و شب، دوباره اجماع سایه های تاریک را برای قلب پر تنش من به ارمغان آوردهست و من فلج، در مقابل زاد و ولد فکر های پوچ و شوم، به گوشه ای از سیاهیِ ذهنم پناه میبرم در امید طلوعی جاویدان.
-بهار
-بهار
در حقیقت من عاشق او بودم، اما ما در جهانی میزیستیم که عشق در آنجایی نداشت
ما در نقطه ای از رشد قرار داشتیمکه تنها داراییمان تکه نانی خشک در جیب های سوراخمان بود و باید با همان نان زنده بودن را میآموختیم چراکه عصر ما، عصر عاشقی و دانشنبود... دوره قدرت و ثروت بود
دوره ای که در آن قلب ها خالی از احساسات انسانی بودند و ذهن ها اسیر مادیات.
انسانیت و ارزش های آنتنها مایه تمسخر بود برای مردمانی که از گرسنگی و بیماری، در خواب همآرامش نداشتند.
در آن دوره عاشقی را، ایستادگی را، اینکه میتوان حقی داشت و برایش جنگید را ، از آن موجود ظریف و لطیف اما جسور به نام زن آموختم. این عشق یافته جدیدی بود که برای اولین بار، تفکر من را از تکه نان خشکیده و جیب های سوراخ یا عمارت هایپر زرق و برق گستش داد و به رگه هاییاز نور تبدیل کرد
اینکه هنوز فقیر و آسیب پذیر بودیم و ظلم بر ما قالب بود اما برای نخستین بار، امید داشتیم.
برای اولین بار به دلیلی چشم میگشودیم و به دلیلی سر بر بالین میگذاشتیم
ما برای اولین بار رویایی داشتیم که به ما قدرتی فرای سکه های زر میداد
قدرتی غیر مادی در رویای روزی روشن دمیده بود و ما برای آن رویا بر خون بوسه میزدیم و مرگی که از عشقِ آن رویا میرویید روح ما را در جهان زنده نگه میداشا و ما را جاودانهمیکرد
ما ایستاده میمردیم اما روی زانوهایمانباجیب های سوراخ به زندگی ادامه نمیدادیم
ما رویایی در سر داشتیم که مرگ را هم شیرین میکرد.
خونمان ریخته شد و پوستمامن بر آسفالت سرد و زبر خیابان کشیده شد اما رویای زندگی کردن، نه فقط زنده بودن، ما را برای اولین بار از مردمی با روح های کشته شده به فرزندان افتاب تبدیل کرد
حتی اگر بمیریمو سنگ قبرینداشته باشیم از خاک گور جمعی ما مردمِ ایستاده وجنگجو، بابونه و لاله خونین و آزاده میروید و یاداوری میکند که اینجا رویایی دفن شده که روزی مُیَسر خواهد شد.
-بهار باران، 1.1.2026
ما در نقطه ای از رشد قرار داشتیمکه تنها داراییمان تکه نانی خشک در جیب های سوراخمان بود و باید با همان نان زنده بودن را میآموختیم چراکه عصر ما، عصر عاشقی و دانشنبود... دوره قدرت و ثروت بود
دوره ای که در آن قلب ها خالی از احساسات انسانی بودند و ذهن ها اسیر مادیات.
انسانیت و ارزش های آنتنها مایه تمسخر بود برای مردمانی که از گرسنگی و بیماری، در خواب همآرامش نداشتند.
در آن دوره عاشقی را، ایستادگی را، اینکه میتوان حقی داشت و برایش جنگید را ، از آن موجود ظریف و لطیف اما جسور به نام زن آموختم. این عشق یافته جدیدی بود که برای اولین بار، تفکر من را از تکه نان خشکیده و جیب های سوراخ یا عمارت هایپر زرق و برق گستش داد و به رگه هاییاز نور تبدیل کرد
اینکه هنوز فقیر و آسیب پذیر بودیم و ظلم بر ما قالب بود اما برای نخستین بار، امید داشتیم.
برای اولین بار به دلیلی چشم میگشودیم و به دلیلی سر بر بالین میگذاشتیم
ما برای اولین بار رویایی داشتیم که به ما قدرتی فرای سکه های زر میداد
قدرتی غیر مادی در رویای روزی روشن دمیده بود و ما برای آن رویا بر خون بوسه میزدیم و مرگی که از عشقِ آن رویا میرویید روح ما را در جهان زنده نگه میداشا و ما را جاودانهمیکرد
ما ایستاده میمردیم اما روی زانوهایمانباجیب های سوراخ به زندگی ادامه نمیدادیم
ما رویایی در سر داشتیم که مرگ را هم شیرین میکرد.
خونمان ریخته شد و پوستمامن بر آسفالت سرد و زبر خیابان کشیده شد اما رویای زندگی کردن، نه فقط زنده بودن، ما را برای اولین بار از مردمی با روح های کشته شده به فرزندان افتاب تبدیل کرد
حتی اگر بمیریمو سنگ قبرینداشته باشیم از خاک گور جمعی ما مردمِ ایستاده وجنگجو، بابونه و لاله خونین و آزاده میروید و یاداوری میکند که اینجا رویایی دفن شده که روزی مُیَسر خواهد شد.
-بهار باران، 1.1.2026
❤🔥5
چشمهایشیشهای
در حقیقت من عاشق او بودم، اما ما در جهانی میزیستیم که عشق در آنجایی نداشت ما در نقطه ای از رشد قرار داشتیمکه تنها داراییمان تکه نانی خشک در جیب های سوراخمان بود و باید با همان نان زنده بودن را میآموختیم چراکه عصر ما، عصر عاشقی و دانشنبود... دوره…
این متن بینقصنیست ولی از اعماق قلبمه
«تو اگر دغدغهات مردم شام و یمن است
من دلم پیش غریبیست که نامش وطن است..»
من دلم پیش غریبیست که نامش وطن است..»
❤🔥2
احساسی قلبم را احاطه کرده که نمیدانم چطور باید آن را توضیح دهم.
کلمات قاصرند و من به تنهایی توان مقابله با این حجم از نومیدی که جهانم را غرق خود کرده ندارم
ایران و وطن رویایی بود که یک شب در قلب هایمان روشن شد و به ما امیدی برای ساختن داد
امیدی برای چشم گشودن
چیزی برای ما نمانده حز همین رویای خوش اما خونین
-بهار
کلمات قاصرند و من به تنهایی توان مقابله با این حجم از نومیدی که جهانم را غرق خود کرده ندارم
ایران و وطن رویایی بود که یک شب در قلب هایمان روشن شد و به ما امیدی برای ساختن داد
امیدی برای چشم گشودن
چیزی برای ما نمانده حز همین رویای خوش اما خونین
-بهار
Forwarded from نوشیسم (مِهرنوش)
میگویند هرکسی شبیه به جائی میشود که به آن تعلق دارد؛
پس من شبیه به وطنم شدهام،
غمناک، خسته، رنجیده، زخمی و در عمقِ ناامیدی امیدوار.
پس من شبیه به وطنم شدهام،
غمناک، خسته، رنجیده، زخمی و در عمقِ ناامیدی امیدوار.
همهٔ هیولاها از اول هیولا نبودهاند، بعضیهایشان هیولاهایی هستند که از اندوه هیولا شدهاند.
-فردریک بکمن
-فردریک بکمن
مىگویند درد آدمها را بههم نزدیک مىکند به من بگو کداممان شاد هستیم که این همه از هم دور ماندهایم؟
-اوغوز آتای
-اوغوز آتای
«من سالها جنگیدم تا فهمیدم
بیعشق نه گیسوان بلندم زیباست
و نه چشمان سیاهم..»
-فروغ فرخزاد
بیعشق نه گیسوان بلندم زیباست
و نه چشمان سیاهم..»
-فروغ فرخزاد
انسان کسی را میتواند نجات دهد
که خود اصرار نداشته باشد به سقوط
-آناکارنینا، تولستوی
که خود اصرار نداشته باشد به سقوط
-آناکارنینا، تولستوی
میان ما چه افتاده؟ شادی را دیگران کُشتند. ما چرا انتقام از خود میگیریم؟
-شب هزار و یکم، بهرام بیضایی
-شب هزار و یکم، بهرام بیضایی
❤🔥2
آنجا که آزادی نیست، اگر رای دادن چیزی را تغییر میداد؛ اجازه نمیدادند شما رای بدهيد.
- مارک تواین
- مارک تواین
گاه گاهی که دلم میگیرد
به خودم میگویم
در دیاری که پر از دیوار است
به کجا باید رفت
به که باید پیوست
به که باید دل بست؟
- سهراب سپهری
به خودم میگویم
در دیاری که پر از دیوار است
به کجا باید رفت
به که باید پیوست
به که باید دل بست؟
- سهراب سپهری
❤🔥2
وطنم زنده بمان، زخم تو را میبندیم
ته این قصه غم، از ته دل میخندیم
- حسین غیاثی
ته این قصه غم، از ته دل میخندیم
- حسین غیاثی
«ظلم، فریادی کوتاه است؛ وطن، آوازی بلند. فریاد خاموش میشود، آواز در گوش تاریخ میماند.»