ماه می سال ۱۹۸۰ در گوانگجو کره جنوبی، دانشجویان در اعتراض به دیکتاتوری، حکومت نظامی، بسته شدن دانشگاهها، ممنوع شدن فعالیتهای سیاسی و سرکوب و سانسور مطبوعات، دست به اعتراض میزنن و با گذشت زمان مردم عادی هم به دانشجوها ملحق میشن که به قیام گوانگجو و جنبش دموکراتیک ۱۸ مه شناخته میشه. حکومت به شدت این اعتراضات رو سرکوب میکنه و دست به هر خشونتی میزنه. نیروهای ارتش تمامی راههای ورودی و خروجی به گوانگجو رو مسدود میکنن، تلفنها و ارتباطات رو قطع میکنن تا اخبار واقعی به گوش مردم سایر شهرهای کره جنوبی نرسه و در اخبار اعتراضات دانشجویی و مردمی گوانگجو رو شورش کمونیستها و جاسوسان کرهی شمالی اعلام میکنن. دولت کره جنوبی تا ۱۷ سال بعد این جنایت رو تکذیب میکرد تا این که بلخره در سال ۱۹۹۷ پذیرفت که سرکوب و قتل عام در گوانگجو انجام شده. آمار رسمی دولت حدود ۲۰۰ کشته رو اعلام میکنه ولی آمار شاهدان و تاریخدانان بین ۱۵۰۰ تا ۲۰۰۰ نفره. با اینکه مردم گوانگجو تا ۵ روز موفق شدن کنترل شهر رو به دست بگیرن ولی چون حمایت زیادی نداشتن، اعتراضات درنهایت شکست میخوره و دولت موفق به سرکوب میشه ولی قیام گوانگجو تبدیل به نماد مبارزه برای دموکراسی شد و دانشجویان هرسال ۱۸ می، یاد کشتهشدهها رو زنده نگه میداشتن و با وجود سرکوب گسترده همچنان به اعتراضات به صورت مخفی ادامه میدادن تا اینکه ۷ سال بعد، در سال ۱۹۸۷ درحالیکه یکی از دانشجوها درحین شکنجه توسط دولت کشته میشه (که دولت سعی میکنه علت مرگش رو حملهی قلبی اعلام کنه) و درادامه یک دانشجوی دیگه در خیابون براثر اصابت کپسول گازاشکآور به شدت مجروح و درنهایت کشته میشه و همین باعث میشه این بار اعتراضات از گوانگجو هم فراتر بره و کل کشور رو در بربگیره و حکومت دیگه توان سرکوب مثل گوانگجو رو نداشته باشه. از طرفی کره جنوبی در اون سال درگیر المپیک ۱۹۸۸ که در سئول برگزار میشد، بود و تحت فشار شدید بینالمللی قرار داشت و درنهایت مجبور شد انتخابات مستقیم ریاستجمهوری و اصلاحات دموکراتیک به جای دیکتاتوری رو بپذیره. هرچند این نابودی کامل دیکتاتوری نبود و فقط آغاز پیروزی دموکراسی بود و چندین سال این اصلاحات طول کشیدن.
کارن هورنای قبل از شروع حرفهی روانکاوی، بین سالهای ۱۹۱۰ تا ۱۹۱۲ برای تراپی پیش کارل ابراهام میره و یکی از جلسات کیفش رو داخل مطب ابراهام جا میذاره. بعدها ابراهام برای تحقیر و کوچیک کردن همکار زنش، هورنای، از این موضوع استفاده میکنه که آره جاگذاشتن کیف نشونهی میل جنسی سرکوبشده هورنای نسبت به ابراهام بوده ::)))
مردها همینجوری همهچیز رو دربارهی خودشون میکنن، دیگه چه برسه که اون مرد روانکاو هم باشه
توی کتاب جنگ چهرهی زنانه ندارد، یکی از راویها کانسپت نسبت دیافراگم علم پزشکی رو مطرح میکنه که دربارهی قابلیت عدسی چشم در ثبت تصاویره و میگه اونچیزی که از جنگ در ذهن و یاد زنها به جا میمونه، بیشترین فاصله رو نسبت به دیافراگم داره چون نوع نگاه زنها احساسات رو هم دربرمیگیره و میتونن چیزهایی که از چشم مردها پنهون میمونه رو ببینن. درعوض مردها پشت سر تاریخ پنهان میشن و به جنگ به چشم کنش و تقابل ایدهها و منافع مختلف نگاه میکنن.
هرهفته که house of the dragon میاد، هراپیزودی که دعوا و بزن بزن اسکرینتایم کمتری داره و بهجاش یک حاکم زن داره سعی میکنه با عقل و منطق مشکل رو حل کنه و از جنگ بیشتر و خونریزی جلوگیری کنه، کامنتهای مردها دربارهی اینکه "چقدر این اپیزود بورینگ بود" یا "کاش بهجای این زنه، فلان مرد مینکرکتر میبود"، بیشتر. الان داشتم مدیاژورنال قدیمیم رو ورق میزدم و وقتی به این کانپست نسبت دیافراگم که قبلا یادداشتش کرده بودم رسیدم، یکهو پازلها توی سرم حل شدن
"جنگهای زنانه رنگها، بوها، روشناییها و فضای احساسی خود را دارند. واژگان آن منحصر به فرد است. در آنها اثری از قهرمانان و شجاعتهای تکرارشدنیشان نیست، قهرمانان این داستانها انسانهایی معمولیاند که به کاری انسانی و درعین حال غیرانسانی مشغولاند. و تنها انسانها نیستند که رنج میکشند، این رنج شامل زمین، پرندگان و روستاها نیز میشود."
- جنگ چهرهی زنانه ندارد، اسوتلانا الکسیویچ
- جنگ چهرهی زنانه ندارد، اسوتلانا الکسیویچ
دارم یک کتاب میخونم دربارهی کشورهای اسکاندیناوی؛ اینکه ماورای پروپاگاندای سیاسیشون، شرایط این کشورها واقعا چطوره. نویسنده میگه کشورهای اسکاندیناوی مثل the white album د بیتلز میمونن. میتونید مثلا بگید فلان ترک میتونست پروداکشن بهتری داشته باشه، یا لیریک فلان ترک به اندازهی بقیهی ترکها قوی نبود، ولی خب فقط میشه به جزئیاتش نقد وارد کرد و درنهایت این آلبوم یک شاهکاره. داشتم فکر میکردم پس با این اوصاف کشورهای خاورمیانهای مثل آلبوم the life of a showgirl تیلور میمونن دیگه
اسم کتاب اینه:
The Almost Nearly Perfect
People: Behind the Myth of the Scandinavian Utopia
The Almost Nearly Perfect
People: Behind the Myth of the Scandinavian Utopia
فروید سال ۱۸۹۶ میگه مشکلات نوروتیک بیشتر زنها ریشه در این داره که در کودکی موردتجاوز جنسی قرار گرفتن و اغلب این متجاوزها هم از اطرافیان مرد این کودکان بودن. ولی یک سال بعد که نظریهش رو منتشر میکنه، این بخش رو حذف میکنه و میگه اشتباه شد الان که دقت کردم اینها همه خیالپردازیهای مراجعانم بوده و درواقعیت این اتفاق براشون نیفتاده. حدود یک قرن بعد یعنی سال ۱۹۸۵ یک روانکاو به اسم جافری ماسون که سرپرست ارشیوهای فروید بوده میگه فروید دروغ گفته و اون مراجعان واقعا قربانی سواستفاده جنسی بودن. دلیلش هم به احتمال زیاد این بوده که از طرف جامعه واکنش خوبی نمیگرفته و این موضوع به ضرر مردها و البته همکارهای مردش تموم میشده و اعتبارشون رو زیرسوال میبرده و برای این که نظریهی خودش رو همهپسند کنه روی واقعیت سرپوش گذاشته!
ویرجینیا وولف، یکی از زنهایی هست که بهطور غیرمستقیم از این قضیه آسیب دیدن. اون، خاطرات دوران کودکیش که شامل موردتجاوز قرار گرفتن (خودش و خواهرهاش) توسط برادرهای ناتنیش از سن ۹ سالگی میشده رو نگه داشته بوده و با خوندن مطالب فروید، احساس میکرده الان یک پشتیبانی اجتماعی وجود داره و احساساتش ولید هستن تا این که فروید اون بازی رو درمیاره و ویرجینیا هم مثل خیلی از زنهای دیگه اون دوران فکر میکنه که خب این آقا مرد علمه و یکچیزی سرش میشه حتما من هم توهم زدم. گفته میشه پذیرفتن این که خاطراتش فقط خیالپردازی بودن، باعث سردرگمی شدیدش میشه چون تا قبل از اون برای مشکلات روحیش دلیل و علتی داشته و امیدوار بوده با گذرکردن از اون خاطرات و اتفاقات یکروزی حالش بهتر بشه و حالا دیگه نه و همین موضوع شرایط روحیش رو وخیمتر کرده و یک محرک و کاتالیزور برای خودکشی و درنهایت مرگش بوده...
دیگه معلوم نیست چی به زنهایی که از مراجعهاش بودن و فروید مستقیم توی چشمهاشون نگاه کرده و گسلایتشون کرده که خاطراتشون فقط توهمه، گذشته