🏠واژه‌هایی از فرهنگ🏕️
273 subscribers
19 photos
2 videos
فرهنگ در زبان ماست. تجربه‌هایی از تجلی فرهنگ در زبان(زهرا ابوالحسنی چیمه)
Download Telegram
دوازده: پولپولک

«در ابتدا خدا آسمان‌ها و زمین را آفرید و زمین تهی و بایر بود و تاریکی بر روی ژرفا بود و روح خدا بر روی آب‌ها حرکت می‌کرد.»

مردم و ماشین‌های آبپاش در هم می‌لولیدند و آب بود که از سر و روی مردم که هیچ، از تمام هیکل‌شان پایین می‌رفت. تمامی محوطه «معبد گارنی» را آب گرفته بود. راستش از این همه آب‌بازی و آب‌پاشی خوشم نمی‌آمد. هر چه می‌کردم تا ربطی بین این جست و خیز آب‌آلودِ مردم و نیایش در کنار معبد ایزدبانوی آناهید بیابم چیزی دستگیرم نشد. اما یک ارمنستان بود و یک جشن «وارداوار». مردم با وارداوار این واژه سانسکریت «وارت» (آب) را به هم «وار» (پاشیدن) می‌کردند. اما از آنجا که آب در اسطوره‌ها نور بود، این آیین نورپاشان جالب می‌نمود.  

پیش از معبد، سری به «صومعه سرنیزه» زدم.

از سینه‌کش کوهپایه که بالا رفتیم، صخره‌های خشن و دیواره‌های عمود بر دره‌ی «رود آزات» جلوی صورت‌مان بود. دیواره کوه پر بود از «خاچکارها»، «سنگ‌چلیپاها» یا همان صلیب‌های سنگی، که یا در صخره فرو رفته بودند و یا از آن بیرون زده بودند. تعدادشان کم نبود و آدم حیرت می‌کرد که چطور در این قاب‌های سنگی جای گرفته‌اند. صومعه سرنیزه مقدس یا «گغارد»، در هیبتی تمام‌سنگی در دل کوه تراشیده شده بود. دیوارهای غارمانند، تاق‌های گنبدی سنگی و کف پر چین و شکن، با فضای تاریک و تاقچه‌های دودگرفته دست به دست هم داده بودند تا فضای مرموز و رازآلود صومعه را قرون وسطایی‌تر جلوه دهند. صومعه گغارد در فضایی بنا شده بود که حتی پیش از ورود مسیحیت به ارمنستان محل پرستش آناهیتا، الهه آب بود.

تاریکی، سیاهی و سختی صومعه از در و دیوار تا کف ناهموار آن و حتی دالان‌ها و دخمه‌ها بر سرمان فرومی‌ریخت. زنانی در زیر گنبد سرود مذهبی می‌خواندند. در میان پژواک سرود مذهبی، صدای ضعیف شرشر آبی به گوش می‌رسید. در خشکی و زمختی این صومعه‌ی سنگی، صدای گوش‌نواز شرشر آب، تضاد شگفتی را به نمایش می‌گذاشت. انگار صدای آب، نور به فضای تاریک صومعه می‌پاشید. آب در اسطوره‌های پیشین نور بود.

روز پیش وقتی در خیابان منتهی به میدان «جمهوری » ایروان قدم می‌زدیم، «پولپولک‌»ها با آرامش ما را دعوت می‌کردند که از آنها بنوشیم. «فواره‌های کوچک همیشه روان»، شرشرکنان، مهمان‌نواز و سخاوتمند از پایه‌های سنگی بیرون می‌ریختند و تشنگی‌‌مان را قدم به قدم فرومی‌نشاندند. تا به حال اینقدر فواره آب جوشان خنک و نوشیدنی ندیده بودم. ارمنستان خزانه تمام‌نشدنی از آب بود و آب نماد برکت زندگی.

و حالا به دنبال منبع صدای شرشر در کنج سه‌گوش دیوار کنار حوضچه نور نشسته بودیم. در یکی از تالارهای صومعه گغارد، چشمه آبی از دل سنگ می‌جوشید، مقدس بود و پاک، درخشان و زلال که بر حوضچه‌ای روان می‌شد. همانجا که تا پیش از این تطهیرشوندگان غسل تعمیدمی‌شدند و روحها مطهر، هنگامی که کشیش می‌خواند «... تا جسم و روحش به طور کامل پاک باشد و دل و ذهنش پر از نور مقدس گردد». آن وقت‌ها هم آب منبع نور بود و پاکی.
جرعه‌نوشان تبرکی می‌جستند و کف دستی پر می‌کردند و گلویی، تر. برای آنها این آب شفابخش و مبارک بود.
من هم جرعه‌ای نوشیدم و آرزویی کردم برای پاکی. همین شرشر آب و چشمه کوچک و محجوب و مخفی در لابلای دیوارهای سنگی ضخیم و در عمق دخمه‌های تاریک کافی بود تا کل فضا با نور آراسته شود، تا لطافت محیط را پر کند و تا رقت و روانی در بطن سنگهای سخت و سیاه فرو شود. صومعه گغارد مدیون نور آب روان کنج دالانی بود که بدون آن حوصله سنگها و دیوارها هم سر می‌رفت.

کلیسای سرنیزه به یمن وجود همین چشمه آب، جفت جوری برای معبد گارنی بود. معبد مهری که نور می‌آورد و با آبِ صومعه، زندگیِ پاک می‌ساخت. آب در اسطوره‌های پیشین نور بود و پاکی. آب زندگی بود.  
کومیتاس ارمنی در یادداشت‌هایش نوشته بود: «اگر با گوش دل بشنوی، آب آواز می‌خواند و هر چشمه نغمه‌ای دارد». صدای شرشر آب در نگاه کومیتاس صدای طبیعی بود و هر صدای طبیعی ریشه‌ای روحانی داشت. شاید برای کومیتاس مانند افلاطون که به طبیعی بودن زبان معتقد بود، واژه‌ها خاستگاه طبیعی داشتند و از این رو قداستی ذاتی بر آنها محتمل بود. شاید در نظر این موسیقیدان، مردم‌شناس و کشیش قرن ۱۹ صدای آب با معنای نور گره خورده بود.

شرشر آب ذره‌های نور بود که در هوا پاشیده می‌شد. شاید آب نسخه مایع نور بود. شاید هم من دوست داشتم چنین باشد.
اما از یک چیز مطمئنم: آب در گفتار عامیانه و ضرب‌المثل‌های ارمنی مانند هر زبان، دین و آیین دیگری نشانه پاکی، زندگی و برکت بود.

«و از آب همه چیز زنده است».

@linguculture
18👏8👍2🔥1
چند پولپولک کنار هم
@linguculture
22
صومعه گغارد
@linguculture
22👍2
خاچکار
سنگ‌چلیپا
@linguculture
23👍3❤‍🔥2
🏠واژه‌هایی از فرهنگ🏕️ pinned «به نام خدا مدتی‌است به فکر درج نوشته‌هایی در باب ارتباط زبان و فرهنگم. امیدوارم با بازخوردهای نیک شما، چرخ این سخنگاه بچرخد و از دریای بیکران زبان و فرهنگ با هم بیاموزیم. نوشته‌ها به عمد شخصی‌شده و صمیمی هستند و همه حاصل تجربه واقعی نویسنده، تا از نثر…»
سیزده: سبزینه
 
بوی «نان» تازه در کوچه‌باغ منتهی به «دشت» پیچیده بود. نمی‌دانم از کدام خانه و از کدام تنور این رایحه بیرون می‌آمد، اما برای نانوایش در دل درود می‌فرستادم و در دنیای ذهنم دست و پنجه‌اش را می‌بوسیدم. حتی بویش هم سکرآور بود، مرده را زنده می‌کرد و به تن خسته جان می‌داد. بوی نان بوی زندگی بود و من این بذل و بخشش آتش را ستایش می‌کردم. آتش آمده بود تا جان بدمد به بدن بی‌شکل خمیر وارفته، گرما را در تن بی‌جان خمیر جاری کند و آن را به چیزی بالغ کند که بشود رزق و روزی، بشود قوت زندگی و بشود برکت سفره، نعمتی بی‌جایگزین از هزاران سال پیش تا به امروز.

بوی نان بوی زندگی بود. بوی طراوت و تازگی، بوی برکت و سبزی. نان یک جهان بود. نان که بود یعنی همه چیز بود.
بوی نان ماند در همان کوچه‌باغها و ما به دشت رسیدیم. دشتی به وسعت افق و شاید روزی، «دریای زمرد». «سبزینه»های روییده بر دل دشت با هر نسیم، می‌رقصیدند و عشوه‌ای می‌آمدند و نازی می‌کردند. حق هم داشتند، نازشان خریدار داشت. هزاران چشم به این دریای زمرد دوخته شده بود. هزاران چشم امیدوار بود تا این دریا رزق و روزیشان را بر سفره‌شان بگذارد و این بود که نگهبانی از دشت و مزرعه شغل نان و آبدار که نه، اما شغل نان‌داری بود. «دشتبانی»فقط یک شغل نبود، یک آیین مقدس بود، آیین مراقبت از رزق و روزی مردم.

بر بلندای ضلع شرقی دشت، «اتاقک دشتبان» همچون برج دیده‌بانی برپا بود. «خونیله»ای (خانه کوچک) با ایوانکی در پیشگاه و آلاچیقی از چوب و برگ درخت چنار که دشتبان و اهل و عیالش را در باد و باران پناه دهد و در سایه‌سارش از آفتاب آرامشی ببخشد. دشتبان پناه دشت بود.

از بالای «بلندی دشتبانی» تمامی دشت، مزرعه‌ها و رودخانه‌ها در پیشگاه دید «دشتبان» بود. دشتبانی نگهبانی از خاک بود، نگهبانی از رویش، نگهبانی از بوی نان. پدربزرگم «دشتبان» بود.

دشت، «زمینِ» قوت مردم بود. هر وجب آن توجه می‌طلبید. اگر گوساله‌ای از سر بازیگوشی وارد دشت می‌شد، یا شبرویی به تاراج بغلی گندم آمده بود، دشتبان می‌شتافت و دشت را نجات می‌داد. دشتبان نگهبان زمین بود، نگهبان قوت زندگی مردم. پدربزرگم نگهبان نان بود، پاسدار سفره و برکت.

دشت در فصل درو پر می‌شد از خوشه‌های گندم رسیده. تمامی دشت از دریای «زمرد» به دریای «زر» بالغ می‌شد و خوشه‌های گندم و جوی رقصان در باد، میل پروازشان می‌گرفت. آن وقت بود که خرمن خرمن «خوشه‌های طلا» روی هم در کناره کوهپایه «شید» (پهن) می‌شد تا «روح گیاه» در دانه‌ها کامل شود، تا دانه‌ها، جان شوند و تا جان در زندگی روییدن بگیرد. آنگاه بود که شادی در چشمان مردم برق می‌زد و هر بغل گندم و جو یک آغوش زندگی بود که به خانه‌ها می‌رفت. و آنگاه بود که «سهم دشتبانی»دشتبان داده می‌شد، از گندم و جوی از غلاف درآمده در خرمنکوبی. سهم دشتبان پول و سکه نبود، نان بود در قامت خوشه‌های گندم. مزد پدربزرگم، برکت بود.

«زندگی در خاک بود و خاک مادر رویش بود، از همان زمان که «مشی و مشیانه» از مادر زمین روییدند... مشی و مشیانه زن و مردی که نخستین بار از زمین برخاستند و شدند مادر و پدر انسان...از خاک و گیاه، انسان زاده شد و پس از آن قوتش را از همان مادر زمین گرفت... مشی و مشیانه نماد پیوند زمین با زندگی بود...گیاه یعنی تداوم و نوزایی...زمین بارور و دل سبز...».... اینها جهان‌بینی پدربزرگم بود. همو که وقتی به خاک زرع‌شده پامی‌گذاشت، کفش‌هایش را از پا درمی‌آورد و با پای برهنه بر خاک راه می‌رفت، آهسته و فروتن، سبک و آرام. شاید برای اینکه دانه‌ها نمیرند یا شاید برای مقدس بودن خاک، که قوت مردم در آن بود.

پدربزرگم می‌گفت: «این زمین سفره است، سفره حرمت دارد. با کفش وارد حریم خاک کشت‌شده نمی‌شویم.» گیوه‌هایش را به در می‌کرد و به وادی مقدس وارد می‌شد، در محضر پاک خاک و دانه. خاک مقدس بود و دانه حرمت داشت.

خاک در زمان پدربزرگم، به راستی یکی از چهار عنصر حیات بود. «نماد پایداری و ثبات» در کنار «آب و باد و آتش»، زندگی را می‌آفرید، توشه و آذوقه می‌داد. خاک نان می‌داد. مردم به «نان و نمکی» که با هم خورده بودند سوگند می‌خوردند، «نان‌آور خانه» احترامش واجب بود، و «نان حلال سر سفره آوردن» تضمین خوشبختی بود. دعای خیر «نان داغ و آب سرد» بود و بهترین آرزو «وسعت رزق و برکت سفره». همه اینها از آنجا بود که نان فقط ماده خوراکی نبود، نان عصاره رویش بود، روح حیات بود. و این نان از خاک بود و خاک، مادر بود. در دل خاک دانه‌ها جان می‌گرفت. ریشه دانه‌ها در خاک محکم می‌شد. خاک،نگهبان دانه‌ها بود و دشتبان، نگهبان خاک.
حالا کنار دشت زادقان ایستاده‌ام. صدای باد است و دیگر هیچ. دریای زمرد و طلا به مزرعه‌هایی خشک با بوته‌هایی وحشی تبدیل شده و خبری از بوی نان نیست. خاک در انتظار حیاتی است از روح دانه.

@linguculture
25👏3👍2🤔1💯1
چهارده: زروان (۱)

می‌گویند «زمان» در هر شهری «ضربان» مخصوص به خودش را دارد. اما در سوییس‌ دو صدا از همه شفاف‌تر شنیده می‌شود: «آرامش زمان» در ژنو و «نظم زمان» در زوریخ.

در ژنو انگار «زمان قدم می‌زند» و در زوریخ «می‌دود».

پاسخ جدی دوستمان به پیشنهاد سرسری ما در مورد سفر، همه را از سفر به روزهای برفی بوداپست منصرف و به سرمای آرام‌تر سوییس متمایل کرد. نهصدوپنجاه کیلومتر رانندگی تا ژنو خسته‌کننده نبود، اما در برف و لغزندگی گاه و بیگاه جاده تکانی می‌خوردیم و اضطرابی ‌می‌گرفتیم.
حالا به ژنو رسیده بودیم.

اینجا رانندگی به غایت استاندارد بود، به «نظم و قاعده» و عبور و مرور همه تابع نظمی آرام. هنوز هوا «گرگ و میش» بود که به «بل ایر» Bel Air در کنار آبراه رودخانه رسیدیم، دوری زدیم و حال و هوای شهر دستمان آمد. «نبض» اصلی شهر اینجا می‌تپید. شاهراه رفت و آمد و زندگی سنتی و مدرن ژنو در یک نگاه. بل ایر تقاطع «حرکت‌های منظم و هدفمند» بود.

به زور و التماس بچه‌ها را راهی قدم زدنی گردشگرانه کردیم. از کناره رودخانه و پل‌ها و کوچه‌ها گذشتیم. قلب شهر همچنان در «ضربانی منظم» «می‌تپید».  
از تپه شهر قدیم بالا رفتیم و ناگهان از کلیسای «پییر مقدس» Saint Pierre سر درآوردیم، کلیسایی که با معماری گوتیک، محکم و عظیم، نمادی از «نظم و کنترل» را به نمایش گذاشته بود.
بچه‌ها واقعا دیگر حال و حوصله دیدن یک کلیسای دیگر را نداشتند. در پرسه بازیگوشانه آنها «فرصتی را غنیمت شمردیم» و به داخل کلیسا سرکی کشیدیم. «نظم و انضباط» معماری گوتیک بر پایه «نسبت‌های هندسی دقیق و تقارن» بنا شده بود. انگار این «نظم دیداری» نمادی از «نظم کیهانی» بود. شاید ناخودآگاه در فضای این نوع معماری، «نظم ذهنی» آدم بهتر می‌شد. پنجره‌های رنگی گوتیک مثل «شماره‌های صفحه ساعت»، نور خورشید را در زمان‌های مختلف روز، به درون فضای بنا می‌‌آورد و شعاع تابش، «عقربه‌وار» کلیسا را دور می‌زد. زمان حالا به صورت دیداری حس و تجربه می‌شد، «زمان رنگارنگ».

(اما نه زیباتر از آنچه قبلا در مسجد نصیرالملک دیده بودم)

ژنو «شهر ساعت» بود.
برای من واژه «ساعت» نماد «انضباطی سختگیرانه» بود. اما خوشبختانه هرگز در این شهر، یادآور «صبح‌های زود»، مدرسه، هیجان و «دیر و زودشدن»های گاه و بیگاه، و حتی دلشوره‌های «انتظار» نبود، مفاهیمی که همیشه با زمان و ساعت
برایم تداعی شده بود.

«واژه زمان» در ژنو لطیف‌تر از آن بود که این مفاهیم را به رخ بکشد. «ثانیه‌ها» در اینجا حتی «مبهم» نبودند. «دقیقه‌ها» از «دقت» می‌آمدند، نه از «دق دادن» آدم در لحظه انتظار.  

شهر را چرخیدیم و چرخیدیم و رسیدیم روی پل «پون دبرگ»Pont des Bergues که وقتی روی آن می‌ایستی و فواره بلند «ژدو» Jet d’Eau را نگاه می‌کنی حس می‌کنی عقربه‌ها آرام‌تر می‌چرخند،انگار فواره هرثانیه را نرمتر به هوا می‌فرستد تا آدم یادش نرود که زندگی باید لطیف بگذرد، زیبا و آرام.
اینجا هم نظم زمانی این شهر دست از سر ما برنمی‌داشت.

در مرکز شهر و در کوچه‌های قدیمی هم قدمی زدیم. کوچه‌های«ویله» Vieille Ville  پر بود از ردیف «ساعت‌سازی»های جورواجور. وقتی از کنار ساعت‌‌سازی‌های قدیمی می‌گذشتیم، بوی فلز براق و چوب صیقلی با هم درمی‌آمیخت. «ساعت‌سازان پیر خودشان ساعت بودند»، دقیق و منظم، با عینک‌های ته‌استکانی و ذره‌بین‌های قطور و با نگاه‌های خردمندانه. هر طرف را که نگاه می‌کردیم ساعت بود. در این شهر زمان نه «عدد» بود و نه «برنامه»، بلکه «هنر» بود، «زیبایی» بود. ساعت اینجا زندگی را «مدیریت»نمی‌کرد، نوازش می‌کرد.

ژنو بیشتر می‌توانست یادآور«ساعت صفر عاشقی» باشد و نه بیشتر، «ریتم ملایم، اشرافی و تجمل‌گرایانه».

در «دقیقه نود» و پیش از بازگشتن به هتل، «دیوار اصلاحات» Reformation Wall و مجسمه‌های غول‌پیکر «اصلاحگران مکتب پروتستان» را که در آن نظم، «وقت‌شناسی» و «پرهیز از اتلاف زمان» نوعی فضیلت اخلاقی محسوب می‌شود، دیدیم.
از آن جمله بود جناب «کالوین» Calvin که پیشتر صندلی‌اش را در کلیسای پییر مقدس دیده بودیم، موزه‌ای باز از دیدنی‌های تاریخی و سیاسی ژنو.
در اینجا از آن «درهم برهمی زمان» در شهرهای شلوغ و صنعتی خبری نبود. در عوض تا بخواهی، برای «درنگ‌های معنادار»، وقت بود. در این درنگ بچه‌ها توانستند با ماکت شطرنج غو‌‌ل‌آسا مدتی بازی کنند.

(ادامه دارد)

@linguculture
18👏3👍2❤‍🔥1
چهارده: زروان(۲)

و حالا در پارک کنار دریاچه «لمو» یا «لما» Leman ایستاده‌ایم. خانم سوییسی می‌گوید غلط است که این دریاچه را دریاچه ژنو بنامیم. برای ما خیلی مهم نبود، ما که نمی‌‌خواستیم صدایش کنیم، می‌خواستیم نگاهش کنیم.
«ساعت گل» هم آنجا بود، دقیق و پرگل. اینجا «فرهنگ زمان» از طبیعت هم نمی‌گذرد. اینجا گلها عهده‌دار یادآوری «فرهنگ نظم» به مردم شده‌اند. اینجا زمان از طبیعت به فرهنگ آمده و دوباره به طبیعت بازگشته است.

مدیریت زمان در ژنو یعنی «نظم رمانتیک». اینجا «تیک تیک» ساعت با «ریتم تپش قلب‌ها» «میزان» شده است و همین ریتم منظم به کف خیابان هم رسیده است. هر «حرکتی» بر «مدار» «دم‌های مداوم و متوالی»، «کوک» شده است. اینجا ثانیه‌ها با آرامش «گام» برمی‌داشتند.

از خیر دیدن موزه «پتک فیلیپ» Patek Philippe  گذشتیم. باز هم مجموعه ساعت‌سازی و ساعت! این هم «مجالی» شد تا سر به سر دوستان بگذاریم که برای دیدن موزه «ساعت نحس» است. حرف ساعت تمامی نداشت. اینجا قدرت در زمان است و زمان یعنی نظم. شاید بیخود نبود که پدرانمان برای کارهای مهم «ساعت می‌دیدند».
 
آن روز آخرین جایی که توانستیم در ژنو، شهر ساعت ببینیم، «مقر سازمان ملل» و «صندلی شکسته» به یاد معلولین و مبارزه با مین و حمایت از مین‌روبی بود، نمادی در میدان. صندلی شکسته «آشوبی در نظم» بود. نماد آشوب انسانی که نظم گاه کسالت‌آور را بر هم بزند. آشوبی که از خود بشر بود در مقابل بشر وگرنه خداوند «جهان را به میزان و آهنگ ساخت».

آن روزها در ژنو برای ما «به سرعت برق و باد» گذشت. از دامنه کوههای آلپ با آن همه شکوه و عظمت و البته زیبایی‌اش می‌گذشتیم. حتی یک بند انگشت زمین بی‌سبزه نبود.
گاوها شیک و بی‌دغدغه مشغول آفتاب گرفتن روی تپه‌ها بودند و سهم بقیه بوی پِهِنی که گاه و بیگاه در هر استراحتگاه کنار جاده مشام را می‌نواخت، بویی که خود محلی‌ها حس نمی‌کردند. معلوم‌ شد که «تکرار»، «عادت» می‌آورد. عادت به نظم، عادت به بی‌نظمی، عادت به بوی پِهن.


زوریخ در وهله ورود زمخت و پرسازه بود. ریل‌ها و مونوریل‌ها، ترامواها و قطارها، اتوبوس‌ها و ماشین‌ها بدون هیچگونه سایشی، در نگاه من، به هم می‌لولیدند.
زوریخ در آشفتگی ظاهری، نظمی دقیق را بلعیده بود، همان زمان که «نخستین ساعت» آن در ایستگاه اصلی یعنی «هاپ بان هوف» Hauptbohnhof، با «ساعت نجومی» و بعد با «زمان جهانی» «کوک» شد. زوریخ صاحب بزرگترین و دقیق‌ترین ساعت اروپا بود. اینجا «نظم و ترتیب» در «حرکت‌های هماهنگ و هم‌زمان اجزای سیستم» نهفته بود.
زوریخ مرکز «سخت‌افزاری زمان» بود. ساعت زوریخ در ذهن اروپاییان مترادف «دقت، نظم و اعتبار» بود. زوریخ را یکی از «زمان‌‌مندترین» شهرهای اروپا می‌دانند که «چرخه روز» در آن بسیار منظم است.
زوریخ زمان را با رود «لیمات» Limmat «تنظیم» می‌کرد: آب شفاف، «جریان تند اما منظم»، همیشه دقیق. ژنو به تو یاد می‌داد زمان را لمس کنی. اما زوریخ یادت می‌داد زمان را نگه داری.
روی پل «مونستربروکه» Munsterbrucke در مرکز قدیم شهر مراسم جشن عروسی عروس و دامادی به راه بود. موسیقی به زبان فرانسوی پخش می‌شد و بر سر عروس و داماد و حتی ما گل می‌ریختند. دوست داشتم فکر کنم خواننده می‌خواند: «برای دیدن تو، ساعت و عقب کشیدم...» ، شاید هم می‌گفت: «دقیقه‌ها بی تو نمی‌گذره...».
گلباران و بوی گل، بوی پهن گاوها را شست و برد.
بزرگترین «صفحه» ساعت دنیا بر کلیسای «پیتر مقدس» St. Peter، و چند ساعت دیگر به موازات آن یادمان می‌اندازد که در «شهر زمان» هستیم.  
«اگر ژنو قلب زمان بود اینجا مغز زمان است». ژنو ساعت را می‌سازد و زوریخ زمان را تنظیم می‌کند، با «سرعتی پرشتاب». به گمانم اگر این حرکت‌ها یک صدم ثانیه تغییر کند، زوریخ فرومی‌ریزد. اینجا «به‌موقع بودن» هنر نیست، بلکه یک ضرورت حیاتی است.  

حالا در ماشین نشسته‌ایم و من  به قاعده نهصدو پنجاه کیلومتر «زمان دارم» تا به زمان و «نیرویی» که تمامی زندگی ما را تحت تسلط دارد، فکر کنم.
به نظر می‌رسد در اسطوره فرهنگی ایران، بشر بیشتر زیر «سلطه و جبر زمان» است، چیزی که تلاش می‌کند از چنگ آن بگریزد. اما در سوییس زمان در خدمت بشراست.
در اسطوره‌های ما زمان و «روزگار» اگرچه بر «مدار نظم آفرینش» می‌گردند اما این زمان «چرخه‌ای دورانی» است که خط پیشرفت آن مهم نیست. آنچه مهم است دریافت «لحظه‌ها و آنات»، غنیمت دانستن «دم‌ها» و فرورفتن در ژرفای زمان است. در اسطوره‌های ادبی و زبانی ایرانی جهان در سیطره «زُروان» است که حتی گاه با ما سر جنگ دارد: «زمانه با تو نسازد تو با زمانه بساز» و خلاص در این است که «این نیز بگذرد...». نمی‌دانم این واژه‌ها چقدر سبک زندگی و جهان‌بینی ما را تعیین کرده‌اند اما می‌دانم ، منظم بودن و پاسداشت وقت، نوعی شکرانه نظم زیبای کیهانی است.
 
 @linguculture
15👏10👍2❤‍🔥1
چرخش نور و زمان در کلیسای پییر مقدس

@linguculture
15👍5🥰2👏2😍1
اصلاحگران
@linguculture
11👍7❤‍🔥3😍3🔥2
پانزده: نشا (۱)

از دور تابلوی سبزی را می‌مانست که بر پهنه دشت نقاشی شده باشد. یک طرفش در افق به آسمان چفت می‌شد و یک طرفش تا پایین پای ما کش می‌آمد. روی پهنه سبز بوم، گلهای رنگی روییده بود، گلهایی که در حرکت مواج دشت تکانی می‌خوردند و پیش می‌رفتند، به ردیف، پراکنده و با هم. حالا نم‌نمک صدای آوازی هم به گوش می‌رسید تا موسیقی در کنار این نقاشی عیش ما را کامل کند.

«شَله بزن گیلان دختر
دانه بپره خورشید خوش‌تر
شله بزن، گل بزن
دل خنده‌دار، کار بزن
خوشه بیار، دل بیار
برنج نو بو داره بسیار»

اینجا شالیزار بود که صدای «چمرشو» را در فضای مواج لایتناهی‌اش پژواک می‌داد. «نغمه برنجکاری» و زنان آفریننده که زندگی را می‌زاییدند و در نغمه‌شان «عشق و طبیعت» بود و «شکرگزاری»، ترانه‌هایی در قامت «گفت و گوی» آوایی، نوعی «زبان جمعی کار».
بی‌بی خانم نجمه را صدا زد. آب دعا و خاک تبرک را به دستش داد و به او گفت که آن را روی زمین بریزد و اولین خوشه را داد به دستش تا بکارد.
نجمه خوش قدم بود و برکت سال را ضمانت می‌کرد.

نجمه «کمرچادر»ش را روی «کوتاه تنبان» (دامن پرچین کوتاه) و «تنگه تنبان» (شلوار تنگ مشکی) محکم بست. «لچک»ش را دور سرش پیچید و «دستانه»اش را به دست کشید و پاهایش را با «ساق» پوشاند. انگار برای آزمایشگاه یا نه اتاق عمل آماده می‌شود. اما این جراحی نبود، مغازله‌ای با مادر زمین بود.

نجمه «نطفه برنج» را در «رحم خاک» جای می‌داد، در «جای مناسب»، در «وقت مناسب»، جنینی سالم و آماده رشد. نجمه همچون جراحی ماهر اولین «خوشه نشا» را با دقت در زمین «بجار» کاشت، زن‌ها بسم‌اله گویان به ردیف وارد زمین شدند. پاها و دست‌ها در «عسس» (گل و لای چسبنده) فرو می‌رفت. دست زنان در مرداب سیاه «شالیزار» «نشو یا نشا» می‌کاشت. زایندگی از زنانگی زنان فوران می‌کرد و «زن و زمین و زایش» دوباره با هم همدست شده بودند تا ریشه زندگی را در ساقه نشا محکم کنند:
«شالیزار بی زن،
سال بی بهار...»

نجمه دستم را گرفت و به درون مزرعه کشاند. زمینی که از پیش از بهار آماده شده بود.
«خشت» (زمین) را مردان «خلیج زنی» کرده بودند و پیش از آن آنقدر روی زمین راه رفته بودند تا گل یکدست، نرم و لطیف و پذیرای «جوهای جوانه زده» یعنی «برنج‌های توک زده» از «خزانه» باشد. خزانه، بانک دانه‌های آماده‌ی کشت بود. مردان «گنده آب»ها را از زمین بیرون ریخته بودند تا آبِ زیادی، ساقه‌ها را نپوساند. «کاول» به گاو بسته بودند و زمین را شخم زده بوند. و حالا نوبت زنان بود که ساقه‌های سبز برآمده از «خزانه»، یعنی نشاها را دوباره از زهدان زمین جدا کنند و در دنیای جدیدشان، شالیزار، بکارند.  

به دلگرمی نجمه پایم را به درون آب گل‌آلود فرو بردم. چکمه‌های بلندم حریف گل و لای زمین نمی‌شد. حس فرو رفتن در آب باتلاق‌گونه، مورمورم می‌کرد. از راحتی و مشغولیت زنان در این گل و لای حیرت می‌کردم. یخ زده ایستاده بودم و جرات جنبیدن نداشتم.

زنان «لنگور» (تا کمر خم شده)، زنان بی‌باک، زنان سرزنده دم گرفته بودند و «چمرشو» می‌خواندند:

«شالیزار پر گله...
دل پر هوسه...
مرد خونه خوابه...
زن تو گل و عسسه».

نجمه به من می‌خندید. مثل مترسک‌های سر جالیزار خشک شده بودم. «امتحان نمی‌کنی؟» و دسته‌ای از خوشه نشا به دستم داد. «بکار تی بلا می سر، زمین بی‌دست زن برکت نمی‌گیره، نشاستن کار زنه».  

با هزار وسواس و چشمان بسته دستم را به داخل لجن شالیزار فرو بردم. در ذهنم هزاران حشره ناشناس به دستانم هجوم بردند، اما خجالت می‌کشیدم دستم را بیرون بیاورم. در تصوراتم زالوها به پایم چسبیده بودند و خونم را می‌مکیدند. با شتاب و بدبختی یک خوشه نشا را در گل تپاندم و دستم را بیرون آوردم. شکر خدا هنوز سر جایش سالم بود.
نجمه گفت: «با آرامش... بخوابانش... خوشه دردش می‌گیره... آروم ریشه‌هاش رو تو جاش محکم کن... انقدر محکم که هیچ آبی، هیچ بادی و هیچ رعد و برقی اون رو نترسانه و از جاش نجنبانه».

چاره‌ای نبود. دوباره خم شدم. کمرم درد می‌کرد. زانوانم تیر می‌کشید. انگار صد سال است خمیده مانده‌ام. بدنم خشک شده بود. با هزار تردید دستم را در آب فرو بردم. چیزی روی دستم وول خورد. یکباره قد راست کردم و بی اختیار خوشه‌های نشا را به هوا پرتاب کردم. نجمه خندید. زنها هم خندیدند.

بی‌بی خانم کنار بجار ایستاده بود و لبخندی روی لب داشت. لابد به حرکات ناشیانه من می‌خندید. بی‌بی خانم صدایم کرد. بیرون آمدم. با دست، زن جوانی را نشانم داد. می‌گفت «از امروز تا آخر کار نشا و وجین اینجا کار می‌کند. لقمه‌ای پلا با تخم‌مرغ یا یک تکه پنیر یا اشپل... کته، باقالی قاتوق…با همین‌ها روزش را می‌گذراند تا برای خانواده‌اش برنج ببرد.»

(ادامه دارد)

@linguculture
14👏5👍2🏆1
پانزده: نشا (۲)

نمی‌دانم چرا بی‌بی خانم از همه زنها او را به رخم کشید. راست می‌گفت. جوان بود و زیبا، از کنار رخش که روی زانوانش خم شده بود، نگاهش کردم. غیرت را از همان نیم رخ هم می‌شد فهمید. آرام بود و باوقار.

آفتاب وسط آسمان بود. هوا گرم و شرجی. اما باد خنکی می‌وزید و گرمای دم‌کرده ظهر را از جان زن‌ها می‌گرفت. نجمه می‌گفت همیشه این باد در وسط ظهرِ گرما، خودش را می‌رساند. انگار با اذان هماهنگ کرده‌اند.

زن‌ها دست و رو شستند و به خانه بی‌بی خانم برگشتند. بی‌بی خانم «خانه‌خازن» بود، ارباب خانه. به «خانه‌برپا» دستور داد سفره را پهن کند. خانه‌برپا از صبح در تدارک بود. ناهار و چای آماده کرده بود، از بچه‌های زنان شالیزار مراقب کرده بود و حتی حصیرها را شسته و خشک کرده بود.

ناهار «پلو بود و ترش تره». نجمه به خانم‌ها می‌گفت «بخورید، پلا تیکه می کلوخ حل بکنه. نارا جان بخور عزیز تا جون داشته باشی».

نارا، همان خانم زیبا و جوان کمرچادرش را باز کرده بود و داشت کوتاه تنبانش، همان دامن پرچین گلدوزی شده‌اش را راست و ریس می‌کرد. آن وقت بود که چشمان من از تعجب گرد شد: نارا باردار بود.

زن‌ها بچه هایشان را تروخشک کردند و به خانه‌برپا سپردند و دوباره به زمین برگشتند.

روزهای بعد، نجمه می‌گفت امروز باید به همسایه‌مان «یاور بدهیم»، کمکشان کنیم تا زودتر نشاهایشان را تمام کنند. داشتم آماده می‌شدم که بپرسم، خوب چرا، شما که خودتان پول کارگر می‌دهید که انگار ذهنم را خوانده باشد گفت: «آنها هم به وقتش قرض یاور دادن ما را پس می دهند.»

و هر روز نشا و وجین و پاها در گل و دست‌ها در آب و کمرها خم و سرها بر زمین و قورباغه و کرم و زالو و وجین و وجین و وجین...

روزی آمد که سرو صدای تشت زنی و آواز خوانی شالی‌کاران مزرعه را پر کرده بود. جشن پایان کار زنان بود. جشن شکرگزاری و شادی.

کار زنان تمام شده بود و از حالا به بعد نوبت مردان بود که «جوکول» بچینند و اسپند دود کنند و از بوی برنج مست شوند. کار مردان بود که درو کنند و برنج بکوبند.
جوکول طلایه‌ی رسیدن برنج بود. سهم کوچکی برای همسایه‌ها.

مادر نجمه آواز می‌خواند و صدایش تمام دشت را برداشته بود. جشن شادی بود اما آواز مادر نجمه غمگین بود:

«برارانم، برارانم، براران،
بیا چادر زنیم کنج و کناران،
همه چادر زدند چادر نیلی،
می چادر سیاهه می دل پریشان».

نارا گوشه‌ای نشسته بود. مثل همیشه ساکت و آرام، کم‌کم وقت زایمانش می‌رسید. شاید کودک او با دانه‌های برنج با هم می‌رسیدند.

بی‌بی خانم هدیه‌ها را به دست نجمه داد تا پیش از دستمزد، دل زن‌ها را شاد کرده باشد و خودش سر سفره نشست.

بشقاب برنج را که به دستم داد، به دانه‌های برنج خیره شده بودم و خیالم در دستان زنانی غوطه‌ور بود که دانه‌ها را در جان زمین جا می‌دادند.  

@linguculture
22👏9👍1🏆1
🏠واژه‌هایی از فرهنگ🏕️ pinned «پانزده: نشا (۲) نمی‌دانم چرا بی‌بی خانم از همه زنها او را به رخم کشید. راست می‌گفت. جوان بود و زیبا، از کنار رخش که روی زانوانش خم شده بود، نگاهش کردم. غیرت را از همان نیم رخ هم می‌شد فهمید. آرام بود و باوقار. آفتاب وسط آسمان بود. هوا گرم و شرجی. اما باد…»
🏠واژه‌هایی از فرهنگ🏕️ pinned «به نام خدا مدتی‌است به فکر درج نوشته‌هایی در باب ارتباط زبان و فرهنگم. امیدوارم با بازخوردهای نیک شما، چرخ این سخنگاه بچرخد و از دریای بیکران زبان و فرهنگ با هم بیاموزیم. نوشته‌ها به عمد شخصی‌شده و صمیمی هستند و همه حاصل تجربه واقعی نویسنده، تا از نثر…»