Mental Processes
49 subscribers
336 photos
31 videos
16 files
57 links
"How can those who live in the light of day possibly comprehend the depths of night?"

من: https://telegram.me/HarfBeManBot?start=MTAzNzMwNTk4

پراببلی از شنیدن حرفاتون خوشحال میشم.
Download Telegram
Forwarded from Anarconomy
آب شدن آدم‌ها فقط با مریضی رخ نمیده، یا با قحطی. یه حالت دیگه هم داره که ظاهر فرد سالم و عادیه، ولی از درون چیزی ازش باقی نمونده. در انگلیسی یه فعل هست به نام succumb که هم به معنی زانو زدن ازش استفاده می‌کنند، هم جان دادن. ما واژه‌ای که جفتش رو در بربگیره نداریم. یعنی زانوزدنی که منجر به نیستی می‌شود. نه اینکه زانو بزنی و بعدش زندگی عادی ادامه پیدا کنه. آب شدن بعضی‌ها ازین نوع زانو زدنه که دیگه چیزی درون‌شون باقی نمیمونه. و اونوقت دیگه اهمیت نداره که ظاهر سالم و عادیه یا نه.
آدمی که یک عمر به حقوق انسانی و «زمین بازی مسطح» باور داشته رو می‌بینی که از یه جایی به بعد داره همه‌چیز رو میندازه گردن خودش. که «این من بودم که ژنم خوب نبود و نتونستم به آرزوهام برسم». «این من بودم که تلاش نکردم و به موفقیت نرسیدم». «این من بودم که مدلم طوری نبود که بعضی تصمیمات رو بگیرم و الان دارم چوبش رو می‌خورم». طوری که انگار همه اون حرف‌ها درباره ساختارهای تبعیض‌آمیز، اجحاف‌ها، تجاوز به حقوق و حدود، و زمین بازی کج که به نفع یک طرفه، که برای همه‌شون منطق و شاهد داشت، فراموش کرده و یا اهمیتی ندارند. انگار این ها جلوه‌هایی از واقعیت نبوده‌اند که بدون اینکه لازم باشه کاری بکنی خودشون رو جلوی چشمانت به نمایش میذارن. بلکه تا الان داشته «بیرق منطق» رو حمل می‌کرده، و به اینجا که رسیده خسته شده، و نفس کم آورده، و زانو زده و رهاش کرده، و میخواد روی برانکارد «مشکل از من بود» دراز بکشه تا از زمین ببرنش بیرون. اینکه مشکل رو از خودت بدونی درد داره، مثل کسی که تو بازی پاش شکسته، ولی بیرون رفتن از زمین هم شونه رو سبک می‌کنه، مثل کسی که پاش شکسته ولی دیگه لازم نیست مسئول شکست تیم باشه، و حتی ممکنه بگن «اگه مصدوم نمیشد نتیجه رو عوض می‌کرد».
باورهای خیلی‌ها، حتی از نوع یقین درباره واقعیات، مثل اون بیرق سنگینه، و فقط تا جایی می‌تونند حملش کنند که سرحالند. این باورها برای وقت خستگی‌شون نیست. و این یعنی وقتی زانو زدند، دیگه هیچ چیز ندارند و آب میشن. توی میانسالی ناگهان نژادپرست شدن، ناگهان به نذر و نیایش متوسل شدن، ناگهان علاقمند به شعر شدن، و ناگهان تقدیرگرا شدن، نشانه همین آب شدنه. ظاهر غلط‌اندازش اینطوره که انگار باورهای متفاوت، و طناب نجات جدیدی پیدا کرده‌اند. اما «از درون، خالی شدن» اتفاقیه که افتاده. این زانو زدنیه که منجر به مرگ میشه. انگار وقتی زانو میزنند، روی زمین نزده‌اند، بلکه در چاه تاریکی فرو رفته‌اند که قراره صدا هم بشون نرسه.
اگه می‌تونستی این زانو زدن‌ها رو ببینی، می‌دیدی که همه‌جا جنازه ریخته و داری در دنیای مردگان زندگی می‌کنی.
تاریکه همش آسمون محل، به روت نیار اگه جنازه دیدی رو زمین
خالیه قفس، خاکه روی محل، رو شیشه ی ماشینا میشه نقاشی کشید.‌‌..
Mahal - Fadaei
1
این ترکیب انقدر هاته که اگه از دختری دیده شد باید سریع باش ازدواج کرد.
Mental Processes
Fadaei – Soghoot
شما می‌رید و ما میمونیم، شیر و خورشید دوباره میگه طلوع 🌄
3
Forwarded from غرقه در نیل
امروز رفتم که این کالابرگِ کیری را خرج کنم. قصد داشتم دستمال توالت و مایع دستشویی بخرم. چون مبلغش به‌اندازه خرید همین‌هاست و فقط هم بدرد همین خریدها می‌خورد. اما نمی‌خواستم همه‌اش را از آن فروشگاه بگیرم. از دخترک پشت دخل خواستم که برایم موجودی بگیرد. چون اصلا نمی‌دانم این کیرِ خر چقدر است و چطور کار می‌کند. دخترک پرسید «می‌خواهی همه موجودی‌ات را همین‌جا خرید کنی؟» چون مجموعه بزرگ بود و بخش‌های مختلف داشت من گفتم که آری. اما بعد فهمیدم که هرکس برای خودش حساب جدا دارد که عجیب بود. (یک سوتفاهم ساده!) دخترک نه گذاشت نه برداشت، همه موجودی را یک‌جا کارت کشید و من ماندم و قسمتی از فروشگاه که چیزهایی که می‌خواستم را نداشت. حالا من در چنین شرایطی همیشه به شوخی و خنده می‌زنم. خصوصا وقتی که پشت دخل، یک دختر زیبا ایستاده باشد. در کل هم که با وجود کلۀ کیری و هاری و دریدگیِ مزمن‌ام، اخیرا با مردم کمی مهربان‌تر شده‌ام و دشمنم مشخص‌تر است و حتی خنگی و گیجی و عصبانیت مردم را هم پای همان دشمن می‌گذارم نه خودشان و فازِ «أَشِدّاءُ عَلَى الكُفّارِ رُحَماءُ بَينَهُم» برداشته‌ام. برای همین اعتراض خاصی نکردم و با لاس و خنده گفتم «بخدا من یه موجودی خواستم فقط. چرا این‌کارو کردی باهام؟ چرا دوسم نداری؟!». رئیس آن بخش، یک مرد کثیف و بوگندو و چیپ بود. به محض شنیدن این مکالمه، مثل کفتار پرید وسط و داستان را فهمید و چنان فحش و فریاد بر سر دختر بیچاره پاشید که کلِ مجموعه متوجه شدند و دخترک بغضش ترکید و رفت به انبار و گریست. فریاد مرد تمام نمی‌شد. من سعی کردم مردک را آرام کنم و مدام تذکر می‌دادم که «برادر! بنده مشکلی ندارم و اتفاقی نیفتاده و تقصیر دخترک نیست. همه‌اش تقصیر من است». اما اهمیتی نمی‌داد و ناسزا می‌گفت. می‌خواستم دسته جارویی که کنارش بود را در ماتحتش فرو کنم اما غم‌انگیز است که چنین اقدامی قانونی نیست. سرپرست خانوارم یک‌لنگه‌پا ایستاده بود یک گوشه و بارهای دیگر به دست داشت و نمی‌خواستم خسته شود. این‌ها هم این‌وسط تیاتر راه انداخته بودند! نیمی از مبلغ را از یک بخش خرید کردم (این «نیم» که می‌گویم یعنی یک میلیون تومان! خودتان می‌دانید با یک میلیون تومان نمی‌شود زیر پل یک جنده ایدزی گایید، چه برسد به خرید مایحتاج!) اما نیمی دیگر را گذاشتم که حتما از آن بخش خرید کنم که مردک کسمغز به دخترک سخت نگیرد. دیدم دخترک هنوز دارد هق‌هق می‌زند. دلم طاقت نیاورد. بغلش کردم و معذرت خواستم و سعی کردم آرامش کنم و مثل همیشه با کسکلک و کسنمک، قضیه را جمع کنم و قانعش کنم که تقصیر او نبوده و این سوتفاهم‌ها پیش می‌آید و مردک نباید سرت داد می‌زد. حتی وسط گریه‌اش ازم خواست انقدر به یارو فحش ندهم چون مرد خوبی است‌. که متاسفانه نتوانستم در جواب دخترک بگویم «به کیرم. مرد که اصلا نیست. حتی آدم هم نیست که سر یک دختربچه اینطور داد می‌زند و غمِ داشتنِ یک دول کوچک را اینجور آرام می‌کند» نگفتم. چنان در حساب و کتاب گیج شده بودند که به‌اشتباه برای من یک میلیون بیشتر درنظر گرفتند که من قبل از فاجعه متوجه شدم و بهشان گفتم و کلی خندیدند و گفتند «چرا صداشو درآوردی؟ می‌تونستی راحت با کلی جنس اضافه بری خونه!» گفتم اینطور از گلویم پایین نمی‌رود. یکیشان گفت «خب با نوشابه بخور». خلاصه چنان در جمع و تفریق ابتدایی مانده بودند که در نهایت بخشی از موجودیِ من را به اسم خرید زدند، اما من کالایی برنداشتم. همانجا متوجه شدم ولی دیگر حوصله نداشتم بایستم.

آری. می‌خواهم بگویم کص مادر آخوند. اینکه من مجبورم چص‌تومن را چک کنم و موجودی بگیرم و با اضطراب خرید کنم، تقصیر آخوند مادرجنده است. اینکه دخترک استرس گرفت و مردک فریاد زد و اشک‌ها سرازیر شد، تقصیر آخوند مادرجنده است. اینکه با همین چص‌تومن فقط می‌شود دستمال توالت خرید و اگر خود اسکناس را به جای دستمال به کون گهی بکشیم به‌صرفه‌تر است، تقصیر آخوند مادرجنده است. اینکه از من می‌پرسند «سرپرستت» کیست و چند نفرید و چقدر سهم دارید از ته این بشکه خالی و این‌همه تحقیر را باید تحمل کنم، تقصیر آخوند مادرجنده است. ترس‌ها و اضطراب‌ها و فقر و کالای بی‌کیفیت که در شان انسان که هیچ، در شان گاو و گوسفند هم نیست، همه تقصیر آخوند مادرجنده است. و البته مهربان شدن منِ وحشیِ بی‌قلاده با انسان‌ها، با هم‌بندی‌هایم در این زندان، هرچقدر هم بنظرم احمق و کودن باشند هم تقصیر آخوند مادرجنده است.


و پروردگار من امروز، آن دخترک فروشنده‌ای بود که وقتی اشک همکارش و وضعیت کص‌درپیچ حساب‌کتاب را دید به من گفت «می‌خوای با بقیه موجودیت که دیگه قابل برداشت نیست، منو ببری خونه؟»
او می‌دانست کصکلک نجات‌دهنده است. یک جندۀ طناز و باهوش. تا ابد احترام من را به‌دست آورد.

۴ اسفند ۴۰۴
چه روزی بهتر از این؟ :) 🦁☀️
لعنت بهت که برای دو ماه بیشتر نفس کشیدن داغ به دل همه‌مون گذاشتی. کاش هیچوقت پا به زمین نمی‌ذاشتی. کاش قبل مرگت فهمیده باشی چه بلایی سرت اومده. اصلاً تو هیچ، کاش من در جهانی که تو توش بودی به‌دنیا نمی‌اومدم. لعنت به زمین و زمانی که نتیجه‌ش شد تو. زندگی‌ت سراسر مرگ بود، حیف که مرگت زنده‌ای رو بهمون برنمی‌گردونه. تا آخرین لحظه‌ای که زبان فارسی زنده‌ست، «لعنت بر خامنه‌ای».
اگر این آخرین پیام من باشه، اگر به هر نحوی ترکشی از این جنگ بهم خورد و زنده نموندم، نذارید اسمم به ننگ صداهای ضدجنگ آلوده بشه. از وسط وسط تهران می‌گم، محکم‌تر بزن بلکه داغ دل مادرهای بچه‌های ازدست‌رفته کمی آروم بگیره. بزن که نوبت ما هم برسه.
Forwarded from حافظه تاریخی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
علی خامنه‌ای، بهمن ۱۳۹۹:
ترامپ با لگد و با افتضاح از کاخ سفید اخراج شد و به زباله‌دان تاریخ رفت
@hafezeye_tarikhi
First co-authorship of Nafiseh and I! I feel really proud ^_^
Forwarded from RegaPlus
مهم‌ترین چهره‌ی نقاشی معاصر، دیوید هاکنی، در ۸۸ سالگی درگذشت.

@RegaPlus