در زندگی بعدیام محال است من باشم، خفته در پای تپهای دور گل وحشی خواهم بود که پروانه ها بر آن می آسایند.
و آیا تو جرأتش را خواهی داشت، تا مرا با
زخمهایی که هیچگاه خوب نمیشوند؛
دوست داشته باشی؟!
زخمهایی که هیچگاه خوب نمیشوند؛
دوست داشته باشی؟!
آنچه ایوان را میترساند؛ مرگ نبود، این بود
که زندگیاش را شاید آنگونه که باید، نزیسته
بود.
که زندگیاش را شاید آنگونه که باید، نزیسته
بود.
او شبیه به من بود؛
یک روح نگران و مهربان...
و آنقدر مجنون که بتوان این جهان را کنارش تاب آورد.
یک روح نگران و مهربان...
و آنقدر مجنون که بتوان این جهان را کنارش تاب آورد.
و در نهایت در جستجو
تکیه گاهی
به خویش میرسی
و زندگی بار و بارها تو
را با خودت رو به رو
می کند
تکیه گاهی
به خویش میرسی
و زندگی بار و بارها تو
را با خودت رو به رو
می کند
میگویند درد انسانها را به یکدیگر نزدیک میکند، کدامیک از ما شادیم که اینقدر از هم دور ماندهایم؟
«بگذار تصنیفهای شجریان، کمانچهی کلهر و عطرِ بهارنارنجهای کوچه ما را بهم پیوند دهد. شاید هردو باز جوانه زدیم و سبز شدیم.»