خزنده
42 subscribers
67 photos
2 videos
33 links
Download Telegram
ماه دسامبر برای من حقیقتا لایق بودن در این سال پر از حادثه و اتفاق بود. سالی که اگرچه دیوانگی های کرونا کمی آرام گرفت و دنیا کم کم متوجه شد که میتواند با شرایط انطباق پیدا کند، اما هنوز همه سرگردان یافتن راه حل برای میتینگ های آنلاین و پر کردن فرم الکترونیک و محدودیت تردد و درد گوش پشت کش ماسک بودیم. زندگی شخصی ما البته اتفاقات منحصر به فرد دیگری هم داشت، یا به قول یکی از همکار ها: «هشتگ دراما». نقل مکان به خانه ی جدید، دردسر های IT دانشگاه برای ثبت نام، سفر ماه بانو به ایران، نقل مکان به محل کار جدید، و البته این آخری که یک هفته ی پر از تلاطم برای تمدید اقامت بود. وقتی کاغذ بازی های اداری همیشه چند پله از تکنولوژی روز و امکانات دیجیتال عقب هست، پس تعجبی ندارد که اوضاع در دوران کرونا حتی آشفته تر هم بشود. دو بار گم شدن پرونده ی الکترونیک در اداره ی مهاجرت و طی کردن پروسه ی تغییر محل کار دست به دست هم دادند تا مجبور بشویم دو سه روزی برویم جلوی ساختمان اداره مهاجرت و یکی دو ساعت توی طوفان برف بلرزیم تا نوبت مان بشود. این سختی ها اگر آخرش ختم به خیر بشود خوب است، آن وقت تبدیل می شود به یک خاطره که توی جیبت داری و یک بار فرصتش پیش بیاید با خنده و کمی اغراق تعریفش میکنی. سختی ما هم ختم به خیر شد.


ادامه
این بار هم چیزی برای گفتن ندارم. اما نشستم با خودم فکر کردم دیدم ماه هاست ننوشته ام، و هر روزی که ننویسی، نوشتن یک ذره سخت تر می شود. پس تصمیم گرفتم به خود آینده ی محتملم که شاید چیزی برای گفتن داشته باشد لطف کنم و چیزی بنویسم تا آن شوربخت هم به سعادتی برسد. حالا چرا باید احتمال بدهم که در آینده می خواهم چه چیزی بنویسم؟ نمیدانم. قاعدتا در این مدت که ننوشتم فهمیدم که ننوشتنم از بی رخدادی نمی آید، که حالا فکر کنم در آینده اگر اتفاقی افتاد دوست خواهم داشت که بنویسم... این ننوشتن از چیز دیگریست. و برای فهم آن باید به ضرورت نوشتن فکر کرد، چون نوشتن هم برای خودش دردسریست و آدم باید بیچاره ای چیزی شده باشد که شروع کند به نوشتن. وگرنه که بیکار نیست... نوشتن شروطی دارد لازم و نه کافی. و من آنها را نمیدانم. با این حال میدانم که شروطی دارد قاعدتا. چون در غیر این صورت همه می نوشتند. یا هیچ کسی نمی نوشت. این هم از فیزیکالیست بودن من برمی آید که فکر کنم هرچیزی را دلیلیست. بگذریم... خلاصه که یکی از آن شروط لابد گم شده که دیگر نمی نویسم، و میدانم که رخدادهای خارجی نباید رابطه ای با آن داشته باشد چون این روزها و ماهها یکی از پرحادثه ترین برهه های زندگی ام بود. ولی همچنان دلیل نوشتن پیدا نشد. حالا چرا فکر میکنم ممکن است بنویسم... گفتم که، نمیدانم. ولی خب چون نمیدانم دلیل نوشتنم چه بود که گم شد، مطمئن هم نیستم که یکهو دلیلی از ناکجا نیاید و من نوشتنم نگیرد. آنوقت باید بنشینم سنگ رسوب کرده کلنگ بزنم که این گرفتگی باز بشود و من دوباره بتوانم بنویسم. حالا که فعلا در حد گل و لای بود، بستر روبی کردیم.

ادامه
از همان ثانیه ی اول معلوم هست که امشب باز همان آش و همان کاسه. بی حرکت دراز کشیده ای، چشم به سقف دوخته ای. با کلیک دندان، ضرب آهنگی را که از غروب بی هوا توی گوشت میپیچیده میگیری. sie trinkt, sie raucht, sie riecht gut... راستی چقدر مانده که بتوانی دیگر کم و بیش آلمانی صحبت کنی؟ کلمه ها را توی ذهنت مرور می کنی. کم نیستند. به یک موقعیت فرضی فکر میکنی. سعی میکنی دیالوگ ها را آلمانی سر هم کنی. مثل همیشه توی سرت موفق هستی، اما میدانی موقعیتش که پیش بیاید باز هم برمیگردی سر انگلیسی. فردا برنامه چیست؟ صفحه ی tasks گروه جلوی چشمت می آید. ددلاین ها را یکی یکی جلو می روی. سیزدهم، پانزدهم،... مطمئنی که قبل از سیزدهم کار دیگری نداشتی؟ زیر لب غر میزنی و گوشی را با احتیاط روشن میکنی که نورش آرامش اتاق خواب را به هم نزند. پسورد سایت روی موبایل ذخیره نیست... به حافظه ات اعتماد میکنی و گوشی را ول میکنی روی تخت. همان سیزدهم درست است. فردا چک میکنی...

ادامه
یک اصطلاحی دارند خارجی ها... ما ایرانیها هم باید داشته باشیم. تقریبا مطمئنم یک شاعری یک کجا اشاره ای کرده و آن بیت یا مصرع تبدیل به معادل همین اصطلاح شده. از بی سوادی من هست که باید به خارجی ها تکیه کنم. خلاصه... اصطلاحی دارند به عبارت to touch someone's life. مفهومش به دل می نشیند، لذت دارد فکر کردن درباره اش. یک حالت اثرگذاری هست در زندگی کسی، طوری که نقطه ی شروعش را کسی متوجه نمی شود، و حتی شاید در طول سالیان هم به چشم نیاید. یک زمانی اما می شود که آن آدم برمیگردد به مسیر آمده نگاه می کند، و متوجه حضوری مداوم و بی انقطاع در پس زمینه ی تک تک لحظات زندگی اش می شود، و تصمیم هایی که گرفته، و موضوعاتی که به آن علاقه مند شده، کاری که انتخاب کرده، طوری که اگر آن حضور اثرگذار را از معادلات کنار بگذارد، می شود گفت یک آدم کاملا متفاوت می شود. بیایید مثل یک مفهوم کیچ با این اثرگذاری برخورد نکنیم. مثلا فکر نکنیم که منظور، آن جملات قصار 10 ثانیه ای هست که می شود روی یک کارت پستال نوشت، و تو باید جمله ای در باب تلاش کردن و شکست خوردن بخوانی و ناگهان قوی تر بشوی. اصلا انگار هسته ی لازم این اثرگذاری، رخداد در ناخودآگاه و استمرار در زمان هست. این جریان معنا بخش باید زیر پوست تو در جریان داشته باشد، و فقط به اندازه ی خون در رگهایت توجه روزمره ات را جلب کند... هنر توان این را دارد که ظرف این استمرار باشد، و یک هنرمند میتواند آن کسی باشد که زندگی تو را لمس کرده، بی آنکه بفهمی.

ادامه
دو شب قبل سفر نخوابیده بودم. مقاله هایم را مرتب میکردم برای بعدا خواندن، ایمیل ها را دسته بندی می کردم که جلوی دست و پایم نباشد. شب قبل سفر هم نخوابیدم. بیشتر این بود که خواب به چشم نیامد. افکار را نیم خورد می کردم و کنار می انداختم. چند ساعت مانده بود به رفتن گفتم خطرناک هست اگر بخوابم و بیدار نشویم. ماه بانو هراسان بیدار شده بود به خیال اینکه مرا ندیده صدایم را نشنیده لابد تنها رفته ام! خندیدم که کجا بروم. وقت جمع و جور کردن بود. چندباری به دستگیره های گاز خیره شدیم که وسواس مان حالی اش بشود همه قطع هستند، دو شاخه ها را از پریز کشیدیم. چراغ ها را خاموش کردیم.

ادامه
ننوشتن بخاطر بحران ها و فجایع شروع نشد، ولی در ادامه با آنها توجیه شد. یعنی تا زمانی که دنیای خزنده گوشه ی ذهنم زنده مانده بود، به خودم اوضاع را یادآوری می کردم و می گفتم: «غلاف کن مرد! اینجاهایش را دیگر بلد نیستی.» در دفاع از دموکراسی علی رغم جهل میانگین عوام، یک کسی که اسمش را خاطرم نیست، یک چیزهایی می گوید که تعبیر می شود به اینکه هیچ انسانی با موقعیت های انسانی در زندگانی خودش بیگانه نیست. منظور آن بنده ی خدا این است که ما رای می دهیم، بله، نه به امکان ساخت سد روی رودخانه، که آن وقت بیایی بکوبی توی صورتمان جهل مان را از جغرافیا و هیدرودینامیک و شرایط وخیم زیست محیطی. ما فقط رای می دهیم به کسی که می گوید من لیبرالم یا فلانم و انسان برایم مهم است. بعد ما ازش قول می گیریم که تا آخر انسان برایت مهم باشد... دودوزه بازی های سیاسی را می گذارم کنار، با سیاستمدار های صادق هم طرف باشیم، من حرف این بنده خدایی که اسمش هنوز یادم نیامده را شک وارد می کنم بهش. بله، انسان مهم هست، ولی که چه؟ میخواهی چه کار کنی؟ توی تخته ی خالی که شطرنج بازی نمی کنی. فیل را فدا می کنی یا اسب را؟ این مهم را می چسبی یا آن اهم را؟ بله مرد. آنقدر ها هم ساده نیست.


این را نمیگویم که حرف نزدنم را توجیه کنم. اگر قرار بود توجیه کنم که اصلا حرفی نمیزدم. کسی که مرا به میز محاکمه نکشانده. دلم هم هوای نوشتن را راستش را بخواهی نکرده بود. اصلا چون دلم هوای نوشتن نکرده بود آمدم نوشتم، چون میخواستم یادم بیاید نوشتن چطور بود... می گفتم، توجیه نمیکنم ننوشتنم را با این حرف که اوضاع قمر در عقرب بود و جنگ می شد و آدم می کشتند و روزگار سیاه می کردند. فقط می خواهم این دنیای دیوانه ی دیوانه را یک بار دیگر بیارم جلوی چشم خودم و شما. اینکه حرف زدن و احساس کردن چقدر سخت می شود. اینکه وقتی اقیانوس طوفانیست، قطب نما را اصلا نمیتوانی از جیبت در بیاوری، باید دو دستی بچسبی یک جایی را فقط که زنده بمانی. حالا کی این وسط می تواند بساط عدالت و مساوات بپا کند.


خب یعنی من هم یکی از همانها در آمدم که ریش نسبی گرایی را ول نمیکنند؟ خب نه. من فقط می گویم قطب نما گرفتن و جهت را تشخیص دادن توی این وضعیت آدمش را می خواهد. الیت و نخبه نه. آدم معمولی باشد، فقط کسی که این را یاد گرفته باشد، از یک جایی... از یک کسی...اگر توی یک روستای لب کوه، مشرف به قله ی شمالی که زندگی کنی، شمال را از شیب زمین تشخیص می دهی. برایت هم کار می کند این قانون... تا وقتی از شهرت بیرون نیامدی. ولی آنوقت فکرش را بکن بخواهی شمال را از همین شیب زمین توی همان کشتی گرفتار در اقیانوس پیدا کنی.


منظورم را نفهمیدی؟ اشکال ندارد. ای بابا چه انتظارها داری. خزنده آن زمان ها که خزنده بود، روزی سه بار می نوشت توی این وبلاگ و آن وبلاگ، پایش روی زمین سفت بود، و هنوز شیب زمین شمال را نشان میداد، آن زمان هم مبهم گویی می کرد. الان بعد از 1 سال و 5 ماه، میخواهی چه کار کنم؟ بگذار نفسم جا بیاید. مبهم گویی هایم هم برمیگردد به روال سابق. دیگر همین. به هدفی نوشتن را شروع کردم، ولی فعلا باشد برای بعد. با همین چرند نویسی ها همین یکی دو نفر بینوا که اینجا را میخواندند هر از چندگاهی هم فراری می دهم. بعد از این همه مدت. اشکال ندارد. کاری اش نمیشود کرد. بعد هم می آیم. زودتر می آیم.


راستی... آخر های دکترا هست. آخرین باری که نوشتم ایران رفتنم بود. چه داستانها که نگذشت! کرونا گرفتنم را تعریف نکردم، چه سفری بود. کار را نگفتم، خانه را نگفتم، ماه بانو را نگفتم، اصلا کلا هیچ چیزی را تعریف نکردم که. آب و هوا را، دریاچه را، آدم ها را، اینطرف و آنطرف را. یادش بخیر. از کنارم یکی رد میشد 4 صفحه تعریفش را می کردم اینجا. اشکال ندارد. گذشته. الان نوبت کارهای جدید هست. بعدا می گویم اصلا چرا آمدم. می آیم ایندفعه. شاید. ولی می آیم. یعنی سعیم را می کنم واقعا. شاید.
امروز نوک شاخه ی درختهای روبروی پنجره، و چمن حیاط همسایه ی پایینی سفیدپوش بود. الان برف باریدن گرفته دوباره. دیروز صبح با پلک نیمه باز صفحه ی گوشی را نگاه می کردم. نوشته بود «آلمان انتظار کاهش دمای شدید و برف سنگین را دارد.» ماه بانو به روال چند ماه اخیر مشغول شال و کلاه کردن بود که از خانه بزند بیرون. گفتم این هفته برف می بارد. گفت دروغ. گوشی را نشانش دادم، حین زیگزاگ رفتن و وسیله جمع کردن ذوق نشان داد. از وقتی که می رود سر کار، صبح و شب مان روتین خاصی پیدا کرده. ساعت 8 صبح خداحافظی می کنیم؛ او می رود کلاس زبان، و من هم یک ربع بیشتر روی کاناپه پهن می شوم تا کم کم قطعات ضروری پازل برای روز پیش رو یادم بیاید، و نیم ساعت بعدش راضی می شوم بزنم بیرون. ساعت 12 می شود و ماه بانو کلاسش تمام می شود، می رود سمت کتابخانه ی شهر و 2-3 ساعتی مطالعه می کند تا برود سر کار. من هم همچنان نشسته ام پشت لپ تاپ، یا گاهی جلوی تخته وایت بورد. به روال همیشه همکار اتاق روبرویی در آستانه ی درب می ایستد و اشاره می کند که قطار نهارخوری دارد راه می افتد، و من هم تشکر می کنم و احتمالا پیشنهاد را رد می کنم. تا ساعت 7 بعد از ظهر تک تک آمده اند خداحافظی کرده اند و schönen Feierabend گفته اند. من هم کوله پشتی را می بندم و میروم منتظر قطار 130 بمانم. ایستگاه آخر را پیاده می آیم، خرید های ضروری را انجام میدهم، شام را می پزم و منتظر میمانم. روزهایی که نوبت کارش نیست، خانه میماند و همه جا را برق می اندازد و غذای ایرانی درست می کند. همان کارهایی که من می کنم، فقط با کیفیت بیشتر. یعنی من زمان کم یک ساعته را بهانه می کنم ولی واقعیت چیز دیگری هست.

بعضی شنبه ها شیفت کار دارد، و من از ظهر خانه میمانم، مثل امروز. می رود کارها و پرونده های هفته ی بعدش را جمع و جور کند. برنامه های امتحانی را بچیند، به فرمهای بی سرانجام رسیدگی کند، و دستی هم به صورتحساب بخش خودش بکشد. گاهی می نشیند یک گوشه زل می زند به کنج خانه، می گوید بیشتر از اینها برای این روزهایش تصور می کرده. می گویم من هنوز باورم نمی شود توانسته ای این کار را شروع کنی. با دانش زبان نصفه و نیمه، سر و کله زدن با مراجعان با هزار نوع درخواست متنوع، جا افتادن بین گروهی که همه شان یا به زبان مادری یا بعد از حداقل یک دهه زندگی اینطور صحبت می کنند. مسئولیت پذیرفتن، یک اداره ی پر سر و صدا و آشوبناک. می گوید می داند ولی اهدافش چیزهای دیگری بودند. میگویم می فهمم، ولی اهدافت غیر قابل دستیابی شده اند؟ می گوید نه، شاید همین سال بعد برسد بهشان، میگویم پس تو 4 ساعت راه داری تا به قله برسی، و در این 4 ساعت پیاده روی همه اش مایوس هستی که چرا هنوز به قله نرسیده ای. می گوید می فهمد چه می گویم. من هم حرفش را میدانم.

بارش برف شدید تر شده. بهار و تابستان، یک سپر طبیعی از درختان پر برگ و شاخه ی همسایه ما را از پیاده روی پنج متر آنطرف تر جدا می کند، تا شروع زمستان ولی کم کم دیوار فرو می ریزد. شمشاد ها را آنوقت می شود دید، و پیاده روی سنگی را، و ساختمان خاکستری آنطرف تر، و بعد هم آسمان گرفته و یکدست ابر پوش. اسباب کشی ما به این خانه توی یکی از همین روزهای برفی بود، با هزار دردسر، برای همین برف مرا یاد همان روزها می اندازد. امسال هم قرار بود دچار اینطور ماجراجویی بشویم. صاحبخانه با کلی من و من از پشت تلفن گفته بود که از شریک زندگی اش جدا شده و خانه اش را میخواهد. ما هم گشتن را شروع کردیم، با اضطراب خانه پیدا کردن، که با فکر «خانه ی بهتر و بزرگتر» شیرینش کرده بودیم. منتها یکی دو هفته بعد خبر داد که منصرف شده، چون جا برای وسیله هایش ندارد و نمیخواهد همه را زیر قیمت بفروشد. ما هم برای اولین بار خوشحال شدیم که خانه مان نقلی است. یک تغییر دیگر، آن هم با شرایط فعلی موسسه و زمان برنامه ی دکترا اصلا قابل تحمل نبود. حالا مثل کسی که خطر مرگ از بیخ گوشش گذشته و زندگی را دلچسب تر و شیرین تر میبیند، من هم پیشنهاد های بیشتری برای دیوارهای خالی و رنگ قالی میدهم. ماه بانو شگفت زده شده، باورش نمیشود که می گویم آیینه ی چند ده کیلویی را برداریم جایش فلان چیز بگذاریم. روزهای آخر سال هست. حجم کار بیشتر از قبل شده، ولی وقتی پایان در دیدرس هست همه چیز قابل تحمل تر می شود. به دو هفته ی بعد فکر میکنم، و بعدش هم شهر تزئیین شده با گوی های سرخ و ریسه های پیچیده دور ستون بالکن و درخت توی حیاط. شاید یکی دو روز دور همی های آخر سال با همکارها، و یکبار هم تُل وود و گلوواین و گروه کر کلیسایی که لئوپولد دعوتمان کرد.
های بی معنا و آرزواندیشی های هذیان گونه ارایه میدهد. با قسم و آیه که چیزی حل نمیشود، خدا را شکر تاریخ بی نوا هم گیر این جماعت افتاده گلچینی از رخداد های مشرق و مغرب می آورند بی آنکه قیاس را توجیه کنند. نخبه نمی گوید از فردا روز بترس یا نترس. می گوید فردا روز یعنی چه، و ترس یعنی چه. چرا باید ترسید و چرا نه. حالا هی پرچم جدید رو کن و با چوب بیافت دنبال هر کسی که از تو پرسید آخر این میهن پرستی کذایی که می گویی یعنی چه.

یادم می آید شاید پانزده بیست ساله بودم که کتاب "روی ماه خداوند را ببوس" مستور را خواندم. آن زمان یک گارد بی دلیل در برابر ادبیات ایرانی داشتم، اما فارغ از آن همچنان از همه جهت جستجو می کردم. شاید سن و چشم خوانندگی درست و حسابی نداشتم، شاید الان اگر حوصله ی خواندنش را داشتم نظرم تغییر می کرد اما به هر حال همان زمان هم با مشقت و بی میلی کتاب چند ده صفحه ای را تمام کردم. چشم به زحمت روی واژه های خام و نپخته می کشیدم و منتظر میماندم نویسنده گفتار آگاهانه ی هستی شناسانه اش را تمام کند تا اندکی هم "قصه" به ما برسد. فکر می کنم حوصله ی نویسنده همین قدر یاری می کرده، خیلی بحث استعداد و توانایی نبوده، یعنی اینطور که من نظراتش را یافتم، به قول خودش انگار در و تخته ی افکار نویسنده و نوشته اش خوب چفت شده است.
چند روز قبل از سال نو ماه بانو کرونا گرفته بود و برای همین دیگر جایی برای تماشای آتش بازی نرفتیم. شب سی ام دسامبر بود. یادمان آمد پارسال در راه برگشت به خانه، همسایه هایمان داشتند ته مانده ی انبار مهماتشان را توی محوطه ی جلوی خانه می سوزاندند. گفتیم لابد امسال هم همین دور و برها می توانیم آتش بازی پیدا کنیم. یک ربع مانده به نیمه شب، عجیب که هیچ خبری نبود...

ادامه
یکی دو روز آخر تعطیلات گفتم ایمیل و مسنجر کارم را چک کنم تا موتورم گرم بشود برای شروع دوباره. یک کمی هراس داشتم، نکند که یکهو پیغام های هولناک و وحشت زده ی همکاران که این را چه کنیم و آن را چه کنیم بریزد توی دامنم. بعد از تغییرات سال قبل موسسه، منتظریم که یک آقا بالاسر، یا خانم بالاسر بیاید به عنوان پست دکترا تیممان را بگیرد به دست.

ادامه
خوشبختانه به نسلی تعلق دارم که زمانی از بیکاری حوصله اش سر می رفته. یعنی می نشسته کنج اتاق در حالی که کتاب داستانش دو شب پیش تمام شده، پنج شش شبکه ی تلویزیون هم جز اخبار و گفتگوهای بدرد نخور برنامه ی دیگری نداشته. دو روز باید صبر می کرده برای فوتبال های لیگ قهرمانان، یک هفته برای قسمت بعد طنز های 90 شبی، دو ماه برای تعطیلات تابستانی و مدت نامعلوم برای فیلم بعدی ارباب حلقه ها. گرافیک کامپیوترش نمیکشیده بازی جدید نید فور اسپید را اجرا کند. بازیهای قبلی را هم یکی ده بار تمام کرده. و حالا به در و دیوار خیره می شود، زیر لب غرولند می کند که حوصله اش سر رفته، و یک دفعه به سرش می زند بنشیند یک طراحی چهار برگه ای بزرگ از کلیسای سن باسیل بکشد قاب کند برای دیوار اتاق.

ادامه
روز ارایه، بازخورد های بی نام را میخواندم. آن وسط صریح تر از همه یکی نوشته بود "خیلی طولانی صحبت میکنی". قبلتر هم از یکی دو نفر دیگر شنیده بودم که وقتی 5 کلمه نیاز هست 2 دقیقه کش میدهم حرف را. این بار خیلی ماندگار تر نقد آن بی نام ماند توی ذهنم. یکی از دلایلش این هست که فرض می کنم باید تمام مقدمه و موخره و فرضیات و ترمینولوژی را بسط بدهم که سوء تفاهم پیش نیاید. عادت بدی هم نیست ولی ایجاز و اختصار هم هنری هست که باید آموخت. مثل الان که حرفم را زدم و اینجا دیگر باید تمامش کنم.

بدون ادامه
حکایت من و ماه بانو این هست که ما سوپرپاور های متفاوتی داریم. مثلا من در شرایط ماکزیمم استرس باز هم آرامش خودم را حفظ می کنم. ماه بانو یک کاری را تا به نقطه ی آخرش نرساند ول کن ماجرا نیست. من خوب بلدم از هر اتفاقی یکی دو قدمی فاصله بگیرم و تحلیلش کنم، او یکی دو جفت چشم اضافه برای دیدن جزئیات دارد. آن اوایل به حساب بی تجربگی فکر می کردیم درستش همانی هست که هر کداممان هستیم، ولی بعد فهمیدیم نصف لذت زندگی مشترک به یاد دادن و یاد گرفتن سوپرپاور های همدیگر هست. بعد افتادیم به جان هم که یاد بدهیم و یاد بگیریم. ولی همیشه غر می زدیم که صدبار گفتم و یاد نگرفتی. ولی بعدش دیدیم به مقایسه با روزهای اول، خیلی هم خوب یاد گرفتیم. بعد من افاضات کردم که نیمه ی پر لیوان را دیدن می شود همین.

ادامه