که وقتی اشک همکارش و وضعیت کص‌درپیچ حساب‌کتاب را دید به من گفت «می‌خوای با بقیه موجودیت که دیگه قابل برداشت نیست، منو ببری خونه؟»
او می‌دانست کصکلک نجات‌دهنده است. یک جندۀ طناز و باهوش. تا ابد احترام من را به‌دست آورد.

۴ اسفند ۴۰۴
چه روزی بهتر از این؟ :) 🦁☀️
لعنت بهت که برای دو ماه بیشتر نفس کشیدن داغ به دل همه‌مون گذاشتی. کاش هیچوقت پا به زمین نمی‌ذاشتی. کاش قبل مرگت فهمیده باشی چه بلایی سرت اومده. اصلاً تو هیچ، کاش من در جهانی که تو توش بودی به‌دنیا نمی‌اومدم. لعنت به زمین و زمانی که نتیجه‌ش شد تو. زندگی‌ت سراسر مرگ بود، حیف که مرگت زنده‌ای رو بهمون برنمی‌گردونه. تا آخرین لحظه‌ای که زبان فارسی زنده‌ست، «لعنت بر خامنه‌ای».
اگر این آخرین پیام من باشه، اگر به هر نحوی ترکشی از این جنگ بهم خورد و زنده نموندم، نذارید اسمم به ننگ صداهای ضدجنگ آلوده بشه. از وسط وسط تهران می‌گم، محکم‌تر بزن بلکه داغ دل مادرهای بچه‌های ازدست‌رفته کمی آروم بگیره. بزن که نوبت ما هم برسه.