سلام
ضمن ابراز همدردى بخاطر قطعى طولانىمدت اينترنت، مىدونم در چنین موقعيتى صحبت از اعتياد به اينترنت و تاثيراتش براى هممون ناخوشايند به نظر مياد. با اين حال، من درحال تكميل يك پژوهش دانشگاهی هستم و خيلى کمک بزرگی میکنید اگر به اين پرسشنامه پاسخ بديد.🪷
📇https://survey.porsline.ir/s/iRMEZMEj
ضمن ابراز همدردى بخاطر قطعى طولانىمدت اينترنت، مىدونم در چنین موقعيتى صحبت از اعتياد به اينترنت و تاثيراتش براى هممون ناخوشايند به نظر مياد. با اين حال، من درحال تكميل يك پژوهش دانشگاهی هستم و خيلى کمک بزرگی میکنید اگر به اين پرسشنامه پاسخ بديد.🪷
📇https://survey.porsline.ir/s/iRMEZMEj
Porsline
بررسی نقش میانجی حساسیت به پاداش در رابطه بین استفاده افراطی از رسانههای اجتماعی و دامنه توجه
با پُرسلاین به راحتی پرسشنامه خود را طراحی و ارسال کنید و با گزارشهای لحظهای آن به سرعت تصمیم بگیرید.
در رابطه با اینکه چرا این عنوان رو انتخاب کردم هم خیلی یپ دارم و دوست داشتم قبل پخش پرسشنامه، یک خلاصهای ازش براتون گفته باشم ولی متاسفانه شرایط جوریکه باید پیش نرفت پس بمونه برای موقعیتی بهتر
فقط برای اینکه یک بکگراندی به کسایی که علاقهمندن داده باشم، من تقریبا دو سال پیش به یک پادکستی با تیتر "do i have adhd or is technology ruining my life؟" برخوردم که دو روانشناس دربارهی اثرات اسکرول و اعتیاد به اینترنت صحبت میکردن و عدم تمرکز ناشی از adhd رو با عدم تمرکز ناشی از اعتیاد به اینترنت مقایسه میکردن. یکی از اون موارد مقایسهای این بود که افراد مبتلا به adhd چون سیستم دوپامینرژیکشون(تنظیم ترشح دوپامین) فعالیت خیلی کمی داره، تمرکز ندارن و مدام دنبال محرک جدید هستن ولی مغز فردی که اعتیاد به اینترنت داره دوپامینش سر جاشه، این سیستم پاداش مغزشه که مختل شده و عادت کرده به پاداشهای ثانیهای. جوریکه دیگه نمیتونه روی مسائل بیشتر از چند دقیقه متمرکز بمونه.
خلاصه که این پادکست باعث شد بیشتر از قبل دربارهی این موضوع کنجکاو بشم و مطالعه کنم تا الان که اینجا هستیم
خلاصه که این پادکست باعث شد بیشتر از قبل دربارهی این موضوع کنجکاو بشم و مطالعه کنم تا الان که اینجا هستیم
چندروز پیش توی کتاب میدل مارچ به یک تیکه برخوردم که خیلی ذهنم رو مشغول نگه داشته و بنظرم بهترین توصیف از ارادهی آزاد و حق انتخابه.
این چندسال هرچی بیشتر دربارهی انسانها و پیچیدگیهاشون خوندم، باورم به وجود ارادهی آزاد کمتر و کمتر شده. کلا کانسپت حق انتخاب و ارادهی آزاد خیلی برای من کانسپت مرد سفیدطورانهایه. نه از این لحاظ که بگم اون حق انتخاب داره، نه، از این لحاظ که فقط یک شخصی با این پریویلجها میتونه به همچنین مفهومی توی ذهنش برسه.
توی یک مقالهای چندوقت پیش میخوندم که شاید دلیل اینکه هیچوقت نتونستیم به طور یونیورسال به یک تعریف و تئوری جامع از ارادهی آزاد برسیم به این خاطره که اصلا یک مفهوم یونیورسال نیست و فقط دربارهی جوامع مدرن غربی صدق میکنه و در جمعبندی مطالبش میگه:
بهنظر من از اونجایی که انجام یک عمل یکسان برای دو فرد مختلف، حتی در یک خانواده و نه یک اجتماع خیلی بزرگتر، پیامدهای یکسانی نداره، اصلا مقایسهی عادلانهای نیست و نمیتونیم اسمش رو ارادهی آزاد بذاریم.
توی یک مقالهی دیگهای که میخوندم و خیلی جامعتر و جالبتر ارادهی آزاد رو نقد و بررسی کرده بود، دربارهی بعد اجتماعی و سیاسی کانسپت ارادهی آزاد و اینکه چطور در سازوکار حکومتی کار میکنه هم صحبت کرده بود:
این مقاله من رو یاد یک کتاب دیگهای که خوندم انداخت. کتاب میخواهم زنده بمانم که بیوگرافی باربارا گراهامه و توسط یکی از خبرنگاران پیگیر پروندهی قضایی بارابارا، ادوارد مونتگمری، تایمی که باربارا توی زندان بوده مصاحبه و نوشته شده. زندگی باربارا گراهام تا ده سالگی و قبل مرگ پدرش تقریبا عادیه مثل همهی آدمهای دیگه تا اینکه پدرش میمیره و مسیر زندگیش زیر و رو میشه تا جایی که انتخابهای خودش، عوامل محیطی و اطرافیانش درنهایت منجر به اعدام باربارا در سال ۱۹۵۵ میشن. این کتاب یک مثال واقعی خوب از همهی این بحثه.
در این باره باز هم جورج الیوت توی کتاب میدل مارچ میگه:
و درنهایت با این کوئت از منبر پایین میام
- اولی: اعمال ما غل و زنجیریاند که خودمان آن را میسازیم.
+ دومی: آه بله، اما به نظر من آهن این غل و زنجیر را دنیا فراهم میکند.
این چندسال هرچی بیشتر دربارهی انسانها و پیچیدگیهاشون خوندم، باورم به وجود ارادهی آزاد کمتر و کمتر شده. کلا کانسپت حق انتخاب و ارادهی آزاد خیلی برای من کانسپت مرد سفیدطورانهایه. نه از این لحاظ که بگم اون حق انتخاب داره، نه، از این لحاظ که فقط یک شخصی با این پریویلجها میتونه به همچنین مفهومی توی ذهنش برسه.
توی یک مقالهای چندوقت پیش میخوندم که شاید دلیل اینکه هیچوقت نتونستیم به طور یونیورسال به یک تعریف و تئوری جامع از ارادهی آزاد برسیم به این خاطره که اصلا یک مفهوم یونیورسال نیست و فقط دربارهی جوامع مدرن غربی صدق میکنه و در جمعبندی مطالبش میگه:
we might simply have more than one notion of free will, in which case the right question to ask would not be “Do we have free will?” but “What sort of free will do we have?"
بهنظر من از اونجایی که انجام یک عمل یکسان برای دو فرد مختلف، حتی در یک خانواده و نه یک اجتماع خیلی بزرگتر، پیامدهای یکسانی نداره، اصلا مقایسهی عادلانهای نیست و نمیتونیم اسمش رو ارادهی آزاد بذاریم.
توی یک مقالهی دیگهای که میخوندم و خیلی جامعتر و جالبتر ارادهی آزاد رو نقد و بررسی کرده بود، دربارهی بعد اجتماعی و سیاسی کانسپت ارادهی آزاد و اینکه چطور در سازوکار حکومتی کار میکنه هم صحبت کرده بود:
If, as a society, we started believing that there is no free will, this would completely undermine our founding doctrines and system of law. How do you punish someone if they literally couldn’t have acted any other way?Punishment and even prison would still be necessary in a world where nobody believed in free will, but for different purposes. This could increase our compassion and reduce our retributive tendencies.
این مقاله من رو یاد یک کتاب دیگهای که خوندم انداخت. کتاب میخواهم زنده بمانم که بیوگرافی باربارا گراهامه و توسط یکی از خبرنگاران پیگیر پروندهی قضایی بارابارا، ادوارد مونتگمری، تایمی که باربارا توی زندان بوده مصاحبه و نوشته شده. زندگی باربارا گراهام تا ده سالگی و قبل مرگ پدرش تقریبا عادیه مثل همهی آدمهای دیگه تا اینکه پدرش میمیره و مسیر زندگیش زیر و رو میشه تا جایی که انتخابهای خودش، عوامل محیطی و اطرافیانش درنهایت منجر به اعدام باربارا در سال ۱۹۵۵ میشن. این کتاب یک مثال واقعی خوب از همهی این بحثه.
در این باره باز هم جورج الیوت توی کتاب میدل مارچ میگه:
فکر میکنم تصمیمگیری خوب میتواند آدم را درست نگه دارد، منتها با این شرط که تصمیمگیری دیگران هم به کمکش بیاید.
و درنهایت با این کوئت از منبر پایین میام
Act toward myself as if I do have free will, and be generous towards others as if they don’t.
یکی از تفریحات موردعلاقهم اینه که سیبلینگهای فیلم و سریالها و کتابهای مختلف رو با هم مقایسه کنم و وقتی میبینم این الگو همهجا تکرار میشه، کلی ذوق میکنم انگار من به جای ادلر صاحب نظریه شخصیت ترتیب تولدم.
خیلی به این فکر میکنم که جین آستین با خواهران بنت و بعد لوییزا می الکات با خواهران مارچ، تقریبا صد سال قبل از شکلگیری این تئوری داشتن دربارهی همین موضوع مینوشتن. انگار زنها خیلی قبلتر، از طریق ادبیات، چیزی رو فهمیده و دربارهش حرف زده بودن که علم تازه بعدها براش اسم پیدا کرد.
در همینباره، مینیسریال the other bennet sister رو بهتون پیشنهاد میکنم که دربارهی مری بنت و مشکلات مادریش هست و جدای از اینکه بنظرم خیلی واقعی بود و زاویه دید جدیدی داشت، خیلی هم جالب این رو به تصویر کشیده بود که چطور جایگاه هر بچه توی خونواده و عشق و رفتار متفاوتی که از والدینش دریافت میکنه، شخصیت اون رو میسازه.
fifteen years, three shows, twelve seasons, and countless battles later, we finally see a queen sit on the iron throne. so yes, i'm forever gonna talk about her
the price of childbirth vs. the price of ruling as a woman
Rhaenyra trading the battlefield of childbirth for the battlefield of war. women of Westeros either being forced to bleed or forced to draw blood.
and after everything they put her through, the historians still decided to remember her as “Rhaenyra the Cruel” for doing half the things men did without question
lore and more
the price of childbirth vs. the price of ruling as a woman Rhaenyra trading the battlefield of childbirth for the battlefield of war. women of Westeros either being forced to bleed or forced to draw blood.
"women are born with pain built in. It’s our physical destiny. period pains, sore boobs, childbirth. we carry it within ourselves throughout our lives."
تقریبا هرروز به چیزی که بریجرتون میتونست باشه اگر پلات اصلی سریال دربارهی دینامیک خانواده و سیبلینگها میبود و رمنس فقط سابپلاتش، فکر میکنم
به طور کاملا اتفاقی، تمام مدیاهایی که درحال حاضر دارم کانسیوم میکنم دربارهی یک مادر و غم از دست دادن فرزندشه و با اینکه هر کدوم توی دنیای کاملا متفاوتی اتفاق میافتن؛ یکی توی دورهی الیزابتی، یکی توی یک دنیای فانتزی، اما خطهای داستانیشون مدام به هم میرسه. انگار دارن یک درد مشترک رو با زبانهای مختلف تعریف میکنن.
ultimately what he felt was, "i don't want to die, i just want my mother." he felt very young and vulnerable in that moment and regretted his decision to go.
-fire & blood, george r.r. martin