انتظار مزخرفه.
هیچ وقت و هیچ جا دوست نداشتم منتظر بمونم و الان بیشتر از یک ماهه که منتظرم،
منتظرم جنگ تموم شه، همه چی خوب شه، حال من خوب شه،
منتظرم تا دوباره بتونم زندگی کنم.
هیچ وقت و هیچ جا دوست نداشتم منتظر بمونم و الان بیشتر از یک ماهه که منتظرم،
منتظرم جنگ تموم شه، همه چی خوب شه، حال من خوب شه،
منتظرم تا دوباره بتونم زندگی کنم.
نمیتونم بنویسم.
نمیدونم هر روزو چطوری بیدار میشم و چطوری شب میکنم.
توی یه هالهی خاکستری دارم نفس میکشم،
صداها و تصویرها محوه برام،
حتی نمیدونم خنده و گریهم واقعیه یا نه.
نمیتونم عکس بگیرم!
عکس گرفتن و ثبت لحظهها همیشه حس خوبی به من میده ولی خیلی وقته که حتی اینکارم نمیتونم انجام بدم،
شایدم در نظرم چیزی زیبا و قابل توجه نیست که بخوام ثبتش کنم،
شاید میخوام عامدانه از این روزای خاکستری چیزی نگه ندارم تو البوم
و فقط یه گوشه از ذهن و قلبمو براش خالی بذارم.
هر چی که هست، من گیر کردم بین “نمیدونم” و “شاید” و “فکر نمیکنم”.
بعضی وقتا حس میکنم مغزم میخواد بترکه و بعضی وقتا انقد بی خیالم که واسه خودمم ترسناکه.
من حتی نمیتونم از امید حرف بزنم چون فکر میکنم که فقط میگی که گفته باشی.
من حتی نمیخوام مرثیه بگم و همین الان که اینهمه خط تایپ کردم نمیدونم.
و فکر کنم ترسیدم
و این ترس ذهنمو خاموش کرده.
به گمونم من فقط میخواستم بگم که نمیدونم یا شاید ترسیدم یا شاید از اینکه نترسیدم ترسیدم.
“نمیدونم” “شاید” “فکر نمیکنم”.
نمیدونم هر روزو چطوری بیدار میشم و چطوری شب میکنم.
توی یه هالهی خاکستری دارم نفس میکشم،
صداها و تصویرها محوه برام،
حتی نمیدونم خنده و گریهم واقعیه یا نه.
نمیتونم عکس بگیرم!
عکس گرفتن و ثبت لحظهها همیشه حس خوبی به من میده ولی خیلی وقته که حتی اینکارم نمیتونم انجام بدم،
شایدم در نظرم چیزی زیبا و قابل توجه نیست که بخوام ثبتش کنم،
شاید میخوام عامدانه از این روزای خاکستری چیزی نگه ندارم تو البوم
و فقط یه گوشه از ذهن و قلبمو براش خالی بذارم.
هر چی که هست، من گیر کردم بین “نمیدونم” و “شاید” و “فکر نمیکنم”.
بعضی وقتا حس میکنم مغزم میخواد بترکه و بعضی وقتا انقد بی خیالم که واسه خودمم ترسناکه.
من حتی نمیتونم از امید حرف بزنم چون فکر میکنم که فقط میگی که گفته باشی.
من حتی نمیخوام مرثیه بگم و همین الان که اینهمه خط تایپ کردم نمیدونم.
و فکر کنم ترسیدم
و این ترس ذهنمو خاموش کرده.
به گمونم من فقط میخواستم بگم که نمیدونم یا شاید ترسیدم یا شاید از اینکه نترسیدم ترسیدم.
“نمیدونم” “شاید” “فکر نمیکنم”.
Forwarded from Dreaming (Kimiya)
این زندگی چیزهای زیادی به من بدهکار است،
اما مهمترینش یک جوانی بدون رنج و نگرانی در یک سرزمین آرام است..
• Dreaminng
اما مهمترینش یک جوانی بدون رنج و نگرانی در یک سرزمین آرام است..
• Dreaminng
Forwarded from دویستوچند تکه استخوان.
برای تو دوام خواهم آورد، یا برای تو ویران خواهم شد؟ عاقبت تو مرا خوشبخت خواهی کرد، یا این رنجی که از بدو تولد با من عجین کردهای تا تابوت سنگینم خواهد آمد؟ کدام یک از ما، بر سرنوشت پیروز خواهد شد؟
هان؟! هان ای سرزمین من؟ عاقبت تو نور میشوی و میتابی و میتابی، یا تاریک میمانی و میمانی و میمانی؟ کدام روز، تو را آزاد میبینم؟ از آسمان یا از زمین؟ در خانهام یا در قبرستان؟ وقتی مشتی خاک شدهام، خاکم آزاد است یا در تصرف خونخواران؟ تو به من بگو، وطن! تو به من بگو آیا باید دوام بیاورم؟ یا دست از مبارزه بکشم و سرنوشت غمانگیزم را مانند گوشوارهای به گوش بیندازم؟ تو به من بگو که روزهای جوانیام ختم به پرواز میشود، یا در پیری باید برای بالهای از دست رفتهام مرثیه بخوانم؟ تو به من بگو، اینهمه رنج به آسودگی میسر خواهد شد؟ یا هرگز پایان نخواهد نیافت؟ ای سرزمین من، تو زبان باز کن و آهسته و اندوهگین در گوشم چیزی بگو! چیزی که زندهام کند، چیزی که دم مسیحایی باشد و ناگهان در من بدمد و پلکهایم را از این اندوه چسبناک آزاد کند.
تو به من بگو، میهنِ همیشه مادر
آیا روزی خواهد رسید که فرزندانت بهجای رقص بر مزار خواهر و برادرانشان، بر رهاییِ تو برقصند؟
هان؟! هان ای سرزمین من؟ عاقبت تو نور میشوی و میتابی و میتابی، یا تاریک میمانی و میمانی و میمانی؟ کدام روز، تو را آزاد میبینم؟ از آسمان یا از زمین؟ در خانهام یا در قبرستان؟ وقتی مشتی خاک شدهام، خاکم آزاد است یا در تصرف خونخواران؟ تو به من بگو، وطن! تو به من بگو آیا باید دوام بیاورم؟ یا دست از مبارزه بکشم و سرنوشت غمانگیزم را مانند گوشوارهای به گوش بیندازم؟ تو به من بگو که روزهای جوانیام ختم به پرواز میشود، یا در پیری باید برای بالهای از دست رفتهام مرثیه بخوانم؟ تو به من بگو، اینهمه رنج به آسودگی میسر خواهد شد؟ یا هرگز پایان نخواهد نیافت؟ ای سرزمین من، تو زبان باز کن و آهسته و اندوهگین در گوشم چیزی بگو! چیزی که زندهام کند، چیزی که دم مسیحایی باشد و ناگهان در من بدمد و پلکهایم را از این اندوه چسبناک آزاد کند.
تو به من بگو، میهنِ همیشه مادر
آیا روزی خواهد رسید که فرزندانت بهجای رقص بر مزار خواهر و برادرانشان، بر رهاییِ تو برقصند؟
Forwarded from کرم شبتاب
از «last seen along time ago » در اومدم و میخوام اینجا حرف بزنم ولی نمیدونم باید چی بگم. از تمام فیلماهایی که این مدت دیدم یا کتاب هایی که خوندم؟ از اون شبی که تا صبح سریالم رو تموم کردم که مبادا ماهها بین قسمتهاش فاصله بیوفته؟از شمعهای زیادی که خریدیم و روشن نشدند؟جمع کردن داروها و شارژ کردن همهی پاورها؟ از باد و باران که آلودگیها را شسته و چهرهی کوههایی که پیدا شده اند؟یا از خودمان که از کوهها محکمتریم؟ما که اینچنین برای زندگی و زنده ماندن میجنگیم و میجنگیم و میمانیم. مثل دماوند برف پوش در آبیِ بی انتهای آسمان چون «این روندهی بزرگ که ایران نام دارد، میماند.»
❤1
ساکنِ تنهاییِ خویش pinned «نمیتونم بنویسم. نمیدونم هر روزو چطوری بیدار میشم و چطوری شب میکنم. توی یه هالهی خاکستری دارم نفس میکشم، صداها و تصویرها محوه برام، حتی نمیدونم خنده و گریهم واقعیه یا نه. نمیتونم عکس بگیرم! عکس گرفتن و ثبت لحظهها همیشه حس خوبی به من میده ولی خیلی وقته که…»
Forwarded from Dreaming (Kimiya)
نوشته بودی؛
زندگی یک وطن بهم بدهکاره که فقط توش به زندگی فکر کنم،درست میگفتی..
این دنیا یک زندگی به همه ما بدهکاره، بهخاطر همه آن لبخندهایی که از ما گرفتند،
بهخاطر امیدهایی که ستاندند، بهخاطر فردایی که تیره و تار کردند..
این دنیا تا همیشه یک زندگی به ما بدهکار است.
-کیانوش سنجری
• Dreaminng
زندگی یک وطن بهم بدهکاره که فقط توش به زندگی فکر کنم،درست میگفتی..
این دنیا یک زندگی به همه ما بدهکاره، بهخاطر همه آن لبخندهایی که از ما گرفتند،
بهخاطر امیدهایی که ستاندند، بهخاطر فردایی که تیره و تار کردند..
این دنیا تا همیشه یک زندگی به ما بدهکار است.
-کیانوش سنجری
• Dreaminng
Forwarded from matcha coke espresso for two
تلاش میکنم. واقعا تلاش میکنم ولی نمیدونم چطوری با این پوچی بجنگم. تا همین چندوقت پیش فکر میکردم باید تو زندگی رد مهمی از خودم به جا بذارم ولی دیگه همچین فکری نمیکنم. فکر میکنم هر نفسی که اینجا کشیدیم خود مبارزه بود و عزیزم ما چقدر زیبا و شجاع بودیم. دیگه مثل روزهای اول این ویرانی نمینویسم و سعی نمیکنم به یاد بیارم. فکر نکنم زندگی اونقدر بهم فرصت بده که بتونم رد مهمی پشت سرم جا بذارم ولی دیگه مهم نیست. همینکه صبحها بهترین قهوههای جهان رو درست میکنم و سعی میکنم ادامه بدم مهمه. دیگه تلاش نمیکنم توضیح بدم و احتمالا دیگه تو فکر تغییر دادن دنیا نباشم. یک زندگی خیلی کمه برای مبارزه با همه و همهچی. این هم یا میگذره و یا ما در این گوشهی تاریخ مدفون میشیم. ولی بهت گفتم که اشکالی نداره. نباید فکر کنی این آخرشه. حتی اگر اینطوری فکر کنی، همیشه باید کمی امید داشته باشی که زندگی دیگهای هم نصیبت بشه. باید با خودت فکر کنی دنیا چه چیز بزرگی رو با اذیت کردنت از دست داد. چه لذتی رو. چه نقشی رو. چه ثمرهای رو.
Forwarded from Parsoviews
از پنجرهام
زوال همسایهها را
در باران میبینم
گویی کالبد همسایهها
از مقوا است
که چنین افسرده و ماتمزده
راه میروند
پس از سکوت
پنجره را باز میکنم
همسایهها جواب مرا
نمیدهند
به دنبال تکههای
مقواهای نابودشده
هستند
کاشکی پنجرهام در مه گم میشد
که زوال آنها را
نبینم.
پنجرهی من/احمدرضا احمدی
زوال همسایهها را
در باران میبینم
گویی کالبد همسایهها
از مقوا است
که چنین افسرده و ماتمزده
راه میروند
پس از سکوت
پنجره را باز میکنم
همسایهها جواب مرا
نمیدهند
به دنبال تکههای
مقواهای نابودشده
هستند
کاشکی پنجرهام در مه گم میشد
که زوال آنها را
نبینم.
پنجرهی من/احمدرضا احمدی
Forwarded from Hiraeth
از اینکه بلد نیستم احساساتم رو توی کلمات جا بدم متنفرم. کاش زبان دیگهای وجود داشت که میتونستم دلشوره رو طوری توصیف کنم که واقعا هست. نوشتن هر روز سختتر از دیروزه و کلمات مثل ماسه از لای انگشتهام سُر میخورن. من همون نقطه کوچیک درخشان توی کهکشان هستم که دیگه توان تابیدن رو نداره. با این حال دارم تلاشم رو میکنم؛ من رو میبینی؟
عباس معروفی چه قلمی داره!
دارم سمفونی مردگان رو میخونم و تو بحر داستان و فضا گیر کردم.
دارم سمفونی مردگان رو میخونم و تو بحر داستان و فضا گیر کردم.
Forwarded from mémoire
به آن چیزى كه میتوانست بشود و نشد فكر مىكنم،
به آن كسی كه مىتوانستم باشم و نشدم،
به آن جهانى كه در سرم زيباست،
اما تهى از واقعيت و در باورم،
به مانند رویاى كودكانهای
در اينجاست!
مىخواهد باورم شود كه میشود،
دارد باورم مىشود اما
خانه آرام نيست
وطن آرام نیست
جهانم آرام نیست
مىخواهد باورم شود كه تقصير هيچ يک از اينها نيست،
دارد باورم مى شود اما
زندگى هيچوقت يک اسب رام نيست!
میدانم هركه باشم باز
آنكه مىخواهم نيست
مشت حسرت پرزور تر است يا پشيمانى؟
سيلى كه از خاطرات مىخورم آن جوابى كه مىخواهم نيست.
به آن كسی كه مىتوانستم باشم و نشدم،
به آن جهانى كه در سرم زيباست،
اما تهى از واقعيت و در باورم،
به مانند رویاى كودكانهای
در اينجاست!
مىخواهد باورم شود كه میشود،
دارد باورم مىشود اما
خانه آرام نيست
وطن آرام نیست
جهانم آرام نیست
مىخواهد باورم شود كه تقصير هيچ يک از اينها نيست،
دارد باورم مى شود اما
زندگى هيچوقت يک اسب رام نيست!
میدانم هركه باشم باز
آنكه مىخواهم نيست
مشت حسرت پرزور تر است يا پشيمانى؟
سيلى كه از خاطرات مىخورم آن جوابى كه مىخواهم نيست.
متن از صفحه اینستاگرام پادکست نهو نیم.
در گوشهای پنهان از دلش امیدی موذی و وسوسهگر همچنان کمین کرده بود و هرگز خیال نداشت میدان را خالی کند.
-آرتور شنیتسلر
-آرتور شنیتسلر
Forwarded from 🔱 Hakuna Matata 🔱 (mohamad)
🆒1