آنجا که آزادی نیست، اگر رای دادن چیزی را تغییر میداد؛ اجازه نمیدادند شما رای بدهيد.
- مارک تواین
- مارک تواین
گاه گاهی که دلم میگیرد
به خودم میگویم
در دیاری که پر از دیوار است
به کجا باید رفت
به که باید پیوست
به که باید دل بست؟
- سهراب سپهری
به خودم میگویم
در دیاری که پر از دیوار است
به کجا باید رفت
به که باید پیوست
به که باید دل بست؟
- سهراب سپهری
❤🔥2
وطنم زنده بمان، زخم تو را میبندیم
ته این قصه غم، از ته دل میخندیم
- حسین غیاثی
ته این قصه غم، از ته دل میخندیم
- حسین غیاثی
«ظلم، فریادی کوتاه است؛ وطن، آوازی بلند. فریاد خاموش میشود، آواز در گوش تاریخ میماند.»
چو بیدادگر باشد آن شهریار
به بیداد او گردد آن روزگار
بماند به گیتی جز از نام بد
نماند به بیدادگر جز حسد
-فردوسی
به بیداد او گردد آن روزگار
بماند به گیتی جز از نام بد
نماند به بیدادگر جز حسد
-فردوسی
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
نه از بهر شاهی، نه از بهر زر
که آزاده باشم به گیتی به سر
-فردوسی
عجم زنده کردم بدین پارسی
نه از بهر شاهی، نه از بهر زر
که آزاده باشم به گیتی به سر
-فردوسی
تبدیل شدم به دو آدم. یکی که نگاه میکرد و یکی که سعی میکرد چیزهایی رو که اونیکی دیده، فراموش کنه.
-مجوس، جان فاول
-مجوس، جان فاول
معمولا وقتی خیلی غمگین بودم مینوشتم و سبک میشد ولی الان حتی دیگه توان نوشتن ندارم
کلماتی که در سر دارم به جایی تعلق ندارند
مانند من
زمانی وطن داشتم، اما اکنون نمیدانم آنجایی که خون خواهران و برادرانم ریخته شد خانهاست یا زندان
نمیدانم دست هایم به چه گناهی اینچنین یخ زده اند
نفس در سینه حبس مانده و دقیقه ها در گذر اند و من همچنان ثابت مانده ام
بعد از همه دروغ های شیرین و جنازه های روی هم تلنبار شده، به من بگو،
آیا عشق کافیست؟
-من
مانند من
زمانی وطن داشتم، اما اکنون نمیدانم آنجایی که خون خواهران و برادرانم ریخته شد خانهاست یا زندان
نمیدانم دست هایم به چه گناهی اینچنین یخ زده اند
نفس در سینه حبس مانده و دقیقه ها در گذر اند و من همچنان ثابت مانده ام
بعد از همه دروغ های شیرین و جنازه های روی هم تلنبار شده، به من بگو،
آیا عشق کافیست؟
-من
🍓3
همه چیز
ازآنِ تاریکیست.
حتییک قلب دلباخته
یک نوای شنیده نشده
یا مرگی فراموش شده
تاریکی مجنون پروراند
و مجنون شیدا شد
جنون همهگیر شد
و شب حکمفرما شد
من ماندم و درخت
من ماندم و سکوت
دردی که مرا دیو ساخت
دردی چون زهرِ سیاه بر خون
چون کینه ای در جون
من همانم که خیال پرواز داشت
و در سلول انفرادی سرش اسیر ماند
-من
ازآنِ تاریکیست.
حتییک قلب دلباخته
یک نوای شنیده نشده
یا مرگی فراموش شده
تاریکی مجنون پروراند
و مجنون شیدا شد
جنون همهگیر شد
و شب حکمفرما شد
من ماندم و درخت
من ماندم و سکوت
دردی که مرا دیو ساخت
دردی چون زهرِ سیاه بر خون
چون کینه ای در جون
من همانم که خیال پرواز داشت
و در سلول انفرادی سرش اسیر ماند
-من