من آدم قدردانی بودم. زندگی رو دوستداشتم و هنوزم بهش عشق میورزم. برای من زندگی یعنی ساختن، ادامهدادن و لذتبردن از برگ گل تازه. برای من زندگی همون لحظهست که دست یه نوزاد رو میگیرم و احساس میکنم که دستای خدا تو دستامن. زندگی رو خیلی آسون گرفتم. سعی کردم که خوبی ببینم و چشمم رو به روی پلیدی ببندم. اما این زندگی در حق من، در حق ما که به دنبال زیبایی بودیم خیلی نامردی کرد. بهار زندگیمون با خونین ترین زمستون ازبینرفت. شبیه به بچهی پاکی که هیچ درکی از بدی نداره و معصومه، معصومیتمون ازبینرفت. خون دیدیم، کف آسفالت جمجمه دیدیم، گلوله دیدیم، جنگ دیدیم. ما؟! ما شایسته و سزاوار زندگی بودیم و مرگ تقاصمون شد.
-جستجوگرِ نور”
من آدم قدردانی بودم. زندگی رو دوستداشتم و هنوزم بهش عشق میورزم. برای من زندگی یعنی ساختن، ادامهدادن و لذتبردن از برگ گل تازه. برای من زندگی همون لحظهست که دست یه نوزاد رو میگیرم و احساس میکنم که دستای خدا تو دستامن. زندگی رو خیلی آسون گرفتم. سعی کردم…
* هرشب برای ما غصه میخورم و هر روز برای آخرین روزنههای نوری که برام مونده تلاش میکنم. من خشمگینم. غمگینم. ناامیدم. اما چارهای ندارم.
اقای رائفیپور فرمودند که:
-مردم سوریه یهروزی میاد که با التماس دنبال بشاراسد بگردن. حالا امروز سوییفت و مسترکارت وارد سیستم مالی کشورشون شد!
-مردم سوریه یهروزی میاد که با التماس دنبال بشاراسد بگردن. حالا امروز سوییفت و مسترکارت وارد سیستم مالی کشورشون شد!
Forwarded from -جستجوگرِ نور”
صدای گنجشک و باد میاد. پرده تکون میخوره. هرروز بهم یادآوری میشه که “زور زندگی از من خیلی بیشتره.”
Forwarded from -جستجوگرِ نور”
عزیزم ما آزاد میشیم. از قید و بند هرچیزی که برای ما نیست، از هر قُل و زنجیری که پاهامونو بسته، آزاد میشیم. ما برای دوییدن و رقصیدنیم. ما آزاد میشیم بهت قول میدم.
Forwarded from دِژاوو
امسالم رو بخوام با پارسال مقایسه کنم، بهم کلی ای کاش اضافه شده فقط!
من زندهم و یه هدف دارم تو زندگیم.
که نبودِ شما رو ببینم و مطمعنم که میبینم.
که نبودِ شما رو ببینم و مطمعنم که میبینم.
من دلم نمیخواد تنها راهم ادامهدادن باشه. من دلم نمیخواد هر روز صبح یه بهونه برای بیدارشدن پیدا کنم. دیشب خواب میدیدم که دارم یه تستی رو پر میکنم و درآخر نتیجهاش چنان وحشتناک و سوسایدال بود که اومدن منو گرفتن و بردن که آسیبی بهخودم نرسونم. پستوی ذهن من، پشت تموم نقابهای مختلفی که هر روز به خودم میزنم و مدام تلاش میکنم یهرنگی از چنتهی خودم بیرون بیارم و به این زندگی سیاه و کثیف بپاشم، آدمی نشسته که دیگه نمیدونه زندگی یعنی چی.
-جستجوگرِ نور”
من دلم نمیخواد تنها راهم ادامهدادن باشه. من دلم نمیخواد هر روز صبح یه بهونه برای بیدارشدن پیدا کنم. دیشب خواب میدیدم که دارم یه تستی رو پر میکنم و درآخر نتیجهاش چنان وحشتناک و سوسایدال بود که اومدن منو گرفتن و بردن که آسیبی بهخودم نرسونم. پستوی ذهن…
من حتی توی خوابم با شما میجنگم. توی خوابم به شما اعتراض میکنم. درست موقعی که ذهنم باید خالی از هر فکری باشه، من با شما میجنگم.
Forwarded from 𝗪𝗼𝗿𝗹𝗱 𝗠𝗼𝗺𝗲𝗻𝘁𝘀. (Nrgs.)
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
دلم برای روزهایی که اینجا بودم تنگ شده. اینجا شبیه به خونهایه که مجبور شدم ترکش کنم. یعنی نه اینکه ترک کنم. منو بیرون کردن. منو از خونم، منو از جایی که پناهِ روزهای بیکسیم بود انداختن بیرون!
از اون درِ تاریک و بسته میترسی، چون فکر میکنی پشت اون در با چیزی روبهرو میشی که همیشه از اون فرار میکردی. غافل از اینکه، همین در بسته و همین راهرویِ سیاه، روشنترین نور و به کل زندگیت میتابونه. شاید مسئلهی کل زندگی همین باشه:
که چیزی رو برای خودت عیب و گناه ندونی، تا موقع تابیدن نور، بدون اذیتشدن چشمهات به زیباییش خیره بشی.
که چیزی رو برای خودت عیب و گناه ندونی، تا موقع تابیدن نور، بدون اذیتشدن چشمهات به زیباییش خیره بشی.
بدون بینش، منجیِ در آینه شبیه به قاب عکسیست که از دور به تو لبخند میزند. تصویری راکد، پایدار و زیبا! اما این تصویر عمقی ندارد؛ توهمی خام که پیشاز بیداری، ادعای نجاتبخشی میکند.
تو فصل اسکیزوفرنی کاپلان یه مفهومی داشتیم به نام
Loss of ego boundaries
این مفهوم همیشه برای من جالب بود و امروز در ارتباط باهاش به یه بینش جدید رسیدم.
در حالت طبیعی، ما یک خط فرضی و محکم تو ذهنمون داریم که میگه: «اینجا منم، اینجا افکار و احساسات منه، و از اینجا به بعد دنیای بیرون و آدمهای دیگهست» این مرز به ما احساس امنیت و انسجام میده. حالا در شرایطی مثل اسکیزوفرنی، این دیوار فرو میریزه. فرد احساس میکنه افکارش داره تو فضای اتاق پخش میشه، یا دیگران میتونن ذهنش رو بخونن، یا حتی حس میکنه بدنش داره تو محیط حل میشه. یعنی فرد نمیدونه «خودش» دقیقاً کجا تموم میشه و «جهان» از کجا شروع میشه.
حالا من امروز داشتم فکر میکردم که، توجه به بدن و postureای که فرد نسبت به جهان و دیگران داره، همیشه اطلاعات جالبی رو دربارهی دنیای درونی و ذهنیاتش به ما میرسونه. اینکه فرد چهچیزی رو نقطهی امن و مرز پایداری ایگوش میدونه. وقتی فرد مرز روانی پایداری نداره، سعی میکنه با حالت بدنش این مرز رو بسازه. مثلاً ممکنه دست به سینه بشینه، خودش رو جمع کنه توی خواب (حالت جنینی)، یا خیلی خشک و بیحرکت بمونه. بچها خیلی جالبه! فکر کنین! بدن به ما نشون میده که دنیای درون چقدر احساس ناامنی میکنه و فرد تلاش میکنه یک «مرز پایدار» فیزیکی برای ایگوی شکنندهاش بسازه.
Loss of ego boundaries
این مفهوم همیشه برای من جالب بود و امروز در ارتباط باهاش به یه بینش جدید رسیدم.
در حالت طبیعی، ما یک خط فرضی و محکم تو ذهنمون داریم که میگه: «اینجا منم، اینجا افکار و احساسات منه، و از اینجا به بعد دنیای بیرون و آدمهای دیگهست» این مرز به ما احساس امنیت و انسجام میده. حالا در شرایطی مثل اسکیزوفرنی، این دیوار فرو میریزه. فرد احساس میکنه افکارش داره تو فضای اتاق پخش میشه، یا دیگران میتونن ذهنش رو بخونن، یا حتی حس میکنه بدنش داره تو محیط حل میشه. یعنی فرد نمیدونه «خودش» دقیقاً کجا تموم میشه و «جهان» از کجا شروع میشه.
حالا من امروز داشتم فکر میکردم که، توجه به بدن و postureای که فرد نسبت به جهان و دیگران داره، همیشه اطلاعات جالبی رو دربارهی دنیای درونی و ذهنیاتش به ما میرسونه. اینکه فرد چهچیزی رو نقطهی امن و مرز پایداری ایگوش میدونه. وقتی فرد مرز روانی پایداری نداره، سعی میکنه با حالت بدنش این مرز رو بسازه. مثلاً ممکنه دست به سینه بشینه، خودش رو جمع کنه توی خواب (حالت جنینی)، یا خیلی خشک و بیحرکت بمونه. بچها خیلی جالبه! فکر کنین! بدن به ما نشون میده که دنیای درون چقدر احساس ناامنی میکنه و فرد تلاش میکنه یک «مرز پایدار» فیزیکی برای ایگوی شکنندهاش بسازه.
Forwarded from خطِ فاج
فقط به این فکر میکنم کاش میشد یه سقف امن کشید روی همهچی؛ روی این شهر، روی آدمایی که دوستشون داری، روی قلبی که این همه مدت سعی کرده خودش رو قوی نگه داره و وانمود کنه هنوز مثل قبل میتپه.