چراغ خاموش
96 subscribers
2 photos
127 links
Download Telegram
درخت‌های بی دفاع

چند سالی از جنگ می‌گذرد. بیست و یک ساله بودم که با امیر ازدواج کردم. خیلی دوستم داشت. یعنی عاشقم بود. من اما فقط خیلی دوستش داشتم. همین!

به اصرار او بود که آمدیم زیر یک سقف. البته نه این سقف؛ سقفمان بلندتر از این‌ها بود. این خانه را همین دو هفته پیش اجاره کردم. قرار نیست بچه‌ای در آن بِدَوَد یا مثلا اتاقی به اندازه‌ی تختِ دو نفره داشته باشد. یک آپارتمان نقلی است. از در که وارد می‌شوی پایت می‌رود روی فرش 6 متری اتاق خوابمان که حالا توی سالن پذیرایی پهن است، اتاق هم که جای فرش ندارد.

فرش 12 متری جهازم را فروختم تا هم پولی دستم را بگیرد و هم آن لکه‌ی زردِ روی گل‌هایش را نبینم! یک جورهایی دیدنش اذیتم می‌کرد.

- چرا انقد با این لکه مشکل داری خانوم؟ به جای این حرص خوردنا به اون بغل خوبی فک کن که کاری کرد پات بخوره به لیوانِ چایی.

و جوری با لبخند نگاهم کرد که انگار باز هم دلش از آن بغل‌ها می‌خواست.

گفتم: خب واسه همینه که دلم نمیاد پاکش کنم. اصلا نمی‌دونم پاک میشه یا نه؟

می‌توانستم از مادرم بپرسم، او خوب به این کار وارد است، لکه‌ی خودکار و آستین‌ِ خورشتی شده، هر کدام فرمول خودشان را داشتند. فکر کنم پاک کردن لکه‌ی چای برای او جزء راحت‌ترین کارها و برای من جزء نشدنی‌ترین کارهاست.

کتری را برمی‌دارم. اجاق گاز را هم فروختم، همین گازِ رومیزی به درد این یک متر آشپزخانه می‌خورد.

امیر می‌گوید: می‌خوام برم جنگ ولی راستش نمی‌تونم صاف صاف توی چشم یکی نگا کنم و یه گلوله خالی کنم توی مغزش...
- قرار نیست که تو چشمش نگا کنی.

و هردو می‌خندیم. باز می‌گویم: اینو نگفتم که بری جنگا

اجاق گازِ قبلی‌ام فندک داشت. کبریت را پیدا نمی‌کنم. معلوم نیست کجا فرار کرده‌است.

امیر با احتیاط چای را مزه می‌کند و به عادت همیشه لیوان را روی زانویش نگه می‌دارد.

- روم نمیشه تو چشم نرگس خانم نگاه کنم. یه بچه شیرخواره داره، اونوقت شوهر احمقش ولش کرده که بره یه بچه دیگه رو بی پدر کنه....
- یعنی چی خب؟ واسه همین یهو فک کردی بری جنگ؟
- واسه این که نه.. ولی خب...

سایه‌ای از کنار پنجره که هنوز برایش پرده‌ای انتخاب نکرده‌ام، آرام رد می‌شود و با صدای ترسناکی به زمین می‌افتد. جلوتر که می‌روم می‌بینمش! مرد با اره‌ی برقی کنار جنازه‌ی درخت‌های بی‌دفاع ایستاده و یک دفعه به سمت پنجره، درست جایی که من ایستاده‌ام نگاه می‌کند. ناخودآگاه می‌روم عقب! می‌گویند آدم‌ها سنگینیِ نگاه را حس می‌کنند. انگار سنگینیِ نگاه حتی از پشت پنجره‌ای در طبقه‌ی چندم یک ساختمان زهوار در رفته هم حس می‌شود.

یعنی من را دید؟ اصلا چه فرقی می‌کند؟ امیر که به خاطر این چیزها نرفت! حتی نمی‌دانم به خاطر چی رفت؟

کتری بی‌قراری می‌کرد که زنگ در را زدند. از پنجره‌ی نیمه باز پرسیدم: کیه؟ با کی کار داشتین؟

مرد به دنبال صدا عقب عقب رفت و به پنجره نگاه کرد.

دوباره داد زدم: بفرمائید آقا، با کی کار دارین؟

- منزل امیر دبیرنیا اینجاست؟ یعنی شما می‌شناسینشون؟
- چند لحظه صبر کنید الان میام پایین

شالِ سفیدم را کشیدم روی سرم و تند تند از پله‌ها پایین رفتم.

- سلام. بفرمایین
- شما همسرشون هستین؟
- بله؟
- ببخشید خانم.. خانم این عکس.. یعنی ایشون امیر آقا هستن؟
- بله آقا. شوهرم هستن. تو جنگ کشته شدن. امرتون؟
- من هم تو جنگ بودم. یعنی نگهبانِ اسرا بودم. همیشه بهم می‌گفت نمی‌فهمم چطوری می‌تونن یه کاری کنن که من و تو به روی هم اسلحه بکشیم. نه که من خدای نکرده اسلحه کشیده باشم براش‌ها، کلی می‌گفت. عینهو دعوای دوتا برادر که ممکنه یکی بزنه اون یکی رو دستی دستی بکشه ولی خب نمی‌شه بهش خرده گرفت، اون بنده‌ی خدا هم تو موقعیت بدی بوده دیگه...

حرف‌هایش را نمی‌فهمیدم. فقط ماتم برده بود و همینطور نگاه می‌کردم. اصلا کی بود این آدم؟ از کجا من را پیدا کرده بود؟

حرفش را قطع کردم و گفتم: الان چرا دارین اینارو میگین؟ من شما رو نمی‌شناسم. شوهرم مرده. این حرفاتون یعنی چی؟

- نباید میومد جنگ. آدم اگه دلِ کشتن نداشته باشه فقط خودشو به کشتن میده...

امیر دلِ کشتن یک مورچه را هم نداشت...
ولی چرا باید به او اعتماد می‌کردم؟! اصلا چرا ایستاده بودم و حرف‌هایش را گوش می‌دادم؟!

ادامه دارد...

https://t.me/lightsoff69
چراغ خاموش
درخت‌های بی دفاع چند سالی از جنگ می‌گذرد. بیست و یک ساله بودم که با امیر ازدواج کردم. خیلی دوستم داشت. یعنی عاشقم بود. من اما فقط خیلی دوستش داشتم. همین! به اصرار او بود که آمدیم زیر یک سقف. البته نه این سقف؛ سقفمان بلندتر از این‌ها بود. این خانه را همین…
- خانومی کتری کُشت خودشو.... به چی فکر می‌کنی؟
- امیر اگه تو بری جنگ واقعا می‌تونی یه نفر رو بکشی؟

انگار که یک سطل آبِ یخ روی سرش خالی کرده باشم، وا رفت.

- اصلا چرا می‌خوای بری؟ بیا و نرو
- اگه داداشت منو می‌کشت، تو چیکارش می‌کردی؟
- وااا...داداشم چرا باید تو رو بکشه؟؟
- اتفاقه دیگه، ممکنه سر یه مساله‌ای چیزی باهم گلاویز شیم و من بمیرم. نمیومدی اونم بکشی که، باید می‌بخشیدیش
- این حرفا چیه میزنی؟ خل شدی؟

نمی‌دانستم چی از ذهنش می‌گذشت که این‌ها را می‌گفت ولی انگار کم‌کم می‌خواست تصمیمش را برای رفتن به جنگ اعلام کند. دوباره رفت توی فکر! زیر لب گفت: اونام مجبورن. نمی‌فهمن چیکار می‌کنن...

مرد که هنوز جلوی در ایستاده بود، صدایم زد:
- خانم.. خانم... ببخشید نمی‌خواستم اذیتتون کنم. فقط باید این چیزارو می‌گفتم. شاید اگه با اون حرف‌هاش منو از اونجا نمی‌روند، الان خودشم زنده بود ولی خب چه میشه کرد...

دیگر نگذاشتم چیزی بگوید. به اندازه کافی حرف زده و خودش را خالی کرده بود. بدون حرفی در را بستم و از پله‌ها بالا رفتم. روی فرش 6 متری اتاق دراز کشیدم.

چقدر جای لکه خالی بود....

پ.ن:
این داستانک را سال ۱۳۹۶ نوشته بودم.

https://t.me/lightsoff69
آمده‌ام که روتین بسازم...

کلاس یوگایی در نزدیکی خانه هست که به واسطه‌ی نزدیکی‌اش همیشه دلم می‌خواست اینجا بیایم اما به واسطه کارم هیچ وقت ساعتش با من همخوانی نداشت.

الان که از کار درآمده‌ام همه چیز فرق دارد انگار، روزهایم مثل هم نیست، هر روز یک چالش جدید است با خودم:

کِی بیدار شوم؟ کِی بخوابم؟ چقدر از کارهای خانه به سهمم اضافه شده؟ چند ساعت در روز باید به این فکر کنم که با زندگی‌ام چیکار کنم؟ آیا خوردن قهوه صبح هنوز هم ضرورتی دارد؟...

امروز تصمیم گرفتم برای صبح‌هایم انگیزه‌ای ایجاد کنم و آمادم همین باشگاهِ نزدیکِ خانه، ساعت ۸ صبح ولی کلاس تشکیل نشد! کائنات هم شوخی‌اش گرفته...

گفتند یک سانس دیگر هم دارند که ۹ شروع می‌شود و من هم گفتم که پس منتظر میمانم.

کلاس یوگای قبلی‌ام پُر از برون‌ریزی‌های احساسی شده بود و دلم نمی‌خواست به آنجا برگردم، البته که مسیرش هم از این یکی بسی دورتر است.

واقعا امیدوارم بتوانم با این یکی ارتباط برقرار کنم، توقع زیادی ندارم، فقط می‌خواهم حال کلاسش با حالم کوک باشد، همین.

https://t.me/lightsoff69
خب نت هم وصل شد.

الان مشکلم این است که اصلا یادم نمی‌آید چه استفاده‌ای برایم داشته است!

https://t.me/lightsoff69
به طرز عجیبی در خود پیچیده‌ام.
ماندن در رختخواب یا نماندَنَش را انتخاب می‌کنم و این حسِ جدیدی از سکون است.

https://t.me/lightsoff69
1
دورِ باطل

دیشب خوابم نمی‌برد، نشستم به چت کردن با چت‌جی‌پی‌تی، نوشتن و نوشتن، بعد هم چرخ زدن در گوگل.

خلاصه خسته شدم و تصمیم گرفتم به رختخواب بروم و منتظر شوم تا خوابم ببرد.

صبح به قدری از شروع یک روز تازه بیزار بودم که دلم نمی‌خواست چشم باز کنم.

با آن هم بالاخره کنار آمدم و از رختخواب جدا شدم؛ روز بدی بنظر نمی‌رسید!

احتمالا روز خوب یا بد خیلی تعریفی ندارد وقتی هنوز تصمیم نگرفته‌ای گوشی را برداری و اخبار بخوانی یا پیام‌هایت را چک کنی و تصمیم بگیری به کدامشان چطور توجه نشان بدهی.

ذهنم را با فکرهایی که از قبل دَرَش بود یا آن روز صبح به آن اضافه کرده بودم، ورق زدم. صفحات بیشماری بود که هِی می‌خواندم و نمی‌توانستم از رویشان عبور کنم.

پس سعی کردم با یک سریال یا فیلم معمولی حواسش را پرت کنم.

خب دو ساعت دیگر هم گذشت.

بعد سعی کردم خودم را با بایدهایم سرگرم کنم، تمرینِ کلاس، ورزش، غذا، کتاب و تعویض لباس...

حالا داشتم فکر می‌کردم چقدر باز دلم می‌خواهد بنشینم، فکر کنم و با روانم بازی کنم!

https://t.me/lightsoff69
👍1
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Audio
خوانش تکه‌ای از کتاب مادام بواری اثر گوستاو فلوبر
ترجمه رضا عقیلی و محمد قاضی

https://t.me/lightsoff69
2
من کی‌ام؟
چی‌ام؟
دنبالِ چی می‌گردم؟

چی اگر راجع به خودم کشف کنم، دست از سرِ خودم برمی‌دارم؟

نقش‌هایی که برای خودم انتخاب کرده‌ام از کجا پیدایشان شده؟

چه چیز در بازی‌کردنشان به من لذت می‌دهد؟

تا کجا می‌توانم این بازی‌ها را ادامه دهم؟

اصلا چرا نباید بازی کنم؟

آیا خودی بدون این نقش‌ها در من زندگی می‌کند؟

https://t.me/lightsoff69
Beraghs
Siavash Shams
برقص
که این دنیا دو روزه

https://t.me/lightsoff69
1
Forwarded from ابرکانه | صدیقه حسینی (صدیقه حسینی)
برید این تاتر جذاب رو ببینید
نویسنده و کارگردانش همکار سابق منه
که بسیار انسان باهوش و خلاقیه

خرید بلیط هم از این‌جا:

https://art.fidibo.com/theater/%D9%85%D8%AC%D9%84%D8%B3-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%BE%D8%B3-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87-48


ما که خیلی لذت بردیم 😎
وقتی می‌خواهم بخوابم، باید یک پتوی سنگین روی من باشد، جوری که انگار می‌خواهد لِه‌ام کند.

گاهی در بیداری هم این نیاز به سنگینی را حس می‌کنم.

شاید آغوش هم یکی از همین لِه‌شدن‌های مطلوب باشد.

اما گاهی در خواب می‌خواهم تکان بخورم و وحشت‌زده از این گیر‌ افتادن، بیدار می‌شوم.

درست مثل زمانی که حضورِ کسی را پس می‌زنم.


https://t.me/lightsoff69
1
امروز از صبح خیلی پُر کار بودم، طوری که نفهمیدم زمان چطور گذشت...

روزم را با یک دوشِ صبحگانی و صبحانه‌ی خوشمزه شروع کردم و رفتم سراغ کارهایی که ایده‌ای نداشتم چه‌جوری باید انجامشان دهم.

اول با رونویسی کردن یک‌سری متن به ذهنم آرامش دادم و بعد با چیزهای ساده و کوچک، کم‌کم پای ai را وسط کشیدم و یک آن به خودم آمدم و دیدم در کار و کنجکاوی‌های مربوطه‌اش غرق شده‌ام.

بلند شدم و لباس‌هایی را که مدتی بود در لباسشویی، شسته شده، مانده بودند را نجات دادم و دوباره برگشتم پشت میزم.

ساعت حدود ۴ بود که یادم آمد ناهار نخورده‌ام و از آنجایی که کارها خوب پیش رفته بود، گفتم بگذار یک قسمت سریال هم با غذا ببینم، که همیشه یک قسمتم می‌شد چند قسمت، اما امروز وسطش دیدم که بچه‌های کلاسِ گویندگی‌ام دارند در گروه تمرین می‌فرستند و من هم از ذوقِ تمرین، سریال را نیمه رها کردم و رفتم که به آن برسم!

و الان هم که تصمیم گرفتم سری به اینجا بزنم...

https://t.me/lightsoff69
1
دغدغک کجاست؟

گاهی فقط دلمان می‌خواهد چیزی را تعریف کنیم و کسی واقعاً گوش بدهد؛ بدون نصیحت، بدون قضاوت، بدون اینکه حس کنیم باید جواب درستی بدهیم.

دغدغک از همین‌جا شروع شد. از یک دورهمی ساده که آدم‌ها دور هم می‌نشینند و از تجربه‌ی خودشان با یک کتاب، فیلم یا پادکست حرف می‌زنند؛ نه برای تحلیل ادبی و نقد سینمایی، فقط برای گفتن و شنیده‌شدن.

هر نفر روایت خودش را دارد، و همین تفاوت‌هاست که باعث می‌شود بعد از هر جلسه، زاویه‌ی تازه‌ای به خودمان و دنیای اطرافمان پیدا کنیم.

اگر دنبال جایی می‌گردی که بتوانی آرام حرف بزنی و آرام گوش کنی، جای درستی اومدی.

و اگر فکر می‌کنی آدم‌هایی رو میشناسی که دنبال همچین جایی هستن، دغدغک رو بهشون معرفی کن.

باشگاه کتابخوانی دغدغک
https://t.me/daghdaghak
خوانش تکه‌ای از کتاب خرمگس
اثر اتل لیلیان وینیچ
ترجمه‌ حمیدرضا بلوچ

https://t.me/lightsoff69
سَرِ مرا به‌سوی سینه‌ی خود کشید و بر آن بوسه زد و گفت: "این بوسه دیگر بوسه‌ی دلباخته‌ای نیست. بوسه‌ی یک دوستِ وفادار است."
در این اثنا خرمیِ معطر شب با شدت و شیرینی بیشتری از باغ برآمد. آواها و نیز سکوتِ شب شکوهمندتر می‌شد و آسمان چراغ‌های بیشتری می‌افروخت.
من به او نگاه کردم و ناگهان خود را سبک‌بارتر یافتم. مثل این بود که رگِ اخلاقیِ ناسوری که جانم را می‌آزرد بیرون کشیده باشند.
ناگهان به روشنی و آرامی دریافتم که احساسی که در گذشته در دل داشتم مثل همان دورانِ گذشته است و بی بازگشت، و سعی در بازگرداندنِ آن نه‌تنها بی‌حاصل، بلکه دردآورنده است.

کتاب سعادت زناشویی
لیو تالستوی
ترجمه‌ی سروش حبیبی

https://t.me/lightsoff69
دیشب حدود ساعت ۱ خوابیدم و امروز ساعت ۵ صبح بیدار شدم. معمولا این ساعت که بیدار می‌شوم، دوباره خودم را به خواب می‌زنم ولی امروز دلم خواست بیدار بمانم.

پا شدم رفتم توی آشپزخانه و برای غذای ناهار یکم سیب‌زمینی ریختم توی روغن و یک کتاب دست گرفتم تا سرخ شوند.

وقتی ح بیدار شد که برود سرکار، من هم لباس پوشیدم و گفتم که می‌خواهم بروم پیاده‌روی، فقط امیدوارم آدم‌های دیگری هم باشند. تا حالا این کار را نکرده بودم.

ساعت حدود ۶ و نیم بود و توی خیابان هیچ‌کس نبود. اما وارد پارک که شدم انگار دنیایی دیگر بود، صدای موزیک و جمعیت می‌آمد و حتی یک دست‌فروش هم بود که نوبتی با خانمش جا عوض می‌کردند که در پارک قدم بزنند.

اولش آهسته راه می‌رفتم و محیط را بررسی می‌کردم، وارد جمعیت نشدم ولی همین که بودند، خوشحال بودم.

بعد به این فکر کردم که اگر توی خانه ورزش می‌کردم، علاوه بر قدم زدن، دست‌هایم را هم حرکت می‌‌دادم ولی در اینجا رویَش را ندارم.

دورِ سوم یا چهارم بود که کم‌کم شروع کردم دست‌هایم‌ را پشتم قلاب کردم و بعد بردم بالای سرم و از آنجا به‌ بعد نرمش‌هایی را که دوست داشتم یکی یکی انجام دادم.

دستِ آخر هم کمی بدو بدو کردم که نفسم به شماره افتاد ولی خوش گذشت.

ساعت حدود ۸ بود که تصمیم گرفتم گوشه‌ای بِنشینم و کتاب بخوانم.

یک ساعت دیگر هم گذشت. تازه داشت گرسنه‌ام می‌شد؛ پاک فراموش کرده بودم که صبحانه نخورده‌ام.
آخر همیشه فکر می‌کردم فقط به شوقِ صبحانه است که بیدار می‌شوم...

https://t.me/lightsoff69
2
من می‌خونم، شمام بشنوید؛

من عاشقِ اینم که براتون کتاب بخونم.
اگه شما هم دوست دارید منو بشنوید،
به کانالم خوش اومدید 😊
https://t.me/mmanobeshno
2
چراغ خاموش
من می‌خونم، شمام بشنوید؛ من عاشقِ اینم که براتون کتاب بخونم. اگه شما هم دوست دارید منو بشنوید، به کانالم خوش اومدید 😊 https://t.me/mmanobeshno
وقتی کانال منو بشنو را زدم، فکر کردم‌ که بهترین تمرین‌های خواندنم را در آن می‌گذارم و با خودم فکر کردم که کم‌کم بهتر می‌شوم و وقتی صداهای اول را می‌شنوم که دیگر خوب به حساب نمی‌آیند، اشکالی ندارد، خوب هم هست که می‌توانم پیشرفتم را ببینم.

اما هنوز چند روز بیشتر نگذشته که دلم می‌خواهد ویس‌ها را پاک کنم و بهترشان را بگذارم.

انگار اشتباهاتم را فاجعه می‌بینم، با اینکه می‌دانم اشتباه کردن بخشی از این فرآیند است.

مشکل این است که مطمئنم اگر پاکشان کنم و دوباره بگذارم هم، باز که دوباره گوش بدهم گوشه‌ای را می‌بینم که می‌توانست بهتر شود و باز همان آش و همان کاسه خواهد شد، این است که جلوی خودم را گرفتم تا چیزی را حذف نکنم.

شاید بعد‌ها اما همان ویس‌ها را دوباره تکرار کنم...

https://t.me/lightsoff69
1