من چه جوری میتونم فراموش کنم؟یهو وسط روز یاد تکتکشون میفتم،حتی وسط یه
چای خوردن ساده.
راه میرم مدام چهره هاشون تداعی میشن،
میخوابم صداهاشون اطرافمه،کافیه فقط
یک شئ کوچیک باشه که تکتک اون اسم ها تو ذهنم مرور بشه.همش تصورمیکنم مدیونم،
آخه کی مدیونِ آزادی هست که اتفاق نیفتاده!.
چای خوردن ساده.
راه میرم مدام چهره هاشون تداعی میشن،
میخوابم صداهاشون اطرافمه،کافیه فقط
یک شئ کوچیک باشه که تکتک اون اسم ها تو ذهنم مرور بشه.همش تصورمیکنم مدیونم،
آخه کی مدیونِ آزادی هست که اتفاق نیفتاده!.
عباس کیارستمی - در ستایش تنهایی
گمشدگان برای همیشه.
تنهایی به تو امکان حضور در هرجایی رو میده،با تخیل.خیلی با شکوهه به نظرم.
@m0len0|نوآ
@m0len0|نوآ
❕ متن توییتهایی که باید ترند کنیم.
متن توییت برای ساغر غلامی
متن توییت برای فائقه حسینی
متن توییت برای دیانا طاهر آبادی
متن توییت برای علی دشتی
متن توییت برای امیر حسین ملکی
متن توییت برای علیرضا رئیسی
متن توییت برای ابوالفضل ابراهیمی
متن توییت برای شروین باقریان
متن توییت برای امیرحسین ابراهیمی آنالوچه
لیست ریتوییت ها
آموزش توییت و ریتوییت در توییتر
متن توییت برای ساغر غلامی
متن توییت برای فائقه حسینی
متن توییت برای دیانا طاهر آبادی
متن توییت برای علی دشتی
متن توییت برای امیر حسین ملکی
متن توییت برای علیرضا رئیسی
متن توییت برای ابوالفضل ابراهیمی
متن توییت برای شروین باقریان
متن توییت برای امیرحسین ابراهیمی آنالوچه
لیست ریتوییت ها
آموزش توییت و ریتوییت در توییتر
گمشدگان برای همیشه.
عزیز میدانی،من نمیمیرم،من ماهی میشوم.
هیچ ماهی هم نشدیما،سوختیم ما،توی این سرزمین سوختیم.
احساس خفگی میکنم.
دارم خفه میشم،اینجا همش سروصداست
همش بوی خونِ همش تباهی.
ایناست که خفم میکنه،من واقعا نمیدونم
به کی بگم که دارم از این همه فلاکت زجر میشکم.
دارم خفه میشم،اینجا همش سروصداست
همش بوی خونِ همش تباهی.
ایناست که خفم میکنه،من واقعا نمیدونم
به کی بگم که دارم از این همه فلاکت زجر میشکم.
گاهی وقتا انقدر نشخوار میکنم که به تهش میرسم.
میرسم به جایی که به خودم میگم،کاش الان
هیچِ هیچ بودم،کاش میشد وجودم رو از هیچ کنم،بدونِ سکنه.یا یه وقت هایی میگم،چرا من!چرا من باید اون بلا سرم میاومد!.
دوستی میگفت:هیچ وقت به اتفاق های که تجربه کردی نگو بلا!نگو چرا سرم اومد!نگو چرا من!
به چشم یه تجربه نگاه کن.
ولی آخه این تجربه،یک باری روی دوش من
گذاشت که استخون هام پودر شد،پودر شدم.
ادامه مسیر رو نمیدونم!اون وقت تو میگی تجربه!.
چیزی که باعث شب بیداری هامِ،نشخوار هامِ،گریه هامِ،تجربست!.
یه وقت هایی هم میگفت:ببین تو دیگه داری زیادی شلوغش میکنی.
نمیدونم،شایدم راست میگفت،من زیادی شلوغش میکنم.
من زیادی به اون احساس لعنتی بها دادم،زیادی شلوغش کردم.زیادی ذهنم رو شلوغ کردم.
شاید دیگه نباید به کسی چیزی بگم.
نباید دیگه حرفی بزنم،نباید دیگه ذهن آدم هارم شلوغ کنم.بهتره یه گوشه بشینم و فقط تماشا کنم.
بهتره تو همون افکار درهمبرهمم غرق بشم.
میرسم به جایی که به خودم میگم،کاش الان
هیچِ هیچ بودم،کاش میشد وجودم رو از هیچ کنم،بدونِ سکنه.یا یه وقت هایی میگم،چرا من!چرا من باید اون بلا سرم میاومد!.
دوستی میگفت:هیچ وقت به اتفاق های که تجربه کردی نگو بلا!نگو چرا سرم اومد!نگو چرا من!
به چشم یه تجربه نگاه کن.
ولی آخه این تجربه،یک باری روی دوش من
گذاشت که استخون هام پودر شد،پودر شدم.
ادامه مسیر رو نمیدونم!اون وقت تو میگی تجربه!.
چیزی که باعث شب بیداری هامِ،نشخوار هامِ،گریه هامِ،تجربست!.
یه وقت هایی هم میگفت:ببین تو دیگه داری زیادی شلوغش میکنی.
نمیدونم،شایدم راست میگفت،من زیادی شلوغش میکنم.
من زیادی به اون احساس لعنتی بها دادم،زیادی شلوغش کردم.زیادی ذهنم رو شلوغ کردم.
شاید دیگه نباید به کسی چیزی بگم.
نباید دیگه حرفی بزنم،نباید دیگه ذهن آدم هارم شلوغ کنم.بهتره یه گوشه بشینم و فقط تماشا کنم.
بهتره تو همون افکار درهمبرهمم غرق بشم.