Forwarded from هوشنگ ابتهاج (سایه)
نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است وافسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج وگمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود
نمیدانم چه می خواهم بگویم
#هوشنگ_ابتهاج
@h_ebtehaj
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است وافسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج وگمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود
نمیدانم چه می خواهم بگویم
#هوشنگ_ابتهاج
@h_ebtehaj
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
راه میروم، با خودم و با ماه حرف میزنم.
نگاه کردن به درختانِ بیطرف، بسیار آسانتر است از روبهروشدن با آدمها؛ از اینکه مجبور باشی شاد، آسیبپذیر و باهوش بنظر برسی.
- سیلویا پلات
نگاه کردن به درختانِ بیطرف، بسیار آسانتر است از روبهروشدن با آدمها؛ از اینکه مجبور باشی شاد، آسیبپذیر و باهوش بنظر برسی.
- سیلویا پلات